ru
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Закрытый канал

For No One

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
395
Подписчики
-224 часа
-137 дней
-5030 дней
Архив постов
photo content

نمی‌دانم چرا هر بار اسم «بلندی‌های بادگیر» می‌آید، فکر می‌کنم شاید بعضی آدم‌ها برای رسیدن به یکدیگر آفریده نشده‌اند؛ شاید فقط آمده‌اند تا سال‌ها بعد، وقتی موهایشان سفید شد و خانه‌های زیادی را پشت سر گذاشتند، یک گوشه از ذهنشان هنوز صدای قدم‌های کسی را بشنوند که روزی تمام جهانشان بود. اگر این داستان، داستان من و تو بود، شاید من هیثکلیف می‌شدم؛ نه آن هیثکلیف خشن و انتقام‌جو، بلکه پسری که یک روز فهمید بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از قلب بیرون کرد، حتی اگر از زندگی بیرونشان کرده باشی. و تو... تو کاترین بودی. دختری که میان بادهای بلندی‌های بادگیر ایستاده بود و نمی‌دانست باید میان چیزی که قلبش می‌خواهد و چیزی که دنیا از او می‌خواهد، کدام را انتخاب کند. من برایت خانه نشدم؛ شاید اشتباه من همین بود. فکر کردم اگر تمام پنجره‌های قلبم را به سمت تو باز کنم، روزی خودت راه خانه را پیدا می‌کنی. اما تو رفتی. نه با صدای کوبیده شدن دری، نه با خداحافظی باشکوهی، فقط آرام‌آرام از جایی که در زندگی من داشتی دور شدی؛ آن‌قدر آرام که مدتی طول کشید بفهمم دیگر صدای قدم‌هایت در راهروهای ذهنم نمی‌پیچد. بعدها فهمیدم کاترین هم یک‌بار گفته بود که هیثکلیف بخشی از وجود اوست؛ اما دنیا همیشه به آدم‌ها یاد نمی‌دهد چگونه چیزی را که بخشی از وجودشان است، نگه دارند. گاهی مجبورشان می‌کند انتخاب کنند. و آدم‌ها... اغلب چیزی را انتخاب می‌کنند که برایشان امن‌تر است، نه چیزی را که برایشان واقعی‌تر است. کتاب را ورق زدم. هیثکلیف هنوز همان‌جا بود؛ کنار پنجره‌ای که رو به دشت باز می‌شد و باد، موهایش را به هم می‌ریخت. با خودم گفتم: «اگر این بار داستان را من بنویسم چه؟» اگر هیثکلیف، به جای آن همه سال خشم، فقط یک‌بار غرورش را کنار می‌گذاشت؟ اگر کاترین، پیش از آنکه دیر شود، برمی‌گشت؟ اگر آن خانه، به جای اینکه شاهد رفتنشان باشد، شاهد ماندنشان می‌شد؟ شاید آن وقت دیگر «بلندی‌های بادگیر» داستان دو نفری نبود که همدیگر را دوست داشتند و نتوانستند کنار هم بمانند؛ می‌شد داستان دو نفری که فهمیدند بعضی جنگ‌ها ارزش بردن ندارند. اما کتاب‌ها همیشه مهربان نیستند. من کتاب را بستم. کاترین مرده بود. هیثکلیف مانده بود. و تمام آن عشق، در نهایت تبدیل شده بود به صدایی که میان بادهای دشت گم می‌شد. لبخند زدم. چون ناگهان فهمیدم من هیثکلیف نیستم. نه آن مردی که سال‌ها در خانه‌ای متروک بماند و تمام عمرش را صرف انتقام از رفتن یک نفر کند. من فقط پسری بودم که یک روز، در میان شلوغی زندگی، دختری را دید و برای مدتی کوتاه فکر کرد شاید بعضی آدم‌ها تصادفی وارد زندگی ما نمی‌شوند. و تو هم کاترین من نبودی. تو فقط دختری بودی که برای مدتی کوتاه، پنجره‌ای از زندگی‌ات را به روی من باز کردی؛ من هم از پشت همان پنجره، منظره‌ای را دیدم که هنوز گاهی دلم برایش تنگ می‌شود. شاید اگر روزی دوباره همدیگر را ببینیم، دیگر نه هیثکلیف باشم و نه تو کاترین. فقط دو آدم باشیم؛ دو غریبه که زمانی برای یکدیگر آشنا‌ترین آدم‌های دنیا بودند. و اگر آن روز از من بپرسی: «هنوز هم در آن خانه‌ی قدیمی، کنار همان پنجره منتظر مانده‌ای؟» احتمالاً لبخند می‌زنم و می‌گویم: «نه... من خانه را ترک کرده‌ام. اما بعضی شب‌ها که باد از سمت همان دشت می‌وزد، هنوز یادم می‌آید روزی کسی بود که باعث شد بفهمم بعضی آدم‌ها را نمی‌توان داشت؛ فقط می‌توان دوستشان داشت، دورادور، در سکوت، بی‌آنکه از آنها چیزی خواست. و شاید این، تنها پایان محترمانه‌ای باشد که می‌شد برای داستان ما نوشت.» کتاب را دوباره باز نکردم. بعضی داستان‌ها را نباید دوباره خواند. چون ممکن است بفهمی قهرمانش، تمام این سال‌ها، خودت بوده‌ای؛ و آن کسی که فکر می‌کردی قرار است آخر داستان کنارت بماند... فقط زیباترین صفحه‌ای بوده که روزی، بی‌خبر از پایانش، خوانده‌ای.

ود آن لحظه دگر من و تو ما نشدیم ؛ فصلِ گرمِ مردادِ عشقمان، یک‌باره در کولاکِ بهمنِ جنون، گم شد. چه کسی بود آن که تیشه بر جانِ نهالِ عشقمان نواخت؟ کدام دست، میوه‌هایِ شیرینِ آرزوهایمان را به دستِ کرکسانِ جدایی سپرد؟ اکنون که بادِ سردِ رفتنت، شعله‌یِ عشق را خاموش کرد و مرا در غبارِ تنهایی رها ساختی، تازه فهمیدم تمام آن نجوا ها آن نگاه های عمیق تنها نمایش دلفریبی بوده است . گویی تو با نقابی از عشق ، در برابر من ایستاده بودی و من ساده دل حقیقت پشت ان نگاه را ندیده بودم . و اکنون در این بیابان تنهایی ، تنها سرمای نگاه توست که مرا احاطه کرده ؛ اما بدان در این سرمای مطلق منی هنوز از عشق تو میسوزد . عشقی که تو با بی توجهی سردت آن را به آتش پشیمانی بدل کردی غافل از اینکه در این میان دلی از دست رفت...

Soel Chegini - Qrargah.mp311.25 MB

نه

در باتلاقی از خیالاتم گیر کردم، جایی که واقعیت رنگ می‌بازد و توهمات، چون مارهایی خوش‌خط‌و‌خال، به دور روحم می‌پیچند. هر چه دست و پا می‌زنم، بیشتر در این لجنزار فرو می‌روم، و هر فریادی که می‌زنم، پژواکی جز سکوتِ وهم‌آلودِ وهم‌ها نمی‌یابد. اینجا، مرز میان خواب و بیداری گمشده است، و من، مسافری سرگردان در سرزمینِ هیچ، به دنبال روزنه‌ای نور، به دنبال دستی که مرا از این گرداب بیرون کشد. اما دریغ که در این باتلاقِ اندوه، تنها سایه‌ی خودم را می‌بینم که با حسرتی عمیق، به منظره‌ی محوِ دست‌نیافتنیِ آزادی خیره شده است. نه تنها توهمات، که خاطرات نیز چون خزه در این باتلاق ریشه دوانده‌اند، هر کدام دانه‌ دانه، لایه‌هایی از گذشته را بر رویم می‌پاشند. تصاویری مبهم از چهره‌هایی فراموش شده، صداهایی که زمانی گرمابخش بودند، اکنون نجوایی سرد در گوشم می‌پیچند. این خاطرات، وزنی غریب دارند، و مرا، با هر نفس، عمیق‌تر به سوی اعماقِ ناپیدای این باتلاق می‌کشند. گاه در میان این همه، نوری ضعیف می‌درخشد، شاید امیدی، شاید یک رؤیای دیگر، اما پیش از آنکه بتوانم آن را لمس کنم، باز هم در تاریکیِ غلیظِ این خیالات گم می‌شود. دستانم به دنبال تکیه‌گاهی می‌گردند، اما جز نرمیِ لغزنده‌ی گل و لای، چیزی نمی‌یابند. حس می‌کنم که بخشی از این باتلاق شده‌ام، و دیگر تفاوتی میان من و این وهمِ بی‌پایان نیست

من مُرده ام اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی؛ بلند می‌شوم.

درسته من خسیسم من خود خواهم چون تورو فقط واسه خودم میخواهم برای پنجاه سالگی ام شصت و هفتاد سالگی ام تنها تورا میخواهم برای چای عصرانه تورا میخواهم برای خلوتیه خانه تورا میخواهم برای قدم زدن زیر باران تورا میخواهم برای شادی و غم هایم تورا میخواهم برای جفت نشستن روی نیمکت پارک ها تورا میخواهم برای گره زدن سبزه ی عید برای انتخاب ماهی قرمز برای انتخاب لباس عید تورا میخواهم برای اینکه ی دقیقه بیشتر در شب یلدا باز با تو باشم،با تو شاد باشم، با تو شاد ترینم تورا میخواهم تا پایان جان تا جان در بدن دارم با تو باشم با تو باشم؛با تو بمیرم بخاطر تو بمیرم

@hiiphopfree - Daniyal - Pidar Dashte Laleh.mp39.26 MB

23:23

همه‌چیز خوب بود تا زمانی که احساس کردم باید او را از میان همه جدا کرده و دوست بدارم، اما ندانستم که او هیچ‌گاه مرا دوست نداشته است؛ روز و شب چو گذشت و من همان دیوانه‌ای بودم که از احساساتش می‌گفت، برای اویی که کس دیگری را دوست داشت. و چه تلخ بود دانستنِ این حقیقت، آن هم درست زمانی که تمام دلخوشی‌ام به بودنش گره خورده بود. من از او برای خودم قصه‌ای ساخته بودم که پایانش را هیچ‌گاه نخوانده بودم؛ غافل از آنکه در قصه‌ی او، من تنها رهگذری بودم که کمی بیشتر از دیگران مکث کرده بود. هرچه بیشتر دوستش داشتم، بیشتر از خودم دور می‌شدم؛ گویی تمام راه‌هایی که به من ختم می‌شد، در نگاه او گم شده بودند. من برای لبخندش هزار دلیل می‌ساختم و او شاید همان لبخند را برای دیگری به لب می‌آورد. چه ساده بود برای او دوست داشتنِ دیگری، و چه دشوار برای من پذیرفتنِ اینکه گاهی تمام احساس یک نفر، نمی‌تواند حتی ذره‌ای از قلب نفر دیگر را به خود مشغول کند. حالا مانده‌ام و شب‌هایی که طولانی‌تر از همیشه‌اند؛ با دلی که هنوز نامش را به خاطر دارد، حتی اگر عقل مدت‌هاست خواسته فراموشش کند. و من هنوز همان دیوانه‌ام؛ فقط دیگر از احساساتم برای او نمی‌گویم. چرا که فهمیده‌ام بعضی دوست داشتن‌ها را باید در سکوت دفن کرد، پیش از آنکه صاحبشان بفهمد چقدر برایت عزیز بوده‌اند. او هنوز هم تمام نگرانی من است؛ اما من دیگر نگرانیِ او نیستم.

منم همینطور ، منم همینطور

photo content

قشنگه که

وقتی کسی دیگر کنار تو نیست، اما هنوز خیالاتت را با او پر میکنی

حس میکنم خیلی بد کشیدم و اینجا به تو که انقدر قشنگ نقاشی میکشی حسودی میکنم
حس میکنم خیلی بد کشیدم و اینجا به تو که انقدر قشنگ نقاشی میکشی حسودی میکنم

اون هنوزم تمام نگرانی منه؛ حتی وقتی خودم میان این همه آشوب، چیزی برای نگران شدن ندارم. انگار قلبم از میان تمام دردهایی که می‌شناسد، فقط دردِ او را برای خودش نگه داشته. گاهی فکر می‌کنم شاید دوست داشتن همین باشد؛ اینکه آدم خودش آرام‌آرام فرو بریزد، اما هنوز دلش بلرزد از اینکه مبادا سقف زندگیِ دیگری روی سرش خراب شود. من از آینده‌ی خودم نمی‌ترسم، از تنهایی خودم، از شکست خودم، حتی از رفتن خودم هم نه؛ اما کافی‌ست لحظه‌ای به او فکر کنم تا تمام ترس‌هایی که در من مرده بودند، دوباره زنده شوند. او هنوز تمام نگرانی من است؛ نه چون هنوز به من تعلق دارد، بلکه چون بخشی از من، هنوز باور دارد جهان بدون مراقبتِ من شاید با او مهربان نباشد. و چه تلخ است وقتی کسی دیگر کنار تو نیست، اما هنوز در تمام دعاهایت حضور دارد؛ هنوز پیش از خودت، برای او آرزوی آرامش می‌کنی، و هنوز اگر قرار باشد چیزی از این جهان نجات پیدا کند، ته دلت آرزو می‌کنی آن چیز، او باشد.

امروز با یه ادم بسیار خفن دعوام شد بهش مشت زدم ، آینه شکست

خواهرم حجابت

این روزها درگیر تماشای مبارزه‌ی جسمم با روحم هستم؛ گمانم قصد دارند از هم جدا شوند. شاید جسم بیشتر به این رابطه نیاز داشته باشد، چون بی‌روح و فقط کودی‌ست برای گیاهان، و روح بدون جسم... چیزی‌ست شبیه پرنده‌ای که آسمانش را از او گرفته‌اند؛ نه جایی برای رفتن دارد و نه دلیلی برای ماندن. گاهی به گمانم می‌رسد سال‌هاست درون من، این دو بی‌آنکه بدانند دشمن یکدیگرند، با هم زندگی کرده‌اند. جسم، هر روز مرا به زمین کشیده و روح، هر شب مرا به جایی فراتر از آن برده است. یکی ماندن را آموخته و دیگری رفتن را. اما حالا صدای ترک برداشتن این پیوند را می‌شنوم؛ در سکوت استخوان‌هایم، در خستگی چشم‌هایم، و در افکاری که دیگر نمی‌دانند باید در سرم بمانند یا از آن فرار کنند. شاید مرگ چیزی جز همین نباشد؛ لحظه‌ای که جسم، دیگر توان نگه داشتن روح را ندارد، و روح، دیگر میلی به بازگشت به جسم ندارد. و من، میان این دو ایستاده‌ام؛ نه آن‌قدر زنده که زندگی را بفهمم، و نه آن‌قدر مرده که از آن رها شوم. شاید انسان همین فاصله باشد؛ فاصله‌ی میان ماندن و رفتن، میان خاک و آسمان، میان آنچه هست و آنچه آرزو دارد باشد. و چه غم‌انگیز است که گاهی آدم نه از زندگی خسته است، نه از مرگ می‌ترسد؛ فقط دیگر نمی‌داند کدام‌یک بیشتر شبیه خودش است.