گنجینهمحسنخاتمی: خودشناسیOshoسانسورنشده/فرهنگ/اقتصاد/سیاست/
Open in Telegram
1 711
Subscribers
-324 hours
-27 days
+2330 days
Posts Archive
برای ادامه واکاویِ این منبع، بیایید به یکی از زیباترین و بیدارکنندهترین مفاهیم، یعنی «زندگی به عنوان یک آینه» بپردازیم.
منابع با اشاره به داستان پژواک صدا در کوهستان توضیح میدهند که زندگی دقیقاً مانند یک نقطه پژواک است؛ اگر در کوهستان صدای پارس سگ دربیاورید، کوهستان همان صدا را به شما برمیگرداند و اگر یک دعای زیبا بخوانید، تمام کوهستان آن زیبایی را منعکس میکند [1، 2]. زندگی نیز یک آینه است و میلیونها آینه در اطراف شما وجود دارد؛ هر چهره، هر صخره، هر ابر و هر رابطهای، تنها بازتابی از درونِ خودِ شماست. اگر هستی با شما دشمنی میورزد یا رنجی در بیرون وجود دارد، قطعاً خود شما آغازگر این زنجیره بودهاید و آینه تنها چهره شما را نشان میدهد [2، 3].
بر این اساس، منابع دو رویکرد کاملاً متفاوت را در برخورد با رنجهای زندگی معرفی میکنند: اول، دیدگاه کمونیستی (فرافکنی به بیرون): این دیدگاه معتقد است برای رسیدن به خوشبختی باید جامعه و دنیای بیرون را تغییر داد. این نگاه برای ذهن انسان بسیار جذاب است، زیرا فرد را از زیر بار مسئولیت خارج کرده و او را به یک قربانی تبدیل میکند. در این حالت، همیشه شخص یا چیز دیگری (همسر، جامعه، شرایط اقتصادی و حتی خداوند) مقصرِ رنجهای ماست [2، 3]. دوم، دیدگاه مذهبی و معنوی (پذیرش مسئولیت): این دیدگاه میگوید نیازی به تغییر دنیا نیست، بلکه فقط باید خودتان را تغییر دهید تا زندگی ناگهان زیبا شود. مذهبِ واقعی شما را به طور کامل مسئولِ اعمالتان میداند؛ و دقیقاً از طریق همین پذیرش بارِ مسئولیت است که شما آزاد میشوید، زیرا اکنون قدرت انتخاب دارید.
هنگامی که این حقیقتِ عمیق را درک کنید که «من به تنهایی مسئول تمام رنجها و لذتهایم هستم»، نیمی از مسیر رهایی طی شده است و از جامعه و جهان آزاد میشوید. وقتی شما از درون بهشت را تجربه کنید، جهان بیرون نیز همان بهشت را منعکس خواهد کرد؛ شما میتوانید شروع به رقصیدن کنید و خواهید دید که تمام هستی با شما به رقص درمیآید.
در آموزههای پاتنجالی، مفهوم «عدم دزدی» (Asteya) بسیار فراتر از عمل فیزیکی دزدی یا صداقتِ سطحی است. پاتنجالی این مفهوم را صرفاً یک قانون اخلاقی برای جامعه در نظر نمیگیرد، بلکه آن را یک روش عمیق برای «بهداشت درون» (inner hygiene) و پاکسازی نفس میداند [12، 32].
بر اساس منابع، شما ممکن است به صورت فیزیکی چیزی را ندزدید، اما اگر به دارایی شخص دیگری (مثلاً اتومبیل او) نگاه کنید و احساس حسادت، رشک یا تمنای تصاحبِ آن در شما بیدار شود، در همان لحظه در ذهن خود یک دزدی مرتکب شدهاید
. اگرچه هیچ دادگاه بشری نمیتواند شما را به خاطر این افکار محکوم کند، اما در پیشگاه هستی (دادگاه کل)، این دزدی عملاً رخ داده است
. بنابراین، عدم دزدیِ واقعی نیازمند یک «ذهنِ بدون تمنا» (non-desiring mind) است
. تلاش مداوم ذهن برای داشتنِ چیزهای بیشتر، ناگزیر به معنای گرفتنِ چیزی از دیگران است و همین امر، ذهن را به شدت رقابتجو و حسود میسازد
.
این حسادت و تمنای درونی، بزرگترین عوامل حواسپرتی ذهن هستند. زمانی که شما مدام به بیرون خیره شدهاید تا ببینید دیگران چه دارند، در یک وضعیت بیقراری و حرکت دائمی قرار میگیرید و به دلیل همین وسواس برای «بیشتر داشتن»، گنجینهای را که از قبل در درونتان وجود دارد به طور کامل از دست میدهید
.
انقلاب عمیق درونی تنها زمانی رخ میدهد که شما با رها کردن حسادت و رقابت، خود را در مقامِ «عدم دزدی» تثبیت کنید. وقتی دیگر نگران داشتههای دیگران نباشید و چشمان خود را به روی بیرون ببندید، یک فضای ساکت و آرام در درونتان ایجاد میکنید
. تنها در این فضایِ خالی از تمنا و حسادت است که ثروتهای درونی شما آشکار میشوند و میتوانید «بودن»ِ حقیقیِ خود را کشف کنید
.
خودخواهی_اصیل_و_رهایی_از_بردگی_اشیاء.m4a43.05 MB
چگونه از «پشیمانی» به عنوان یک فرآیند فکری رها شویم؟
پشیمانی زمانی رخ میدهد که شما یک احساس یا واکنش مخرب را پس از پایان یافتنِ آن (مانند دیدنِ دم فیل پس از عبور آن) مشاهده میکنید.
پشیمانی در واقع چیزی جز یک فرآیند فکری نیست و با درگیر شدن در آن، شما بار دیگر به قربانیِ ذهنِ متفکرِ خود تبدیل میشوید.
برای رهایی از این چرخه، باید از رویکرد «دروننگری» (Introspection) دست بردارید. دروننگری رویکردی بیمارگونه است که در آن شما درباره خطاهای گذشته فکر میکنید، علت آنها را کالبدشکافی کرده و آنها را قضاوت میکنید. در این حالت شما در واقع با زخمهای روانی خود بازی میکنید؛ کاری که نه تنها زخم را شفا نمیدهد، بلکه آن را تازه نگه میدارد.
منابع برای رهایی از پشیمانی، جایگزین کردنِ آن با تکنیک «بهیادآوری خویشتن» (Self-remembering) را پیشنهاد میدهند:
۱. پرهیز از قضاوت و تصمیمگیری برای آینده: هنگامی که پشیمان میشوید، معمولاً با خود عهد میبندید که «دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد». این کار شما را به آینده و استفاده از اراده پرتاب میکند. در نگاهِ آگاهانه، شما نباید احساس را قضاوت کنید یا برای آینده تصمیمی بگیرید، بلکه باید در همین لحظه (بدون تفکر) با آن احساس روبرو شوید.
۲. حفظ حالت بیفکری (No-thought): به جای فکر کردن درباره علت احساسات و تحلیل آنها، باید تفکر را کاملاً متوقف کنید. اگر شروع به فکر کردن (پشیمانی) کنید، افکار مانند ابری جلوی نگاه شفاف شما را میگیرند و مانع از رویارویی مستقیم با احساس میشوند.
۳. تعمیقِ آگاهی پیشگیرانه: یک انسانِ آگاه هرگز پشیمان نمیشود، زیرا اساساً نیازی به پشیمانی ندارد. دلیلی برای پشیمانی وجود ندارد، زیرا هرچه آگاهی شما عمیقتر شود، قادر خواهید بود فرآیند احساسات مخرب را پیش از آنکه حتی آغاز شوند (دیدن سر فیل)، مشاهده کنید.
در این وضعیت، شما نیازی ندارید که با اراده تلاش کنید تا احساسات را متوقف نمایید؛ نفسِ «نگاه کردنِ آگاهانه» مانند نوری عمل میکند که تاریکیِ احساساتِ مخرب را به طور طبیعی از بین میبرد. با پرورش این نوع نگاه، احساسات منفی پیش از آنکه به عملی تبدیل شوند که نیازمند پشیمانی باشد، محو میگردند و شما برای همیشه از اسارت فرآیند فکریِ پشیمانی رها خواهید شد.
تفاوت مشاهده احساسات قبل و بعد از شکلگیری در چیست؟
منابع سه مرحلهی مختلف را برای مشاهده احساساتی مانند خشم معرفی میکنند که تفاوت آنها در زمانِ تاباندن نور آگاهی و میزان اثری است که بر روان شما به جا میگذارند:
۱. مشاهده پس از پایان احساس (دیدن دُم فیل):
در این حالت، خشم یا احساس مخرب قبلاً رخ داده و تمام شده است و شما فقط زمانی آگاه میشوید که آخرین بقایای آن در حال محو شدن است. از آنجا که در زمان وقوع احساس، کاملاً درگیر و غرق در آن بودهاید، این نوع مشاهده معمولاً تنها به پشیمانی منجر میشود. منابع تاکید میکنند که پشیمانی صرفاً نوعی تفکر است و انسانِ آگاه نیازی به پشیمانی ندارد [78، 79].
۲. مشاهده در اوج احساس (دیدن خود فیل):
در این مرحله، شما در نقطه اوج جوشش و التهاب احساس هستید و ناگهان در همان حین آگاه میشوید. تفاوت و مشکل این مرحله در این است که حتی اگر در میانه راه جلوی احساس را بگیرید، باز هم نیمی از آن اتفاق افتاده و ردپا، بار روانی یا زخم کوچکی بر روی روان شما به جا میگذارد.
۳. مشاهده قبل از شکلگیری کامل احساس (دیدن سر فیل):
عمیقترین و مؤثرترین مرحله زمانی است که احساس هنوز کاملاً متولد نشده و تازه در حال ورود به قلمرو آگاهی شماست. اگر در این لحظه بتوانید با نگاهی آگاهانه و بدون هیچگونه قضاوت یا تفکری با آن روبرو شوید، شما در واقع «حیوان را پیش از تولدش کشتهاید» (کنترل موالید) و آن احساس هرگز شکل عملی به خود نمیگیرد [78، 79].
تفاوت بنیادین در این است که وقتی احساس را پیش از شکلگیری کامل مشاهده میکنید، آن پدیده کاملاً متوقف میشود بدون اینکه هیچ ردپا یا خراشی در وجود شما به جا بگذارد. در این حالتِ حضور، دیگر نیازی به استفاده از اراده برای کنترل خشم، تصمیمگیری برای آینده، یا کالبدشکافی علتهای گذشته ندارید؛ بلکه خودِ نفسِ «نگاهِ آگاهانه»، مانند نوری که تاریکی را از بین میبرد، آن احساس مخرب را پیش از تولد محو میکند.
آیا مایل هستید درباره تفاوت ظریف میان «دروننگری» و «بهیادآوری خویشتن» گفتگو کنیم؟
تفاوت بسیار عمیق و ظریفی میان این دو وجود دارد. دروننگری در واقع «فکر کردن درباره خود» است، در حالی که بهیادآوری خویشتن اصلاً یک فرآیند فکری نیست، بلکه «آگاه شدن از خویش» است.
در روانشناسی غربی که بر دروننگری تاکید دارد، وقتی شما خشمگین میشوید، شروع به تحلیل و کالبدشکافی خشم میکنید؛ علت آن را میجویید، آن را قضاوت کرده و توجیه میکنید، و با اراده عهد میبندید که دیگر آن را تکرار نکنید [77، 78].
در این حالت، تمام تمرکز و توجهِ شما بر روی خودِ «خشم» (احساس و افکار) است، نه بر روی «خویشتن» [77، 78]. منابع تاکید میکنند که دروننگری رویکردی بیمارگونه است که در آن شما پیوسته با زخمهای روانیِ خود بازی میکنید؛ این کار نه تنها زخم را شفا نمیدهد، بلکه آن را تازه نگه میدارد و فردِ دروننگر را به سمت انزوا، تلخی و حتی جنون میکشاند.
اما در رویکرد شرقی و «بهیادآوری خویشتن» (که اصطلاح گورجیف برای سوادهایای پاتنجالی است)، شما به هیچوجه درباره خشم فکر نمیکنید. اگر شروع به فکر کردن کنید، افکار مانند ابری جلوی نگاهِ شفافِ شما را میگیرند [77، 78]. در اینجا، انرژی و تمرکز شما بر روی «خویشتن» متبلور و متمرکز باقی میماند و شما صرفاً در حالتِ «بیفکری»، امواج ذهنی و احساسیِ پیرامون خود را مشاهده میکنید [78، 83].
هنگامی که بدون هیچ قضاوت، تحلیل یا درگیری به یک احساس منفی نگاه میکنید، آن احساس دقیقاً مانند تاریکی که با تابش نور از بین میرود، ناپدید میشود. در بهیادآوری خویشتن، نیازی به اراده، کالبدشکافی گذشته یا تصمیمگیری برای آینده نیست؛ خودِ نفسِ نگاهِ آگاهانه، نیرویی است که احساسات مخرب را از بین میبرد.
چرا عشق و شفقت بدون داشتن یک «خودخواهی اصیل» غیرممکن است؟
عشق اساساً از عشق به خویشتن ریشه میگیرد و اگر شما خودتان را دوست نداشته باشید، عشق ورزیدن به دیگران تقریباً غیرممکن است. بدون داشتن عشق به خود، هرگونه ابراز عشق و شفقت به دیگران تنها یک تظاهر، فریب و عشقی دروغین خواهد بود.
منابع تأکید میکنند که تنها یک انسان عمیقاً خودخواه میتواند به معنای واقعی کلمه فداکار و غیرخودخواه (Unselfish) باشد. منظور از این «خودخواهی اصیل» این است که فرد در مرکز هستیِ خود قرار بگیرد و همواره به دنبال شادمانی و سعادت درونی خویش باشد. زیبایی این نوع خودخواهی در این است که هرچه بیشتر به دنبال شادمانی خود باشید و آن را در درونتان پرورش دهید، بیشتر میتوانید به شادی و آرامش دیگران کمک کنید [45، 46].
دلیل این امر یک قانون ساده است: برای سهیم شدن هر چیزی با دیگران، ابتدا باید آن را در درون خود داشته باشید. انسانی که خودش در بدبختی، رنج و اندوه زندگی میکند و از درون تهی است، چیزی برای بخشیدن ندارد. تلاشِ چنین فردی برای «فداکار بودن» تنها به یک بیماری عصبی (نوروز) و افسردگی ختم میشود و او را به فردی مخرب تبدیل میکند. اما هنگامی که شما از طریق پرداختن به خویشتن به شادمانی و سرمستی درون دست مییابید، این انرژی به طور طبیعی سرریز میشود و از درونِ همین سرریز شدن است که شفقت، عشق واقعی و تواناییِ سهیم شدنِ شادی با دیگران متولد میگردد.
به همین دلیل است که منابع، آموزشهای رایج درباره فداکاری کورکورانه و قربانی کردن خود برای دیگران را ترفندی از سوی سیاستمداران و مبلغان مذهبی میدانند که قصد دارند انسانها را همیشه رنجور، غمگین و قابل کنترل نگه دارند [46، 47]. در حقیقت، راه رسیدن به عشق، شفقت و نوعدوستیِ حقیقی، منحصراً از مسیرِ دوست داشتنِ خود و جستجوی شادمانیِ شخصی (خودخواهی اصیل) میگذرد [45، 48].
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۶ ❤️ اشو ❤️
پادکست دیپدایو اول:
این پادکست به بررسی آموزههای «اشو» (Osho) درباره مفهوم «زندگی به عنوان یک آینه» و نحوه انعکاس اعمال ما در کائنات میپردازد. برای غنای محتوا، از داستان پرمغز «نقطه پژواک کوهستان»، داستان طنز «ملا نصرالدین» (Mulla Nasrudin) و امپراتور برای نشان دادن حماقت و شرطیشدگی ذهن، و همچنین حکایت نمادین «هیزمشکن پیر و فرشته مرگ» استفاده شده است.
پادکست دیپدایو دوم:
این اپیزود کاملاً متفاوت، بر مفهوم عمیق «پراتیاهار» (Pratyahar) یا بازگشت به منبع درون، و همچنین نگاه متفاوت اشو به مقوله «خودخواهی» (Selfishness) به عنوان پیشنیاز فداکاری و عشق واقعی تمرکز دارد. داستان جالب «پروفسور خسیس و دوچرخهاش» به عنوان استعارهای از بردگی انسان در برابر اشیاء در این بخش کالبدشکافی میشود.
کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۶ ❤️ اشو ❤️
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۵ ❤️ اشو ❤️
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۵ ❤️ اشو ❤️
«درد آگاهانه» و تفاوت آن با رنج بردن معمولی :
رنج و درد در ذات خود یک مدرسه آموزشی و نظمی برای رسیدن به بلوغ است، زیرا همانطور که طلا برای خالص شدن باید از درون آتش عبور کند، انسان نیز بدون عبور از شب تاریک نمیتواند معنای نور را درک کند. با این حال، تفاوت بسیار عمیقی میان رنج کشیدنِ ناآگاهانه و تجربه دردِ آگاهانه وجود دارد:
رنج بردن معمولی (ناآگاهانه):
این نوع رنج زمانی رخ میدهد که شما تجربیاتی مانند خشم یا الگوهای مخرب را هزاران بار تکرار میکنید، اما چون در وضعیت غفلت و ناآگاهی قرار دارید، هیچ چیزی از آنها نمیآموزید و مدام مجبور میشوید به همان کلاسِ درس بازگردید. در رنج معمولی، انسان یا از درد فرار میکند یا خود را نسبت به آن سرکوب و بیحس میسازد. به عنوان مثال، مرتاضانی که امروزه روی تخت میخدار میخوابند، روش کهن بیداری را به یک نمایش تقلیل دادهاند؛ آنها برای تحمل این رنج، بدن خود را کرخت، سنگی و کاملاً بیحس میکنند تا درد را احساس نکنند و در نتیجه، هوشیاری و آگاهی خود را به طور کامل از دست میدهند.
درد آگاهانه و بیدارکننده:
درد آگاهانه زمانی است که شما با هوشیاری کامل، نظارهگر بودن و حضورِ تام، یک تجربه را از سر میگذرانید. در تکنیکهای باستانی، روشهایی مانند روزهداری یا استفاده از تخت خار و میخ، هرگز برای خودآزاری نبودند، بلکه ابزاری برای ایجاد «درد آگاهانه» محسوب میشدند [40، 41]. درد به عنوان یک شوک عمل میکند که ذهنِ خوابآلود را بیدار کرده و شما را وادار به هشیاری میکند.
منابع این بیداریِ ناشی از درد را به فردی تشبیه میکنند که مار سمی او را نیش زده است؛ برای نجات جان این فرد، او نباید به هیچوجه بخوابد و باید با ایجاد شوک و سر و صدا او را بیدار نگه داشت تا بدن بتواند زهر را دفع کند. درد آگاهانه نیز چنین کارکردی دارد؛ به جای بیحس کردن، شما را به شدت حساس میکند تا تکتک منافذ وجودتان را بیدار نگه دارید.
زمانی که شما با آگاهیِ کامل با پدیدهها روبرو میشوید و ماهیتِ مکمل بودنِ تضادها را درک میکنید، اتفاق شگرفی رخ میدهد: رنج به معنای معمولی و آزاردهندهی آن کاملاً ناپدید میشود و شما به وضوح میبینید که این فقط یک تمرین و نظم برای ارتقای شما بوده است. بر اساس این منابع، هر تجربهای که با بیداری، هشیاری و مشاهدهی عمیق همراه شود، به جای تبدیل شدن به یک بارِ روانی، به رهایی و آزادی شما منجر خواهد شد.
تحلیل هوش مصنوعی از کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۵ ❤️ اشو ❤️
چرا مرحله هفتم یا مدیتیشن پرخطرترین مرحله در مسیر پاتنجالی است؟
مرحله هفتم در مسیر هشتگانه پاتنجالی که «دیان» (Dhyan) یا مدیتیشن (مراقبه) نام دارد، پرخطرترین نقطه محسوب میشود زیرا این مرحله بالاترین نقطهای است که امکان سقوط از آن وجود دارد و سقوط از چنین ارتفاعی میتواند بسیار سخت و مخرب باشد.
بر اساس منابع، دلیل اصلی این خطر آن است که اگرچه در مرحله مدیتیشن، ایگو یا نفس (Ahankar) به طور کامل ناپدید شده است، اما هنوز سایهای از آن به نام «اسمیتا» (Asmita) یا «هستبودگی» در شما باقی مانده است. در این حالت، شما همچنان یک احساس مبهم و مهآلود از «بودن» دارید و این بذر هنوز زنده است؛ بنابراین احتمالِ جوانه زدنِ مجددِ این بذر و بازگشت شما به دنیای مادی و ذهنی همچنان وجود دارد و سفر هنوز به پایان نرسیده است [70، 71].
در این وضعیت بسیار حساس، یک اختلال بسیار کوچک (مانند شنیدن صدای صحبت کردن یک نفر و توجه به آن) کافی است تا مدیتیشن شما ناپدید شود و شما را به مرحله قبلی یعنی تمرکز (Dharana) یا حتی در صورت درگیری با افکار، به مراحل بسیار پایینتر سقوط دهد. در هند برای توصیف کسی که از این مرحله سقوط میکند، از واژه «یوگابراستا» (Yogabhrasta) استفاده میشود که همزمان دارای بارِ تحسین (برای رسیدن به این مقام عالی) و محکومیت (به دلیل سقوط از یوگا) است.
تنها زمانی که این احساسِ ظریفِ «بودن» (اسمیتا) نیز به طور کامل ناپدید شود و دیگر حتی بازتابی از اینکه «من هستم» وجود نداشته باشد، شما وارد مرحله نهایی یعنی سامادی (Samadhi) میشوید؛ سامادی نقطه بیبازگشت است و هیچکس هرگز از آن سقوط نمیکند.
چگونه خشم و انرژی جنسی به عشق و شفقت تبدیل میشوند؟
انرژی خشم و میل جنسی در ذات خود انرژیهای خامی هستند که هرگز نباید سرکوب یا محکوم شوند، بلکه باید با آگاهی دگرگون و تبدیل (Sublimate) گردند. منابع تأکید میکنند که برای رسیدن به معبد الهی، شما باید با تمامیت وجودتان وارد شوید و نباید هیچ بخشی از خود (مانند خشم یا تمایلات جنسی) را بیرون بگذارید. کسی که خشم یا انرژی جنسی ندارد (مانند یک فرد ناتوان جنسی) هرگز نمیتواند به روشنضمیری و شفقت برسد؛ چرا که اساساً سوخت و انرژی اولیه برای این پرواز و تحول را در اختیار ندارد.
تبدیل خشم به شفقت:
خشم مانند رعد و برقِ مهارنشدنی است. همانطور که بشر رعد و برق وحشتناک را به نیروی مفید الکتریسیته تبدیل کرد و اکنون به عنوان یک خدمتکار از آن بهره میبرد، خشم نیز میتواند به شفقت مبدل شود. بودا که از طبقه جنگجویان (کشاتریا) بود، خشم عظیم خود را به شفقت تبدیل کرد و آن چهره نورانی و پر از آرامش، در واقع حاصل همان خشمِ دگرگونشده است. روش این تبدیل، تأمل بر قطب مخالف است. هنگامی که خشمگین هستید، به جای سرکوب آن یا تظاهر به لبخند، بر شفقت تمرکز کنید. پاتنجالی پیشنهاد میکند در این لحظات به شفقت بیندیشید (مثلاً با تجسم چهره آرام بودا و نشستن در حالت او)؛ ناگهان خواهید دید که همان انرژیِ خشم، قطبیت خود را تغییر داده و به شفقت تبدیل میشود. در اینجا هیچ سرکوبی رخ نمیدهد، زیرا انرژیِ رنج و خشم دقیقاً همان انرژیِ عشق و شفقت است که تنها کیفیت و جهت آن تغییر کرده و به سطحی بالاتر ارتقا یافته است.
تبدیل انرژی جنسی به عشق و سامادی:
انرژی جنسی در پایینترین مرکز وجودی انسان (چاکرای ریشه یا مولادهار) قرار دارد، اما این انرژی در واقع همان «سامادیِ خام» و شکلنیافته است. هنگامی که این انرژی به جای هدر رفتن و نشت کردن، به سمت مراکز بالاترِ وجود هدایت میشود، دگرگونیهای عظیمی رخ میدهد؛ وقتی این انرژی به مرکز چهارم (چاکرای قلب) میرسد، به «عشق» خالص نسبت به کل هستی تبدیل میگردد. و زمانی که این سوخت به بالاترین مرکز (چاکرای هفتم یا ساهاسرار) میرسد، فرد به اوج آگاهی، سامادی و بیداری کامل (بودا شدن) دست مییابد.
به این فرآیندِ والایش و تغییر مسیر انرژی جنسی، «براهماچاریا» (Brahmacharya) میگویند که به معنای "زندگی الهی" است و تفاوت بنیادینی با تجرد و سرکوب میل جنسی دارد. فردی که مدام درگیر تخلیه جنسی است، در واقع انرژی گرانبهای خود را که میتوانست او را به سطوح بالای آگاهی و عشق برساند، هدر میدهد [102، 104].
بنابراین، راهکار اصلی این است که با این انرژیهای قدرتمند نجنگید و از آنها نترسید. شما به خشم و انرژی جنسی به عنوان یک سپر محافظ و یک سوختِ قدرتمند نیاز دارید تا در نهایت، با استفاده از هنرِ کیمیاگری درون، این فلزات پایه را به طلای نابِ عشق، شفقت و سامادی تبدیل کنید.
کتاب ❤️ "یوگا: ابتدا و انتها" جلد ۵ ❤️ اشو ❤️
چرا «زندگیِ حقیقی تنها در ناامنی است»؟
ماهیت و ذاتِ خودِ زندگی، ناامنی و تغییر است و منابع به صراحت بیان میکنند که چیزی به نام «زندگی امن» وجود ندارد؛ شما تنها میتوانید یک «مرگ امن» داشته باشید.
برای درک این موضوع، منابع از استعاره بذر و دانه استفاده میکنند. ماندن در امنیت، دقیقا شبیه به ماندن دانه در پوسته سخت و محافظِ خود است. دانه در این حالت کاملا در امان است و هیچ خطری آن را تهدید نمیکند، اما به همان اندازه نیز مرده و بیجان است. برای اینکه زندگی در دانه شکوفا شود و به درختی زنده تبدیل گردد، دانه باید شکافته شود و از منطقه امن خود خارج گردد. به محض اینکه دانه جوانه میزند، آسیبپذیر میشود و در معرض میلیونها خطر قرار میگیرد، اما دقیقا همین آسیبپذیری و قرار گرفتن در دل خطرات است که به آن زندگی میبخشد [131، 132].
نفس (ایگو) نیز مانند همان پوسته دانه یا تخممرغ عمل میکند که شما را در یک دیواره دفاعی و امنیتی قرار میدهد. زمانی که شما امنیت، راحتی و امور شناختهشده و آشنای گذشته را انتخاب میکنید، در واقع زندگی را انتخاب نکردهاید. گذشته محافظ شماست و با آن احساس راحتی میکنید، در حالی که آینده همیشه یک غریبه و پدیدهای ناشناخته و ناامن است. انسانهایی که از ناامنی و مرگ میترسند، در واقع از خود زندگی میترسند؛ زیرا فقط موجود زنده میتواند با خطر مرگ روبرو شود و با ترس از ناامنی، شما تواناییِ زیستن را از دست میدهید و تنها به نام زنده میمانید.
منابع توضیح میدهند که یک انسان کاملا زنده، در میان بزرگترین خطرها زندگی میکند. جهانِ بدون خطر، جهانی زشت و مرده خواهد بود؛ به همین دلیل در اعماق وجود هر انسانی، میلی شدید به زندگیِ پرخطر وجود دارد که در واقع همان میل به زندگیِ حقیقی است. برای رسیدن به این زندگی حقیقی که عاری از دستورالعملهای از پیش تعیینشده و حصارهای نفس است، شما باید تولدی دوباره (رستاخیز) را تجربه کنید؛ یعنی تمام پوستهها، ایگوها و وابستگی به گذشته و امور آشنا را در هم بشکنید و شجاعانه به دل ناشناختهها و ناامنیها قدم بگذارید [133، 146].
در این حالت از زندگی، شما مانند یک ابر سفید میشوید که بدون هیچ هدف و مقصدِ از پیش تعیینشدهای، در آسمانِ ناشناختهها حرکت میکند و هر لحظه با پذیرشِ خطرها و ناامنیها، زندهتر و پویاتر میشود. امنیت، بخشی از مرگ است و به همین دلیل زشت است، در حالی که ناامنی به دلیل همراه بودن با جریانِ پویای هستی، تنها زیباییِ حقیقی است.
چرا رها کردنِ مسئولیت خود و مقصر دانستنِ دیگران، بزرگترین مانع در مسیر شفا و آزادی است؟
دلیل اصلی اینکه مقصر دانستن دیگران به بزرگترین مانع شفا تبدیل میشود، این است که با این کار، شما تمرکز را به بیرون از خود معطوف میکنید و جستجوی علتِ رنج در دیگری، کل فرآیند شفا را به مسیر اشتباهی میکشاند. زمانی که شما مسئولیت اعمال و احساسات خود را بر دوش دیگران میاندازید، در ابتدا احساس خوبی پیدا میکنید زیرا با این توجیه، خود را از اشتباه کردن مبرا میدانید، اما در واقع با این کار به یک برده تبدیل میشوید.
این بردگی به این دلیل رخ میدهد که شما هرگز نمیتوانید شخص دیگری را تغییر دهید. یکی از دستنیافتنیترین آرزوهای جهان، تغییر دادن دیگران است، زیرا هر فردی در جهانِ مستقلِ خود وجود دارد. وقتی ریشه رنجهایتان (مانند خشم یا اندوه) را به گردن همسر، دوستان یا دنیا میاندازید، از دیدن این حقیقتِ بنیادین که بذرِ این رنجها در درون خودِ شما کاشته شده است، فرار میکنید [44، 99].
در حقیقت، هیچکس نمیتواند شما را خشمگین یا خوشحال کند؛ این احساسات از درون ناخودآگاه و الگوهای گذشته خودتان میجوشند و دیگران تنها به عنوان یک بهانه عمل میکنند تا زخمهای پنهانی که از پیش داشتهاید، سر باز کنند [98، 99، 100].
منابع تاکید میکنند که نخستین گام آزادی این است که مقصر دانستنِ دیگران را متوقف کنید و بدانید که به طور مطلق و بیقیدوشرط، مسئولِ تمام رفتارها، احوال و وجودِ خود هستید [98، 99].
پذیرش این مسئولیتِ کامل ممکن است در ابتدا باعث ایجاد حس اندوه و افسردگی شود، زیرا پی میبرید که خودتان خالق رنجهایتان بودهاید [98، 99]. اما اگر شجاعت به خرج دهید و از این افسردگیِ اولیه عبور کنید، بهزودی احساس سبکیِ عمیقی خواهید کرد، زیرا اکنون از وابستگی به دیگران رها شدهاید و میتوانید روی خودتان کار کنید تا به شادی و آزادی حقیقی برسید.
برای شفا یافتن، باید در هنگام بروز احساسات منفی چشمان خود را ببندید، بهانههای بیرونی را به کلی فراموش کنید و با کمک نیروی آگاهی به درون خشم یا اندوه خود نفوذ کنید تا ریشه اصلی و زخم اولیه را که نیازمند شفا است، در خود بیابید.
