سایـــهٔ حقیـــــقت.
Open in Telegram
"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 016
Subscribers
-2324 hours
-177 days
-39930 days
Posts Archive
1 012
انسان، موجودِ شگفتیست؛ برای گریز از یک حقیقت، هزار روایت میسازد و برای نگفتنِ یک نام، هزار نامِ دیگر بر زبان میراند. اما حقیقت، از جنسِ واژه نیست که با واژه پوشانده شود. آنچه باید بماند، در فاصلهٔ میانِ سطرها میماند و آنچه باید خوانده شود، از سکوت نیز خوانده میشود. چه بسیار نوشتههایی که در ظاهر از همهچیز سخن گفتهاند، اما در باطن، تنها از یک نام گریختهاند؛ و هیچ اعترافی رساتر از همین گریز نیست.
1 012
نوشته بودم:
دو روح، چون دو شعله در هم پیچیدند. شبها تا سپیدهدم به گفتگو میپرداختند؛ سخن از عشق، از خدا، از فنا.
قونیه دیگر قونیه نبود؛ هر کوچه بوی جنون و شور میداد.
مردم به حیرت مینگریستند که چگونه آن مولانای متین، اکنون در کوچهها سماع میکند و دف میکوبد. شهر پر شده بود از نجوا:
-مولانا دیوانه شده است!
اما او میخندید و میگفت: آری! دیوانهام، لیک دیوانهٔ او که از خردِ علم عزیزتر است.
او به جهانی دیگر پای نهاده بود.
جهانی که در آن، عقل زانو میزد و عشق تاج بر سر مینهاد.
اما جهان طاقت آن عشق را نداشت! مریدان حسد ورزیدند و خشم گرفتند.
تا آن شبی که شمس ناپدید شد و قونیه خاموش ماند.
مولانا در کوچهها میگشت، میگریست و فریاد میزد: اِی آفتابِ من، کجایی؟
اما پاسخی نمیآمد، آنگاه نِی را برداشت و فریادِ جانِ خویش را در او دمید:
«بشنو از نِی چون حکایت میکند، از جداییها شکایت میکند»
و از همان فریادها مثنوی زاده شد؛ کتابی نه از کاغذ، بلکه از اشک و آتش، که در هر بیتش، زخمی میسوخت و عشقی میرویید.
1 012
من، احتمالاً بلاتکلیفترین آدمِ تاریخم.
عاشق اسپانیا و یامالم، اما رئالیام؛ در همون حال، برای من امباپه هم یکی از محبوبترین بازیکنهای دنیاست.
اسطورهام رونالدوعه، اما نمیتونم انکار کنم که مسی یک شاهکارِ فوتبالیه.
هالند رو دوست دارم، بلینگام رو هم به همون اندازه.
حالا شاید فکر کنید یکی از همینها بازیکنِ محبوب منه...ولی نه!
بازیکنِ مورد علاقهام، نیماره.
1 012
آنکه هر بامداد بر بلندای واژهها میایستد و فریاد میزند: «آسیبی ندیدهام»، بیش از آنکه با جهان سخن بگوید، در محضر وجدان خویش سوگند یاد میکند.
زیرا زخمهایی که حقیقتاً به دست زمان تقدیس شدهاند، نه شاهد میخواهند و نه اثبات؛ سکوت، آخرین آیینِ شفای آنهاست.
تنها زخمی که هنوز خونِ خاطره در رگهایش جاریست، جامهٔ انکار بر تن میکند و از هر رهگذر، گواهیِ بیدردی میطلبد.
اما حقیقت، هرگز با فریاد آشکار نمیشود؛ حقیقت، همچون کوه، خاموش است و استوار.
در افسانههای کهن گفتهاند: قهرمان، پس از پایان نبرد، شمشیر را در نیام مینهد؛ تنها جنگجویی که هنوز از میدان بازنگشته، تیغه را در هوا میچرخاند تا دیگران را به پایان جنگ متقاعد کند.
رهایی، نیازی به اعلان ندارد.
این فقط اسارت است که برای پنهان ماندن، پیوسته نام آزادی را بر زبان میآورد.
1 012
صدات توی اوج میلرزه، من بلوفت رو میبینم؛ و ترسِ پنهانی که توی دلت پنهان کردی. بیاجازه به جهان دیگران قدم میذاری؛ ولی من، قوانینِ نخستینِ این بازی رو عوض کردم! الآن نقشهات رو مثل یه صفحهٔ باز میخونم. نقشهات بهنظر بینقص میاد! ولی توی دلش شکافهایی رو میبینم. فکر میکنی همهٔ حرکتهارو از پیش حساب کردی، اما پایانِ داستان رو فقط یه امپات میدونه! ورود ممنوعه! اینجا قلمرو یک امپاته. تو بخشیده نمیشی، این بهای کارته! امپاتِ تاریک، دردی که هرگز فراموش نشده و تیرش مستقیم به قلبِ هدف میشینه، این دفاعشه!
1 012
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
اما بیشترشان آن را سالها پیش، بیصدا دفن کردهاند. از آن روز، شهر پر شد از مردگانی که نفس میکشند، نگاه میکنند، حرف میزنند و تنها نشانهٔ زنده بودنشان، سایهای است که هنوز جرئت نکرده از صاحبش فرار کند.
1 012
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
وگرنه مرز میان انسان و هیولا نه با دندان و چنگال، که با خاموشی وجدان از میان میرود. تاریکی هرگز از شب زاده نشد؛ از لحظهای زاده شد که آدمی فهمید میتواند بیرحم باشد و هنوز نام خود را «انسان» بگذارد.
1 012
آدمی را همیشه آدمیت لازم است،
زیرا آنکه آدمیت را دفن کند، دیگر نیازی به گورستان ندارد؛ خودش به مقبرهای متحرک بدل میشود. از هیولاها مترس، آنها چهرهٔ خود را پنهان نمیکنند؛ از انسانی بترس که لبخند میزند، دست میفشارد و هر شب، بیآنکه پلکی بلرزد، تکهای دیگر از وجدانش را در تاریکی جا میگذارد.
1 012
ندانید و همانگونه که هست بگذرانید، لبخند بزنید و عشق بورزید؛ گویی که هیچ پشت صحنهای نیست.
1 012
بر هرچه بسیجی دور میدون لعنت،
بر دستانش آغشته در خون لعنت،
سر غازی و سرکوبگر زندون لعنت،
بر رهخرتون، بر بیتِ ویرون لعنت.
