𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Open in Telegram
For No One
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
400
Subscribers
-124 hours
-117 days
-4930 days
Posts Archive
400
در باتلاقی از خیالاتم گیر کردم،
جایی که واقعیت رنگ میبازد و توهمات،
چون مارهایی خوشخطوخال، به دور روحم میپیچند.
هر چه دست و پا میزنم، بیشتر در این لجنزار فرو میروم،
و هر فریادی که میزنم، پژواکی جز سکوتِ وهمآلودِ وهمها نمییابد.
اینجا، مرز میان خواب و بیداری گمشده است،
و من، مسافری سرگردان در سرزمینِ هیچ،
به دنبال روزنهای نور، به دنبال دستی که مرا از این گرداب بیرون کشد.
اما دریغ که در این باتلاقِ اندوه،
تنها سایهی خودم را میبینم که با حسرتی عمیق،
به منظرهی محوِ دستنیافتنیِ آزادی خیره شده است.
نه تنها توهمات، که خاطرات نیز چون خزه در این باتلاق ریشه دواندهاند،
هر کدام دانه دانه، لایههایی از گذشته را بر رویم میپاشند.
تصاویری مبهم از چهرههایی فراموش شده،
صداهایی که زمانی گرمابخش بودند، اکنون نجوایی سرد در گوشم میپیچند.
این خاطرات، وزنی غریب دارند،
و مرا، با هر نفس، عمیقتر به سوی اعماقِ ناپیدای این باتلاق میکشند.
گاه در میان این همه، نوری ضعیف میدرخشد،
شاید امیدی، شاید یک رؤیای دیگر،
اما پیش از آنکه بتوانم آن را لمس کنم،
باز هم در تاریکیِ غلیظِ این خیالات گم میشود.
دستانم به دنبال تکیهگاهی میگردند،
اما جز نرمیِ لغزندهی گل و لای، چیزی نمییابند.
حس میکنم که بخشی از این باتلاق شدهام،
و دیگر تفاوتی میان من و این وهمِ بیپایان نیست
400
درسته من خسیسم
من خود خواهم
چون تورو فقط واسه خودم میخواهم
برای پنجاه سالگی ام
شصت و هفتاد سالگی ام
تنها تورا میخواهم برای چای عصرانه
تورا میخواهم برای خلوتیه خانه
تورا میخواهم برای قدم زدن زیر باران
تورا میخواهم برای شادی و غم هایم
تورا میخواهم برای جفت نشستن روی نیمکت پارک ها
تورا میخواهم برای گره زدن سبزه ی عید
برای انتخاب ماهی قرمز
برای انتخاب لباس عید
تورا میخواهم برای اینکه ی دقیقه بیشتر در شب یلدا باز با تو باشم،با تو شاد باشم، با تو شاد ترینم
تورا میخواهم تا پایان جان
تا جان در بدن دارم با تو باشم
با تو باشم؛با تو بمیرم
بخاطر تو بمیرم
400
همهچیز خوب بود تا زمانی که احساس کردم باید او را از میان همه جدا کرده و دوست بدارم، اما ندانستم که او هیچگاه مرا دوست نداشته است؛ روز و شب چو گذشت و من همان دیوانهای بودم که از احساساتش میگفت، برای اویی که کس دیگری را دوست داشت.
و چه تلخ بود دانستنِ این حقیقت، آن هم درست زمانی که تمام دلخوشیام به بودنش گره خورده بود. من از او برای خودم قصهای ساخته بودم که پایانش را هیچگاه نخوانده بودم؛ غافل از آنکه در قصهی او، من تنها رهگذری بودم که کمی بیشتر از دیگران مکث کرده بود.
هرچه بیشتر دوستش داشتم، بیشتر از خودم دور میشدم؛ گویی تمام راههایی که به من ختم میشد، در نگاه او گم شده بودند. من برای لبخندش هزار دلیل میساختم و او شاید همان لبخند را برای دیگری به لب میآورد.
چه ساده بود برای او دوست داشتنِ دیگری، و چه دشوار برای من پذیرفتنِ اینکه گاهی تمام احساس یک نفر، نمیتواند حتی ذرهای از قلب نفر دیگر را به خود مشغول کند.
حالا ماندهام و شبهایی که طولانیتر از همیشهاند؛ با دلی که هنوز نامش را به خاطر دارد، حتی اگر عقل مدتهاست خواسته فراموشش کند.
و من هنوز همان دیوانهام؛ فقط دیگر از احساساتم برای او نمیگویم.
چرا که فهمیدهام بعضی دوست داشتنها را باید در سکوت دفن کرد، پیش از آنکه صاحبشان بفهمد چقدر برایت عزیز بودهاند.
او هنوز هم تمام نگرانی من است؛
اما من دیگر نگرانیِ او نیستم.
400
اون هنوزم تمام نگرانی منه؛
حتی وقتی خودم میان این همه آشوب، چیزی برای نگران شدن ندارم.
انگار قلبم از میان تمام دردهایی که میشناسد، فقط دردِ او را برای خودش نگه داشته.
گاهی فکر میکنم شاید دوست داشتن همین باشد؛
اینکه آدم خودش آرامآرام فرو بریزد،
اما هنوز دلش بلرزد از اینکه مبادا سقف زندگیِ دیگری روی سرش خراب شود.
من از آیندهی خودم نمیترسم،
از تنهایی خودم، از شکست خودم، حتی از رفتن خودم هم نه؛
اما کافیست لحظهای به او فکر کنم
تا تمام ترسهایی که در من مرده بودند،
دوباره زنده شوند.
او هنوز تمام نگرانی من است؛
نه چون هنوز به من تعلق دارد،
بلکه چون بخشی از من،
هنوز باور دارد جهان بدون مراقبتِ من
شاید با او مهربان نباشد.
و چه تلخ است
وقتی کسی دیگر کنار تو نیست،
اما هنوز در تمام دعاهایت حضور دارد؛
هنوز پیش از خودت،
برای او آرزوی آرامش میکنی،
و هنوز اگر قرار باشد چیزی از این جهان نجات پیدا کند،
ته دلت آرزو میکنی
آن چیز، او باشد.
400
این روزها درگیر تماشای مبارزهی جسمم با روحم هستم؛ گمانم قصد دارند از هم جدا شوند. شاید جسم بیشتر به این رابطه نیاز داشته باشد، چون بیروح و فقط کودیست برای گیاهان، و روح بدون جسم... چیزیست شبیه پرندهای که آسمانش را از او گرفتهاند؛ نه جایی برای رفتن دارد و نه دلیلی برای ماندن.
گاهی به گمانم میرسد سالهاست درون من، این دو بیآنکه بدانند دشمن یکدیگرند، با هم زندگی کردهاند. جسم، هر روز مرا به زمین کشیده و روح، هر شب مرا به جایی فراتر از آن برده است. یکی ماندن را آموخته و دیگری رفتن را.
اما حالا صدای ترک برداشتن این پیوند را میشنوم؛
در سکوت استخوانهایم،
در خستگی چشمهایم،
و در افکاری که دیگر نمیدانند باید در سرم بمانند یا از آن فرار کنند.
شاید مرگ چیزی جز همین نباشد؛
لحظهای که جسم، دیگر توان نگه داشتن روح را ندارد،
و روح، دیگر میلی به بازگشت به جسم ندارد.
و من، میان این دو ایستادهام؛
نه آنقدر زنده که زندگی را بفهمم،
و نه آنقدر مرده که از آن رها شوم.
شاید انسان همین فاصله باشد؛
فاصلهی میان ماندن و رفتن،
میان خاک و آسمان،
میان آنچه هست
و آنچه آرزو دارد باشد.
و چه غمانگیز است که گاهی
آدم نه از زندگی خسته است،
نه از مرگ میترسد؛
فقط دیگر نمیداند
کدامیک بیشتر شبیه خودش است.
400
این روزها درگیر تماشای مبارزهی جسمم با روحم هستم؛ گمانم قصد دارند از هم جدا شوند. شاید جسم بیشتر به این رابطه نیاز داشته باشد، چون بیروح و فقط کودیست برای گیاهان، و روح بدون جسم... چیزیست شبیه پرندهای که آسمانش را از او گرفتهاند؛ نه جایی برای رفتن دارد و نه دلیلی برای ماندن.
گاهی به گمانم میرسد سالهاست درون من، این دو بیآنکه بدانند دشمن یکدیگرند، با هم زندگی کردهاند. جسم، هر روز مرا به زمین کشیده و روح، هر شب مرا به جایی فراتر از آن برده است. یکی ماندن را آموخته و دیگری رفتن را.
اما حالا صدای ترک برداشتن این پیوند را میشنوم؛
در سکوت استخوانهایم،
در خستگی چشمهایم،
و در افکاری که دیگر نمیدانند باید در سرم بمانند یا از آن فرار کنند.
شاید مرگ چیزی جز همین نباشد؛
لحظهای که جسم، دیگر توان نگه داشتن روح را ندارد،
و روح، دیگر میلی به بازگشت به جسم ندارد.
و من، میان این دو ایستادهام؛
نه آنقدر زنده که زندگی را بفهمم،
و نه آنقدر مرده که از آن رها شوم.
شاید انسان همین فاصله باشد؛
فاصلهی میان ماندن و رفتن،
میان خاک و آسمان،
میان آنچه هست
و آنچه آرزو دارد باشد.
و چه غمانگیز است که گاهی
آدم نه از زندگی خسته است،
نه از مرگ میترسد؛
فقط دیگر نمیداند
کدامیک بیشتر شبیه خودش است.
