سایـــهٔ حقیـــــقت.
Відкрити в Telegram
"اخلاق" ترسِ انسانِ ضعیف از آزادی است.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
980
Підписники
+224 години
-597 днів
-12430 днів
Архів дописів
البته شاید از نظر شما عقیده مقبولی نباشه، ولی بهش فکر کنید؛ باعث میشه روابط براتون عادیتر و پایانشون آسودهتر باشه.
بهنظرِ من هر فرد یک معما و هر رابطه یک پروندهاس، ما معماهارو حل میکنیم تا بالآخره پرونده رو ببندیم.
یا معما حل، و پرونده به یک سمت(خوب یا بد) بسته میشه.
و یا حل نمیشه و تا ابد معمای پیچیدهای باقی میمونه که ما به عنوان کارآگاهِ این پرونده موظفیم به دنبالش بگردیم.
بالآخره دریافتم که بین «توجه» و «اهمیت» کیلومترها فاصله نهان است؛ اما در خیابانی که مردمانش زیاد علاقهای به فهمیدن ندارند.
گاهی ما از لحاظِ عاطفی درگیر نیستیم، یا اصطلاحاّ «اهمیت» نمیدهیم. فقط «توجه» میکنیم.
نه برا اینکه به او نزدیک شویم یا از احساساتش طلبی داشته باشیم؛ ما فقط به دنبال معماییم، دنبال پازلی که ذهنمان را به چالش بکشاند.
اما افسو که از بیرون شبیه به یک شیفتهٔ مجنون دیده خواهیم شد.
ای کاش بدانیم که بعضی کنجکاویها میلِ ماندن نیست، صرفِ فهمیدن است.
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
۱_ به یه نویسنده تشبیهتون کنم. ۲_ بگم اگه قرار بود کتاب بنویسید، با چه جملهای شروع و تموم میشد.
در آن هنگام، یزدان بود و ششمین روزِ آفرینش؛ روزی که قرار بود «مِهر» از ارادهٔ او زاده شود.
شب، که از ازل بر گسترهٔ آفرینش سایه افکنده بود، لب به اعتراض گشود و گفت:
«ایزدا! چه حاجت است کائنات را به روز، آنگاه که تمامِ آرامش و سرمستیِ هستی را در آغوش من نهادهای؟ مگر نه آنکه سکوت در من آرام میگیرد، رازها در من پنهان میشوند و جهان، خسته از هیاهوی خویش، در تاریکیِ من به خواب میرود؟»
یزدان روی از آفرینش برنگرفت و پاسخ داد:
«برای قیاسِ تو با روز، پاسخهایی به شمارِ ستارگان دارم؛ لیک اکنون خاموش باش و در سکوت، به زادهشدنش بنگر.»
اما شب از آنگونهای نبود که به یک فرمان، سر فرود آورد. در چشمان تاریکش اندوهی کهن نشست و با غروری آمیخته به حزن گفت:
«ایزدا، من تاریکیام؛ همان تاریکی که پیش از هر چیز آفریدی؛ همان که در نبودش، نور هرگز معنای خویش را نمییافت. منم آن سیاهیِ مقدس که اشکها را در سینهی خویش پنهان میکند و غمها در ژرفای آن فرو میریزند.
منم پردهای که بر اسرار جهانِ هستی کشیدهای؛ دروازهای به سوی آنچه چشمِ مخلوق را تابِ دیدنش نیست.
من شبم؛ معشوقِ آفاق، پناهِ رازها، و مادرِ خاموشِ تمامِ چیزهایی که در روشنایی، جرئتِ زادهشدن ندارند.»
یزدان از سخنِ شب به وجد آمد؛ اما کلامی بر زبان آورد که گویی از خودِ حقیقت تراشیده شده بود:
«شبِ زیبای من، در جمال و جلالت هیچ تردیدی نیست؛ که شکوهِ آفریده، گواهِ شکوهِ آفریدگار است. اما روز را آفریدم تا تو را به کمال رساند. اگر روز نباشد، آدمی چگونه به اسرار تو پی خواهد برد؟ اگر روشنایی نباشد، تاریکی را با چه خواهد سنجید؟ و اگر روزی برای کار و یافتنِ خوراک نباشد، کدام انسانِ گرسنه را توان آن خواهد بود که در سکوتِ تو به زیبایی بیندیشد؟ تو برای آنکه دیده نشوی آفریده نشدهای؛ تو آفریده شدهای تا پس از دیدهشدنِ جهان، معنای آنچه را پنهان است به آدمی بیاموزی.»
شب خاموش ماند.
از سماجتش اندکی کاسته شد، اما هنوز در برابر خواستِ خویش ایستاده بود. پس سر فرود آورد و گفت: «با این همه، نمیخواهم چشمِ روز را در قلمروِ خویش ببینم. از او بیزارم.»
یزدان لبخندی زد؛ از آنرو که میدانست حتی سرکشترین آفریده نیز سرانجام جای خویش را در نظمِ هستی خواهد یافت.
پس خواستهٔ شب را پذیرفت و فرمان داد که از آن پس، شب و روز هرگز یکدیگر را نبینند؛
یکی بر جهان فرمان براند، آنگاه که دیگری از آن کناره میگیرد؛ یکی فرو رود، آنگاه که دیگری سر برآورد.
اما یزدان، در میانِ این جدایی، لَختی کوتاه از وصال را برایشان باقی گذاشت و آن لحظهٔ کوتاه را «گرگومیش» نام نهاد و زادروزِ آن را جشن گرفت.
زیرا گاه، زیباترین چیزهای جهان نه از وصالِ کامل، که از اندک لحظهای زاده میشوند که دو دشمنِ ابدی، پیش از آنکه دوباره از یکدیگر بگریزند، یکدیگر را میبینند.
