𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Open in Telegram
For No One
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
369
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-4130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26Sep '26
September '26
+2
in 1 channels
August '26
+11
in 1 channels
Get PRO
July '26
+710
in 4 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 30 September | 0 | |||
| 29 September | 0 | |||
| 28 September | 0 | |||
| 27 September | 0 | |||
| 26 September | 0 | |||
| 25 September | 0 | |||
| 24 September | 0 | |||
| 23 September | 0 | |||
| 22 September | 0 | |||
| 21 September | 0 | |||
| 20 September | +1 | |||
| 19 September | 0 | |||
| 18 September | 0 | |||
| 17 September | 0 | |||
| 16 September | 0 | |||
| 15 September | 0 | |||
| 14 September | 0 | |||
| 13 September | 0 | |||
| 12 September | 0 | |||
| 11 September | 0 | |||
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | 0 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | 0 | |||
| 05 September | +1 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | 0 | |||
| 02 September | 0 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
| 2 | ازمن به شما نصیحت رو هیچ چیزی تعصب افراطی نداشته باشید ، رو هر چیزی، افراط زوال عقل میاره | 58 |
| 3 | در باتلاقی از خیالاتم گیر کردم،
جایی که واقعیت رنگ میبازد و توهمات،
چون مارهایی خوشخطوخال، به دور روحم میپیچند.
هر چه دست و پا میزنم، بیشتر در این لجنزار فرو میروم،
و هر فریادی که میزنم، پژواکی جز سکوتِ وهمآلودِ وهمها نمییابد.
اینجا، مرز میان خواب و بیداری گمشده است،
و من، مسافری سرگردان در سرزمینِ هیچ،
به دنبال روزنهای نور، به دنبال دستی که مرا از این گرداب بیرون کشد.
اما دریغ که در این باتلاقِ اندوه،
تنها سایهی خودم را میبینم که با حسرتی عمیق،
به منظرهی محوِ دستنیافتنیِ آزادی خیره شده است.
نه تنها توهمات، که خاطرات نیز چون خزه در این باتلاق ریشه دواندهاند،
هر کدام دانه دانه، لایههایی از گذشته را بر رویم میپاشند.
تصاویری مبهم از چهرههایی فراموش شده،
صداهایی که زمانی گرمابخش بودند، اکنون نجوایی سرد در گوشم میپیچند.
این خاطرات، وزنی غریب دارند،
و مرا، با هر نفس، عمیقتر به سوی اعماقِ ناپیدای این باتلاق میکشند.
گاه در میان این همه، نوری ضعیف میدرخشد،
شاید امیدی، شاید یک رؤیای دیگر،
اما پیش از آنکه بتوانم آن را لمس کنم،
باز هم در تاریکیِ غلیظِ این خیالات گم میشود.
دستانم به دنبال تکیهگاهی میگردند،
اما جز نرمیِ لغزندهی گل و لای، چیزی نمییابند.
حس میکنم که بخشی از این باتلاق شدهام،
و دیگر تفاوتی میان من و این وهمِ بیپایان نیست. | 72 |
| 4 | No text... | 99 |
| 5 | به بنبست خوردم، تمامی گیفو استیکر هام پاک شدن | 23 |
| 6 | همه چیز خوب بود، تا اینکه نگاهش از من جدا شد و به افق دوردست خیره ماند. آنجا بود که فهمیدم سکوت او، دیگر از سکوتهای همیشگیمان نیست. در آن لحظه، تمام آن خندهها و قولهای زیر نور ماه، مثل برگهای پاییزی در دل من فرو ریختند..
گویی میان ما دیواری از شیشه کشیده شده بود؛ شفاف اما نفوذناپذیر. من میتوانستم لبخندهای نیمبندش را ببینم، اما دیگر نمیتوانستم گرمای حضورش را حس کنم. او همان کسی بود که تمام شبهای تاریک زندگیام را با کلماتش روشن کرده بود، اما حالا در حضورش، احساس تنهایی میکردم؛ نوعی تنهایی که حتی در میان شلوغترین خیابانها هم آدم را رها نمیکند.
میخواستم دستش را بگیرم، میخواستم بپرسم: «کجایی؟ چرا دیگر اینجا نیستی؟» اما کلمات در گلویم خشک شده بودند. ترسیدم که اگر سکوت را بشکنم، تکههای باقیماندهی این آرامشِ کاذب، با صدای بلند فرو بریزند و من را در میان ویرانههای خاطراتمان تنها بگذارند. پس فقط ایستادم و تماشا کردم که چگونه سایهی او، ذرهذره با تاریکیِ شب یکی میشود، در حالی که من هنوز در انتظارِ بازگشتِ آن نگاهِ آشنا، در میانِ بازماندههایِ یک "همه چیز خوب بود" گم شده بودم..." | 102 |
| 7 | نامه ای به او که شرح بی قراری روزهایم است
اویی که با رفتنش جانم را هم در میان چمدانش.. بین تار و پود لباس هایش.. بین کاغذ های کتابش.. با خود به یغما برد
ای دوست داشتنی ترین غم شبانگاهم
برای تو مینویسم از فراق چشم هایم که سو سو کننان بر انتهای جاده ای که رفتی خیره مانده اند
برای تویی که عطر گیسوانت التیام قلب خسته ام بود و بازوانت عبادت گاه ابدی ام..
حالا که رفته مانند عابد خسته ای ام که در لا به لای این شهر دنبال خدایش میگردد.. | 81 |
| 8 | نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز.
برایت مینویسم که بدانی نام ازادی را ما
بر سنگفرش های مرطوب از خون بشریت نوشتیم و فریاد های مادران و مرثیه ی کبوتر ها را نشنیده گرفتیم، شاید اشتباه ما همین بود،ما زیاده خواه بودیم وگرنه این لهیب جان سوز ما را نمیبلعید.
فریاد مردمان این شهر از امتداد دو روایت میگذرد:
خطی که از دیوارهای این مزرعه تا پوستِ ظریفِ یک فقدان راه میکشد و یادآوری میکند، گاه مرگِ معنا پیش از مرگِ تن روی میدهد، اری، آزادی را باید هر لحظه تازه ساخت، همانطور که باید بر لاشهی حقیقت دست کشی و اعتراف کنی چیزی که شکننده است، جاودان نخواهد ماند | 76 |
| 9 | گل پژمرده رو، گلدون نمیفهمه. | 193 |
| 10 | حاضرم با گناه بوسیدن لب هایت به جهنم بروم
و آنجا با افتخار بگویم طعم بهشت را چشیده ام | 93 |
| 11 | ناز بوی من مبادا نا کسان بویت کنند
با بدان کمتر نشین ترسم که بد خویت کنند
بوی عطر زلف تو دیوانه سازد عالمی
بشکند دستی که قصد لمس گیسویت کند | 120 |
| 12 | آنهایی که تا محبت میبینند میروند ریشه ندارند،مگرنه کدام درختی را دیدید که باغبانش را ترک کند | 155 |
| 13 | اره فقط من خوبم ، شاید یه جو محبت درون من موند اما همرو خرجت کردم ، و اما تو؟ من به چیزایی که صاحب های زیادی دارن علاقه ای ندارم | 159 |
| 14 | متاسفانه همتون از قبل اسپویل شدید
همهتون مثل همین فقط تاریخ مزخرف شدنتون با هم فرق میکنه | 157 |
| 15 | اتفاقا خانواده خیلی مهمه، رفتارش تو خیابون مهمه، نوع حرف زدنش مهمه، الویت هاش هدف هاش مهمه، رفتارش با حیوون ها مهمه، دوستای دورش مهمه، اینکه با کسی که براش منفعتی نداره چطور رفتار میکنه مهمه، کنترل موقع عصبانیتش مهمه، شخصیت هر کسی از همین جزئیات شروع میشه، همه ی جزئیات یه آدم مهمه. | 142 |
| 16 | سکوت، گاهی بلندترین صدایی است که در کوچهها میپیچد؛ سکوتی که نه از سر بیخبری، بلکه از سنگینیِ اندوهی بیقیاس است.
تاریخِ یک دیار، تنها با واژهها و عددها نوشته نمیشود؛ بلکه با نامهایی حک میشود که پیش از وقت، به پرواز درآمدند. جانهای جوانی که آرزوهایشان ساده بود: زیستن در روشنی، بیبیم از فردا.
«در این میان، رنجآورترین بخشِ داستان، بیخبری و مظلومیتِ کسانی است که حتی ندانستند واژهها و اتهامها به چه معناست، اما سنگینیِ حکمها را بر دوش کشیدند». وقتی دارها برپا میشوند و طنابها بالا میروند، آرزوی آدمی دیگر یک خواسته بزرگ نیست؛ تنها آرزوی سقفی از امنیت است و روزگاری که در آن، «بیداری» جرم به شمار نیاید.
یادِ تمام کسانی که رفتند، در یادها میماند و داستانِ رنجِ یک ملت، هیچگاه در غبارِ فراموشی گم نخواهد شد. | 137 |
| 17 | اری تو نوری در گوشه ی سینه من میان هزاران بوسه شب
تو ستاره ای در شب ابری و خاموش من که من در کنج خلوتکده خویش مینگرم به بودنت به از دور دیدنت به دلگرم بودنت به همان فانوس نیمه برافراشته که در دلم نگه داشتم به خاطره آنکه در خیالم با صدای تو از خواب بر می خیزم من یاد میکنم از تو و تو هرگز مرا نخواهی دید
مرا نخواهی یافت
اندوه اندوه اندوه
تو هرگز برای تسخیر من نی اندیشیدی تو هرگز به خاطر من نیامدی و نرفتی و هیچ نکردی
و من اینجا بیقرار بی تو میمانم | 115 |
| 18 | هیچکس هیچ تعهدی در قبال هیچ چیز نداره، هر چیزی از هر کس ممکنه. | 138 |
| 19 | من نه دیگر ذوقِ زندگی کردن را دارم، نه ذوقِ حرف زدن با تو؛ نه ذوقِ دیدن چشمان او را، نه حتی ذوقِ شنیدن صدایش را. انگار چیزی در من، آرام و بیصدا، خاموش شده است؛ نه آنقدر ناگهانی که بتوانم لحظهی مرگش را به یاد بیاورم، نه آنقدر آهسته که بتوانم نادیدهاش بگیرم. روزها میگذرند و من هم همراهشان راه میروم، میخندم، جواب میدهم و گاهی حتی وانمود میکنم همهچیز عادیست؛ اما حقیقت این است که مدتهاست هیچکدامشان برایم شبیه گذشته نیستند. زندگی هنوز ادامه دارد، فقط من دیگر با آن همراه نیستم. تو هنوز میتوانی حرف بزنی، او هنوز میتواند نگاه کند، دنیا هنوز پر از صدا و رنگ است؛ اما چیزی در من دیگر برای هیچکدامشان دست دراز نمیکند. شاید آدم یک روز خسته نمیشود از زندگی؛ از تکرارِ زندگیای خسته میشود که دیگر چیزی برای انتظار کشیدن ندارد. و من حالا درست همانجایی ایستادهام؛ جایی که نه دلم میخواهد برگردم، نه توانِ رفتن دارم. فقط ایستادهام و نگاه میکنم که چگونه چیزهایی که زمانی برایشان قلبم تندتر میزد، حالا از کنارم عبور میکنند و من حتی حوصلهی دلتنگ شدن برایشان را هم ندارم. | 135 |
| 20 | گفتند: «سر خم کن؛ زندگی ادامه پیدا میکند.»
لبخند زدم.
گفتم: «اگر قرار باشد زندگی را با شکستن گردنِ غرورم بخرم، بگذارید همان زندگی را هم از من بگیرید.»
من از مرگ نمیترسم؛ از روزی میترسم که صبح از خواب بیدار شوم و ببینم دیگر اختیارِ خودم را ندارم. از روزی که برای نفس کشیدن اجازه بخواهم، برای حرف زدن حساب پس بدهم و برای ایستادن، منتظر فرمان کسی باشم. انسان اگر آزادیاش را از دست بدهد، هنوز زنده است؛ اما دیگر زندگی نمیکند. فقط سایهایست که راه میرود، غذا میخورد، میخندد و شبها به سقف خیره میشود و در سکوت از خودش میپرسد: «من دقیقاً کِی مُردم؟»
خودکامگی همیشه با تاج و تخت نمیآید. گاهی در صدای آرام کسی پنهان میشود که میگوید: «من بهتر میدانم چه چیزی برای تو خوب است.» گاهی پشت لبخندی مهربان میایستد و آرامآرام اختیار آدم را از او میگیرد. اول انتخابهایت را کم میکند، بعد صدایت را، بعد جرئتت را؛ و سرانجام روزی میرسد که حتی زنجیرهایت را هم خودت مقدس میدانی.
من اما از آن آدمهایی نیستم که به زنجیر عادت کنند.
اگر قرار باشد میان زانو زدن و ایستادن یکی را انتخاب کنم، ایستادن را انتخاب میکنم؛ حتی اگر آخرین ایستادنم باشد.
اگر قرار باشد میان سکوت و حقیقت یکی را بردارم، حقیقت را برمیدارم؛ حتی اگر صدایش برایم گور بسازد.
و اگر روزی کسی روبهرویم بایستد و بگوید: «یا آنطور که من میخواهم زندگی کن، یا بمیر»، شاید برای نخستین بار از مرگ تشکر کنم؛ چون مرگ، هرچه باشد، از زندگیای که صاحبش نیستی صادقانهتر است.
من نمیخواهم پادشاه کسی باشم، همانطور که بردهی کسی شدن را هم نمیپذیرم.
تاجی نمیخواهم که برای حفظش، گردن دیگری را خم کنم.
تختی نمیخواهم که پایههایش از ترس آدمها ساخته شده باشد.
فقط میخواهم اگر روزی در آینه نگاه کردم، مردی را ببینم که هنوز صاحب نگاه خودش است.
پس اگر فردا مرا میان دو راه گذاشتند؛ یک راه پر از آسایش، اما با زنجیر، و راه دیگر تاریک و سخت، اما آزاد، بدان کدام را انتخاب خواهم کرد.
من راهی را میروم که در انتهایش، حتی اگر قبر باشد، نامش آزادیست.
چون برای من انتخاب ساده است:
یا اختیارِ خودم، یا مرگ.
و اگر مرگ بهای آزادی باشد...
بگذار مرگ بداند من ارزان زندگی نمیکنم. | 101 |
