مولوی و عرفان
مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها ادمین @MolaviAdmin کانال @MolaviPoet . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 . اینستاگرام Molavipoet . خیریه کانال @hayatmolavi
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام مولوی و عرفان
تُعد قناة مولوی و عرفان (@molavipoet) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 28 928 مشتركاً، محتلاً المرتبة 2 452 في فئة الدين والقيم الروحية والمرتبة 11 951 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 28 928 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 05 سبتمبر, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -105، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 1، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 5.48%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 2.82% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 584 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 815 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 12.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها
ادمین
@MolaviAdmin
کانال
@MolaviPoet
.
لینک ابتدا کانال
t.me/molavipoet/1
.
اینستاگرام
Molavipoet
.
خیریه کانال
@hayatmolavi”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 06 سبتمبر, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الدين والقيم الروحية.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 06 سبتمبر | 0 | |||
| 05 سبتمبر | +4 | |||
| 04 سبتمبر | 0 | |||
| 03 سبتمبر | +2 | |||
| 02 سبتمبر | +5 | |||
| 01 سبتمبر | 0 |
| 2 | 🌹🌹
@MolaviPoet
ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیلِ دمادم که در این منزلِ خواب است
معشوق عیان میگذرد بر تو، ولیکن
اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخِ رنگین تو تا لطفِ عرق دید
در آتشِ شوق از غمِ دل، غرقِ گلاب است
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سرِ آبی که جهان جمله سراب است
در کُنجِ دِماغم مطلب جای نصیحت
کـاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طُورِ عجب لازمِ ایامِ شباب است
✍ غزل ۲۹ دیوان حافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📦حجم: 39,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 500 |
| 3 | 🔊 فایل صوتی
💬 غزل ۲۹ دیوان حافظ
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
🎙 دکتر رشید کاکاوند
📽 لینک یوتیوب اینجا
📦 حجم : 5,5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 456 |
| 4 | .
.
«آدمها در میان آدمها هم احساس تنهایی
میکنند.»
آنتوان دو سنتاگزوپری، شازده کوچولو
.
. | 862 |
| 5 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
قصه فرزندان عُزَیر علیه السلام که از پدر احوال پدر می پُرسیدند. میگفت: آری دیدمش، می آید. بعضی شناختندش، بیهوش شدند. بعضی نشناختند، می گفتند: خود مژده داد، این بیهوش شدن چیست؟
پسران عُزَیر (ع) به دنبال پدر خود بودند و سراغ او را از هر رهگذری می گرفتند. تا اینکه با پدر خود مواجه شدند، اما او را نشناختند، زیرا او به حکم مشیت الهی جوان مانده بود. پس به او گفتند: ای رهگذر آیا از عُزَیر خبر داری؟ عُزَیر برای امتحان هوش و کیاست فرزندان، خود را معرفی نکرد، اما با سخنی رمز آمیز گفت: بله، او به دنبال من می آید. یکی از پسران با شنیدن این مرده شادمان شد، اما پسر دیگر به فراست دریافت که همو عُزَیر است و از فرط هیجان بیهوش بر زمین افتاد.
(۳۲۷۱) همچو پوران عُزَیر اندر گذر
آمده پُرسان از احوال پدر
مانند پسران عُزیر که در گذرگاه عمومی، احوال پدر خود را از عابران میگرفتند.
(۳۲۷۲) گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پسران پیر شده بودند و پدرشان جوان مانده بود ناگهان پدرشان با آنان روبرو شد.
(۳۲۷۳) پس بپرسیدند از او کای رهگذر
از عزیر ما عجب داری خبر؟
پسران که پدر را نشناخته بودند از او سراغ پدرشان را گرفتند و گفتند ای رهگذر از پدر ما خبر داری؟
(۳۲۷۴)که کسی مان گفت کامروز آن سَنَد*
بعد نومیدی ز بیرون می رسد
شخصی به ما گفته امروز تکیه گاه شما که از او ناامید شدهاید از بیرون خواهد رسید و نزد شما می آید.
*سند: تکیه گاه
(۳۲۷۵) گفت آری بعد من خواهد رسید
آن یکی خوش شد. چو این مژده شنید
عُزیز گفت ، بله او بعد از من خواهد آمد، یک پسر شاد شد و پسر دیگر بیهوش شد.
(۳۲۷۶)بانگ می زد کِای مُبَشر، باش شاد
وان دگر بشناخت، بیهوش اوفتاد
پسری که شاد شده بود فریاد هیجان زدهای زد و گفت ای مژده دهند الهی همیشه دلت شاد ّباشه، و پسر دیگر که پدر رو شناخته بود از شدت خوشحالی بیهوش شد.
(۳۲۷۷) که چه جای مژده است ای خیره سر*؟
که در افتادیم در کان شکر
پسر که بیهوش شده بود گفت ای احمق، چه جای مژده است.
*خیره سر: احمق
[۳۲۷۸) وَهم را مژده است و پیش عقل، نقد
ز آنکه چشم وَهم شد محجوب فقد*
وهم معمولاً با وعده و خیال خوش میشود؛ اما برای عقل، حقیقت باید حاضر و آشکار باشد،چون کسی که گرفتار وهم شده است چشم حقیقت بین او باز نیست
*فقد: مفقود
(۳۲۷۹) کافران را درد و مؤمن را بشیر
ليك نقد حال در چشم بصیر
پیام انییاء برای کافران و حق ستیزان دردآور و رنج آور است و برای صاحبدلان بشارت دهنده.
(۳۲۸۰) ز آنکه عاشق در دَمِ نقدست مست
لاجرم از کفر و ایمان برترست
زیرا عاشق به هنگام ظهور عینی ،حقیقت مدهوش میشود، و ناچار مقام و مرتبه او از کفر و ایمان برتر است.
[مولانا در این ابیات میگوید انسانِ گرفتار وهم، به وعده و خبرِ رسیدن حقیقت دلخوش میشود؛ اما انسانِ صاحب عقل و بصیرت، خودِ حقیقتِ حاضر را میبیند.
داستان پسران عُزیر نمادی از همین تفاوت است: یکی با شنیدن اینکه پدرش «خواهد آمد» خوشحال شد، چون هنوز در انتظار بود؛ اما دیگری پدر را در همان لحظه شناخت و از شدت شوق بیهوش شد.
وهم با «وعدهٔ رسیدن» شاد میشود، اما بصیرت با «حضور حقیقت» مدهوش میگردد. و در بالاترین مرتبه، عاشق از کفر و ایمان نیز فراتر میرود؛ زیرا برای او حقیقت، نه یک باور و وعده، بلکه حضوری زنده و بیواسطه است.]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 847 |
| 6 | 🔊 فایل صوتی
💬داستان کبودی زدن قزوینی
در شرح شکیبایی در سلوک
🎙 دکتر محمد جواد اعتمادی
📦حجم: 87,2MB
🔗 منبع اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 967 |
| 7 | 🔊 فایل صوتی
💬داستان کبودی زدن قزوینی
در شرح شکیبایی در سلوک
🎙 دکتر محمد جواد اعتمادی
📦حجم: 11,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 922 |
| 8 | 🌹🌹
@MolaviPoet
ابن عربی از ماجرای عریان شدن آدم و حوا و آشکار شدن حریم جسمانی آنان و برگ گرفتن ایشان به خویش، چنین دریافته است که آنچه را باید پوشاند همان است که آدم و حوا به برگ پوشاندند و بیش از آن هرچه هست به سبب مصالح اجتماعی و زیستی و عواملی چون حفظ محبوبیت، مصونیت از خطرات و نیز امکان دلیری و جمالنمایی و امور دیگر است.
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی
سعدی
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۳۷۲
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 024 |
| 9 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
آیات ۱۲۲_ ۱۱۷ سورة طه
فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى ﴿۱۱۷﴾
وگفتیم ای آدم، همانا که این شیطان دشمن تو و دشمن جفت توست. پس به هوس باشید که مبادا شما را از بهشت بیرون کند و به سختی و محنت گرفتار آیید(۱۱۷)
اِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَى(۱۱۸)
همانا که تو را در بهشت این نعمت هست که نه گرسنه و نه عریان مانی (۱۱۸)
وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَى ﴿۱۱۹﴾
و نه هرگز در اینجا از تشنگی و گرمای آفتاب آزار بینی (۱۱۹)
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى ﴿۱۲۰﴾
پس (باز با این همه تأکیدها) شیطان او را وسوسه کرد و گفت ای آدم، آیا می خواهی تو را بر درخت جاودانگی و ملُکی فناناپذیر هدایت کنم؟ (۱۲۰)
پس آدم و حوا از میوه آن درخت بخوردند و عریانی ایشان آشکار شد. پس خود را به برگهای درخت بهشت پوشاندند و بدین سان آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد(۱۲۱)
ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى ﴿۱۲۲﴾
و سپس باز خداوند او را برگزید و توبه او را پذیرفت و او را هدایت کرد (۱۲۲)
[] داستان آدم و حوا را میخوانیم از آنجا که فرشتگان به آنان سجود میکنند تا آنجا که فرمان خروج از بهشت و هبوط به زمین را میشنوند. در مورد سجود فرشتگان به آدم تعبیرات بدیع و زیبایی در سخن عارفان ما آمده است، از جمله اینکه سجود فرشتگان به حقیقت دانه چینی از خرمن آدم است که همه تجلیات الهی را با خود داشت. در حقیقت فرشتگان با سجده آدم به پروردگار خویش سجده کردند و به فرمان الهی همه در خدمت آدم آمدند.
اما ابلیس چون از آدم غیر از خاک ندید آن همه شکوه و تجلّیات "علم الاسماء" از چشمش محجوب ماند و چه بسیارند آدمیانی که چون ابلیس خود را خاکی و جسمی بیش نمی دانند و قدر و منزلت خویش نمی شناسند.
آری ابلیس می کوشد که آدمی را در مقام خاک معرفی کند و نیز می کوشد تا صفات خود را که تکبر و غرور و حسد و انداختن تقصیرها بر گردن دیگران است به آدم منتقل کند. اما خداوند از همان آغاز شیطان را به آدم معرفی میکند که این دشمن توست. و دشمن همسر توست. مبادا غفلت کنید که شما را از بهشت بیرون کند تا به سختی و نگون بختی گرفتار شوید. اکنون این بهشت از آن شماست که در آن هرچه آرزو کنید هست و هر جامه که خواهید شما را زیور خواهد کرد و شما عریان و بی حفاظ نخواهید ماند. نه شما را هرگز تشنگی حاصل شود و نه رنج تابش آفتاب سوزان را تجربه خواهید کرد. اما شیطان که دشمن قسم خورده انسان است آدم را می فریبد که آیا میخواهی تو را به درخت جاودانگی و اقلیمی که آن را هیچ فنا نیست هدایت کنم؟ در حقیقت شیطان میخواست برای آدم تحصیل حاصل کند، یعنی آنچه را که آدم از آن برخوردار بود به او وعده برخورداری دهد و در این فریب شیطان مغالطه ای بود که آدم و حوا در نیافتند و آن این است که سؤال کرد که آیا میخواهید شما را به درخت جاودانگی دعوت کنم؟ و با این سؤال این اندیشه را در ذهن ایشان ایجاد کرد که معلوم است ما از آن درخت برخوردار نیستیم و اگر خداوند ما را از خوردن میوه آن درخت منع کرده شاید به همین دلیل باشد که آن درخت جاودانگی است و خداوند از ما دریغ کرده است. پس بدین سان آدم و حوا پروردگار خویش را نافرمانی کردند و چون از میوه آن درخت خوردند حریم جسمانی ایشان آشکار شد. پس با شتاب برگی از درخت بهشت بر خود پوشاندند. با اینهمه چون آدم و حوا به گناه خود اعتراف کردند خداوند نه تنها گناه ایشان را بخشید بلکه آدم را برگزید، هم هدایت کرد و هم هادی قرار داد اما بنا بر مصلحتی ایشان را( همه آدمیان که فرزندان آدمند ) به سرزمینی بسیار دور دست به نام زمین فرستاد و در عین حال به ایشان وعده داد که من سفیران و پیام آورانی را برای شما میفرستم که شما را باز به سوی من هدایت کنند. بنابراین وقتی که آن هادیان آمدند هر که از ایشان پیروی کند هدایت یابد و هیچ گاه گمراه و نگون بخت نشود اما آن کس که خود را از یاد خدا غافل کند بیگمان در این جهان زندگی تنگ و پر مشقت خواهد داشت و در روز قیامت نیز نابینا محشور خواهد شد زیرا پذیرش دعوت انبیا به منزله چشم است و اگر کسی آن هدیه چشم معنوی را نپذیرد در عالم معنا از گوهر بصر محروم خواهد بود.
[] نظامی با اشاره به بخش آخر آیه ۱۲۱ میگوید اینکه آدم پروردگارش را عصیان کرد اگرچه گناه بود و سیاه بود اما این گناه خالی بود که خداوند بر چهره آدم نهاد تا بر جمال او بیفزاید زیرا این توانایی بر اطاعت و عصیان جزء کمالات آدمیان است و با این خال خداوند به آدمی اختیار داد و اختیار مقامی بس بلند است.
📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۶۷ و ۴۶۸
✍ دکتر حسین الهیقمشهای
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 100 |
| 10 | 🌹🌹
@MolaviPoet
مهره های دیماشو
دیماشو نود سال بیشتر داشت. تنها بود و هیچ کسی نداشت. تنها پسرش، ماشو، در زمان جوانی دل باخته دختری در بندر صحار عمان شده بود و دیگر پا به لنج نگذاشته و همان جا مانده بود.
دی ماشو صندوقچه ای داشت که از مادر بزرگش به ارث رسیده بود. هفتاد هشتاد رقم مهره رنگارنگ توی صندوقچه بود. دی ماشو برای هر درد و زخم، با هر موقعیتی، یک مهره داشت. مهره کچلی، مهره نازایی، مهره رفتن به خواستگاری، و مهره سفر بخیری.
وقتی مورچه از سر و کول کسی بالا می رفت، مهره دفع مورچه می برد؛ اگر مرغ کسی تخم نمیکرد مهره زاد و ولد می برد. دی ماشو، این پیرزن خوش قلب و پاک نیت، با صندوق مهره اش تمام سازوکارهای هستی را به جانب خیر و صلاح اداره میکرد.
بعد از مرگ دیماشو تکلیف این صندوقچه چه می شد؟
وقتی زنهای محل زیر درخت بابل جمع می شدند و مجلس قلیان کشی برقرار میشد، بازار حدس و گمانها گرم تر میشد. صندوقچه مهره در فقدان دی ماشو در مخیله هر کدام ما عاقبتی متفاوت داشت و همه در آرزوی داشتش می سوختیم. فقط کسی صاحب صندوقچه می شد که وارث دیماشو باشد.
یک روز فامو مهره خواستگاری طلب کرد. دو شب بعد دست شوهرش کَل احمد را گرفت و عازم خانه دی ماشو شدند. پیرمرد و پیرزن بالای هشتاد سال به خواستگاری رفتند. بچه و نوه هایشان هم در خانه دست به دعا بردند.
که با بله گفتن دی ماشو صاحب مهره ها شوند.
شب گرم تابستان توی حیاط دی ماشو نمایشی خنده دار برپا شد. از سر غروب تا نیمه شب فامو التماس و اصرار میکرد تا بله را بگیرد. دی ماشو هم همین طور که با بافه گیس سفید و آویزانش بازی میکرد به هر دو میخندید و می گفت: "اگه کَل احمد ایقه کمالات داره که میگی، دو دسی بگیرش سی خوت. زمان جوونی یادت نبید شوهر سی مو جفت و جور کنی، الان دیگه باید فکر گور و کفن باشام."
بعد با نگاه عاقل اندر سفیه به همه گفت: مهره خواسگاری دادم تون باهاش اومدین خواسگاری خودام. اگه کارهاتون با مهره راه میفته، نی زشتک بازیا در نیارین. همه اهل محل جمع بشن.
بعد به سختی بلند شد و با دست لرزان صندوقچه را وسط حیاط خالی کرد. ده ها مهره رنگارنگ روی زمین ولو شد. هجوم بردیم و هر کس مهره ای قایید.
دی ماشو مُرد. ما ماندیم و مهره ها. مهره داشتیم اما مرغی تخم نکرد. مهره داشتیم اما مورچه از سر و کولمان بالا می رفت. مهره داشتیم اما درد بود، زخم بود. ساز و کارهای هستی مهره داشت اما دی ماشو نداشت.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 118 |
| 11 | تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بیتو صبور گشتم و بنشستم
من شربت عشق* تو چنان خوردستم
کز روز ازل تا به ابد سرمستم*
✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۸
[ گمان نکنی که از غم و درد دوری تو رهایی یافتهام، یا توانستهام بدون تو صبر کنم و آرام بنشینم. ظاهرِ سکوت و آرامش من را نباید به معنای فراموشی و بیدردی بدانی؛ درون من همچنان گرفتار عشق توست.
من از شراب عشق تو آنچنان نوشیدهام که مستیِ آن پایان ندارد؛ از همان ازلی که آغاز آفرینش است تا ابد، این مستی و بیخودی با من خواهد بود.
*شربت عشق: کنایه از عشق الهی است.
*از ازل تا ابد سرمستم: این عشق، حادث و موقتی نیست؛ پیوندی ازلی و ابدی میان جان انسان و حقیقتِ مطلق است. ]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 093 |
| 12 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
چه چیزی میتواند باعث شود که افراد هر چه که می خوانند را باور کنند؟
یک زندانی سیاسی چینی سابق زمانی تجاربش را به عنوان یک هدف شستشوی مغزی شرح داد:
شما شکست خورده، بسیار خسته هستید، نمیتوانید خود را کنترل کنید، یا به یاد بیاورید که دو دقیقه قبل چه گفتید. احساس میکنید که همه چیز از دست رفته است. از آن لحظه قاضی رئیس واقعی شماست و هر آنچه او میگوید را می پذیرید. این زندانی سیاسی سابق به چه تکنیکی اشاره میکرد و این امر در خصوص عواملی که به دیگران اجازه میدهند تا ما را متقاعد کنند چه چیزی برای گفتن به ما دارد؟
گرچه این زندانی سابق احتمالاً قربانی تاکتیکهای اصلاح تفکر گوناگون و بیشماری بود، یکی از استراتژیهای اصلی که به آن اشاره میکرد محرومیت از خواب بود. جای تعجب ندارد که زمانی که خواب خوبی در شب داشته باشیم میل به داشتن عملکرد بهتری داریم. همان گونه که همه ی ما طبق تجربه میدانیم، زمانی که به خوبی استراحت کرده باشیم، تمرکزمان بیشتر است، گوش به زنگتر هستیم و با فصاحت بیشتری ارتباط برقرار میکنیم. اما بررسی انجام شده به وسیله ی روانشناس اجتماعی دانیل گیلبرت بینشی را به دست میدهد که کمتر مشهود است اما با تجارب زندانی سیاسی کاملا سازگاری دارد. زمانی که خسته هستیم ممکن است بیشتر نسبت به تاکتیکهای تأثیر قریب آمیز دیگران آسیب پذیر باشیم. در یک سری مطالعات، گیلبرت شواهدی را پیدا کرد که از این فرضیه حمایت میکند که پس از شنیدن اظهار نظر یک فرد، شخص گوش دهنده فوراً آن را به عنوان نظری درست میپذیرد، صرف نظر از اینکه واقعاً درست باشد. تنها با تلاش ذهنی است که چند لحظه بعد فرد گوشواره تشخیص میدهد که اظهار نظری اشتباه است و متعاقباً آن را رد میکند.
زمانی که درجه ی ریسک بالا باشد، افراد معمولاً انگیزه و منابع شناختی کافی برای رد کردن ذهنی اظهاراتی که غلط به نظر میرسند دارند. اما هنگام خستگی احتمال بیشتری دارد که در حالت تشدید شده ای از فریب خوری باشند و این به دلیل انگیزه و انرژی شناختی مختل شده با خستگی است. بر طبق یافته های گیلبرت، پیامد این انرژی مختل شده این است که فرآیند درک یک پیام قطع میشود. قبل از اینکه مرحله ی رد کردن حتی شانسی برای اتفاق افتادن پیدا کند، و باعث میشود که افراد به احتمال بیشتری بحثهای ضعیف دیگران یا سخنان کذب محض را باور کنند. به عنوان مثال، مدیری که درخواست مزایده برای یک قرارداد توزیع بزرگ دارد کمتر مایل به زیر سؤال بردن اظهاری که از سوی یک توزیع کننده ی بالقوه میشود، همچون "سیستم توزیع ما از لحاظ جهانی در بالاترین درجه قرار دارد" است.
در عوض، زمانی که خواب کمی داشته، او محتمل به در نظرگیری این اظهار در ارزش اسمی است.
📗بله! ۵۰ روش علمی برای متقاعد کردن
صفحه ۱۷۳ و ۱۷۴
✍ نووا گلدستین استیو مارتین_رابرت بیسیالدینی_ترجمه حامد قلیزاده فرد
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 124 |
| 13 | 🔊فایل صوتی _74
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ تفسیر و هو معکم اینما کنتم _ از بیت ۱۵۳۷
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 165 |
| 14 | ⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
🔊فایل صوتی _74
💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ تفسیر و هو معکم اینما کنتم _ از بیت ۱۵۳۷
✍ مولانا جلالالدین بلخی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
📦حجم: 164MB
📽لینک یوتیوب 👈 اینجا
🗓 سال2020
ابتدا فایل کیفیت صدا متوسط
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 142 |
| 15 | 🌹🌹
@ MolaviPoet
«هنگامی که زندگی از مسیر عادی خود خارج شود، به جویبارهای بیشماری پراکنده میشود؛ و دشوار است پیشبینی کرد که در مسیر پرپیچوخم و فریبندهاش کدام راه را در پیش خواهد گرفت.»
📗 دُن آرام
✍میخائیل شولوخوف _ ترجمه احمد شاملو
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 244 |
| 16 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
حکایت پنجم _ عبدالله بن جعفر و غلام سیاه
از عبدالله نقل شده است که روزی عزم سفر کرده و مسیر زیادی آمده بود. خسته بود و میخواست در جایی استراحت کند از دور نخلستانی را دید که درختهای خرمای زیادی داشت. لبخندی زد و گفت: بالاخره به آبادی رسیدم عجب درخت های خرمایی هم دارد!»
به طرف نخلستان تاخت از دور مرد سیاه پوستی را دید که کنار درختی ایستاده بود او نگهبان نخلستان بود و از آن مراقبت میکرد.
عبدالله از اسبش پیاده شد و آرام آرام جلو رفت. همان موقع مردی را دید که سه قرص نان دستش بود و به طرف مرد سیاه پوست می رفت مرد نانها را به او داد و دوباره از همان راهی که آمده بود، برگشت. در همین موقع سگی لاغر جلوی مرد سیاه پوست رفت و شروع کرد به تکان دادن دمش. معلوم بود گرسنه بود. مرد یکی از نانها را جلوی سگ گذاشت. سگ با عجله نان را خورد و باز جلوی مرد ایستاد. به مرد نگاه میکرد و همچنان دمش را تکان میداد مرد سیاه پوست، نان دوم را هم جلویش گذاشت. سگ آن را خورد ولی باز سیر نشد.غلام نان سوم را در جلو سگ گذاشت و سگ آن را خورد.
عبدالله از غلام پرسید : قوت هر روز تو چیست؟
غلام گفت همین سه قرص نان.
عبدالله گفت :پس چرا بر نفس خود ایثار کردی؟
غلام گفت. روزه خواهم داشت.
عبدالله سراغ ارباب غلام را خواست و به نزد او رفت، و بعد از مدتی صحبت نخلستان را می خرد و بعد آن را به ّغلام بخشید.
[مفهوم حکایت: غلام، غذای اندک و سهم خودش را به موجود گرسنهای میبخشد، بیآنکه بداند خودش بعداً چه خواهد خورد. غزالی از این رفتار، نمونهای از ایثار، رحمت و مقدم داشتن نیاز دیگری بر نیاز خویش نشان میدهد.]
📗 کیمیای سعادت
✍ ابو حامد غزالی_ ترجمه مریم استکی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 327 |
| 17 | باسلام خدمت عزیزان همراه
مدیریت کانال برای رفاه عزیزان هیچگونه تبلیغی در کانال قرار نمیدهد . تبلیغاتی که در آخر پستها میبینید از طرف تلگرام است (به خود پلتفورم تلگرام پول و نام کانال میدهند) و بدون رضایت مدیر تبلیغ را ارسال میکند. مدیریت کانال تایید بر هیچ تبلیغی ندارد.
نکته جالب این روش در این است که تبلیغ برای میر کانال قابل رویت نیست.
سپاسگزار حضور و همراهی شما🌹❤️ | 1 388 |
| 18 | 🌹🌹
@MolaviPoet
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند
جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
✍ مولانا_ غزل ۳۰۲، دیوان شمس
[ مولانا در این غزل از بیقراری و اشتیاق عاشق به معشوق الهی سخن میگوید؛ عاشقی که تمام جان و دلش را در راه عشق سپرده و لحظهای از یاد محبوب غافل نیست. عشق، او را چنان مست و بیخود کرده که خود را همچون سازی در دست نوازنده میبیند و هر زخمهٔ معشوق، او را بیشتر به شور و بیقراری میکشاند.
«عاشق حقیقی تمام وجودش را به معشوق میسپارد و در فراق او، شب و روز در انتظار وصال، بیقرار و اشکبار میماند.»]
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 471 |
| 19 | 🔊 فایل صوتی
💬چگونه در زندگی میتوانیم به برتری و فضیلت برسیم؟
🎙دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
🔅 کیفیت صدا : 128Kbps
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 412 |
| 20 | 🌹🌹
@MolaviPoet
⏮ جلسه پیشین 👈 اینجا
ایران، پس از فتح اسکندر کبیر، کشوری بود سراسر یونانی مآب و مشاهده خدا در سیمای پسران زیبارو (شاهدان) را میتوان بازمانده، یا نظیر آیین جوان پروری یونانیان باستان دانست. معلوم میشود که صوفیان از ردای درویشی خود برای پنهان داشتن اباحیگری و شاهد بازی استفاده میکردند، زیرا نویسندگان موافق تصوّف، مانند سعدی، اوحدی مراغه ای و ابن جوزی همه این کار را قبیح شمرده اند. شمس سلطان ولد جوان را پند میگوید که از حشیش و اَمَردبازی، این دو آفت بزرگ، که ظاهراً در میان صوفیان شیوع داشته، دوری کنند (افلاکی۶۳۳_سپهسالار، سپه ۲۵) خبر می دهد که مولانا جلال الدین اوحد الدین کرمانی را در دمشق ملاقات کرد. ظاهراً مولانا جلال الدین نظر موافق با وی نداشته، و اگر بتوان سخن افلاکی را باور کرد نوشته است که به مولانا گفتند اوحدالدین پسران گرد خود را دوست می دارد، اما به پاک دامنی، و مولانا این نظر را نمی پذیرد و یک بار میگوید: «شیخ اوحدالدین در عالم میراث بد گذاشت.»
حکایت مشهور شمس و اوحد در چند مأخذ نقل شده است به این صورت نوشته است: در بغداد، شمس به اوحد رسید و دید که گردن بر طشتی آب خم کرده است. از او پرسید:
"در چیستی؟" گفت: "ماه را در آب طشت میبینم". و فرمود که: "اگر در گردن دمبل نداری، چرا بر آسمانش نمی بینی؟ اکنون طبیبی به کف کن تا تو را معالجه کند."
جامی همین داستان را به شعر در آورده، اما در نظم جامی این داستان در دمشق اتفاق می افتد. و خورشید در آن آمده است نه ماه.
شمس تبریز دید که اوحد دین
کرده نظّاره بتان آیین
در دمشق از هوای غمزه زنان
گرد هنگامه هاست طوف کنان
سر فرا بُرد پیش شیخ و نهفت
گفت: «ای شیخ در چه حالی؟ گفت:
چشمه آفتاب می بینم
لیک در طشت آب می بینم
گفت "ای شیخ هان چه بی بصری ست
راست بین باش، این چه کژ نظری ست؟
سرز پایین به سوی بالا کن
سوی خورشید چشم خود وا کُن"
گذشته از این روایتهای افسانه آمیز، در مناقب اوحد الدین کرمانی نوشته اند. که او در مسجد بطّال قیصریه با فردی معروف به کامل تبریزی گفت وگوی کوتاهی کرده است. این لقب را، چنان که افلاکی برای ما میگوید:گاهی درباره شمس به کار میبردهاند. ابراهیم حقّی قونیوی دلیل آورده است که سند موقوفه ای به تاریخ سال ۶۲۹ خبر از آن میدهد که شمس تبریز در آن سال ساکن قیصریه بوده است. شمس میگوید که اوحد نخستین مرحله استکمال روحانی، یعنی مرتبه مستی هوا را به سر آورد که مانند است به بیزاری جستن راهبان ترسا از دنیا خیالات اوحد از مرحله گمراهی و علم در گذشت، اما به مرتبه "چشم باز شدن" نرسید.
چند نفر را نام برده اند که خلیفه اوحد الدین بوده اند و شمس نیز در مقالات از آنان نام می برد؛ و بر این اساس معلوم میشود که اوحد بزرگتر از شمس بوده؛ با این حال، شمس او را مربّی شایستهای نمیدانسته است.
مرا اوحدالدین گفت: "چه گردد اگر بر من آیی به هم باشیم؟:
گفتم: «پیاله بیاوریم، یکی من، یکی تو، میگردانیم آنجا که گرد میشوند به سماع گفت: «نتوانم.»گفتم: "پس صحبت من کار تو نیست. باید که مریدان و همه دنیا را به پیاله ای بفروشی."
[ اوحد گفت چه میشود با من همکلام شوی؟ گفتم پیالهای بنوشیم و در آن جمعی که اهل سماع و شور و حالاند، همراه شویم. او گفت: «نمیتوانم.»
مولانا گفت پس تو هنوز آمادهٔ صحبت و همراهی با من نیستی؛ برای این راه باید چنان دلبسته و عاشق شوی که همه تعلقات، حتی مریدان و دنیا، در برابر یک پیاله از عشق بیارزش شوند.]
این حکایت نشان میدهد که شمس چگونه باید با مولانا جلال الدین رفتار کرده باشد و چرا مولانا را همساز خود یافته است - زیرا مولانا حاضر بود که شهرت خود را دور افکند و در عوض مصاحبت روحانی شمس را دریابد.
اما اوحد الدین کرمانی و حلقه اصحابش در دل شمس راه نیافتند. دو تن از مریدان اوحد، زَين الدين صدقه و شیخ عمادالدین، در قونیه بودند؛ و زَین صدقه گروهی از زنان ساده نادان، "جماعت فقیرگان"، را به مریدی خود علاقه مند کرده بود. شمس، ظاهراً به این دو اشارت دارد که میگوید:
حلاوت ایمان آن نباشد که بیایَد و باز رود. زَین صدقه را دیدم باوه شده، چنان که اسب دونده را سر به بیابان بگذاری، در گمراهی میرود. این عماد، باری، به از اوست.
[ شیرینیِ ایمان واقعی، این نیست که گاهی به انسان دست بدهد و بعد از مدتی از بین برود. یعنی ایمان معنوی هنوز در وجود او مستقر نشده. گفتم: من زَین را دیدم پایدار و استوار گشته، مثل اسب دوندهای بدون مربی در بیابان رها کنی، راه را گم میکند.]
عماد شاید بهتر از زَین بوده، اما در مقالات سختان دیگری هست که او را کوچک می شمارد، چنین به نظر می رسد که عماد هم خیلی به شمس توجّه نداشته است (مقا، ۳۳۱).
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۲۰۰ تا ۲۰۲
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 425 |
