𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
509
المشتركون
-824 ساعات
-997 أيام
-9930 أيام
أرشيف المشاركات
509
تنهاتر از آنم که واژهها تاب گفتنم را داشته باشند،
گویی سکوت، تنها همدمیست که مرا بیهیچ پرسشی در آغوش میکشد...
509
انگار زندگی با من سرِ ستیز دارد؛
سرنوشت، سر به سرم میگذارد و هر بار که دلم به آرامیِ حضورت گرم میشود،
دست میبرد و تو را از میانِ لحظههایم بیرون میکشد،
و من میمانم و دلی که میانِ «خواستن» و «ندانستنِ چطور فراموش کردن» معلق مانده است
دیگر عاشق راه رفتنت نیستم،
آن راه رفتنِ رها و روان که نه روی زمین، که روی جانم رد میانداخت،
قدمهایت شبیهِ نسیمی بود که نه دیده میشد و نه میشد نادیدهاش گرفت،
و من، میانِ فاصلهی هر گامت،
به اندازهی یک عمر، دلتنگ میشدم
دیگر عاشق حرف زدنت نیستم،
حرفهایت حریر بود،
نه زخم میزد، نه میشکست، فقط آرام مینشست
روی تمامِ ناگفتههای من،
و صدایت،
صدایت شبیهِ سایهای بود که خستگیِ سرم را به دوش میکشید
اما حالا همان صدا،
در گوشِ من، فقط سکوت را بلندتر میکند
دیگر عاشق خندیدنت نیستم،
خندههایت خورشید بود،
بیقرار و بیاجازه طلوع میکرد و شبِ مرا کوتاه میکرد،
و من، سادهدلانه باور کرده بودم
که این روشنایی، سهمِ همیشگیِ من است
اما حالا میدانم
خورشید هم میتواند برای آسمانِ دیگری بتابد
دیگر عاشق نگاهت نیستم،
نگاهت نگارِ نانوشتهای بود که هر بار خوانده میشد و تمام نمیشد،
چشمانت شبیهِ چشمهای نبود که فقط آب بدهد،
شبیهِ بهاری بود که دلیلِ ماندن میآورد
و من، در آن بهار،
پاییز را فراموش کرده بودم
دیگر عاشق آن جزئیاتِ کوچک نیستم،
آنکه چطور موهایت را بیحوصله کنار میزدی،
چطور در میانِ شلوغی، ناگهان ساکت میشدی،
چطور با سادهترین چیزها خوشحال میشدی
و من،
با دیدنِ خوشحالیات،
تمامِ جهانم را کافی میدانستم
اما حالا…
تمامِ این «بودن»ها،
برای من، «نبودن» شدهاند
و چه جناسِ تلخیست این دل؛
دلبستهای که باید دل بکند
و نمیکند،
میداند که نباید بماند
و باز هم، میماند
من میگویم: دیگر عاشقت نیستم،
بارها و بارها،
با صدایی که خودش هم باورش نمیکند
اما حقیقت این است که بعضی دوستداشتنها
با گفتنِ «دیگر نه» تمام نمیشوند،
فقط ساکت میشوند،
فقط عمیقتر میروند،
جایی که دستِ هیچ انکاری به آن نمیرسد
و من،
میانِ تمامِ این فاصلهها و سکوتها،
هنوز هم تو را
در عمیقترین نقطهی دلم
دوست دارم
ای کاش میشد
ای کاش میشد کلمات، حقیقت داشتند،
و همانطور که میگویم «دیگر عاشقت نیستم»،
در قلبم هم،
در این دلِ لجوجِ بیقرار،
واقعاً
عاشقت
نباشم…
509
چشمانت نازتر از هر قرصِ ماه است و نگاهت ماهتر از هر ماهی، آنقدر روشن و آرام که انگار شب برای دیدن تو آفریده شده و تاریکی فقط بهانهایست تا درخشش تو بیشتر به چشم بیاید؛ میگویند ماه، نگهبانِ شبهای بیستاره است، اما من دیدهام که یک لحظه از نگاهت میتواند تمام شبهای جهان را روشن کند، بیآنکه نیازی به آسمان یا ستارهای باشد. در چشمهای تو چیزی هست که نه در مهتاب پیدا میشود و نه در سپیده، نوری که نه از آسمان آمده و نه از خورشید، بلکه از جایی دورتر، از جایی که شاید نامی برایش نیست، جایی شبیه دلِ تو. وقتی نگاهم میکنی، زمان آرامتر میگذرد، صداها دور میشوند و دنیا انگار برای لحظهای میایستد تا این زیبایی را تماشا کند؛ حتی ماه، اگر میتوانست حس کند، شاید از آسمان پایین میآمد و در سکوت به چشمهای تو خیره میشد تا بفهمد چگونه میشود اینگونه بیادعا و بیپایان درخشید. تو بیآنکه بدانی، در هر نگاهت جهانی را روشن میکنی و در هر سکوتت هزار حرف ناگفته داری، و من میان این همه نور و زیبایی، تنها کسیام که فهمیدهام ماه سالهاست دارد از چشمهای تو تقلید میکند، اما هرگز به آن لطافت و آن ناز نمیرسد؛ و چه عجیب است که تمام آسمان با آن عظمتش، در برابر یک لحظه از نگاه تو، چیزی کم دارد، چیزی که فقط در چشمهای توست، چیزی که باعث میشود من هر بار که به تو نگاه میکنم، باور کنم که زیباترین نور جهان نه در آسمان، بلکه در نگاه تو پنهان شده است.
