مولوی و عرفان
مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها ادمین @MolaviAdmin کانال @MolaviPoet . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 . اینستاگرام Molavipoet . خیریه کانال @hayatmolavi
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام مولوی و عرفان
کانال مولوی و عرفان (@molavipoet) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 29 114 مشترک است و جایگاه 2 484 را در دسته دین و مذهبی و رتبه 11 676 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 29 114 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 07 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -136 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -5 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 6.25% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.05% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 821 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 888 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 9 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند وعرفان, مولانا, کس, اسحق, انس تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید، معرفی عرفان ها
ادمین
@MolaviAdmin
کانال
@MolaviPoet
.
لینک ابتدا کانال
t.me/molavipoet/1
.
اینستاگرام
Molavipoet
.
خیریه کانال
@hayatmolavi”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 08 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته دین و مذهبی تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 08 ژوئیه | +2 | |||
| 07 ژوئیه | +1 | |||
| 06 ژوئیه | +2 | |||
| 05 ژوئیه | +4 | |||
| 04 ژوئیه | 0 | |||
| 03 ژوئیه | +4 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | +5 |
| 2 | 🌹🌹
@MolaviPoet
گفتوگوی روباه و شازده کوچولو:
شازده کوچولو در زمین با روباهی روبهرو میشود. روباه از او میخواهد که «اهلیاش کند». شازده کوچولو معنی این واژه را نمیداند و روباه توضیح میدهد که اهلی کردن یعنی ایجاد پیوندی عاطفی که دو موجود را برای یکدیگر یگانه و بیهمتا میکند.
روباه میگوید این پیوند با عجله به دست نمیآید؛ باید هر روز زمانی را به باهم بودن اختصاص داد، با صبر و احترام به یکدیگر نزدیک شد و آیین و نظمی در دیدارها پدید آورد. همین انتظار و تکرار است که به رابطه معنا و شیرینی میبخشد.
پس از شکل گرفتن این دوستی، روباه میگوید که اکنون صدای گامهای شازده کوچولو و حتی رنگ گندم برای او معنایی تازه یافته است؛ زیرا موهای طلایی شازده کوچولو، گندم را برای همیشه به یاد او خواهد انداخت. عشق، نگاه انسان را به جهان تغییر میدهد.
هنگام خداحافظی، روباه راز خود را با او در میان میگذارد: حقیقتهای مهم را تنها با دل میتوان شناخت و آنچه ارزشمند است، همیشه با چشم دیده نمیشود. همچنین یادآوری میکند که ارزش گل شازده کوچولو از زمانی پدید آمده که او با عشق صرف نگهداری از آن کرده است؛ بنابراین نسبت به آن گل مسئول است.
«تو تا ابد مسئولِ چیزی هستی که اهلی کردهای.»
"جز با دل، هیچچیز را چنانکه باید نمیتوان دید؛ آنچه اصل است از چشم پنهان است."
گل نماد عشق، انسان یا ارزشی است که پرورش میدهیم.
مسئولیت یعنی مراقبت، وفاداری و پذیرفتن پیامدهای انتخابها.
پیام روباه این است که ارزش هر رابطه به اندازه زمانی است که با عشق برای آن صرف کردهایم.
شازده کوچولو با این آگاهی، معنای عشق و مسئولیت را درمییابد و میفهمد که رابطههای عمیق، حاصل توجه، زمان، وفاداری و تعهد هستند، نه شباهتها یا زیبایی ظاهری. این پیام، هستهٔ اخلاقی و انسانی رمان را شکل میدهد.
📗 شازده کوچولو
✍آنتوان دو سنتاگزوپری
(Antoine de Saint-Exupéry)
ترجمه احمد شاملو
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 868 |
| 3 | تا چند چو دف دست ستمهات خورم
یا همچو رباب زخم غمهات خورم
گفتی که چو چنگ در برت بنوازم
من نای تو نیستم که دمهات خورم
✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱
تا کی باید مانند دف، زیر ضربهها و بیمهریهای تو باشم و رنج بکشم؟یا مانند رباب، پیوسته از غمها و اندوههایی که از تو میرسد، زخمی شوم؟
تو از من خواستی که مانند چنگ، در آغوشت باشم و نوای عشق و فرمانبرداری سر دهم. اما من نیِ بیاختیاری نیستم که هر دم در من بدمی و هرگونه که بخواهی مرا به صدا درآوری و کاملاً در اختیار خود بگیری.
رباعی رابطه عاشق و معشوق را به تصویر میکشد. عاشق از رنجها و سختیهایی که از معشوق میبیند شکایت میکند و در پایان با لحن محترمانه میگوید: عشق، به معنای تحمل بیحدِ ظلم و از دست دادن شخصیت و اختیار نیست. او حاضر است عاشق باشد، اما نه آنچنان که همچون نی، کاملاً ابزار دست معشوق شود.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 139 |
| 4 | 🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈اینجا
تصوف در تبریز
اما از زندگی دینی و روحانی تبریز بگوییم. شعر فارسی و تصوّف نخست در خراسان، در شرق ایران پرورش یافت، و نواحی غرب ایران زمینه ای بسیار بارآور را برای شیوه زندگی عارفانه در خود نمیدید، اما در قرن دهم، سرگذشت طریقت عارفانه در آنجا به اندازه ای بود که کتابی تمام را بتوان انحصاراً به تاریخ تصوّف تبریز اختصاص داد، و حافظ کربلایی حسین تبریزی در رَوضَات الجِنان خود واقعاً این کار را کرد. این حافظ حسین کربلایی تبریزی حکایت میکند که وقتی شیخ ابو اسحاق ابراهیم جوینانی، یکی از صوفیان خاور ایران، در نیمه دوم قرن سوم، ضرورت میبیند که به تبریز سفر کند، مرشدش، بایزید بسطامی، او را از اختلاط با مردم تبریز برحذر می دارد و میگوید که مردم تبریز "ابله پرست و گول گیرند؛ قدر مردم دانا نمی دانند. (روضا، ج ۱، ۶-۲۷۵) برعکس، چنین مینماید که شیخ ابو اسحاق مردم تبریز را بسیار موافق طبع خود مییابد، چون تا زمانی که دنیا را بدرود میگوید در آن شهر باقی میماند و نخستین صوفی آنجا می شود.
زلزلهای هولناک تبریز را به سال ۲۲۳ ویران ساخت، اما وَهسودان محمد روّادی، حاکم تبریز، آن را باز ساخت. پیری به نام باله خلیل صوفیانی "نماینده مشایخ برای نظارت در کار بازسازی شهر بود. روضا، ج ۱۷،۱ = موحد،شمس تبریزی_ص ۱۲) که برای قدردانی از او آبادی ای از تبریز را به نام او «صوفیان» نامیدند. بر بسیاری از سنگ گورهای تبریز لقبهایی چون «دَده» و «دادا» نقش بسته، که معمولاً معرّف پیر یا شیخ است، یکی از شاعران قرن هشتم ساکن تبریز، کمال خجندی به ناحیه ای از شمال تبریز اشاره می کند به نام وَلیانکوه، یعنی کوه ولیان، که ظاهراً "خانقاه و مزار بسیاری از پیران در دامنه" آن بوده و "مشهور است که چهارصد و هشتاد ولی را در آن موضع دفن کرده اند" (موحد، شمس تبریزی، ۱۳، به نقل از محمدامین حَشَری، روضه اطهار، ۶۳). دو محله در تبریز، یکی سُرخاب نام داشت و دیگری چرنداب، چنان که در افسانه ها آمده، ارواح اولیاء بر می خیزند و "به شکل دو گروه کبوتران سرخ رنگ و سبزرنگ شبهای جمعه" از آنجا به طواف کعبه پرواز میکنند. در محله سرخاب بر شمال شهر، گورستانی است نمایان، دارای مزارهای با صفا بر دامنه سرخ کوه (روضا، ۲۷) که احتمال میرود همان ولیانکوه باشد که از زبان کمال خجندی پیش از این گفتیم. در ناحیه ،چرنداب بر جنوب شهر، نیز گورستانی نمایان است که گروهی از صوفیان در آنجا به خاک رفته اند.
گفته اند که در روزگار نوجوانی شمس، گروهی هفتاد نفری از اکابر اولیاء در تبریز می زیسته اند (روضا=حافظ حسین کربلایی تبریزی، روضات الجنان و جناتالجنان _۱_۴۹_۵۰)، اینان آموزگاران مردم بودند و بر مشاهده درونی، انكشاف معنوی و حضور دل بیشتر اتکاء داشتند تا بر اشتهار به علم و دانش رسمی ظاهر، مقتدا و سرخیل، این اکابر شیخی بود به نام بابا حسن ولی که خانقاه او در سال ۵۹۴ ساخته شد و خود وی در سال ۶۱۰ وفات یافت (موحد، ۱۵) عین القضات همدانی ( که در سال ۵۲۵ او را بر دار کشیدند) شیخ خود، برکه همدانی، را درست یکی از همین گونه مرشدان صوفی به وصف می آورد (جنا، عبدالرحمان جامی_ نفحاتالانس،۴۱۶)
[برکه جز فاتحه و سوره ای چند از قرآن یاد ندارد، و آن نیز به شرط بر نتواند خواند، و قال يقول نداند که چه بود؛ و اگر راست پرسی حدیث موزون به زبان همدانی هم نداند کردن. و لیکن می دانم که قرآن او داند درست و من نمی دانم، الا بعضی از آن، و آن بعض هم نه از راه تفسیر و غیر آن دانسته ام - از راه خدمت وی دانسته ام.]
از خواجه عبدالرحیم اژآبادی، یکی دیگر از اولیاء تبریزی که معاصر شمس الدین بوده، به این سخن وصف گفته اند (روضا، ۱، ۱۸-۱۱۱۷ موحد،شمس تبریزی ،۱۸)
[ظاهراً امّی بوده، مستفیض از فیض اُمّ الکتاب، پیش هیچ استادی تردّد نکرده و چیزی نخوانده، اما چون در نطق و تکلم بر میگشود، کلمات طيّباتِ مغلقِ عَذب به عربی می فرمود که عالمان و دانشمندان عالم نیز دشوار آن را می فهمیدند.]
شمس تبریز خود حکایتی نقل میکند (مقالات،۳۲۱) درباره احمد غزالی، نویسنده و عارف مشهور "که از این علمهای ظاهر نخوانده بود." رسولی نزد او می آید و چند کتاب بر او می آورد. احمد به او میگوید" من امّیام.... اکنون تو بخوان تا بشنوم.» آنگاه او را می گوید: "اکنون بنویس بر دیباچه کتاب این بیت را که املاء میکنم:
اندر پی گنج تن خراب است مرا
بر آتش عشق، دل کباب است مرا
چه جای ذخیره و کباب است مرا
معجون لب دوست شراب است مرا
(مثنوی، جلد دوم، بیت ۱۵۹)
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۱۸۳تا ۱۸۵
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 021 |
| 5 | 🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
حکا یت پنجم_ باب چهارم گلستان_ در فواید خاموشی_ دانشمند و نادان
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کارِ وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگه دارند مویی
همیدون سرکشی و آزرمجویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد، بگسلانند
یکی را زشتخویی داد دشنام
تحمّل کرد و گفت: ای خوب فرجام
بتر زآنم که خواهی گفتن، آنی
که دانم، عیب من چون من ندانی
📗 گلستان_ صفحه ۱۳۳
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 098 |
| 6 | لینک جلسه قبل 👈 اینجا
🔊فایل صوتی_122
💬 شرح حکایت پنجم_ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ دانشمند و نادان
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 ویدیو در آپارات👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 967 |
| 7 | بخشی از پیام اصلی کتاب دلهرههای کودکی اثر آلیس میلر ترجم امید سهرابی نیک :
بسیاری از کودکانی که «خوب»، «مطیع» و «موفق» به نظر میرسند، در واقع احساسات واقعی خود را برای جلب محبت و تأیید والدین سرکوب میکنند. این سرکوب ممکن است در بزرگسالی به اضطراب، افسردگی، احساس پوچی یا ناتوانی در شناخت «خودِ واقعی» بینجامد. راه رهایی، روبهرو شدن با رنجهای انکارشدهٔ کودکی و پذیرفتن احساسات اصیل خویش است، نه ادامه دادن به نقشهایی که برای راضی کردن دیگران ساختهایم.
این کتاب نشان میدهد که بسیاری از مشکلات عاطفی بزرگسالی، ریشه در تجربههای دوران کودکی دارند و با شناخت این ریشهها میتوان به آرامش و هویت واقعی نزدیکتر شد.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 249 |
| 8 | 🔊 فایل صوتی
💬 پاسخ علم به معمای خدا چیست؟
استیون هاوکینگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان نظری قرن، در کتاب " پاسخهای کوتاه به پرسشهای بزرگ" به مهمترین سوالات بشر درباره جهان پاسخ میدهد. یکی از جنجالیترین پرسشهایی که او بررسی میکند این است: آیا خدا وجود دارد؟ هاوکینگ در این کتاب با تکیه بر فیزیک مدرن، کیهانشناسی و قوانین بنیادی طبیعت توضیح میدهد...
🎙 امیر سودبخش
حجم: 3MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 199 |
| 9 | 🔊 فایل صوتی
💬 پاسخ علم به معمای خدا چیست؟
استیون هاوکینگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان نظری قرن، در کتاب " پاسخهای کوتاه به پرسشهای بزرگ" به مهمترین سوالات بشر درباره جهان پاسخ میدهد. یکی از جنجالیترین پرسشهایی که او بررسی میکند این است: آیا خدا وجود دارد؟ هاوکینگ در این کتاب با تکیه بر فیزیک مدرن، کیهانشناسی و قوانین بنیادی طبیعت توضیح میدهد...
🎙 امیر سودبخش
حجم: 21,3MB
📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 211 |
| 10 | لینک جلسه قبل 👈 اینجا
🔊فایل صوتی_122
💬 شرح حکایت پنجم_ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ دانشمند و نادان
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 ویدیو در آپارات👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 |
| 11 | 🔊 فایل صوتی
💬 شرح مثنوی_ اشارات مولانا در داستان نصوح و توبهاش
🎙دکتر رشید کاکاوند
حجم :86,2MB
🆔 @MolaviPoet
🆔 @hozoormolana
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 182 |
| 12 | 🌹🌹
@MolaviPoet
سخنگو همچون شمعی است که نور میدهد ولی خودش دائما تاریک میشود.
🔹همیشه این جمله شمس برای من جالب بوده است. این را کسی گفته که به عمیقترین صورت انسانها را شناخته است. شمس میگوید: « سخن گفتن جان کندن است و سخن شنیدن جانپروردن.» این را باور کنید که هرکه انسانها را عمیقتر بشناسد میفهمد که منی که الان سخن میگویم دارم در چه تاریکیای فرو میروم و شمایی که دارید سخن میشنوید در چه روشناییای. من این را صادقانه میگویم، منتها عمق وجودشناختی میخواهد که آدم بفهمد سخنگفتن جان کندن است. آدمی که دارد سخن میگوید دارد جان میکند، دائما دارد تاريکتر و تاريکتر و تاريکتر میشود. و برعکس آنکه دارد سخن میشنود واقعا دارد روشنتر و روشنتر و روشنتر میشود. آن تمثيل شمع را که میگویند فلانی شمعی بود و سوخت و به دیگران نور داد، من همیشه در مورد سخنگو قائلم. سخنگو نور میدهد، ولی خودش دائما تاریک میشود.
📗کتاب عمر دوباره، صفحه 229
✍ استاد مصطفی ملکیان
🆔 @mostafamalekian | 1 298 |
| 13 | 🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
عالم مِثل
اگر چه آن را در عالم مِثل نباشد الّا به مثال معین گردد. و مثال آن در این عالم آن است که شب همه می خسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیاط و غيرهم، جمله اندیشه ها از ایشان می پرّد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند(۷). باز چون سپیده صبح همچون نفخه اسرافیل در دمد، ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند. اندیشه هر یکی چون نامه پرّان و دوان سوی هر کسی می آید، هیچ غلط نمی شود. اندیشه درزی سوی درزی و اندیشه فقیه سوی فقیه و اندیشه آهنگر سوی آهنگر و اندیشه ظالم سوی ظالم و اندیشه عادل سوی عادل. هیچ کسی شب درزی میخسبد و روز کفشگر میخیزد؟ نی، زیرا که عمل و مشغولی او آن بود باز به آن مشغول شود. تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد، و این محال نیست و در این عالم واقع است.
پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سر رشته رسد(۸) جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد، و بر او مکشوف شود. تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد. بسا استخوانها بینی در گور پوسیده، الّا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذت و مستی باخبر. آخر این گزاف نیست که می گویند خاک بر او خوش باد. پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی:
صد سال بقای آن بت مه وش باد
تیر غم او را دل من ترکش باد
بر خاک درش بمُرد خوش خوش دل من
یا رب که دعا کرد؟ که خاکش خوش باد!
و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنان که دو کس در یک بستر خفته اند، یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیه(۹) دوزخ و کژدمان میبیند. و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن، پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد، هیچ نه این بینی و نه آن؟
پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد، و مثال به مِثل نمانَد. همچنان که عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خـزان میگوید. چه مانَد خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت؟ الّا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور و ادراک نتواند کردن. و همچنان که حق تعالی میفرماید که وَ مَا يَستَوِى الأعمى وَالْبَصِيرُ، وَلَا الظُلُماتُ وَلَا النّورُ، وَلَا الظَّلُّ وَلَا الحَرورُ (١٠). ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت، یا ایمان را به سایه خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد، و چه مانَد روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان، یا فَرَخجی(۱۱) و ظلمت کفر به تاریکی این عالم؟
۷_مثالی است برای تقریب ذهن و توضیح مطلب که چگونه ممکن است کسی که از این دنیا می رود اعمال خود را در جهان دیگر باز یابد. می گوید مرگ مانند. خواب است. مگر نمی بینی که چون شب همه مردم می خوابند اندیشه هایی را که تمام روز با خود داشتند رها میکنند و فردا که صبح می شود همان اندیشه ها باز بر میگردند و به سراغ صاحبان خود میروند. هرگز نمی شود که اندیشه پادشاهی خطا کند و سروقت کفشگری برود یا برعکس اندیشه کفشگر راه خود گم کند و از سراپرده پادشاه سر در آورد.
۸_یعنی کسی در این مثال دقت کند و مانند کلافی مطلب را همچنان بچرخاند و ادامه دهد تا به سر رشته برسد. به سر رشته رسیدن یعنی ابتدا و سرآغاز بحث را پیدا کردن و بر منشأ و اصل آن دست یافتن.
آن کس به کار خویش سرگشته شود
آن به باشد که بر سر رشته شود
۹_زبانیه: جمع زبینه است به معنی آدم سخت دل و گردن کش. زبانیه در اصطلاح مأمورین غلاظ و شداد حکومتی را گویند.
۱۰_ و برابر نباشند کور و بینا و نه ظلمت و نور و نه سایه خنک و گرمای تفسیده (سوره فاطر، ۳۵)، آیه های ۱۹ و ۲۰ و ۲۱)
۱۱_ فرحجی: زشتی و پلیدی
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۱۸۳ تا ۱۸۵
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
خلاصهٔ این مبحث:
مولانا میگوید حقایق عالم غیب را نمیتوان مستقیماً با عقل و حواس فهمید، بنابراین باید آنها را با مثالهای این دنیا شناخت.
او خواب را نمونه میآورد: همانطور که هر انسان پس از بیدار شدن دوباره با همان شخصیت و اندیشهٔ خود زندگی را ادامه میدهد، در قیامت نیز هر کس با حقیقتِ اعمال و صفات خود برانگیخته میشود.
همچنین همانگونه که دو نفر در کنار هم خوابیدهاند و یکی در لذت و دیگری در رنج است، بیآنکه ما چیزی ببینیم، ممکن است انسانها نیز در عالم قبر در نعمت یا عذاب باشند، هرچند از چشم ما پنهان است.
مثالها خودِ حقیقت نیستند، بلکه وسیلهای هستند تا ذهن انسان بتواند حقایق معنوی و غیبی را بهتر درک کند.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 224 |
| 14 | 🌹🌹
@MolaviPoet
🔊 فایل صوتی
💬کودکی، نوجوانی،
آوازخوانی و سینما
🎙در گفتگو با مصطفی ملکیان
کیفیت صدا : 320Kbps
لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 291 |
| 15 | 🎹 موسیقی
🎼میهن ای میهن
🎙محمدرضا شجریان
تنظیم :جلیل عندل
🆔@MolaviPoet
🆑 کانال مولوی و عرفان | 1 420 |
| 16 | 🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حکایت آن پادشاهزاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود
(۳۱۵۴) شاه بس بیچاره شد در بُرد و مات*
روز و شب میکرد قربان و زَکات*
شاه بسیار احساس درماندگی در این بُرد و باخت میکرد. و شبانه روز زکات پرداخت میکرد.
* برد و مات» از اصطلاحات رایج شطرنج.
* زکات: قسمتی از مال را در راه خدا انفاق کردن.
(۳۱۵۵) ز آنکه هر چاره که میکرد آن پدر
عشق كمپيرک همی شد بیشتر
از آنجا که شاه هر تدبیری میکرد که عشق پسرش به پیرزن بیارزش کم بشود برعکس علاقه پسر بیشتر میشد.
(۳۱۵۶) پس یقین گشتش که مطلق آن سِری ست
چاره او را بعد ازین لابه گری ست
پادشاه یقین کرد که گرفتاری شاهزاده عادی نیست و رازی در کار است و چاره ای جز عجز و ناله به درگاه الهی نیست.
(۳۱۵۷) سَجده می کرد او که فرمانت رواست
غير حق بر مُلك حق فرمان که راست؟
شاه سجده میکرد و میگفت خدایا فرمان، فرمان توست، و غیر از امر تو بر این جهان چه کسی رواست که امر کند؟
(۳۱۵۸)ليك اين مسکین همی سوزَد چو عُود
دست گیرش، ای رحیم و ای وَدود
اما این بینوای عاجز، مانند عود می سوزد پس ای خداوند مهربان و دوستدار بندگان، دست او را بگیر.
(۳۱۵۹) تا ز يارب يارب و، افغان شاه
ساحرى اُستاد پیش آمد از راه
تا اینکه بر اثر خدا، خدا گفتن شاه و نالیدن او جادوگری ماهر از راه رسید.
مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
(۳۱۶۰) او شنیده بود از دُور این خبر
که اسیر پیرزن گشت آن پسر
جادوگر دورادور این خبر را شنیده بود که پسر شاه اسیر پیرزنی شده است.
(۳۱۶۱) كان عَجوزه بود اندر جادوی
بی نظیر و ایمن از مِثل و دُوی
که آن پیرزن در امر جادوگری بی نظیر بود و در این کار، دومی و نظیر نداشت.
(۳۱۶۲) دست بر بالای دست ای فَتی
در فن و در زُور، تا ذات خدا
ای جوانمرد در هر کاری دست بالای دست هست، و در قدرت و فن دست خداوند از همه بالاترین.
(۳۲۶۳) منتهای دستها، دست خداست
بحر، بیشک منتهایِ سیل هاست
بالاترین دستها دست خداوست، همانطور که دریا پایان راه تمام سیلابهاست.
(۳۱۶۴) هم ازو گیرند مایه ابرها
هم بدو باشد نهایت سیل را
هم ابرها از دریا مایه میگیرند و هم سیلابها به دریا منتهی می شوند.
(۳۱۶۵) گفت شاهش کین پسر از دست رفت
گفت اینك آمدم درمان زَفت*
شاه به آن ساحر خِبره گفت که پسرم از دست رفت. و ساحر گفت من برای درمان بزرگ او آمده ام.
* درمان رفت: درمان بزرگ و مهم.
۳۱۶۶)نیست همتا زال* را زین ساحران
جز من داهی * رسیده زآن کَران
این پیرزن جادوگر در میان جادوگران بیمانند است، جز من که زیرک تر و باهوشترم و از جانب حق آمده ام. اوزان *کران: کرانه اینجا خداوند
*زال: پیر سفید مو
*داهي: زيرك
(۳۱۶۷)چون کف موسی، به امر کردگار
نَك برآرَم من ز سِحر او دَمار
من به فرمان خداوند مانند دست حضرت موسی (ع)، دمار از سحرش در می آورم یعنی سحر او را از ریشه نابود میکنم.
(۳۱۶۸) که مرا این علم آمد زآن طرف
نه از شاگردی سحر مُستَخَف*
دانش ساحری من از راه شاگردی کردن ساحرههای حقیر و خوار کسب نشده، بلکه این دانش را از عالم غیب فرا گرفته ام.
* مستخف: حقیر و خوار
(۳۱۶۹)آمدم تا برگشایم سحر او من به
تا نماند شاهزاده زردرُو
آمده ام که طلسم او را بگشایم و سحر او را باطل کنم تا شاهزاده، پژمرده و رنگ زرد نباشد.
(٣١٧٠)سوی گورستان برو وقت سَحور
پهلوی دیوار هست اِسپید گور
سحرگاه به سوی گورستان برو در کنار دیوار آن يك قبر سفید است.
(۳۱۷۱)سوی قبله بازکاو آن جای را
تا ببینی قدرت و صنع خدا
قبر را در جهت قبله بشکاف و حفر کن و جلو برو تا آثار قدرت و صنعت الهی را مشاهده کنی.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 523 |
| 17 | 🔊 فایل صوتی
💬 دل شکسته بخر
شرح غزل ۲۸ دیوان حافظ
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست
بکن معاملهای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست
دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بینهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست
به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیهروی گشت صبحِ نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمیکنی به ترحم، نِطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست
✍خواجهشمسالدینمحمدحافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
حجم: 6.5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 478 |
| 18 | 🔊 فایل صوتی
💬 دل شکسته بخر
شرح غزل ۲۸ دیوان حافظ
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست
بکن معاملهای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست
دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بینهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست
به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیهروی گشت صبحِ نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمیکنی به ترحم، نِطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست
✍خواجهشمسالدینمحمدحافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
حجم: 47,1MB
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 278 |
| 19 | 🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
"والعطاء بعد السؤال لا يُعَوَّلُ عليه"
دهش پس از خواهش بی اعتبار است.
ابن عربی
فاطمه، تمام شب گریه کرد. پای پلک ها ورم کرده، چشم ها سرخ شده و گوشه ی لب ها چین خورده. چهره اش به تکّه چرمی می مانست که زیر باران گذاشته اند. او در اتاقی کودکان خوابیده بود و عماد را در آغوش داشت و من، طاقباز در اتاق خود، چشم به تیرهای چوبی سقف دوخته. خسته. انگار در سکون موازی تیرها پی راهحلّی برای رهایی از این مسأله میگشتم.
آیا من اکنون میتوانم از فاطمه دست بکشم؟ از او دست بکشم و با زنی دیگر ازدواج کنم؟ آیا عماد را با خود نگاه دارم؟ اصلاً دست از تمام زنان بکشم و به درس و کتاب مشغول شوم؟ وسوسه ی خلوتهای طولانی با خداوند ؟ فاطمه که کُلّا نظری نمی دهد. صلاح خود را همیشه در صلاح من دانسته. همیشه در کار خدمت به خانه بوده. غذا، خدمت، همبستری و نه بیشتر. آن انسی که با نبوغ و شعور مریم بنت عبدون داشتم با او ندارم. آن اشتیاق که به سخنان نظام بنت زاهر داشتم اکنون کجاست؟ فاطمه، زنی بود که میشد به راحتی رهایش کرد و یکی دیگر به جایش آورد! غرق این افکار بودم که ناگهان در گشوده شد و فاطمه نزد من آمد. معلوم بود او هم نخوابیده.
_محيی! ببين! من میخواهم با تو بمانم!
_فاطمه، فکر نمیکنم راست بگویی.
_چرا دروغ بگویم؟ می خواهم همراه پسرم و در خانه ی خودم بمانم.
_پس چرا وقتی او را دیدی، گریه کردی و پیرهن دریدی؟!!
سکوت کرد و چیزی نگفت. نگاهش را درون اتاق می چرخاند تا از چشم در چشم شدن با من بپرهیزد. تاریکی اتاق هم به یاری او او آمد. بعد بازگشت و هنگام رفتن مکثی کرد و گفت:
_تو از من نپرسیدی ولی من آمدم تا پاسخ تو را بدهم. اگر تو بخواهی با رضایت کامل می مانم و اگر قاضی بپرسد، همین را به او خواهم گفت.
عبارت آخر، نیت او را نمایان کرد. در نهایت، کار را به من واگذاشت. فاطمه ... زنی که اهل بحث و جدل نیست... زنی که غیر مستقیم میگوید. می ترسد که پسر کوچکش را از او بگیرم...من هم نمیتوانم از پسرم دور بمانم... توان سفر کردن هفتگی برای دیدار او را هم ندارم.
فردا، جمعه بود. اسحق با قاضی گفتگو کرده و او برای شنبه، قرار صادر کرده بود. جمعه، معمولی و عادی گذشت. ساکت و کسل کننده. با سکوتی شگفت که بر تمام اجزای خانه حکمفرما بود. حتی عماد هم آرام و ساکت در خانه می گشت. صدر الدین را هم اسحق، شب گذشته با خود برده بود تا در اوضاع نامعمول آن روزها، موجب آزار و اذیت کسی نشود.
صبح شنبه با فاطمه به قصد دادگاه بیرون رفتیم. آنجا اسحق را همراه آن مرد دیدم. مردی که گویی برای نبرد آمده است با چهره ای گرفته و خشن و خشمی پنهان. لب گَزه می کرد و چشم غُرّه می رفت. وارد شدیم و هر کدام سویی نشستیم. خواهان و خوانده. باز هم سکوت... لعنت بر هر چه سکوت . . فاطمه، چون تندیسی سنگی خاموش بود و مرد، خیره مانده به دری که قرار بود تا دقایقی دیگر، قاضی از آن وارد شود. حس کردم کاسه ی صبرش در حال لبریز شدن است. اسحق در گوش من، از این سو و آن سو حرفهای بی مورد میزد که هم اضطراب خود را فرو نشانَد و هم به خیال خود، درد مرا تسکین دهد.
بالاخره خداوند، در همان جا که نشسته بودیم، کاری را که باید میکردم برایم کشف نمود. به آن مرد گفتم:
_ برادرم عماد، گوش بده.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_صفحه ۴۲۶ تا ۴۲۸
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 510 |
| 20 | 👇👇
2)
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی
اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت
چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت
اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار
ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره
های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن
طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این
کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که
روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران
حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به
ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
✍فروغ فرخزاد
این شعر نخستین بار در خرداد ۱۳۴۵ (چند ماه پیش از درگذشت فروغ) در کتابی با عنوان ده اثر از ده شاعر معاصر منتشر شد.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان | 1 565 |
