مولوی و عرفان
مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها ادمین @MolaviAdmin کانال @MolaviPoet . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 . اینستاگرام Molavipoet . خیریه کانال @hayatmolavi
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel مولوی و عرفان
Channel مولوی و عرفان (@molavipoet) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 28 919 subscribers, ranking 2 452 in the Religion & Spirituality category and 11 953 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 28 919 subscribers.
According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -102 over the last 30 days and by -6 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 5.48%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.83% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 585 views. Within the first day, a publication typically gains 818 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 12.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها
ادمین
@MolaviAdmin
کانال
@MolaviPoet
.
لینک ابتدا کانال
t.me/molavipoet/1
.
اینستاگرام
Molavipoet
.
خیریه کانال
@hayatmolavi”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Religion & Spirituality category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | +4 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | +2 | |||
| 02 September | +5 | |||
| 01 September | 0 |
| 2 | 🌹🌹
@MolaviPoet
کتاب یای لعنتی، سی روایت است از زندگی و افکار عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی ملقب به عینالقضات که در سن سی و سه سالگی به جرم الحاد به دار آویخته شد. او که علاوه بر عرفان، در فلسفه، فقه، تفسیر قرآن و ریاضیات دستی داشت، از شاگردان خیام و احمد غزالی بود و خودش را دنبالهروی طریقت کسانی مانند منصور حلاج میدانست. رسالهها و آثار او شروحی فلسفی دربارهی مسائل مطرح شده در فقه و عرفان مانند علم، معرفت و عقل بوده و نظراتی قابلتوجه دربارهی ابلیس و عشق داشته است. در این کتاب میتوانید به زیبایی ردپای تاثیرپذیری نویسنده را از رسالههای عینالقضات ببینید.کتاب در پنج بخش کلی نگاشته شده و زندگینامهای است با زبانی تاثیرگذار و ملموس که از خلال نثری شاعرانه، ما را با چهرهای دردمند آشنا میسازد و حدیث غربت و تنهاییاش را با تفصیل برایمان تعریف میکند. مرگ عینالقضات همدانی، حادثهای دردناک بود که حتی نوشتن رسالهی شکوی الغریب در زندان هم نتوانست جلوی آن را بگیرد. اما آثار معنویای که عینالقضات برای بشریت به یادگار گذاشته است، حتی در در روزگار فعلی کماکان قابل لمس است. دعوت او به دور شدن از عادت پرستی، جاری کردن عشق در تمام لحظات زندگی و دعوت به خودشناسی و خداشناسی در این داستان زندگینامهای به خوبی منعکس شده است.راوی داستان بعضا در کتاب دیوار چهارم را میشکند و با خواننده وارد گفتوگویی تعمقبرانگیز و بیزمان میشود اما همچنان زمانه و جهان قرن ششم هجری را از یاد نمیبرد. او میکوشد تا پلی میان ذهنیت خوانندهی امروزی با آنچه که باعث به دار کشیدن عینالقضات شد بزند تا حوادثی را که در روزگاری بسیار دور اتفاق افتاده است، برایمان ملموس و قابلفهم شود. علاوه بر عین القضات در کتاب یای لعنتی با شخصیتهایی دیگر با نامهای ابوالقاسم قوامالدین درگزینی و عزیزالدین مستوفی آشنا میشوید؛ عینالقضات که رابطهی خوبی با عزیزالدین مستوفی، وزیر وقت دربار سلطان سنجر سلجوقی داشته است، پس از قتل مستوفی و انتصاب قوامالدین درگزینی بهعنوان وزیر جدید، به او روی خوشی نشان نمیدهد. این مسئله و بیپروایی همدانی در بیان عقایدش، درنهایت سرنوشت او را به فردی نظیر منصور حلاج نزدیک میکند. دکتر عبدالحمید ضیایی به واسطهی تحصیلاتی که دربارهی عرفان تطبیقی داشته است، ایدههای اندیشههای غربی را با وضعیت عینالقضات درهم آمیخته است و همین مسئله باعث میشود نثر کتاب علاوه بر شاعرانه بودن، رنگ فلسفی عمیقتری بهخود بگیرد و برای کسانی که به شکل جدیتری مباحث فلسفی تطبیقی را دنبال میکنند، لذتبخشتر باشد. همین مسئله کتاب یای لعنتی را به یکی از آثار خواندنی در زمینهی ادبیات عرفانی تبدیل کرده است.شاید نام عین القضات همدانی به اندازهی منصور حلاج یا عطار نیشابوری به گوش خوانندهی امروزی نرسیده باشد، اما اقوال و افکار او و همچنین نثر شاعرانهی او، خوانندهی مشتاق ادبیات عرفانی را بینصیب نمیگذارد. کتاب آن یای لعنتی میتواند قدم اول برای آشنا شدن با زندگی این عارف بلندمرتبه باشد.کتاب یای لعنتی را میتوانید از انتشارات سروش مولانا تهیه کنید.کتاب برای کسانی مناسب است که داستان پرفراز و نشیب زندگی بزرگان، نثر ادبی و شاعرانه، ادبیات عارفانه و موضوعات تاریخی را در یک کتاب میخواهند.در بخشی از کتاب آن یای لعنتی: سی روایت از زندگی، مرگ و تنهایی عین القضات همدانی میخوانیم .
📗 آن یای لعنتی....
✍ دکتر عبدالحمید ضیایی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 471 |
| 3 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮جلسه پیشین 👈 اینجا
حکایت سوم از رساله سی فصل
طریق فقر دان راه سلامت
در این ره باش ایمن از ملامت
تو گر خواهی حدیث فقر و فخری
تو اندر فقر شاه برو بحری
حقیقت شاه درویشان را هند
که سلطانان عالم را پناهند
تو گر هستی ز سرّ کار آگاه
توان گفتن ترا درویش این راه
ز دنیائی تهی کن دست و دل هم
به معنی همچو ابراهیم ادهم
به هر چه از قضا آید رضاده
دل و جان را به نور او صفا ده
نباشی غافل از وی یک زمانی
مجو از غیر او نام و نشانی
بمعنی او بود درویش آگاه
که بر اسرار حیدر دارد او راه
بود مأمور امر مصطفی را
گزیند او طریق مرتضی را
بدین مصطفی مأمور باشد
به راه مرتضی منصور باشد
بود درویش آن کو راه داند
حقیقت مظهر الله داند
تو آن درویش دان ای مرد آگاه
که بردارد وجود خویش از راه
تو آن درویش دان کابرار داند
طریق حیدر کرار داند
تو آن درویش دان کان راه بین است
حقیقت بر طریق شاه دین است
بود درویش کو دلدار باشد
همیشه مرهم آزار باشد
بود درویش کز خود گشت آزاد
قضای حضرت حق را رضا داد
بود درویش کو دارد توکل
بدین مرتضی دارد توسل
بود درویش کو داند دیانت
نباشد ذرهٔ او را خیانت
بود درویش کو دلشاد باشد
ز غمهای جان آزاد باشد
بود درویش آن کو راست گوید
بغیر از راستی چیزی نجوید
چه دانستی که درویشان کیانند
میان دیدهٔ بینا عیانند
چه دانستی بایشان آشنا باش
چه ایشان بر طریق مرتضی باش
ز درویشان بیابی جمله اسرار
شوی اندر حقیقت واقف یار
همه باشند همچون مه منور
حقیقت یکدگر را چون برادر
حقیقت بین شو و از خود گذر کن
بجز حق از وجود خود بدر کن
چودل خالی کنی از غیر دلدار
نماند در وجودت غیر آن یار
شوی اندر حقیقت واقف حق
چو منصور اندر آئی در اناالحق
شود درویشیت آنگه مسلم
تو باشی پادشاه هر دو عالم
دگر پرسی که منصور از کجا گفت
چرا اسرار پنهان در ملا گفت
✍ منسوب به عطار
این بخش، فقر عرفانی را توضیح میدهد؛ یعنی درویشی و فقر در اینجا به معنای نداشتن مال و زندگی فقیرانه نیست، بلکه به معنای رها شدن از خود، دلبستگیهای دنیوی و نفس و رسیدن به توکل و رضاست.
درویش حقیقی کسی نیست که فقط از دنیا چیزی ندارد؛ درویش کسی است که «خود» را ندارد.
در این نگاه، سالک باید:
🖋دل و دستش را از وابستگی به دنیا خالی کند؛ مانند ابراهیم ادهم.
🖋به آنچه از جانب خدا میرسد رضا و تسلیم داشته باشد.
🖋لحظهای از یاد حق غافل نشود و از غیر او طلب نکند.
🖋به راستی، دیانت و امانت پایبند باشد.
🖋از خودخواهی و منیّت آزاد شود.
🖋در برابر سختیها توکل داشته باشد و به حق متوسل شود.
🖋حقیقت را در مسیر علی(ع) و «مرتضی» بجوید.
سرانجام آنقدر از «خود» خالی شود که جز حق در وجود خویش نبیند. مهمترین قسمت در پایان شعر است:
«حقیقت بین شو و از خود گذر کن
بجز حق از وجود خود بدر کن»
و سپس:
«چو دل خالی کنی از غیر دلدار
نماند در وجودت غیر آن یار»
یعنی تا زمانی که «منِ» انسانی، خواستههای نفسانی و دلبستگی به غیر حق در وجود ما پررنگ است، حقیقت را نمیبینیم. وقتی انسان از خودپرستی و غیرخواهی خالی شود، حضور حق را درمییابد.
به همین دلیل در پایان به منصور حلاج و «اناالحق» اشاره میکند. در تفسیر عرفانی، «اناالحق» ادعای خودبزرگبینی نیست؛ بلکه اشاره به حالتی است که «منِ» شخصی در برابر حقیقت حقانی محو شده است؛ گویی گوینده دیگر خود را نمیبیند و جز حق را حاضر نمییابد.
فقر حقیقی، تهیدستی نیست؛ تهی شدن از «خود» و غیرِ حق است، تا انسان با رضا، توکل، راستی و عشق، به جایی برسد که جز خدا نبیند و جز او نخواهد.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 673 |
| 4 | فایل صوتی
📗 آن یایِ لعنتی...
💬که من عیسی ابن خویشم...
به یاد دو خردمند جوانمرگ ایرانی:
شهابالدین سهروردی و عینالقضات همدانی
🎙دکتر عبدالحمید ضیایی
🔗 منبع اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 819 |
| 5 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
عجله نکن. مرا می شناسی. پسرت هم مانند پسر خودم است .با هم او را پرورش میدهیم. هر وقت خواستی پاسخ بده قصد رفتن کردم که صدایم زد:
- سرورما...موافقم.
_آیا نمی خواهی کمی بیشتر فکر کنی؟!
_این امر از مدتها قبل انجام شده سرورم. فقط منتظر تو بودم.
_انجام شده - چگونه ؟
_اسحق.
پیش از مرگش به من گفت با تو ازدواج کنم.
دیگر نماندم که بیشتر بگوید. او را به قصد مسجد، ترک کردم. دلم آرام شد و حس کردم پس از دو سال قحطی، آب روان به باغ خشکیده ی آن خانه باز خواهد گشت و زندگی ام سبز خواهد شد. چند هفته بعد صفیه و صدرالدین را به خانه بردم و سودکین به یکی از اتاقهای مسجد نقل مکان کرد. به جای یک بُز، دو بر خریدیم. برای صدرالدین و عماد الدین. هر روز پس از نماز صبح، یک درس در خانه برگزار میکردم. درسی فقط برای آن دو. صدرالدین، هر روز درخشان تر می شد و عماد الدین، تنبل تر و لجبازتر. تقريباً استعداد آموختن چیزی را نداشت. هر چه میگفتم عکس آن را می کرد مگر زمانی که چوب خیزران را بر میداشتم و او از ترس، سر به اطاعت فرو می آورد.
بار دیگر، زندگی روی خوش خود را به من نشان داد و خداوند، مرا برای زنجیره ای از معراج های عقلانی و مقامات . معنوی و مراتب والا برگزید. کشفها و شهودها و احوالی بر من نازل شد که حاصلشان، کتابها و رسالات پیاپی بود. هر کدام را تمام میکردم، پیش بَدر میبردم تا بخواند. چقدر شادمان می شد. دفعه ی بعد که به دیارش میرفتم، میدیدم چند نسخه از آن برداشته و دو سه پرسش تازه هم دارد که مُصِرّانه می خواهد بپرسد و پاسخ بگیرد.
درباره سودکین اما روزی از سوی خداوند کشفی در دلم افتاد که دانستم روح وی زلال گشته و والایی یافته و در کار تصوف، خالص شده است. سودکین، دیگر ابری سپید بود گرد قله های طریقت و چقدر مسرور بودم از این احوال او.
همه چیز در ملطیه آرام بود اما از شهرهای دیگر، اخبار ضد و نقیض می رسید. تاتار، سمرقند و بخارا را اشغال کرده و قصد شهرهای دیگر داشتند و حالی و دمی بود که به دارالخلافه بغداد برسند! عربده های این قوم وحشی، در تمام سرزمین ها پیچیده بود و مردم، از هر رنگ و نژاد و آیین، درباره ایشان حرف میزدند. قومی که عادت به سر بریدن داشتند و فقط کشتار، آرامشان میکرد قوم ترس. قوم وحشت میگفتند که آنان هیچ جایی را رها نمی کنند مگر این که نفَس از هر جنبنده ای گرفته باشند. قوم قتل عام. میگفتند که حتی سَگان را زنده نمی گذارند؛ و می گفتند خلیفه از فرمانروای قونیه، کمک خواسته است. چند روز بعد، جارچیان در شهر جار زدند که هر کس میخواهد به داد خلیفه برسد بیاید! یک اسب، یک شمشیر و یک زره و کیسه ای زر برای هر مرد که به جنگ بیاید! گروهی از جنگجویان ملطیه گرد آمدند و فرمانروا ایشان را به بغداد فرستاد.
در همین گیرودار، نامه هایی از حلب رسید که مرا برای تدریس فراخوانده بودند. دوباره حلب؟! هنوز یک دهه از تبعید من نگذشته است ای حلب! دوباره مرا فرا می خوانی؟ منزه است خدایی که تغییر میدهد و تغییر نمی کند.
ملک طاهر، مُرده بود و ملک عزیز به جای پدر بر تخت نشسته، به سرپرستی اتابک طغرل، پس اوضاع تغییر کرده است. نامه ها را پیش بدر بردم و خواندم. خندید و گفت:
_چه شده استاد؟ زمانه تغییر کرده است؟
_فکر میکنم پس از وفات ملک ظاهر، قدرت در حلب به دست مصریان بیفتد.
_چگونه ؟
_ملک عادل در مصر، پدر بزرگ ملک عزیز است و برای او از ملت بیعت گرفته. بی شک حامی و ابقا کننده ی نواده خود بر تخت سلطنت خواهد بود. اگر اینگونه نبود تاکنون امیران ایوبی، رشته سلطنت را در حلب از ایشان ربوده بودند.
_آری، پس دیر یا زود، حلب به تمامی، تحت حاکمیت مصر قرار می گیرد.
_البته زود باشد که حلب، پُر از خانقاه ها و زوایای صوفیانه شود. همین است که این گونه مُصرانه، مرا فراخوانده اند بدر.
_می روی؟
_نه، هنوز نه.
_بدر، نگاهی معنادار به من انداخت و بعد، لبخندی زد.
_سرورم اگر به خاطر من صبر میکنی، نکن. برو. من از عشق تو به نام باخبرم از تو می خواهم که بروی.
_شک نیست که جدایی از تو، قلب مرا پاره پاره خواهد کرد اما امور دیگری هم هست که مرا از رفتن باز میدارد. هنوز وعده خداوند فرا نرسیده است.
اما وعده خداوند، در ملطیه فرا رسید تا جان یکی دیگر از بندگانش را بگیرد. بَدر، در حال مُردن بود. دیگر شک نداشتم که به زودی از من جدا خواهد شد. سیاهی، آن قدر بالا رفت که از رانهایش گذشت و قطع کردن آنها، مساوی با مرگ او بود. تنش ورم کرده و بازوها و دستانش مانند دو مشک پُر آب افتاده. روزهای آخر، فقط دراز کشیده بود و تکان نمیخورد. بعد از غذا خوردن افتاد. شبی تاریک و ظلمانی، بالاخره بَدر مُرد.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_صفحه ۴۴۶ تا ۴۴۹
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 840 |
| 6 | 🌹🌹
@MolaviPoet
ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید
در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کـاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است
✍ غزل ۲۹ دیوان حافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦حجم: 39,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 |
| 7 | 🌹🌹
@MolaviPoet
ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید
در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کـاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است
✍ غزل ۲۹ دیوان حافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦حجم: 39,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 045 |
| 8 | 🔊 فایل صوتی
💬 غزل ۲۹ دیوان حافظ
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📽 لینک یوتیوب اینجا
📦 حجم : 5,5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 904 |
| 9 | .
.
«آدمها در میان آدمها هم احساس تنهایی
میکنند.»
آنتوان دو سنتاگزوپری، شازده کوچولو
.
. | 1 253 |
| 10 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه فرزندان عُزَیر علیه السلام که از پدر احوال پدر می پُرسیدند. میگفت: آری دیدمش، می آید. بعضی شناختندش، بیهوش شدند. بعضی نشناختند، می گفتند: خود مژده داد، این بیهوش شدن چیست؟
پسران عُزَیر (ع) به دنبال پدر خود بودند و سراغ او را از هر رهگذری می گرفتند. تا اینکه با پدر خود مواجه شدند، اما او را نشناختند، زیرا او به حکم مشیت الهی جوان مانده بود. پس به او گفتند: ای رهگذر آیا از عُزَیر خبر داری؟ عُزَیر برای امتحان هوش و کیاست فرزندان، خود را معرفی نکرد، اما با سخنی رمز آمیز گفت: بله، او به دنبال من می آید. یکی از پسران با شنیدن این مرده شادمان شد، اما پسر دیگر به فراست دریافت که همو عُزَیر است و از فرط هیجان بیهوش بر زمین افتاد.
(۳۲۷۱) همچو پوران عُزَیر اندر گذر
آمده پُرسان از احوال پدر
مانند پسران عُزیر که در گذرگاه عمومی، احوال پدر خود را از عابران میگرفتند.
(۳۲۷۲) گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پسران پیر شده بودند و پدرشان جوان مانده بود ناگهان پدرشان با آنان روبرو شد.
(۳۲۷۳) پس بپرسیدند از او کای رهگذر
از عزیر ما عجب داری خبر؟
پسران که پدر را نشناخته بودند از او سراغ پدرشان را گرفتند و گفتند ای رهگذر از پدر ما خبر داری؟
(۳۲۷۴)که کسی مان گفت کامروز آن سَنَد*
بعد نومیدی ز بیرون می رسد
شخصی به ما گفته امروز تکیه گاه شما که از او ناامید شدهاید از بیرون خواهد رسید و نزد شما می آید.
*سند: تکیه گاه
(۳۲۷۵) گفت آری بعد من خواهد رسید
آن یکی خوش شد. چو این مژده شنید
عُزیز گفت ، بله او بعد از من خواهد آمد، یک پسر شاد شد و پسر دیگر بیهوش شد.
(۳۲۷۶)بانگ می زد کِای مُبَشر، باش شاد
وان دگر بشناخت، بیهوش اوفتاد
پسری که شاد شده بود فریاد هیجان زدهای زد و گفت ای مژده دهند الهی همیشه دلت شاد ّباشه، و پسر دیگر که پدر رو شناخته بود از شدت خوشحالی بیهوش شد.
(۳۲۷۷) که چه جای مژده است ای خیره سر*؟
که در افتادیم در کان شکر
پسر که بیهوش شده بود گفت ای احمق، چه جای مژده است.
*خیره سر: احمق
[۳۲۷۸) وَهم را مژده است و پیش عقل، نقد
ز آنکه چشم وَهم شد محجوب فقد*
وهم معمولاً با وعده و خیال خوش میشود؛ اما برای عقل، حقیقت باید حاضر و آشکار باشد،چون کسی که گرفتار وهم شده است چشم حقیقت بین او باز نیست
*فقد: مفقود
(۳۲۷۹) کافران را درد و مؤمن را بشیر
ليك نقد حال در چشم بصیر
پیام انییاء برای کافران و حق ستیزان دردآور و رنج آور است و برای صاحبدلان بشارت دهنده.
(۳۲۸۰) ز آنکه عاشق در دَمِ نقدست مست
لاجرم از کفر و ایمان برترست
زیرا عاشق به هنگام ظهور عینی ،حقیقت مدهوش میشود، و ناچار مقام و مرتبه او از کفر و ایمان برتر است.
[مولانا در این ابیات میگوید انسانِ گرفتار وهم، به وعده و خبرِ رسیدن حقیقت دلخوش میشود؛ اما انسانِ صاحب عقل و بصیرت، خودِ حقیقتِ حاضر را میبیند.
داستان پسران عُزیر نمادی از همین تفاوت است: یکی با شنیدن اینکه پدرش «خواهد آمد» خوشحال شد، چون هنوز در انتظار بود؛ اما دیگری پدر را در همان لحظه شناخت و از شدت شوق بیهوش شد.
وهم با «وعدهٔ رسیدن» شاد میشود، اما بصیرت با «حضور حقیقت» مدهوش میگردد. و در بالاترین مرتبه، عاشق از کفر و ایمان نیز فراتر میرود؛ زیرا برای او حقیقت، نه یک باور و وعده، بلکه حضوری زنده و بیواسطه است.]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 082 |
| 11 | 🔊 فایل صوتی
💬داستان کبودی زدن قزوینی
در شرح شکیبایی در سلوک
🎙 دکتر محمد جواد اعتمادی
📦حجم: 87,2MB
🔗 منبع اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 137 |
| 12 | 🔊 فایل صوتی
💬داستان کبودی زدن قزوینی
در شرح شکیبایی در سلوک
🎙 دکتر محمد جواد اعتمادی
📦حجم: 11,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 084 |
| 13 | 🌹🌹
@MolaviPoet
ابن عربی از ماجرای عریان شدن آدم و حوا و آشکار شدن حریم جسمانی آنان و برگ گرفتن ایشان به خویش، چنین دریافته است که آنچه را باید پوشاند همان است که آدم و حوا به برگ پوشاندند و بیش از آن هرچه هست به سبب مصالح اجتماعی و زیستی و عواملی چون حفظ محبوبیت، مصونیت از خطرات و نیز امکان دلیری و جمالنمایی و امور دیگر است.
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی
سعدی
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۳۷۲
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 188 |
| 14 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
آیات ۱۲۲_ ۱۱۷ سورة طه
فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى ﴿۱۱۷﴾
وگفتیم ای آدم، همانا که این شیطان دشمن تو و دشمن جفت توست. پس به هوس باشید که مبادا شما را از بهشت بیرون کند و به سختی و محنت گرفتار آیید(۱۱۷)
اِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَى(۱۱۸)
همانا که تو را در بهشت این نعمت هست که نه گرسنه و نه عریان مانی (۱۱۸)
وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَى ﴿۱۱۹﴾
و نه هرگز در اینجا از تشنگی و گرمای آفتاب آزار بینی (۱۱۹)
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى ﴿۱۲۰﴾
پس (باز با این همه تأکیدها) شیطان او را وسوسه کرد و گفت ای آدم، آیا می خواهی تو را بر درخت جاودانگی و ملُکی فناناپذیر هدایت کنم؟ (۱۲۰)
پس آدم و حوا از میوه آن درخت بخوردند و عریانی ایشان آشکار شد. پس خود را به برگهای درخت بهشت پوشاندند و بدین سان آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد(۱۲۱)
ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى ﴿۱۲۲﴾
و سپس باز خداوند او را برگزید و توبه او را پذیرفت و او را هدایت کرد (۱۲۲)
[] داستان آدم و حوا را میخوانیم از آنجا که فرشتگان به آنان سجود میکنند تا آنجا که فرمان خروج از بهشت و هبوط به زمین را میشنوند. در مورد سجود فرشتگان به آدم تعبیرات بدیع و زیبایی در سخن عارفان ما آمده است، از جمله اینکه سجود فرشتگان به حقیقت دانه چینی از خرمن آدم است که همه تجلیات الهی را با خود داشت. در حقیقت فرشتگان با سجده آدم به پروردگار خویش سجده کردند و به فرمان الهی همه در خدمت آدم آمدند.
اما ابلیس چون از آدم غیر از خاک ندید آن همه شکوه و تجلّیات "علم الاسماء" از چشمش محجوب ماند و چه بسیارند آدمیانی که چون ابلیس خود را خاکی و جسمی بیش نمی دانند و قدر و منزلت خویش نمی شناسند.
آری ابلیس می کوشد که آدمی را در مقام خاک معرفی کند و نیز می کوشد تا صفات خود را که تکبر و غرور و حسد و انداختن تقصیرها بر گردن دیگران است به آدم منتقل کند. اما خداوند از همان آغاز شیطان را به آدم معرفی میکند که این دشمن توست. و دشمن همسر توست. مبادا غفلت کنید که شما را از بهشت بیرون کند تا به سختی و نگون بختی گرفتار شوید. اکنون این بهشت از آن شماست که در آن هرچه آرزو کنید هست و هر جامه که خواهید شما را زیور خواهد کرد و شما عریان و بی حفاظ نخواهید ماند. نه شما را هرگز تشنگی حاصل شود و نه رنج تابش آفتاب سوزان را تجربه خواهید کرد. اما شیطان که دشمن قسم خورده انسان است آدم را می فریبد که آیا میخواهی تو را به درخت جاودانگی و اقلیمی که آن را هیچ فنا نیست هدایت کنم؟ در حقیقت شیطان میخواست برای آدم تحصیل حاصل کند، یعنی آنچه را که آدم از آن برخوردار بود به او وعده برخورداری دهد و در این فریب شیطان مغالطه ای بود که آدم و حوا در نیافتند و آن این است که سؤال کرد که آیا میخواهید شما را به درخت جاودانگی دعوت کنم؟ و با این سؤال این اندیشه را در ذهن ایشان ایجاد کرد که معلوم است ما از آن درخت برخوردار نیستیم و اگر خداوند ما را از خوردن میوه آن درخت منع کرده شاید به همین دلیل باشد که آن درخت جاودانگی است و خداوند از ما دریغ کرده است. پس بدین سان آدم و حوا پروردگار خویش را نافرمانی کردند و چون از میوه آن درخت خوردند حریم جسمانی ایشان آشکار شد. پس با شتاب برگی از درخت بهشت بر خود پوشاندند. با اینهمه چون آدم و حوا به گناه خود اعتراف کردند خداوند نه تنها گناه ایشان را بخشید بلکه آدم را برگزید، هم هدایت کرد و هم هادی قرار داد اما بنا بر مصلحتی ایشان را( همه آدمیان که فرزندان آدمند ) به سرزمینی بسیار دور دست به نام زمین فرستاد و در عین حال به ایشان وعده داد که من سفیران و پیام آورانی را برای شما میفرستم که شما را باز به سوی من هدایت کنند. بنابراین وقتی که آن هادیان آمدند هر که از ایشان پیروی کند هدایت یابد و هیچ گاه گمراه و نگون بخت نشود اما آن کس که خود را از یاد خدا غافل کند بیگمان در این جهان زندگی تنگ و پر مشقت خواهد داشت و در روز قیامت نیز نابینا محشور خواهد شد زیرا پذیرش دعوت انبیا به منزله چشم است و اگر کسی آن هدیه چشم معنوی را نپذیرد در عالم معنا از گوهر بصر محروم خواهد بود.
[] نظامی با اشاره به بخش آخر آیه ۱۲۱ میگوید اینکه آدم پروردگارش را عصیان کرد اگرچه گناه بود و سیاه بود اما این گناه خالی بود که خداوند بر چهره آدم نهاد تا بر جمال او بیفزاید زیرا این توانایی بر اطاعت و عصیان جزء کمالات آدمیان است و با این خال خداوند به آدمی اختیار داد و اختیار مقامی بس بلند است.
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۶۷ و ۴۶۸
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 192 |
| 15 | 🌹🌹
@MolaviPoet
مهره های دیماشو
دیماشو نود سال بیشتر داشت. تنها بود و هیچ کسی نداشت. تنها پسرش، ماشو، در زمان جوانی دل باخته دختری در بندر صحار عمان شده بود و دیگر پا به لنج نگذاشته و همان جا مانده بود.
دی ماشو صندوقچه ای داشت که از مادر بزرگش به ارث رسیده بود. هفتاد هشتاد رقم مهره رنگارنگ توی صندوقچه بود. دی ماشو برای هر درد و زخم، با هر موقعیتی، یک مهره داشت. مهره کچلی، مهره نازایی، مهره رفتن به خواستگاری، و مهره سفر بخیری.
وقتی مورچه از سر و کول کسی بالا می رفت، مهره دفع مورچه می برد؛ اگر مرغ کسی تخم نمیکرد مهره زاد و ولد می برد. دی ماشو، این پیرزن خوش قلب و پاک نیت، با صندوق مهره اش تمام سازوکارهای هستی را به جانب خیر و صلاح اداره میکرد.
بعد از مرگ دیماشو تکلیف این صندوقچه چه می شد؟
وقتی زنهای محل زیر درخت بابل جمع می شدند و مجلس قلیان کشی برقرار میشد، بازار حدس و گمانها گرم تر میشد. صندوقچه مهره در فقدان دی ماشو در مخیله هر کدام ما عاقبتی متفاوت داشت و همه در آرزوی داشتش می سوختیم. فقط کسی صاحب صندوقچه می شد که وارث دیماشو باشد.
یک روز فامو مهره خواستگاری طلب کرد. دو شب بعد دست شوهرش کَل احمد را گرفت و عازم خانه دی ماشو شدند. پیرمرد و پیرزن بالای هشتاد سال به خواستگاری رفتند. بچه و نوه هایشان هم در خانه دست به دعا بردند.
که با بله گفتن دی ماشو صاحب مهره ها شوند.
شب گرم تابستان توی حیاط دی ماشو نمایشی خنده دار برپا شد. از سر غروب تا نیمه شب فامو التماس و اصرار میکرد تا بله را بگیرد. دی ماشو هم همین طور که با بافه گیس سفید و آویزانش بازی میکرد به هر دو میخندید و می گفت: "اگه کَل احمد ایقه کمالات داره که میگی، دو دسی بگیرش سی خوت. زمان جوونی یادت نبید شوهر سی مو جفت و جور کنی، الان دیگه باید فکر گور و کفن باشام."
بعد با نگاه عاقل اندر سفیه به همه گفت: مهره خواسگاری دادم تون باهاش اومدین خواسگاری خودام. اگه کارهاتون با مهره راه میفته، نی زشتک بازیا در نیارین. همه اهل محل جمع بشن.
بعد به سختی بلند شد و با دست لرزان صندوقچه را وسط حیاط خالی کرد. ده ها مهره رنگارنگ روی زمین ولو شد. هجوم بردیم و هر کس مهره ای قایید.
دی ماشو مُرد. ما ماندیم و مهره ها. مهره داشتیم اما مرغی تخم نکرد. مهره داشتیم اما مورچه از سر و کولمان بالا می رفت. مهره داشتیم اما درد بود، زخم بود. ساز و کارهای هستی مهره داشت اما دی ماشو نداشت.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 250 |
| 16 | تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق* تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا به ابد سرمستم*
✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸
[ گمان نکنی که از غم و درد دوری تو رهایی یافتهام، یا توانستهام بدون تو صبر کنم و آرام بنشینم. ظاهرِ سکوت و آرامش من را نباید به معنای فراموشی و بیدردی بدانی؛ درون من همچنان گرفتار عشق توست.
من از شراب عشق تو آنچنان نوشیدهام که مستیِ آن پایان ندارد؛ از همان ازلی که آغاز آفرینش است تا ابد، این مستی و بیخودی با من خواهد بود.
*شربت عشق: کنایه از عشق الهی است.
*از ازل تا ابد سرمستم: این عشق، حادث و موقتی نیست؛ پیوندی ازلی و ابدی میان جان انسان و حقیقتِ مطلق است. ]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 267 |
| 17 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
چه چیزی میتواند باعث شود که افراد هر چه که می خوانند را باور کنند؟
یک زندانی سیاسی چینی سابق زمانی تجاربش را به عنوان یک هدف شستشوی مغزی شرح داد:
شما شکست خورده، بسیار خسته هستید، نمیتوانید خود را کنترل کنید، یا به یاد بیاورید که دو دقیقه قبل چه گفتید. احساس میکنید که همه چیز از دست رفته است. از آن لحظه قاضی رئیس واقعی شماست و هر آنچه او میگوید را می پذیرید. این زندانی سیاسی سابق به چه تکنیکی اشاره میکرد و این امر در خصوص عواملی که به دیگران اجازه میدهند تا ما را متقاعد کنند چه چیزی برای گفتن به ما دارد؟
گرچه این زندانی سابق احتمالاً قربانی تاکتیکهای اصلاح تفکر گوناگون و بیشماری بود، یکی از استراتژیهای اصلی که به آن اشاره میکرد محرومیت از خواب بود. جای تعجب ندارد که زمانی که خواب خوبی در شب داشته باشیم میل به داشتن عملکرد بهتری داریم. همان گونه که همه ی ما طبق تجربه میدانیم، زمانی که به خوبی استراحت کرده باشیم، تمرکزمان بیشتر است، گوش به زنگتر هستیم و با فصاحت بیشتری ارتباط برقرار میکنیم. اما بررسی انجام شده به وسیله ی روانشناس اجتماعی دانیل گیلبرت بینشی را به دست میدهد که کمتر مشهود است اما با تجارب زندانی سیاسی کاملا سازگاری دارد. زمانی که خسته هستیم ممکن است بیشتر نسبت به تاکتیکهای تأثیر قریب آمیز دیگران آسیب پذیر باشیم. در یک سری مطالعات، گیلبرت شواهدی را پیدا کرد که از این فرضیه حمایت میکند که پس از شنیدن اظهار نظر یک فرد، شخص گوش دهنده فوراً آن را به عنوان نظری درست میپذیرد، صرف نظر از اینکه واقعاً درست باشد. تنها با تلاش ذهنی است که چند لحظه بعد فرد گوشواره تشخیص میدهد که اظهار نظری اشتباه است و متعاقباً آن را رد میکند.
زمانی که درجه ی ریسک بالا باشد، افراد معمولاً انگیزه و منابع شناختی کافی برای رد کردن ذهنی اظهاراتی که غلط به نظر میرسند دارند. اما هنگام خستگی احتمال بیشتری دارد که در حالت تشدید شده ای از فریب خوری باشند و این به دلیل انگیزه و انرژی شناختی مختل شده با خستگی است. بر طبق یافته های گیلبرت، پیامد این انرژی مختل شده این است که فرآیند درک یک پیام قطع میشود. قبل از اینکه مرحله ی رد کردن حتی شانسی برای اتفاق افتادن پیدا کند، و باعث میشود که افراد به احتمال بیشتری بحثهای ضعیف دیگران یا سخنان کذب محض را باور کنند. به عنوان مثال، مدیری که درخواست مزایده برای یک قرارداد توزیع بزرگ دارد کمتر مایل به زیر سؤال بردن اظهاری که از سوی یک توزیع کننده ی بالقوه میشود، همچون "سیستم توزیع ما از لحاظ جهانی در بالاترین درجه قرار دارد" است.
در عوض، زمانی که خواب کمی داشته، او محتمل به در نظرگیری این اظهار در ارزش اسمی است.
📗بله! ۵۰ روش علمی برای متقاعد کردن
صفحه ۱۷۳ و ۱۷۴
✍ نووا گلدستین استیو مارتین_رابرت بیسیالدینی_ترجمه حامد قلیزاده فرد
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 251 |
| 18 | 🔊فایل صوتی _74
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ تفسیر و هو معکم اینما کنتم _ از بیت ۱۵۳۷
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 333 |
| 19 | ⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _74
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ تفسیر و هو معکم اینما کنتم _ از بیت ۱۵۳۷
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 164MB
📽لینک یوتیوب 👈 اینجا
🗓 سال2020
ابتدا فایل کیفیت صدا متوسط
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 279 |
| 20 | 🌹🌹
@ MolaviPoet
«هنگامی که زندگی از مسیر عادی خود خارج شود، به جویبارهای بیشماری پراکنده میشود؛ و دشوار است پیشبینی کرد که در مسیر پرپیچوخم و فریبندهاش کدام راه را در پیش خواهد گرفت.»
📗 دُن آرام
✍میخائیل شولوخوف _ ترجمه احمد شاملو
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 402 |
