سایـــهٔ حقیـــــقت.
Открыть в Telegram
"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
980
Подписчики
+224 часа
-597 дней
-12430 дней
Архив постов
در آن هنگام، جز یزدان هیچ نبود؛ و ششمین روزِ آفرینش بر آستانهی هستی ایستاده بود؛
روزی که قرار بود «مِهر» از ارادهٔ او زاده شود.
شب، که از ازل بر گسترهٔ آفرینش سایه افکنده بود، لب به اعتراض گشود و گفت:
«ایزدا! چه حاجت است کائنات را به روز، آنگاه که تمامِ آرامش و سرمستیِ هستی را در آغوش من نهادهای؟ مگر نه آنکه سکوت در من آرام میگیرد، رازها در من پنهان میشوند و جهان، خسته از هیاهوی خویش، در تاریکیِ من به خواب میرود؟»
یزدان روی از آفرینش برنگرفت و پاسخ داد:
«برای قیاسِ تو با روز، پاسخهایی به شمارِ ستارگان دارم؛ لیک اکنون خاموش باش و در سکوت، به زادهشدنش بنگر.»
اما شب از آنگونهای نبود که به یک فرمان، سر فرود آورد. در چشمان تاریکش اندوهی کهن نشست و با غروری آمیخته به حزن گفت:
«ایزدا، من تاریکیام؛ همان تاریکی که پیش از هر چیز آفریدی؛ همان که در نبودش، نور هرگز معنای خویش را نمییافت. منم آن سیاهیِ مقدس که اشکها را در سینهی خویش پنهان میکند و غمها در ژرفای آن فرو میریزند.
منم پردهای که بر اسرار جهانِ هستی کشیدهای؛ دروازهای به سوی آنچه چشمِ مخلوق را تابِ دیدنش نیست.
من شبم؛ معشوقِ آفاق، پناهِ رازها، و مادرِ خاموشِ تمامِ چیزهایی که در روشنایی، جرئتِ زادهشدن ندارند.»
یزدان از سخنِ شب به وجد آمد؛ اما کلامی بر زبان آورد که گویی از خودِ حقیقت تراشیده شده بود:
«شبِ زیبای من، در جمال و جلالت هیچ تردیدی نیست؛ که شکوهِ آفریده، گواهِ شکوهِ آفریدگار است. اما روز را آفریدم تا تو را به کمال رساند. اگر روز نباشد، آدمی چگونه به اسرار تو پی خواهد برد؟ اگر روشنایی نباشد، تاریکی را با چه خواهد سنجید؟ و اگر روزی برای کار و یافتنِ خوراک نباشد، کدام انسانِ گرسنه را توان آن خواهد بود که در سکوتِ تو به زیبایی بیندیشد؟ تو برای آنکه دیده نشوی آفریده نشدهای؛ تو آفریده شدهای تا پس از دیدهشدنِ جهان، معنای آنچه را پنهان است به آدمی بیاموزی.»
شب خاموش ماند.
از سماجتش اندکی کاسته شد، اما هنوز در برابر خواستِ خویش ایستاده بود. پس سر فرود آورد و گفت: «با این همه، نمیخواهم چشمِ روز را در قلمروِ خویش ببینم. از او بیزارم.»
یزدان لبخندی زد؛ از آنرو که میدانست حتی سرکشترین آفریده نیز سرانجام جای خویش را در نظمِ هستی خواهد یافت.
پس خواستهٔ شب را پذیرفت و فرمان داد که از آن پس، شب و روز هرگز یکدیگر را نبینند؛
یکی بر جهان فرمان براند، آنگاه که دیگری از آن کناره میگیرد؛ یکی فرو رود، آنگاه که دیگری سر برآورد.
اما یزدان، در میانِ این جدایی، لَختی کوتاه از وصال را برایشان باقی گذاشت و آن لحظهٔ کوتاه را «گرگومیش» نام نهاد و زادروزِ آن را جشن گرفت.
زیرا گاه، زیباترین چیزهای جهان نه از وصالِ کامل، که از اندک لحظهای زاده میشوند که دو دشمنِ ابدی، پیش از آنکه دوباره از یکدیگر بگریزند، یکدیگر را میبینند.
چه توصیفی برای کسانی که هنر را به سخره میگیرند میشود نوشت؟
کسانی که هوش مصنوعی را به هوش انسانی و برترِ خود ترجیح داده و دست به تنبلی میزنند.
عصبانیتم از این نیست که با استفاده از ابزارها صاحب چیزی شوید که دیگری با ذهنش نتوانست.
عصبانیت من از این است که هنر را مضحکه دست خود کنید و خود را در جایگاه کسی بگذارید که حتی به اندازهٔ یک ذره اتمِ کوچک به آن شبیه نیستید.
شاید مسئله این نیست که فکرها آرامشِ حال را میخورند؛ شاید ما بیش از حد به «حال» بدهکاریم و از فکرها طلبکار.
ذهن آینده را نمیسازد تا آرامش امروز را بگیرد؛ میکوشد برای چیزی که هنوز نیامده، معنایی پیدا کند. و چهبسا آنچه ما «اورثینکینگ» مینامیم، نه جنگی خیالی، که ناتوانیِ ما در پذیرفتنِ بیپاسخ ماندنِ بعضی پرسشهاست؛ چون گاهی آرامش، پاسخ نیست، فقط پذیرفتنِ این است که قرار نیست همهچیز را بفهمیم.
جایی خوانده بودم که میگفت کهکشانها از دور آراماند؛ اما نزدیکتر که شوی، میبینی هر ذره در حال بلعیدنِ ذرهای دیگر است، هر ستاره در نبردی خاموش با مرگ میدرخشد. اما من چنین نمیاندیشم؛ شاید این «ویرانی» که ما میبینیم، تنها قضاوتِ ذهنِ کوچکی باشد که جهان را با معیارهای انسانی اندازه میگیرد. کیهان برای فروپاشیِ ستارهای سوگواری نمیکند، سیاهچاله برای آنچه میبلعد احساس گناه ندارد، و اقیانوس برای غرق کردنِ کشتیها عذرخواهی نمیکند؛ زیرا طبیعت، پیش از آنکه اخلاقی باشد، واقعیست. شاید رهاییِ انسان نیز از جایی آغاز شود که دست از جنگیدن با بیرحمیِ جهان بردارد؛ نه با نفرت، بلکه با بیتعلقی. بیاحساس بودن، اگر به معنای مرده بودن روح نباشد، شاید شکل والاتری از بیداری باشد؛ حالتی که در آن انسان دیگر بردهی هر زخم، هر فقدان و هر نگاه نمیشود. شاید آرامترین موجود، آن نیست که هیچ طوفانی ندیده؛ آن است که یاد گرفته در میان طوفانها، مانند ستارهای دور، فقط بدرخشد و بینیاز از توضیح دادنِ وجودش، به حرکت ادامه دهد.
بعضی آدمیان نقابِ قدرت بر چهره میزنند، نه چون نیرومندند، بلکه چون از دیدهشدنِ ضعف خویش وحشت دارند؛ با غرور سخن میگویند تا صدای فروپاشیِ درونشان را خفه کنند و تحقیر میکنند تا برای چند لحظه قامتِ کوتاهِ خویش را بلندتر ببینند. آنان تمام عمر برای تماشاگرانِ خیالیِ خویش بازی میکنند و سرانجام فراموش میکنند پشت آن نقاب چه کسی بودهاند. زیرا نیرومند آن نیست که جهان را وادار به باورِ عظمتش کند؛ نیرومند کسیست که اگر تمام جهان چشم از او بردارد، باز هم نیازی به اثباتِ خویش نداشته باشد.
چون بانگِ اذان برآمد، حتی آسمان جامهٔ ماتم بر تن کرد؛
که هر نغمهاش، نامِ جوانی بود که سپیدهٔ فردای خویش را هرگز ندید.
موذن میخواند، و تاریخ با قلمی آغشته به اشک، شمارِ جانهای از دسترفته را حک میکرد؛
هر «الله» آهی بود از سینهای خاموش، و هر «اکبر» رؤیایی که پیش از رسیدن به بهار، به خزان نشست.
و آن روز، آن نغمه نه آوازِ طلوع، که نوحهای بود بر خاک؛
برای آنان که میتوانستند تاجدارانِ فردای این دیار باشند، اما به افسانههای ناتمامِ تاریخ بدل شدند.
انسان، موجودِ شگفتیست؛ برای گریز از یک حقیقت، هزار روایت میسازد و برای نگفتنِ یک نام، هزار نامِ دیگر بر زبان میراند. اما حقیقت، از جنسِ واژه نیست که با واژه پوشانده شود. آنچه باید بماند، در فاصلهٔ میانِ سطرها میماند و آنچه باید خوانده شود، از سکوت نیز خوانده میشود. چه بسیار نوشتههایی که در ظاهر از همهچیز سخن گفتهاند، اما در باطن، تنها از یک نام گریختهاند؛ و هیچ اعترافی رساتر از همین گریز نیست.
نوشته بودم:
دو روح، چون دو شعله در هم پیچیدند. شبها تا سپیدهدم به گفتگو میپرداختند؛ سخن از عشق، از خدا، از فنا.
قونیه دیگر قونیه نبود؛ هر کوچه بوی جنون و شور میداد.
مردم به حیرت مینگریستند که چگونه آن مولانای متین، اکنون در کوچهها سماع میکند و دف میکوبد. شهر پر شده بود از نجوا:
-مولانا دیوانه شده است!
اما او میخندید و میگفت: آری! دیوانهام، لیک دیوانهٔ او که از خردِ علم عزیزتر است.
او به جهانی دیگر پای نهاده بود.
جهانی که در آن، عقل زانو میزد و عشق تاج بر سر مینهاد.
اما جهان طاقت آن عشق را نداشت! مریدان حسد ورزیدند و خشم گرفتند.
تا آن شبی که شمس ناپدید شد و قونیه خاموش ماند.
مولانا در کوچهها میگشت، میگریست و فریاد میزد: اِی آفتابِ من، کجایی؟
اما پاسخی نمیآمد، آنگاه نِی را برداشت و فریادِ جانِ خویش را در او دمید:
«بشنو از نِی چون حکایت میکند، از جداییها شکایت میکند»
و از همان فریادها مثنوی زاده شد؛ کتابی نه از کاغذ، بلکه از اشک و آتش، که در هر بیتش، زخمی میسوخت و عشقی میرویید.
من، احتمالاً بلاتکلیفترین آدمِ تاریخم.
عاشق اسپانیا و یامالم، اما رئالیام؛ در همون حال، برای من امباپه هم یکی از محبوبترین بازیکنهای دنیاست.
اسطورهام رونالدوعه، اما نمیتونم انکار کنم که مسی یک شاهکارِ فوتبالیه.
هالند رو دوست دارم، بلینگام رو هم به همون اندازه.
حالا شاید فکر کنید یکی از همینها بازیکنِ محبوب منه...ولی نه!
بازیکنِ مورد علاقهام، نیماره.
آنکه هر بامداد بر بلندای واژهها میایستد و فریاد میزند: «آسیبی ندیدهام»، بیش از آنکه با جهان سخن بگوید، در محضر وجدان خویش سوگند یاد میکند.
زیرا زخمهایی که حقیقتاً به دست زمان تقدیس شدهاند، نه شاهد میخواهند و نه اثبات؛ سکوت، آخرین آیینِ شفای آنهاست.
تنها زخمی که هنوز خونِ خاطره در رگهایش جاریست، جامهٔ انکار بر تن میکند و از هر رهگذر، گواهیِ بیدردی میطلبد.
اما حقیقت، هرگز با فریاد آشکار نمیشود؛ حقیقت، همچون کوه، خاموش است و استوار.
در افسانههای کهن گفتهاند: قهرمان، پس از پایان نبرد، شمشیر را در نیام مینهد؛ تنها جنگجویی که هنوز از میدان بازنگشته، تیغه را در هوا میچرخاند تا دیگران را به پایان جنگ متقاعد کند.
رهایی، نیازی به اعلان ندارد.
این فقط اسارت است که برای پنهان ماندن، پیوسته نام آزادی را بر زبان میآورد.
