𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
503
Subscribers
-424 hours
-1037 days
-10330 days
Posts Archive
503
ببین، تماشا دردِ بیهنگامیست
آنجا که بودن، فقط نبودنِ آرام است
دستهایی که عبور فصلها را لمس میکنند
بیآنکه حتی یک شکوفه
از سرانگشتانشان بروید
و چه سخت است
وقتی صبح از کنار پنجرهات میگذرد
اما تو هنوز در تاریکی شبِ پیش ایستادهای
به تو میگویند: «صبر کن»
اما صبر، کدام گمشده را بازمیگرداند؟
کدام بهارِ رفته را
به شاخههای خشکیده برمیگرداند؟
من ایستادهام بر مرز میان بودن و تماشا
نه زخم، عمیقتر از آنکه مرهمی بشناسدش
نه سکوت، جز این دیوارهای بیدر
که دورم تنیدهاند
و من، ذرهذره
در این سکونِ جانکاه حل میشوم
بیکه حتی ردّی از رفتنم بر جا بماند
503
در میان هیاهوی جهان، سکوتی گلاویز
و در هیاهوی جوانی، پیری زودرسی تلخ
دستهایی که باید میساختند، اکنون به تماشا گره خوردهاند
بر حاشیهٔ رودی که بیاعتنا میگذرد
و تو، تنها سایهای بر ساحل،
نظارهگر رقص بیبازگشتِ برگهای خویش بر آب
به تو وعدهٔ بادهای نرم میدهند
در حالی که باد، بادبانِ ایام تو را با خود برده است
میگویند «فردا سپیده میزند»
اما چه حاصل از سپیدهدمانی
که تو در گرگ و میشِ بیستارهٔ خود جاماندهای؟
چه حاصل از بهاری که به خاکستریترین باغ دلت برسد
وقتی پرندهها، سالهاست کوچ را از یاد بردهاند؟
نه فریادی در سینه موج میزند
نه راه گریزی در افق نمایان است
گویی در صمغ کهربایی شفاف زندانی شدهای
جهان پیرامونت در جریان است
اما تو همان نقطهٔ بیحرکتی هستی
که زمان از کنارش میخزد
و عمق میگیرد
بیآنکه تو را با خود ببرد.
503
چقدر اجبار بدی میتواند باشد. از اجبارِ رها کردن میگویم، از آن لحظه ای که دنیا اسلحه را میگذارد روی شقیقه ات و میگوید: "دل بکن، وگرنه..." و تو باید کسی را رها کنی که بودنش دلیلِ بودنت بوده. کسی که لبخندش سندِ مالکیتِ تمام خوشی های دنیا را به نامِ دلت میزد. صدایش... صدایی که زیباترین موسیقیِ گوش هایت بود و حالا قرار است برای همیشه خاموش شود. غمِ قلبش که میآمد، انگار زلزله ای میافتاد به جانِ تنت، میلرزیدی، از درون فرو میریختی. گریه اش را که میدیدی، دنیا برایت جهنم میشد، جهنمی که در آن هیچ گناهی نکرده بودی جز دوست داشتن. فکرِ نبودنش کافی بود تا چشمهایت بی اختیار خیس شوند و قلبت چنان فشرده شود که فکر کنی زیرِ چرخهای قطار له میشود.
راستی... تو از رها شدن چه میدانی؟ تا به حال به آن فکر کردهای؟ با خودم که این سوال را پرسیدم، رفتم توی فکر... نه، فکر نکرده ام. ولی حسش چرا، حسش را خوب بلدم. رها شدن توسط عزیزترین شخصِ زندگی ات، تجربه ایست که جسمت که هیچ، حتی روحت را هم به گریه میاندازد. روحت، این موجودِ بی پناهِ نامرئی، میرود توی فکر و هی سوال پیچت میکند: "تو دیگر چرا؟ تو که همه ی جانت را گذاشته بودی..." و تو پاسخی نداری جز سکوتی که مثل چاقو تا دسته فرو میرود توی سینه ات.
رها شدن، مثل این است که وسط شنا کردن، شنا کردنت را از یاد ببری، آب برود توی ریه هایت و بدانی که دیگر هیچ ساحلی در کار نیست. مثل یک بچه ی پنج ساله که وسط یک جمعیتِ انبوه گم شده باشد، دور خودش بچرخد و هیچ راهی نه پیش رو ببیند و نه پس. مثل این است که در اوجِ سرمایِ زمستان، برهنه رهایت کنند، سرما نه فقط پوست و گوشت، که مغزِ استخوانت را بسوزاند و تو حتی نتوانی فریاد بزنی. مثل این است که میانِ اقیانوسی از خاطرات، بدون قایق و نجات دهنده، دست و پا بزنی، آب دهانت را پر کند و تو ذره ذره نابود شدنِ خودت را با چشمهای باز تماشا کنی، بی آنکه دستی برای نجاتت بیاید.
این است ماجرای رها شدن. مرگی در سکوت، درحالیکه هنوز قلبت برای همان کسی میتپد که بلیتِ یک طرفه ی نبودنت را به دستت داده است.
503
نمیتوانم. خوشبختانه یا متأسفانه نمیتوانم به این انسانها که بعد از مرگم فقط تا چهل روز مرا در یاد دارند، فقط تا چهل روز احساس دلتنگی میکنند، احساسات را نشان دهم.
برای کسانی که عکسِ یادگاری میگیرند، گریهی مصنوعی سر میدهند، و بعد از چهل روز، اسمم را هم فراموش میکنند... نه، از من برنمیآید.
من آنچنان زندگی خواهم کرد که اگر بمیرم، یا تا ابد در جانِ کسی ماندگارم، یا هرگز جایگاهی در قلبِ هیچکس نداشتهام. میانش را بلد نیستم.
میخواهم اگر یادگاری هست، نجوا باشد نه پست اینستاگرامی. میخواهم اگر اشکی هست، تا سالها در خلوت شب بریزد نه در مجلس ختم و در برابر دوربین. میخواهم اگر کسی دلم را داشته باشد، حتی پس از من، با خاطراتم بیدار شود و با نبودنم به خواب برود.
چهل روز برای فراموشیِ یک انسانِ واقعی کافی نیست. چهل روز برای من، توهین به تمام لحظههایی است که نفس کشیدم و دوست داشتم.
پس بهتر است همان حالا که زندهام، کسانی که قرار است بعد از مرگم «چهل روز وفادار» بمانند، اصلاً به من نزدیک نشوند. من طاقتِ دوستداشتنی را ندارم که تاریخ انقضا دارد.
𝐀𝐬𝐮𝐤𝐚
503
در آشوب های زندگانی
در درد های آشنا گم شده ایم..گویی کسی به فریادمان نمی رسد..
اینک که در مقابل تان ایستاده ام
سرشار از حس درد و آکنده از زجرم..
این بود سرنوشت ما؟
آیا به راستی این قلم خودمان بود که به این ذلت نوشت یا تک نوازنده زندگی؟
اکنون که سخن میگویم از سختی سرنوشت
تضادی عجیب در خود حس میکنم
از همه چیز تهی ام و پر از سخنم..
در رویای خود..میان کاغذ های چروکیده ، میان نوشته هایم به دنبال واژه ای میگردم..
واژهای که چون شمعی در شب تیره ی تنهاییام بدرخشد...
و زخمهایم را با نوازشِ بادِ بهار التیام بخشد...
آه، ای سرنوشت ناجوانمرد، آیا روزی این قلمِ شکسته، قصهای از رهایی خود خواهد نوشت؟!
503
و در چشمان او طنابِ دارِ قلبِ عاشقم بود؛ طنابی از جنسِ سکوت و حسرت، از جنسِ نگاههایی که بیآنکه حرفی بزنند، آدم را تا مرزِ نابودی میبردند. هر بار که به او خیره میشدم، انگار جهان برای چند ثانیه از حرکت میایستاد و زمان، خسته و خاموش، کنارِ چشمهایش زانو میزد. عجیب بود که چگونه یک انسان میتواند همزمان شبیهِ نجات و پایان باشد؛ لبخندش آرامشی داشت که روح را تسکین میداد، اما پشتِ همان آرامش، اندوهی عمیق پنهان بود که قلبم را آهستهآهسته میبلعید. من در او چیزی شبیهِ ابدیت دیده بودم و همین اشتباهِ باشکوه، آغازِ تمامِ سقوطهایم شد. بعضی آدمها را نمیشود دوست داشت بیآنکه بخشی از خودت را از دست بدهی؛ آنها شبیهِ آتشاند، نزدیکشان که میشوی گرم میشوی، اما دیر یا زود میفهمی بهایِ این گرما، سوختنِ تمامِ جانت بوده است. او نمیدانست هر نگاهِ کوتاهش چگونه تا ساعتها در ذهنم تکرار میشود و چگونه سکوتش از هزار اعتراف دردناکتر است. من در تاریکیِ چشمانش گم شده بودم؛ جایی میانِ خواستن و نرسیدن، میانِ امید و نابودی، میانِ رؤیایی که آنقدر زیبا بود که نمیشد واقعی باشد. و چه تلخ است وقتی انسان، خوشبختیِ خودش را در قلبِ کسی پیدا کند که برای نگه داشتنش حتی یکبار هم نجنگیده است. گاهی فکر میکنم عشق چیزی جز یک مرگِ تدریجی نیست؛ آدم آرامآرام خوابش، آرامشش، غرورش و حتی خودش را به دیگری میبخشد و روزی میفهمد دیگر چیزی از او باقی نمانده، جز خاطرهای خسته که هنوز در راهروهایِ ذهنش نامِ کسی را زمزمه میکند که سالهاست رفته است. و من، با تمامِ این ویرانی، هنوز هم اگر دوباره به آغاز برگردم، باز همان چشمها را انتخاب میکنم؛ چون بعضی نابودیها، آنقدر زیبا هستند که انسان ترجیح میدهد برای همیشه در آنها غرق شود.
503
و در چشمان او زیباییِ دیگری پنهان بود؛ زیباییای از جنسِ صداقت، مهربانی و پاکی. چشمانش را دوست داشتم، چون مرا یادِ آدمهای واقعی میانداخت؛ همان آدمهایی که این روزها میانِ هیاهویِ تظاهر و نقاب، آنقدر کمرنگ شدهاند که گاهی آدم شک میکند روزی واقعاً وجود داشتهاند. در نگاهِ او آرامشی بود که شبیهِ خانه بود، شبیهِ عصرهایِ سادهای که دل هنوز از دنیا خسته نشده بود. انگار چشمهایش هنوز بلد بودند بیدروغ نگاه کنند، بیقضاوت دوست داشته باشند و بیهیچ منفعتی مهربان بمانند. و شاید همین نادر بودنِ روحش بود که مرا اینگونه به او وابسته کرد؛ چون انسان در این زمانه، بیشتر از عشق، تشنهی حقیقی بودن است. تشنهی کسی که پشتِ لبخندش نقشهای پنهان نباشد و پشتِ سکوتش خیانتی نفس نکشد. او شبیهِ آخرین تکهی سالمِ جهان بود؛ آخرین یادآوریِ این حقیقت که هنوز هم میشود پاک ماند، هنوز هم میشود انسان بود.
