en
Feedback
سایـــهٔ حقیـــــقت.

سایـــهٔ حقیـــــقت.

Open in Telegram

"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 041
Subscribers
-2324 hours
-257 days
-42830 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
No text...
25100Loading...
بگید که به عنوان مبتدی کارم زیادم بد نیست.
18000Loading...
MusicsquadORG.mp3
132200Loading...
دلار شد ۲۲۲ تومن طلا شد ۲۳ تومن بنزینم که نیست اگرم هست گرونه اب و برقم که خودتون قطعش میکنید خداروشکر طبق گفته شماها پیروز جنگیم اگه بازنده بودیم چی میشد
19000Loading...
و من در تمام عمر مخلوقی قوی تر از زن ندیدم.... 🎧🎤🧝‍♀
و من در تمام عمر مخلوقی قوی تر از زن ندیدم.... 🎧🎤🧝‍♀
14000Loading...
بی‎ادب بود ولی قشنگه.
132000Loading...
آنکه عمامه سر است از علماست، آنکه پشمینه تن است از فقهاست، آلتم هردو صفت را داراست، به گمانم که فقیه الفقهاست. -ایرج میرزا.
265800Loading...
بخونیدش ارزشش رو داره.
144000Loading...
خم شدم و کف دستانم را از خستگی روی زانوهایم فشردم، من، به‌عنوان یک دانشمند، نباید حتی اندکی استراحت می‌کردم. نجات بشریت تنها کاری بود که باید انجام می‌دادم. نفسی عمیق کشیدم و به دویدن ادامه دادم. از دور، دود اجاق خانه‌ای توجهم را جلب کرد و باعث شد بر سرعتم بیفزایم حالا دیگر چیزی نمانده بود تا بتوانم هرچه می‌خواهم را بدانم؛ البته اگر آن پیرزن خرفت دروغ نگفته باشد، وقتی به خانه رسیدم، صدایش از پشت در به گوشم رسید: _ پس رسیدی، دختر جوان، پنج دقیقه‌ای دیر کردی، کلوچه‌هایی که برایت آماده کرده بودم، سرد شدند. _ از شما سپاس‌گزارم، اما ترجیح می‌دهم قبل از آن، معجون سحرآمیزتان را امتحان کنم. لبخند محوی زد و شیشهٔ کوچکی را به سویم گرفت، معجون رنگی عجیب و بویی تهوع‌آور داشت؛ بدون آنکه فرصت کنم بیشتر درباره‌اش فکر کنم، چند جرعه از آن را سر کشیدم و بی‌صبرانه پرسیدم: _ خب! کی اثر می‌کند؟ _ صبور باش، دخترم، هنگام برگشت اثرش را نشان خواهد داد. کفش‌هایم را پوشیدم، کوله‌ام را برداشتم و پیرزن روبه‌رویم را بدرود گفتم. راه طولانی‌ای در پیش بود، در میانهٔ راه، صدای جویباری توجهم را جلب کرد؛ به سویش رفتم و کنار آب زانو زدم تا جرعه‌ای آب گوارا بنوشم، اما پیش از آنکه لبم به آب برسد، چشمم به چهرهٔ خودم در انعکاس آب افتاد. خواستم بی‌اعتنا شوم و آب بنوشم، اما ذهنم، بی‌آنکه از من اجازه بگیرد، پرسید: «خب، حالا چه کسی درون آب است؟» همان دم، گویی چیزی از درونم کنده شد. ناگهان خودم را دیدم که کنار جویبار زانو زده‌ام، اما دیگر از درون چشمانم نگاه نمی‌کردم. بالا می‌رفتم، نمی‌دانستم آنچه از من جدا شده، روح بود، نگاه بود یا چیزی که هنوز نامی برایش پیدا نکرده بودم؛ هرچه بود، مرا از زمین دور می‌کرد. بالاتر رفتم، زمین کوچک‌تر و کوچک‌تر شد؛ تا جایی که دیگر چیزی جز نقطه‌ای دور در زیر پایم نبود، از آن گذشتم و وارد تاریکی بی‌کران آسمان شدم. سپس کهکشان‌ها پدیدار شدند، یکی پس از دیگری. و عجیب‌تر از همه اینکه هر کدامشان پر بود از من، من‌هایی که نمی‌شناختمشان، من‌هایی که در جهان‌های بی‌شمار سرگردان بودند، بعضی ایستاده بودند، بعضی می‌دویدند و بعضی فقط به آسمان خیره شده بودند. بالاتر رفتم، از کهکشان‌ها گذشتم، جهان به پایان رسید؛ یا دست‌کم چیزی که من جهان می‌پنداشتم، اما ناگهان... نه! جهان دیگری پشت سر آن ظاهر شد، و پشت آن، جهانی دیگر و باز هم من، هرچه بالاتر می‌رفتم تعداد جهان‌ها بیشتر می‌شد؛ گویی هستی هیچ پایانی نداشت و در هر گوشهٔ آن، نسخه‌ای از من زندگی می‌کرد. تا اینکه جهان‌ها نیز به پایان رسیدند، اما این بار به‌جای آنکه با خلأ روبه‌رو شوم، چیزی کوچک در مقابلم ظاهر شد: یک اتم، لحظه‌ای خیره ماندم؛ گویی تمام آن جهان‌های بی‌شمار، تمام کهکشان‌ها و تمام آن من‌ها، درون همین ذرهٔ ناچیز جای گرفته بودند. باز هم بالاتر رفتم، اتم‌ها بیشتر و بیشتر شدند؛ آن‌قدر که در کنار یکدیگر ساختاری تازه شکل گرفت، یک سلول، و دوباره حرکت کردم. از کوچک‌ترین ذرات گذشتم و هرچه بالاتر می‌رفتم، اندازه‌ها بزرگ‌تر می‌شدند. سلول‌ها کنار هم قرار گرفتند، بافت‌ها شکل گرفتند، اندام‌ها پدیدار شدند و سرانجام... بدن انسان! بدنی که هرچه بیشتر در آن پیش می‌رفتم، بیشتر احساس می‌کردم آن را می‌شناسم. تا اینکه در پایان راه، چیزی دیدم که آشنا‌تر از همه بود؛ چشم. به سمتش رفتم، از آن عبور کردم و ناگهان... از چشم انسان خارج شدم. ایستادم، همان‌جا بودم که باید می‌بودم؛ روبه‌روی جویبار، چند لحظه فقط به انعکاس خودم در آب خیره ماندم، این بار دیگر نپرسیدم چه کسی درون آب است. آرام ایستادم و به سمت خانه بازگشتم، اما این بار، برای نجات خویش می‌رفتم. UNIQUE.
146100Loading...
وضع این مملکت از بیخ خرابه هزار و چهار صدو  چهل و سه سال پیش یه شخصی گفت؛ما زنان را میخریم ازش استفاده میکنیم و هر موقع بخواییم ولش میکنیم همین جمله باعث شد؛هر مردی که به همسرش؛دخترش؛خواهرش؛مادرش؛قبلا احترام میذاشته؛دیگه نزاره چون نشونه ایی از بی غیرتی اعلام شد توهم ضعیف بودن زن از سالیانه سال پیش تو مردای ما شکل گرفته خیلی از موقعیت های جغرافیایی از این توهم فاصله گرفتن اما کشورایی مثل ایران افغانستان پاکستان هندوستان ووو هنوز که هنوزه؛احترام گذاشتن به زن رو بی غیرتی میدونن باز به توجه به همه ی اینا بعضی از دخترا و زن های ما هم کمک کردن به این ایدئولوژی مردا وقتی با هر چیزی دم دست بودن ارزششو آوردن پایین و این واقعا فاجعست امیدوارم جامعه ما هم مثل؛مردم کشور آذربایجان؛ارزش زن رو بفهمه و بدونه چه نعمتی در اختیارشه نویسنده: یاسین جمشیدی (بدون تغییر).
251300Loading...
No text...
12000Loading...
زندگیم ده جلد دراماست معلومه که به راحتی
12000Loading...
#پیام_ناشناس ‌ چطور ایده ها ب ذهنت میرسن
13000Loading...
نهایی چطور بود؟
4000Loading...
#پیام_ناشناس ‌ سلام خوبیی✨🥲 @artnazanin_2 من کلاس های آنلاین آموزش طراحی چهره رو شروع کردم دارم برگزار می کنم خوشحال میشم عضو کانالم بشی و همراهم باشی❤️❤️ هزینه کل دورم ( ۶ ترم ) که بچه ها می تونن ۰ تا ۱۰۰ طراحی چهره رو یاد بگیرن برای ظرفیت محدود فقط ۲۹۰ هزار تومانه😭😍❤️
12000Loading...