en
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Open in Telegram

For No One

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
400
Subscribers
-124 hours
-117 days
-4930 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1
in 0 channels
August '26
+11
in 1 channels
Get PRO
July '26
+710
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
اری تو نوری در گوشه ی سینه من میان هزاران بوسه شب تو ستاره ای در شب ابری و خاموش من که من در کنج خلوتکده خویش مینگرم به بودنت به از دور دیدنت به دلگرم بودنت به همان فانوس نیمه برافراشته که در دلم نگه داشتم به خاطره آنکه در خیالم با صدای تو از خواب بر می خیزم من یاد میکنم از تو و تو هرگز مرا نخواهی دید مرا نخواهی یافت اندوه اندوه اندوه تو هرگز برای تسخیر من نی اندیشیدی تو هرگز به خاطر من نیامدی و نرفتی و هیچ نکردی و من اینجا بیقرار بی تو میمانم

2
هیچکس هیچ تعهدی در قبال هیچ چیز نداره، هر چیزی از هر کس ممکنه.
44
3
من نه دیگر ذوقِ زندگی کردن را دارم، نه ذوقِ حرف زدن با تو؛ نه ذوقِ دیدن چشمان او را، نه حتی ذوقِ شنیدن صدایش را. انگار چیزی در من، آرام و بی‌صدا، خاموش شده است؛ نه آن‌قدر ناگهانی که بتوانم لحظه‌ی مرگش را به یاد بیاورم، نه آن‌قدر آهسته که بتوانم نادیده‌اش بگیرم. روزها می‌گذرند و من هم همراهشان راه می‌روم، می‌خندم، جواب می‌دهم و گاهی حتی وانمود می‌کنم همه‌چیز عادی‌ست؛ اما حقیقت این است که مدت‌هاست هیچ‌کدامشان برایم شبیه گذشته نیستند. زندگی هنوز ادامه دارد، فقط من دیگر با آن همراه نیستم. تو هنوز می‌توانی حرف بزنی، او هنوز می‌تواند نگاه کند، دنیا هنوز پر از صدا و رنگ است؛ اما چیزی در من دیگر برای هیچ‌کدامشان دست دراز نمی‌کند. شاید آدم یک روز خسته نمی‌شود از زندگی؛ از تکرارِ زندگی‌ای خسته می‌شود که دیگر چیزی برای انتظار کشیدن ندارد. و من حالا درست همان‌جایی ایستاده‌ام؛ جایی که نه دلم می‌خواهد برگردم، نه توانِ رفتن دارم. فقط ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم که چگونه چیزهایی که زمانی برایشان قلبم تندتر می‌زد، حالا از کنارم عبور می‌کنند و من حتی حوصله‌ی دلتنگ شدن برایشان را هم ندارم.
48
4
گفتند: «سر خم کن؛ زندگی ادامه پیدا می‌کند.» لبخند زدم. گفتم: «اگر قرار باشد زندگی را با شکستن گردنِ غرورم بخرم، بگذارید همان زندگی را هم از من بگیرید.» من از مرگ نمی‌ترسم؛ از روزی می‌ترسم که صبح از خواب بیدار شوم و ببینم دیگر اختیارِ خودم را ندارم. از روزی که برای نفس کشیدن اجازه بخواهم، برای حرف زدن حساب پس بدهم و برای ایستادن، منتظر فرمان کسی باشم. انسان اگر آزادی‌اش را از دست بدهد، هنوز زنده است؛ اما دیگر زندگی نمی‌کند. فقط سایه‌ای‌ست که راه می‌رود، غذا می‌خورد، می‌خندد و شب‌ها به سقف خیره می‌شود و در سکوت از خودش می‌پرسد: «من دقیقاً کِی مُردم؟» خودکامگی همیشه با تاج و تخت نمی‌آید. گاهی در صدای آرام کسی پنهان می‌شود که می‌گوید: «من بهتر می‌دانم چه چیزی برای تو خوب است.» گاهی پشت لبخندی مهربان می‌ایستد و آرام‌آرام اختیار آدم را از او می‌گیرد. اول انتخاب‌هایت را کم می‌کند، بعد صدایت را، بعد جرئتت را؛ و سرانجام روزی می‌رسد که حتی زنجیرهایت را هم خودت مقدس می‌دانی. من اما از آن آدم‌هایی نیستم که به زنجیر عادت کنند. اگر قرار باشد میان زانو زدن و ایستادن یکی را انتخاب کنم، ایستادن را انتخاب می‌کنم؛ حتی اگر آخرین ایستادنم باشد. اگر قرار باشد میان سکوت و حقیقت یکی را بردارم، حقیقت را برمی‌دارم؛ حتی اگر صدایش برایم گور بسازد. و اگر روزی کسی روبه‌رویم بایستد و بگوید: «یا آن‌طور که من می‌خواهم زندگی کن، یا بمیر»، شاید برای نخستین بار از مرگ تشکر کنم؛ چون مرگ، هرچه باشد، از زندگی‌ای که صاحبش نیستی صادقانه‌تر است. من نمی‌خواهم پادشاه کسی باشم، همان‌طور که برده‌ی کسی شدن را هم نمی‌پذیرم. تاجی نمی‌خواهم که برای حفظش، گردن دیگری را خم کنم. تختی نمی‌خواهم که پایه‌هایش از ترس آدم‌ها ساخته شده باشد. فقط می‌خواهم اگر روزی در آینه نگاه کردم، مردی را ببینم که هنوز صاحب نگاه خودش است. پس اگر فردا مرا میان دو راه گذاشتند؛ یک راه پر از آسایش، اما با زنجیر، و راه دیگر تاریک و سخت، اما آزاد، بدان کدام را انتخاب خواهم کرد. من راهی را می‌روم که در انتهایش، حتی اگر قبر باشد، نامش آزادی‌ست. چون برای من انتخاب ساده است: یا اختیارِ خودم، یا مرگ. و اگر مرگ بهای آزادی باشد... بگذار مرگ بداند من ارزان زندگی نمی‌کنم.
46
5
Those who threaten us with hell for being friend with opposite gender, pray in hopes of sleeping with the hooris in paradise.
49
6
کدوم احمقی از مرگ فرار میکنه؟
73
7
تو همه‌چیزِ من بودی و حالا فقط کسی هستی که قبلا می‌شناختمش.
92
8
انتظارم از شیمی ۸.۹ بود فکر کنم دستش خورده ۱۸ داده
35
9
کارنامه رو که ندادن هنوز ولی نهاییا: فارسی 19.25 زبان19.25 دینی18.25 عربی19.25 زیست17.5 شیمی18.5
35
10
بله بله
35
11
معدلت چند شد گلپسرر
35
12
عه كلاسات شروع شده؟
35
13
کنکور:
38
14
كم پيدايي
38
15
برای آدما توقع نساز کسی که ازت توقع چیزی پیدا می‌کنه لطف تو بهش تهش میشه وظیفه
112
16
چقدر بزرگ شدی
132
17
No text...
131
18
نمی‌دانم چرا هر بار اسم «بلندی‌های بادگیر» می‌آید، فکر می‌کنم شاید بعضی آدم‌ها برای رسیدن به یکدیگر آفریده نشده‌اند؛ شاید فقط آمده‌اند تا سال‌ها بعد، وقتی موهایشان سفید شد و خانه‌های زیادی را پشت سر گذاشتند، یک گوشه از ذهنشان هنوز صدای قدم‌های کسی را بشنوند که روزی تمام جهانشان بود. اگر این داستان، داستان من و تو بود، شاید من هیثکلیف می‌شدم؛ نه آن هیثکلیف خشن و انتقام‌جو، بلکه پسری که یک روز فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از قلب بیرون کرد، حتی اگر از زندگی بیرونشان کرده باشی. و تو... تو کاترین بودی. دختری که میان بادهای بلندی‌های بادگیر ایستاده بود و نمی‌دانست باید میان چیزی که قلبش می‌خواهد و چیزی که دنیا از او می‌خواهد، کدام را انتخاب کند. من برایت خانه نشدم؛ شاید اشتباه من همین بود. فکر کردم اگر تمام پنجره‌های قلبم را به سمت تو باز کنم، روزی خودت راه خانه را پیدا می‌کنی. اما تو رفتی. نه با صدای کوبیده شدن دری، نه با خداحافظی باشکوهی، فقط آرام‌آرام از جایی که در زندگی من داشتی دور شدی؛ آن‌قدر آرام که مدتی طول کشید بفهمم دیگر صدای قدم‌هایت در راهروهای ذهنم نمی‌پیچد. بعدها فهمیدم کاترین هم یک‌بار گفته بود که هیثکلیف بخشی از وجود اوست؛ اما دنیا همیشه به آدم‌ها یاد نمی‌دهد چگونه چیزی را که بخشی از وجودشان است، نگه دارند. گاهی مجبورشان می‌کند انتخاب کنند. و آدم‌ها... اغلب چیزی را انتخاب می‌کنند که برایشان امن‌تر است، نه چیزی را که برایشان واقعی‌تر است. کتاب را ورق زدم. هیثکلیف هنوز همان‌جا بود؛ کنار پنجره‌ای که رو به دشت باز می‌شد و باد، موهایش را به هم می‌ریخت. با خودم گفتم: «اگر این بار داستان را من بنویسم چه؟» اگر هیثکلیف، به جای آن همه سال خشم، فقط یک‌بار غرورش را کنار می‌گذاشت؟ اگر کاترین، پیش از آنکه دیر شود، برمی‌گشت؟ اگر آن خانه، به جای اینکه شاهد رفتنشان باشد، شاهد ماندنشان می‌شد؟ شاید آن وقت دیگر «بلندی‌های بادگیر» داستان دو نفری نبود که همدیگر را دوست داشتند و نتوانستند کنار هم بمانند؛ می‌شد داستان دو نفری که فهمیدند بعضی جنگ‌ها ارزش بردن ندارند. اما کتاب‌ها همیشه مهربان نیستند. من کتاب را بستم. کاترین مرده بود. هیثکلیف مانده بود. و تمام آن عشق، در نهایت تبدیل شده بود به صدایی که میان بادهای دشت گم می‌شد. لبخند زدم. چون ناگهان فهمیدم من هیثکلیف نیستم. نه آن مردی که سال‌ها در خانه‌ای متروک بماند و تمام عمرش را صرف انتقام از رفتن یک نفر کند. من فقط پسری بودم که یک روز، در میان شلوغی زندگی، دختری را دید و برای مدتی کوتاه فکر کرد شاید بعضی آدم‌ها تصادفی وارد زندگی ما نمی‌شوند. و تو هم کاترین من نبودی. تو فقط دختری بودی که برای مدتی کوتاه، پنجره‌ای از زندگی‌ات را به روی من باز کردی؛ من هم از پشت همان پنجره، منظره‌ای را دیدم که هنوز گاهی دلم برایش تنگ می‌شود. شاید اگر روزی دوباره همدیگر را ببینیم، دیگر نه هیثکلیف باشم و نه تو کاترین. فقط دو آدم باشیم؛ دو غریبه که زمانی برای یکدیگر آشنا‌ترین آدم‌های دنیا بودند. و اگر آن روز از من بپرسی: «هنوز هم در آن خانه‌ی قدیمی، کنار همان پنجره منتظر مانده‌ای؟» احتمالاً لبخند می‌زنم و می‌گویم: «نه... من خانه را ترک کرده‌ام. اما بعضی شب‌ها که باد از سمت همان دشت می‌وزد، هنوز یادم می‌آید روزی کسی بود که باعث شد بفهمم بعضی آدم‌ها را نمی‌توان داشت؛ فقط می‌توان دوستشان داشت، دورادور، در سکوت، بی‌آنکه از آنها چیزی خواست. و شاید این، تنها پایان محترمانه‌ای باشد که می‌شد برای داستان ما نوشت.» کتاب را دوباره باز نکردم. بعضی داستان‌ها را نباید دوباره خواند. چون ممکن است بفهمی قهرمانش، تمام این سال‌ها، خودت بوده‌ای؛ و آن کسی که فکر می‌کردی قرار است آخر داستان کنارت بماند... فقط زیباترین صفحه‌ای بوده که روزی، بی‌خبر از پایانش، خوانده‌ای.
134
19
ود آن لحظه دگر من و تو ما نشدیم ؛ فصلِ گرمِ مردادِ عشقمان، یک‌باره در کولاکِ بهمنِ جنون، گم شد. چه کسی بود آن که تیشه بر جانِ نهالِ عشقمان نواخت؟ کدام دست، میوه‌هایِ شیرینِ آرزوهایمان را به دستِ کرکسانِ جدایی سپرد؟ اکنون که بادِ سردِ رفتنت، شعله‌یِ عشق را خاموش کرد و مرا در غبارِ تنهایی رها ساختی، تازه فهمیدم تمام آن نجوا ها آن نگاه های عمیق تنها نمایش دلفریبی بوده است . گویی تو با نقابی از عشق ، در برابر من ایستاده بودی و من ساده دل حقیقت پشت ان نگاه را ندیده بودم . و اکنون در این بیابان تنهایی ، تنها سرمای نگاه توست که مرا احاطه کرده ؛ اما بدان در این سرمای مطلق منی هنوز از عشق تو میسوزد . عشقی که تو با بی توجهی سردت آن را به آتش پشیمانی بدل کردی غافل از اینکه در این میان دلی از دست رفت...
287
20
Soel Chegini - Qrargah.mp3
127