سایـــهٔ حقیـــــقت.
Open in Telegram
"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 016
Subscribers
-2324 hours
-177 days
-39930 days
Posts Archive
1 012
بالآخره دریافتم که بین «توجه» و «اهمیت» کیلومترها فاصله نهان است؛ اما در خیابانی که مردمانش زیاد علاقهای به فهمیدن ندارند.
گاهی ما از لحاظِ عاطفی درگیر نیستیم، یا اصطلاحاّ «اهمیت» نمیدهیم. فقط «توجه» میکنیم.
نه برا اینکه به او نزدیک شویم یا از احساساتش طلبی داشته باشیم؛ ما فقط به دنبال معماییم، دنبال پازلی که ذهنمان را به چالش بکشاند.
اما افسو که از بیرون شبیه به یک شیفتهٔ مجنون دیده خواهیم شد.
ای کاش بدانیم که بعضی کنجکاویها میلِ ماندن نیست، صرفِ فهمیدن است.
1 012
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
۱_ به یه نویسنده تشبیهتون کنم. ۲_ بگم اگه قرار بود کتاب بنویسید، با چه جملهای شروع و تموم میشد.
1 012
در آن هنگام، یزدان بود و ششمین روزِ آفرینش؛ روزی که قرار بود «مِهر» از ارادهٔ او زاده شود.
شب، که از ازل بر گسترهٔ آفرینش سایه افکنده بود، لب به اعتراض گشود و گفت:
«ایزدا! چه حاجت است کائنات را به روز، آنگاه که تمامِ آرامش و سرمستیِ هستی را در آغوش من نهادهای؟ مگر نه آنکه سکوت در من آرام میگیرد، رازها در من پنهان میشوند و جهان، خسته از هیاهوی خویش، در تاریکیِ من به خواب میرود؟»
یزدان روی از آفرینش برنگرفت و پاسخ داد:
«برای قیاسِ تو با روز، پاسخهایی به شمارِ ستارگان دارم؛ لیک اکنون خاموش باش و در سکوت، به زادهشدنش بنگر.»
اما شب از آنگونهای نبود که به یک فرمان، سر فرود آورد. در چشمان تاریکش اندوهی کهن نشست و با غروری آمیخته به حزن گفت:
«ایزدا، من تاریکیام؛ همان تاریکی که پیش از هر چیز آفریدی؛ همان که در نبودش، نور هرگز معنای خویش را نمییافت. منم آن سیاهیِ مقدس که اشکها را در سینهی خویش پنهان میکند و غمها در ژرفای آن فرو میریزند.
منم پردهای که بر اسرار جهانِ هستی کشیدهای؛ دروازهای به سوی آنچه چشمِ مخلوق را تابِ دیدنش نیست.
من شبم؛ معشوقِ آفاق، پناهِ رازها، و مادرِ خاموشِ تمامِ چیزهایی که در روشنایی، جرئتِ زادهشدن ندارند.»
یزدان از سخنِ شب به وجد آمد؛ اما کلامی بر زبان آورد که گویی از خودِ حقیقت تراشیده شده بود:
«شبِ زیبای من، در جمال و جلالت هیچ تردیدی نیست؛ که شکوهِ آفریده، گواهِ شکوهِ آفریدگار است. اما روز را آفریدم تا تو را به کمال رساند. اگر روز نباشد، آدمی چگونه به اسرار تو پی خواهد برد؟ اگر روشنایی نباشد، تاریکی را با چه خواهد سنجید؟ و اگر روزی برای کار و یافتنِ خوراک نباشد، کدام انسانِ گرسنه را توان آن خواهد بود که در سکوتِ تو به زیبایی بیندیشد؟ تو برای آنکه دیده نشوی آفریده نشدهای؛ تو آفریده شدهای تا پس از دیدهشدنِ جهان، معنای آنچه را پنهان است به آدمی بیاموزی.»
شب خاموش ماند.
از سماجتش اندکی کاسته شد، اما هنوز در برابر خواستِ خویش ایستاده بود. پس سر فرود آورد و گفت: «با این همه، نمیخواهم چشمِ روز را در قلمروِ خویش ببینم. از او بیزارم.»
یزدان لبخندی زد؛ از آنرو که میدانست حتی سرکشترین آفریده نیز سرانجام جای خویش را در نظمِ هستی خواهد یافت.
پس خواستهٔ شب را پذیرفت و فرمان داد که از آن پس، شب و روز هرگز یکدیگر را نبینند؛
یکی بر جهان فرمان براند، آنگاه که دیگری از آن کناره میگیرد؛ یکی فرو رود، آنگاه که دیگری سر برآورد.
اما یزدان، در میانِ این جدایی، لَختی کوتاه از وصال را برایشان باقی گذاشت و آن لحظهٔ کوتاه را «گرگومیش» نام نهاد و زادروزِ آن را جشن گرفت.
زیرا گاه، زیباترین چیزهای جهان نه از وصالِ کامل، که از اندک لحظهای زاده میشوند که دو دشمنِ ابدی، پیش از آنکه دوباره از یکدیگر بگریزند، یکدیگر را میبینند.
1 012
در آن هنگام، جز یزدان هیچ نبود؛ و ششمین روزِ آفرینش بر آستانهی هستی ایستاده بود؛
روزی که قرار بود «مِهر» از ارادهٔ او زاده شود.
شب، که از ازل بر گسترهٔ آفرینش سایه افکنده بود، لب به اعتراض گشود و گفت:
«ایزدا! چه حاجت است کائنات را به روز، آنگاه که تمامِ آرامش و سرمستیِ هستی را در آغوش من نهادهای؟ مگر نه آنکه سکوت در من آرام میگیرد، رازها در من پنهان میشوند و جهان، خسته از هیاهوی خویش، در تاریکیِ من به خواب میرود؟»
یزدان روی از آفرینش برنگرفت و پاسخ داد:
«برای قیاسِ تو با روز، پاسخهایی به شمارِ ستارگان دارم؛ لیک اکنون خاموش باش و در سکوت، به زادهشدنش بنگر.»
اما شب از آنگونهای نبود که به یک فرمان، سر فرود آورد. در چشمان تاریکش اندوهی کهن نشست و با غروری آمیخته به حزن گفت:
«ایزدا، من تاریکیام؛ همان تاریکی که پیش از هر چیز آفریدی؛ همان که در نبودش، نور هرگز معنای خویش را نمییافت. منم آن سیاهیِ مقدس که اشکها را در سینهی خویش پنهان میکند و غمها در ژرفای آن فرو میریزند.
منم پردهای که بر اسرار جهانِ هستی کشیدهای؛ دروازهای به سوی آنچه چشمِ مخلوق را تابِ دیدنش نیست.
من شبم؛ معشوقِ آفاق، پناهِ رازها، و مادرِ خاموشِ تمامِ چیزهایی که در روشنایی، جرئتِ زادهشدن ندارند.»
یزدان از سخنِ شب به وجد آمد؛ اما کلامی بر زبان آورد که گویی از خودِ حقیقت تراشیده شده بود:
«شبِ زیبای من، در جمال و جلالت هیچ تردیدی نیست؛ که شکوهِ آفریده، گواهِ شکوهِ آفریدگار است. اما روز را آفریدم تا تو را به کمال رساند. اگر روز نباشد، آدمی چگونه به اسرار تو پی خواهد برد؟ اگر روشنایی نباشد، تاریکی را با چه خواهد سنجید؟ و اگر روزی برای کار و یافتنِ خوراک نباشد، کدام انسانِ گرسنه را توان آن خواهد بود که در سکوتِ تو به زیبایی بیندیشد؟ تو برای آنکه دیده نشوی آفریده نشدهای؛ تو آفریده شدهای تا پس از دیدهشدنِ جهان، معنای آنچه را پنهان است به آدمی بیاموزی.»
شب خاموش ماند.
از سماجتش اندکی کاسته شد، اما هنوز در برابر خواستِ خویش ایستاده بود. پس سر فرود آورد و گفت: «با این همه، نمیخواهم چشمِ روز را در قلمروِ خویش ببینم. از او بیزارم.»
یزدان لبخندی زد؛ از آنرو که میدانست حتی سرکشترین آفریده نیز سرانجام جای خویش را در نظمِ هستی خواهد یافت.
پس خواستهٔ شب را پذیرفت و فرمان داد که از آن پس، شب و روز هرگز یکدیگر را نبینند؛
یکی بر جهان فرمان براند، آنگاه که دیگری از آن کناره میگیرد؛ یکی فرو رود، آنگاه که دیگری سر برآورد.
اما یزدان، در میانِ این جدایی، لَختی کوتاه از وصال را برایشان باقی گذاشت و آن لحظهٔ کوتاه را «گرگومیش» نام نهاد و زادروزِ آن را جشن گرفت.
زیرا گاه، زیباترین چیزهای جهان نه از وصالِ کامل، که از اندک لحظهای زاده میشوند که دو دشمنِ ابدی، پیش از آنکه دوباره از یکدیگر بگریزند، یکدیگر را میبینند.
1 012
چه توصیفی برای کسانی که هنر را به سخره میگیرند میشود نوشت؟
کسانی که هوش مصنوعی را به هوش انسانی و برترِ خود ترجیح داده و دست به تنبلی میزنند.
عصبانیتم از این نیست که با استفاده از ابزارها صاحب چیزی شوید که دیگری با ذهنش نتوانست.
عصبانیت من از این است که هنر را مضحکه دست خود کنید و خود را در جایگاه کسی بگذارید که حتی به اندازهٔ یک ذره اتمِ کوچک به آن شبیه نیستید.
1 012
شاید مسئله این نیست که فکرها آرامشِ حال را میخورند؛ شاید ما بیش از حد به «حال» بدهکاریم و از فکرها طلبکار.
ذهن آینده را نمیسازد تا آرامش امروز را بگیرد؛ میکوشد برای چیزی که هنوز نیامده، معنایی پیدا کند. و چهبسا آنچه ما «اورثینکینگ» مینامیم، نه جنگی خیالی، که ناتوانیِ ما در پذیرفتنِ بیپاسخ ماندنِ بعضی پرسشهاست؛ چون گاهی آرامش، پاسخ نیست، فقط پذیرفتنِ این است که قرار نیست همهچیز را بفهمیم.
1 012
جایی خوانده بودم که میگفت کهکشانها از دور آراماند؛ اما نزدیکتر که شوی، میبینی هر ذره در حال بلعیدنِ ذرهای دیگر است، هر ستاره در نبردی خاموش با مرگ میدرخشد. اما من چنین نمیاندیشم؛ شاید این «ویرانی» که ما میبینیم، تنها قضاوتِ ذهنِ کوچکی باشد که جهان را با معیارهای انسانی اندازه میگیرد. کیهان برای فروپاشیِ ستارهای سوگواری نمیکند، سیاهچاله برای آنچه میبلعد احساس گناه ندارد، و اقیانوس برای غرق کردنِ کشتیها عذرخواهی نمیکند؛ زیرا طبیعت، پیش از آنکه اخلاقی باشد، واقعیست. شاید رهاییِ انسان نیز از جایی آغاز شود که دست از جنگیدن با بیرحمیِ جهان بردارد؛ نه با نفرت، بلکه با بیتعلقی. بیاحساس بودن، اگر به معنای مرده بودن روح نباشد، شاید شکل والاتری از بیداری باشد؛ حالتی که در آن انسان دیگر بردهی هر زخم، هر فقدان و هر نگاه نمیشود. شاید آرامترین موجود، آن نیست که هیچ طوفانی ندیده؛ آن است که یاد گرفته در میان طوفانها، مانند ستارهای دور، فقط بدرخشد و بینیاز از توضیح دادنِ وجودش، به حرکت ادامه دهد.
1 012
بعضی آدمیان نقابِ قدرت بر چهره میزنند، نه چون نیرومندند، بلکه چون از دیدهشدنِ ضعف خویش وحشت دارند؛ با غرور سخن میگویند تا صدای فروپاشیِ درونشان را خفه کنند و تحقیر میکنند تا برای چند لحظه قامتِ کوتاهِ خویش را بلندتر ببینند. آنان تمام عمر برای تماشاگرانِ خیالیِ خویش بازی میکنند و سرانجام فراموش میکنند پشت آن نقاب چه کسی بودهاند. زیرا نیرومند آن نیست که جهان را وادار به باورِ عظمتش کند؛ نیرومند کسیست که اگر تمام جهان چشم از او بردارد، باز هم نیازی به اثباتِ خویش نداشته باشد.
1 012
چون بانگِ اذان برآمد، حتی آسمان جامهٔ ماتم بر تن کرد؛
که هر نغمهاش، نامِ جوانی بود که سپیدهٔ فردای خویش را هرگز ندید.
موذن میخواند، و تاریخ با قلمی آغشته به اشک، شمارِ جانهای از دسترفته را حک میکرد؛
هر «الله» آهی بود از سینهای خاموش، و هر «اکبر» رؤیایی که پیش از رسیدن به بهار، به خزان نشست.
و آن روز، آن نغمه نه آوازِ طلوع، که نوحهای بود بر خاک؛
برای آنان که میتوانستند تاجدارانِ فردای این دیار باشند، اما به افسانههای ناتمامِ تاریخ بدل شدند.
