کلک Kellck ( شعر و سخن و ترانه )
Відкрити в Telegram
Contact: @Sh_ad_Mehr Site: kellck.ir Instagram: https://instagr.am/kelllck Facebook: https://www.facebook.com/kellck.sherosokhan Other: @shabzendehha , @b_kalam
Показати більше1 081
Підписники
Немає даних24 години
+67 днів
-430 день
Архів дописів
همه میدانند من سالهاست چشم به راهِ کسی،
سرم به کارِ کلماتِ خودم گرم است.
تو را به اسمِ آب،
تو را به روحِ روشنِ دریا،
به دیدنم بیا...
مقابلم بنشین...
بگذار آفتاب از کنارِ چشمهایِ کهنسالِ من بگذرد...
من به یک نفر از فهمِ اعتماد محتاجم،
من از این همه نگفتن بی تو،
خستهام،
خرابم،
ویرانم...
-➣ @kellck
#سیدعلی_صالحی
بهارِ با تو بودنها چه شد؟ پاییز دلتنگیست
کجایی صبح من؟ شامِ ملالانگیز دلتنگیست
کجایی ماهیِ آرام در آغوش اقیانوس؟
به من برگرد! این دریایِ غم لبریزِ دلتنگیست
اگر چیزی به دست آوردهام از عشق، میبخشم
غزلهایی که خود سرمایۀ ناچیزِ دلتنگیست
در آن دنیا برای دیدنت شاید مجالی شد
همانا مرگ، پایانِ سرورآمیزِ دلتنگیست...
نسیمی شاخههایم را شکست و با خودم خواندم:
بهارِ با تو بودنها چه شد؟ پاییزِ دلتنگیست
#سجادسامانی
•➣ @kellck
*نگاهِ من به درِ بسته خیره مانده هنوز
و کوچه در تب رفتن تیره مانده هنوز
هزار بار تو را در خیال خود دیدم
چه عاشقانه حال تو را از بهار پرسیدم
هوای خانه پر از سایه های امید است
بیا نفسی تازه کن سپیده نزدیک است
میان این همه تکرار سرد بی خبری
تو میرسی و از من نمانده هیچ اثری
اگرچه به شوق دیدن رویت همیشه خرسندم
اگر نبینمت ای جان دگر نمی خندم
بیا که بیتو زمان رنگِ انتظار گرفت
برای دیدن رویت دلم قرار گرفت*
#محــسن_شــاه_حسیـــنی
•➣ @kellck
مرا ببخش اگر چیزیکه برای
تو ناچیز بهنظر میرسد ...،
برای من همهچیز است.
#ژوزه_ساراماگو
•➣ @kellck
با من حرف بزن… بگو که میفهمی همهٔ اینها برای توست. بگو که قلبم را میشنوی در وجودم که هستی. بگو که داری خاطراتم را در توی سرم میخوانی. بخوان آن همه انتظار و تنهایی، آن همه سال که تو را نمیدیدم. بخوان رنجم را محصور در میان آدمها، بیآنکه خودم باشم، که همیشه مجبور باشم در جلدی باشم؛ جلدهای ناهمخوان با روانم، نه چون این جلدم، مهمانپرست. بخوان اندوهم را شامگاههایی که از اینجا میرفتی به خانهات، و من تنها میماندم با بوی تو پراکنده میان برگهای نارنج، خلیده در سایهٔ سرو، و یاد قدمهایت بر زمین و سنگ. با من حرف بزن.
شرق بنفشه
#شهریار_مندنیپور
•➣ @kellck
چرا دلتنگیِ آدم مثل درخت خشک نمیشد؟ چرا نمیشد دلتنگی را مثل یک درخت بلوط خشکاند و با تبر افتاد به جانش؟
چرا تبر بر شاخهی خیس زوزه میکشید اما صداش بر تنهی خشک، دهان باز میکرد؟
یک نیمه این طرف، یک نیمه آن طرف
آمادهی سوختن
نام تمام مردگان یحیاست
#عباس _معروفی
•➣ @kellck
تظاهر میکنم که ترسيدهام
تظاهر میکنم به بُنبَست رسيدهام
تظاهر میکنم که پير، که خسته، که بیحواس!
پَرت میروم که عدهای خيال کنند
اميد ماندنم در سر نيست
يا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چيزی، چراغی ...!
دستم به قلم نمیرود
کلماتم کناره گرفتهاند
و سکوت ... سايهاش سنگين است،
و خلوتی که گاه يادم میرود خانهی خودِ من است.
از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بيزارم
از خيانتِ همهمه به خاموشی
از ديو و از شنيدن، از ديوار.
برای من
دوست داشتن
آخرين دليلِ دانايیست
اما هوا هميشه آفتابی نيست
عشق هميشه علامتِ رستگاری نيست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عميقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خيالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چقدر ...
نبايد کسی بفهمد
دل و دستِ اين خستهی خراب
از خوابِ زندگی میلرزد.
بايد تظاهر کنم حالم خوب است
راحتام، راضیام، رها ...
راهی نيست.
مجبورم!
بايد به اعتمادِ آسودهی سايه به آفتاب برگردم.
#سیدعلی_صالحی
•➣ @kellck
پس چه هستی ای فلک، گر دور باطل نیستی؟
چیستی ای عمر، گر زهر هلاهل نیستی؟
زهر نوشاندن هم ای تقدیر بیآداب نیست
من به قسمت راضیام، امّا تو عادل نیستی
در وفاداری ندیدم هیچکس را مثل تو
ای غم از حال دلم یک لحظه غافل نیستی
گریه کن بر حال خویش ای موجِ از دریا ملول
لحظهای دیگر تو در آغوش ساحل نیستی
هر که با من بود روزی دل برید از من، تو نیز
دل به رفتن میسپاری، گرچه مایل نیستی
گفت: روزی بازمیگردم، فراموشم مکن
گفتمش: در بیوفایی نیز کامل نیستی!
#فاضل_نظری
•➣ @kellck
منم
آن زنی که تمامِ کشتیها
در او غرق گشته و تنهایش گذاشتند
و آنگاه که هیچ بادبانی
جز بالهایش برای او نمانده بود
آموخت که چگونه از زن بودن رها شود
و به پرندهی دریایی تبدیل شود.
#غادة_السمان
•➣ @kellck
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت، اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم…
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید.
#اسماعیل_خویی
•➣ @kellck
نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش
اناری بر لبش گُل کرده سنجاقی به گیسویش
قناریهای این اطراف را بی بال و پر کرده
صدای نازک برخورد چینی با النگویش
مضاعف میکند زیباییاش را گوشوار آنسان
که در باغی درختی مهربان را آلبالویش
کُسوف ماه رخ داده است یا بالابلای من
به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟
اگر پیچ امینالدوله بودم میتوانستم
کمی از ساقههایم را ببندم دور بازویش
تو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی
یکی با خندهی تلخش یکی با برق چاقویش
قضاوت میکند تاریخ بین خانِ دِه با من
که از من شعر میماند و از او باغ گردویش
رعیّتزاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش
#حامد_عسکری
•➣ @kellck
•➣ @kellck
قیامتی به پا کرده باران،
که سهمی از دلواپسی رودخانه بود.
به چشمه بگو:
«غزالی که با چشمهایش از گوشهٔ تو آب برمیدارد،
دلش را در کوهستان جا گذاشته.
به چشمهایش بگو بهار را خواهد دید!
بگو مسیر عشق از سنگلاخهای مرتفع میگذرد.»
گاهی پروانهای چرخزنان عاشق قطرهای میشود؛
در چشمهای منتظران به زیبایی مینشیند.
تندبار نباش.
آهسته،
متین،
بر فراز دشت فرو کن حیات را.
ببین چگونه رنگ دانهها جان میگیرند!
قد میکشد شاخهای که امیدِپرواز داشت.
آن بالا!
آنجا!
که انگشت به اشارت
سراغ از نگاه میگیرد.
آشیانه مینشیند به انتظار
تا دمی بازدم گیرد؛
فراخ شود این آرزو.
چه آوایی سر خواهد داد فاخته؟
—کوکو...
—میآید.
—کو؟
—کو؟
چه سوزی دارد کوهستان!
چه نغمهای ساز کرده جنگل!
مه، ردِّ پای گرگومیش را گم کرده است.
#مزدک_پنجهای
نه نثر، نثر خواهد بود
و نه شعر، شعر
اگر آهسته
در گوشم بگویی
دوستت دارم
-➣ @kellck#محمود_درویش
میگوید: دیدارمان کی؟
میگویم: یک سال و یک جنگِ دیگر
میگوید: کِی پایان جنگ است؟
میگویم: وقت دیدار ما!
-➣ @kellck
#محمود_درویش
به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی
که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمیماند
-➣ @kellck#میرزاده_عشقی
در آن زمان که مرا ناامید کرد از خلق
مرا ز خویش نمیخواست ناامید خدا
-➣ @kellck#فاضل_نظری
کاش کودکان نمی مردند، ای کاش موقتاً به آسمان ها برده می شدند تا جنگ تمام شود، سپس با خیال راحت به خانه شان بر می گشتند، و وقتی والدین با حیرت از آنها می پرسیدند کجا بودید؟ با خوشحالی می گفتند: داشتیم با ستاره ها بازی می کردیم
#غسان_کنفانی
•➣ @kellck
💔💔💔💔
-➣ @kellck
موج اگر موج است، باید ترک آرامش کند
هرچه ساحل سنگدلتر بیشتر کوشش کند
ساقیا جام مرا پیش از طلب لبریز کن
شاه را عیب است گر درویش از او خواهش کند
این سخن بر تارک تاج سلیمان حک شده است
محترمتر میشود سلطان اگر بخشش کند
زینت ظاهر کجا، حسن خدادادی کجا
زشترو زیبا نگردد هرچه آرایش کند
عشق رهوار است اما بر زمین هم میزند
رخش اهلی را، سوار نابلد سرکش کند
آنکه در صلح است با خود، با جهان در جنگ نیست
کاش میآموخت انسان با خودش سازش کند
عشق زنجیر قوافی را ز دستم باز کرد
میبرم فرمان دل را تا چه فرمایش کند
#فاضل_نظری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کتاب #ضد فاضل نظری در زیر آوار | متعلق به شهید احمدیان-➣ @kellck
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
#قیصر_امینپور
#ناصر_عبدالهی
