ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

اِنـعـکـاس

اِنـعـکـاس

الذهاب إلى القناة على Telegram

https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
338
المشتركون
-324 ساعات
-177 أيام
-2930 أيام
أرشيف المشاركات
تمام هنر از ابر بود ، اما مردم از باران شعر نوشتند

+2
oliver-tree-alien-boy (1).mp37.67 MB

دیوار خانه هم از من سراغ تورا میگیرد ، گویی تمام آجر هاهم نبود تورا احساس میکنند . دیگر صدای تیک و تاک ساعت را نمیشنوم؛ گویی عقربه هاهم فهمیده اند که زمان بدون تو نمیگُذَرَد. دیگر بوی تلخ چای در خانه نمیپیچد، انگار قوری هم فهمیده است که نوشیدن چای فقط با تو میچسبد. فنجان قهوه دیگر به تلخ بودنش نمی‌بالد ، گویی فهمیده است که دوری از قهوه ای چشمان تو تلخ تر است. تمام گلدان ها خشک شده اند ، زیرا بدون تو دیگر بهاری وجود ندارد. از پنجره ها دیگر نور و امید نمیتابد؛ گویی تمام این نور و امید خانه ، تو بودی. خلاصه بگویم، بدون تو هیچ چیز سرجایش نیست.

چطور تقاضای محبت کنم، وقتی چیزی برای ارائه ندارم؟

ازمن به شما نصیحت رو هیچ چیزی تعصب افراطی نداشته باشید ، رو هر چیزی، افراط زوال عقل میاره

در باتلاقی از خیالاتم گیر کردم، جایی که واقعیت رنگ می‌بازد و توهمات، چون مارهایی خوش‌خط‌و‌خال، به دور روحم می‌پیچند. هر چه دست و پا می‌زنم، بیشتر در این لجنزار فرو می‌روم، و هر فریادی که می‌زنم، پژواکی جز سکوتِ وهم‌آلودِ وهم‌ها نمی‌یابد. اینجا، مرز میان خواب و بیداری گمشده است، و من، مسافری سرگردان در سرزمینِ هیچ، به دنبال روزنه‌ای نور، به دنبال دستی که مرا از این گرداب بیرون کشد. اما دریغ که در این باتلاقِ اندوه، تنها سایه‌ی خودم را می‌بینم که با حسرتی عمیق، به منظره‌ی محوِ دست‌نیافتنیِ آزادی خیره شده است. نه تنها توهمات، که خاطرات نیز چون خزه در این باتلاق ریشه دوانده‌اند، هر کدام دانه‌ دانه، لایه‌هایی از گذشته را بر رویم می‌پاشند. تصاویری مبهم از چهره‌هایی فراموش شده، صداهایی که زمانی گرمابخش بودند، اکنون نجوایی سرد در گوشم می‌پیچند. این خاطرات، وزنی غریب دارند، و مرا، با هر نفس، عمیق‌تر به سوی اعماقِ ناپیدای این باتلاق می‌کشند. گاه در میان این همه، نوری ضعیف می‌درخشد، شاید امیدی، شاید یک رؤیای دیگر، اما پیش از آنکه بتوانم آن را لمس کنم، باز هم در تاریکیِ غلیظِ این خیالات گم می‌شود. دستانم به دنبال تکیه‌گاهی می‌گردند، اما جز نرمیِ لغزنده‌ی گل و لای، چیزی نمی‌یابند. حس می‌کنم که بخشی از این باتلاق شده‌ام، و دیگر تفاوتی میان من و این وهمِ بی‌پایان نیست.

photo content

به بنبست خوردم، تمامی گیف‌و استیکر هام پاک شدن

همه چیز خوب بود، تا اینکه نگاهش از من جدا شد و به افق دوردست خیره ماند. آنجا بود که فهمیدم سکوت او، دیگر از سکوت‌های همیشگی‌مان نیست. در آن لحظه، تمام آن خنده‌ها و قول‌های زیر نور ماه، مثل برگ‌های پاییزی در دل من فرو ریختند.. گویی میان ما دیواری از شیشه کشیده شده بود؛ شفاف اما نفوذناپذیر. من می‌توانستم لبخندهای نیم‌بندش را ببینم، اما دیگر نمی‌توانستم گرمای حضورش را حس کنم. او همان کسی بود که تمام شب‌های تاریک زندگی‌ام را با کلماتش روشن کرده بود، اما حالا در حضورش، احساس تنهایی می‌کردم؛ نوعی تنهایی که حتی در میان شلوغ‌ترین خیابان‌ها هم آدم را رها نمی‌کند. می‌خواستم دستش را بگیرم، می‌خواستم بپرسم: «کجایی؟ چرا دیگر اینجا نیستی؟» اما کلمات در گلویم خشک شده بودند. ترسیدم که اگر سکوت را بشکنم، تکه‌های باقی‌مانده‌ی این آرامشِ کاذب، با صدای بلند فرو بریزند و من را در میان ویرانه‌های خاطراتمان تنها بگذارند. پس فقط ایستادم و تماشا کردم که چگونه سایه‌ی او، ذره‌ذره با تاریکیِ شب یکی می‌شود، در حالی که من هنوز در انتظارِ بازگشتِ آن نگاهِ آشنا، در میانِ بازمانده‌هایِ یک "همه چیز خوب بود" گم شده بودم..."

نامه ای به او که شرح بی قراری روزهایم است اویی که با رفتنش جانم را هم در میان چمدانش.. بین تار و پود لباس هایش.. بین کاغذ های کتابش.. با خود به یغما برد ای دوست داشتنی ترین غم شبانگاهم برای تو مینویسم از فراق چشم هایم که سو سو کننان بر انتهای جاده ای که رفتی خیره مانده اند برای تویی که عطر گیسوانت التیام قلب خسته ام بود و بازوانت عبادت گاه ابدی ام.. حالا که رفته مانند عابد خسته ای ام که در لا به لای این شهر دنبال خدایش می‌گردد..

نامه ای به او که در جهانی چشم گشوده است که انسانیت قرن هاست فراموش شده و جام لاله ها از شرنگ لبریز. برایت مینویسم که بدانی نام ازادی را ما بر سنگفرش های مرطوب از خون بشریت نوشتیم و فریاد های مادران و مرثیه ی کبوتر ها را نشنیده گرفتیم، شاید اشتباه ما همین بود،ما زیاده خواه بودیم وگرنه این لهیب جان سوز ما را نمیبلعید. فریاد مردمان این شهر از امتداد دو روایت میگذرد: خطی که از دیوارهای این مزرعه تا پوستِ ظریفِ یک فقدان راه می‌کشد و یادآوری می‌کند، گاه مرگِ معنا پیش از مرگِ تن روی میدهد، اری، آزادی را باید هر لحظه تازه ساخت، همان‌طور که باید بر لاشه‌ی حقیقت دست کشی و اعتراف کنی چیزی که شکننده است، جاودان نخواهد ماند

گل پژمرده رو، گلدون نمی‌فهمه.

حاضرم با گناه بوسیدن لب هایت به جهنم بروم و آنجا با افتخار بگویم طعم بهشت را چشیده ام

ناز بوی من مبادا نا کسان بویت کنند با بدان کمتر نشین ترسم که بد خویت کنند بوی عطر زلف تو دیوانه سازد عالمی بشکند دستی که قصد لمس گیسویت کند

آنهایی که تا محبت می‌بینند می‌روند ریشه ندارند،مگرنه کدام درختی را دیدید که باغبانش را ترک کند

اره فقط من خوبم ، شاید یه جو محبت درون من موند اما همرو خرجت کردم ، و اما تو؟ من به چیزایی که صاحب های زیادی دارن علاقه ای ندارم

متاسفانه همتون از قبل اسپویل شدید همه‌تون مثل همین فقط تاریخ مزخرف شدنتون با هم فرق میکنه

‏اتفاقا خانواده خیلی مهمه، رفتارش تو خیابون مهمه، نوع حرف زدنش مهمه، الویت هاش هدف هاش مهمه، رفتارش با حیوون ها مهمه، دوستای دورش مهمه، اینکه با کسی که براش منفعتی نداره چطور رفتار میکنه مهمه، کنترل موقع عصبانیتش مهمه، شخصیت هر کسی از همین جزئیات شروع میشه، همه ی جزئیات یه آدم مهمه.