en
Feedback
TheGandomin

TheGandomin

Open in Telegram

https://gandomin.com

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
340
Subscribers
-124 hours
-67 days
+130 days
Posts Archive
فرانک مادر ایثارگر و رنجدیدۀ فریدون، زنی است آزاد با اندیشه‌ای مردمی که شوهرش آبتین کشته شده است و فرزندش در خطر نابودی به دس
فرانک مادر ایثارگر و رنجدیدۀ فریدون، زنی است آزاد با اندیشه‌ای مردمی که شوهرش آبتین کشته شده است و فرزندش در خطر نابودی به دست ضحاکیان قراردارد. فرانک می‌داند که چون فریدون جوان گردد و برومند، پرچم مبارزه با ضحاک، پادشاهِ ستمگر دوران سیاه هزارساله را در دست خواهد گرفت و بنیاد کاخ ستم بر باد خواهد داد، بدین‌رو برای در امان ماندن فرزند از گزند ضحاکیان او را بر دوش می‌گیرد و به دشت و بیابان می‌رود تا جایی مناسب برای فرزند بیابد. (مهذب، ۱۳۷۴: ۳۱) اینجا بیشتر بخوانید و بشنوید👇🏼 https://gandomin.com/4732/

photo content

گندمین و خاطرات دختران‌مان خواننده به این نازنینی دارد.🙏🏼❤️
+3
گندمین و خاطرات دختران‌مان خواننده به این نازنینی دارد.🙏🏼❤️

فیلم «چاپ‌انداز» به کارگردانی «صدیق عابدی»، از آثار نوستالژیک و محبوب سینمای افغانستان است که با تمرکز بر فرهنگ غنی مناطق شما
فیلم «چاپ‌انداز» به کارگردانی «صدیق عابدی»، از آثار نوستالژیک و محبوب سینمای افغانستان است که با تمرکز بر فرهنگ غنی مناطق شمال افغانستان و بازی‌های محلی ساخته شده است. در این فیلم با ظرافت خاصی به نمایش رسم‌ورواج‌های محلی مانند مراسم خواستگاری، عروسی و بازی‌های اصیل افغانستان، از جمله چاپ‌اندازی ( بزکشی)، پرداخته است. فیلم چاپ‌انداز برای بسیار از مخاطبان افغانستانی، به ویژه نسل‌های گذشته، یادآور خاطرات دوران کودکی و ارتباط عمیق با هویت ملی است. این فیلم در میان مردم به عنوان اثر صمیمی، روایت‌گر عشق پاک و باز‌تاب‌دهندهٔ زنده‌گی روستایی شناخته می‌شود. اینجا بیشتر بخوانید:👇🏼 https://gandomin.com/4719/

✨

وقتی می‌خواستم به نوشتن این یادداشت آغاز کنم، با خود فکر کردم که «آلبر کامو» را چگونه معرفی کنم؛ نویسندهٔ افسانهٔ سیزیف؟ نویسندهٔ بیگانه؟ نویسندهٔ سقوط؟ یا بسیار مرتبط با این نوشته، او را با رمان طاعون معرفی کنم؟ سرانجام تصمیم گرفتم کامو برای من همان نویسنده‌ای باشد که باری از او خوانده بودم: «حتی اگر مخالف تو باشم، در جبههٔ تو ‌می‌مانم…» شاید این جمله چندان هم بی‌‌ارتباط با شهر طاعون‌زدهٔ او نباشد؛ شهری که در آن آدم‌هایی با مسیرها و اندیشه‌های متفاوت، به طرز عجیبی در جبهه‌ای به نام «شرافت» قرار می‌گیرند. همان‌طور که قهرمان داستان می‌گوید: «اینجا مسئله “قهرمانی” در میان نیست، بلکه “شرافت” در میان است.» شرافتی که به باور او، حتی اگر مضحک به‌ نظر برسد، تنها راه مبارزه با طاعون است. اینجا بیشتر بخوانید👇🏼 https://gandomin.com/4709/

Repost from N/a

آموزش دختران در افغانستان همواره یکی از مهم‌ترین موضوعات اجتماعی و سیاسی این کشور بوده است. زنان افغانستان در دوره‌های مختلف
آموزش دختران در افغانستان همواره یکی از مهم‌ترین موضوعات اجتماعی و سیاسی این کشور بوده است. زنان افغانستان در دوره‌های مختلف تاریخی، فرصت‌ها و محدودیت‌های متفاوتی را برای دسترسی به آموزش تجربه کرده‌اند. انتشار نخستین شمارهٔ مجلهٔ «گندمین» را می‌توان تلاشی ارزشمند در راستای ثبت و حفظ حافظهٔ جمعی زنان افغانستان دانست؛ حافظه‌ای که نه‌تنها بازتاب‌دهندهٔ تجربه‌های فردی، بلکه بخشی از تاریخ اجتماعی و فرهنگی کشور نیز هست. نخستین شمارهٔ این مجله به موضوع «خاطرات مکتب دختران افغانستان» اختصاص یافته و روایت‌هایی از زنان متعلق به نسل‌های مختلف را در بر می‌گیرد؛ از دانش‌آموزان دههٔ ۱۳۳۰ خورشیدی تا دخترانی که پس از بازگشت طالبان به قدرت، از آموزش حضوری محروم شده‌اند. تنظیم مطالب بر اساس دوره‌های تاریخی، این امکان را برای خواننده فراهم می‌سازد تا روند تحول آموزش دختران را در بستر زمان دنبال کند و تأثیر رویدادهای سیاسی و اجتماعی را بر این روند بهتر درک نماید. اینجا بیشتر بخوانید👇🏼 https://gandomin.com/4689/

Repost from N/a
چند روز سکوت و گندمین روزی نشر مجله مصادف بود، با بدترین روزم؛ زمانی، صفحه تلگرام را باز کردم؛ متوجه پیام‌ها خانم بهشته شدم، که برای همسفران خاطره نویس‌ی گندمین تبریکی می‌داد؛ متوجه شدم، مجله به نشر رسیده؛ از خودم پرسیدم، آیا خوشحال استی!؟ جوابی برایش نیافتم؛ کارهای تکراری که به از نشر لینک، باید انجام شود؛ انجام دادم؛ تلاش در باز کردنش کردم؛ اما باز نشد! در گروه با پیام تبریکی، اطلاع باز نشدن لینک را دادم؛ بعد از چند لحظه، خانم بهشته فایل مجله را برایم فرستاد؛ بعد از باز کردنش سراغ اسم و خاطره خودم را گرفتم؛ یک‌باری دیگر با شوق خواندمش؛ متوجه اشتباه‌ها خودم شدم؛ می‌توانستم، کلمات را ماهرانه و ادبی‌تر بنویسم؛ می‌توانستم، فضا و تصویری بیشتر بسازم؛ البته این توانستن‌ها، بعد از نوشتن آن خاطره، توانستن شد؛ تا آن زمان همان متن و خاطره یکی از بهترین اثر‌هایم بود. سرم را از خاطره خودم بیرون کردم؛ تا متوجه چهار طرف شوم؛ نمای مجله و افراد شناسایی که در آن بود، به زیبایی مجله افزوده بود؛ این ویژگی‌های مجله باعث شد، احساس فخر کنم؛ احساس کنم چیزی استم؛ شاید هم چیزی باشم؟ اما، خودم متوجه نیستم! #حسنیه_محمدی #یاداشت_نویسی https://t.me/Jieun_husnia_mohammadi_1403

درود نثار همه عزیزان با وجودی که لحظه‌ شماری می‌کردم برای نشر این مجله، متأسفانه هم‌ زمان با انتشار آن دچار مشکل صحی شدم و نتوانستم در یک شب تمام خاطرات دوستان را بخوانم. به همین دلیل، شب‌ ها زمانی را اختصاص می‌دادم تا هر بار چند خاطره را بخوانم و با آن‌ها همراه شوم. وقتی خاطرات را می‌خواندم، با بعضی از آن‌ها خندیدم و با بعضی دیگر گریستم. گاهی در صنف های خاکی و بی‌ در و پنجره نشستم و گاهی در صنف‌ های شیک و زیبای مکاتب. همراه برخی از شما به دورترین نقاط افغانستان سفر کردم جاهایی که شاید بسیاری حتی نام‌ شان را هم نشنیده باشند، و همراه برخی دیگر در مشهور ترین مکاتب افغانستان نشستم. در بعضی روایت‌ها، رفتن به مکتب با جیب‌ های خالی را دیدم و در بعضی دیگر آسایش و امکانات را. با برخی از شما تا فراغت از صنف دوازدهم پیش رفتم و با برخی دیگر مکتب را تمام نکرده متوقف شدم. اما در میان همه این تفاوت‌ها، یک چیز مشترک بود: عشق به آموختن و خاطراتی که هنوز زنده‌ اند. چقدر خوشحالم که در کنار همه شما بودم و توانستم بخشی از این سفر مشترک را تجربه کنم. سپاس از تیم گندمین که این فرصت را فراهم کردند تا همه دور هم جمع شویم و خاطرات مکتب را یکجا مرور کنیم. خواندن این خاطرات برای من فقط مرور گذشته نبود سفری بود میان زندگی، رؤیاها، محرومیت‌ها و امیدهای دختران و زنانی که حق آموختن را هرگز فراموش نکرده‌اند. ❤️

صبح هنوز کامل روشن نشده بود. هوا میان تاریکی و روشنی گیر مانده بود که صدای زنگ گوشی، سکوت اتاق را شکست. با چشمان نیمه‌باز گوش
صبح هنوز کامل روشن نشده بود. هوا میان تاریکی و روشنی گیر مانده بود که صدای زنگ گوشی، سکوت اتاق را شکست. با چشمان نیمه‌باز گوشی را برداشتم. صدایی از آن‌طرف خط گفت: «باید زودتر بیایی دفتر، امروز از چند خانم برای بخش خدمات صحی، مصاحبه گرفته می‌شود.» گوشی را که قطع کردم، چند لحظه همان‌طور نشستم. انگار چیزی درونم سنگین شده بود. خوب می‌دانستم امروز فقط یک روز کاری ساده نیست؛ روزی است که باز هم قرار است روایت تکراری درد را از نزدیک ببینم. اینجا بیشتر بخوانید👇🏼 https://gandomin.com/4679/

Repost from دُژَم
یگانه خاطره‌ای که با دست‌خط برای ما رسیده بود، از «کوثر عثمانی» است که سال گذشته از صنف ششم فارغ شده است.
+5
یگانه خاطره‌ای که با دست‌خط برای ما رسیده بود، از «کوثر عثمانی» است که سال گذشته از صنف ششم فارغ شده است.

Repost from هیچ‌سـرا
photo content
+2

Repost from هیچ‌سـرا
نخستین شمارهٔ مجلهٔ «گندمین» با محوریت خاطرات دختران افغانستان از مکتب منتشر شد. در این شماره، هفتاد خاطره از دختران افغان از
نخستین شمارهٔ مجلهٔ «گندمین» با محوریت خاطرات دختران افغانستان از مکتب منتشر شد. در این شماره، هفتاد خاطره از دختران افغان از گوشه‌وکنار افغانستان روایت شده است و خوشحالم که خاطره‌ای از من نیز در آن نشر شده است. سپاس از همهٔ عزیزانی که با راه‌اندازی چنین برنامه‌هایی بستری برای ثبت و ماندگار شدن روایت‌ها و خاطرات دختران افغان فراهم کرده‌اند.

با تأخیر اغلب، آن‌قدر در روزمرگی‌های‌مان غرق می‌شویم که همه‌چیز، حتا خود ما، به فراموش سپرده می‌شود. «گندمین» تلنگری بود که مارا پرت کرد به سال‌های بسیار دور، به روزهایی‌که فراموش‌شان کرده بودیم، به کودکی‌ها و سرمستی‌های‌مان. گندمین به یادمان آورد که روزگاری با چه شوقی، مغازه‌ها را برای یافتن لباس سیاه و چادر سفید، زیر‌ و رو می‌کردیم. ایده‌ی نوشتن خاطرات مکتب مارا مجبور ساخت که غبار فراموشی را از روی خاطرات مان پاک کنیم و این‌بار نه تنها که خاطره‌هارا با خودمان مرور کنیم؛ بلکه با صدها آدم دیگر نیز شریک سازیم. مطمعن هستم اکثریت این خاطره‌ها که ام‌روز در گندمین گرد‌آوری شده اند، پیش از این به کسی تعریف نشده بودند. بی‌گمان خاطرات، سرمایه‌های آدمی هستند، شاید ما نتوانسته باشیم آن‌طور که باید، بنویسیم، حس و حال مان را در خاطره‌ها نشان دهیم یا خاطره را به‌صورت جذاب‌تری تعریف کنیم؛ اما حس خوبی که از این تجربه و از ثبت شدن خاطرات مان گرفتیم؛ قطعن درین روزها کم‌نظیر بود. بابت این حالِ خوب، از تمامی کسانی‌که در شکل‌گیری این ایده سهمی داشتند، بسیار سپاس‌گزارم. خدا قوت!

Repost from N/a
«امروز شاید این‌ها خاطره باشند، اما روزی این‌ها سند ایستاده‌گی نسلی خواهند شد که حق آموختن را فراموش نکردند»
مجلهٔ «گندمین» تازه منتشر شده و من تا همین‌جا که بخشی از آن را خوانده‌ام، عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفته‌ام. این شماره، مجموعه‌ای از خاطرات دختران افغانستان از مکتب است، خاطراتی که لبریز از درد، امید، دلتنگی، رویا و مقاومت استند. در روزگاری قرار داریم که تاریکی تلاش می‌کند صدا‌ها را خاموش کند، دختران و زنان این خاک همچنان می‌نویسند، روایت می‌کنند و حافظهٔ جمعی را زنده نگه می‌دارند. برای من، نوشتن در چنین روزگاری خودِ مقاومت است، مقاومتی که سیلی محکم بر روی فراموشی، حذف و خاموشی می‌زند. تصمیم گرفته‌ام، اگر جنجال و بار سنگین روزگار اجازه بدهد، این مجلهٔ ارزشمند را در دو شب به پایان برسانم. از تمام دوستان عزیز نیز خواهش می‌کنم که دست‌کم این مجله را بخوانند و با دیگران شریک بسازند. ما امروز بیش از هر وقت دیگر به خواندن، روایت کردن و حفظ این‌ صدا‌ها نیاز دارم. در پایان، سپاس ویژه و صمیمانه‌ام‌ را نثار استاد بهشته جان، فرح‌ناز حامد و لالا نثار آریان‌فر می‌کنم؛ وجود انسان‌های مثل شما که با عشق، تعهد و احساس مسئولیت چنین کار ارزشمندی را برای تاریخ زنان افغانستان انجام داده‌اید بسیار ارزشمند و مبارک است. سین.ت

Repost from N/a
photo content
+1

Repost from N/a
چند روزی از نشر مجلهٔ «گندمین» می‌گذرد و من با شوقی که وصفش در واژه‌ها نمی‌گنجد، هر بار که فرصتی می‌یابم، بی‌هیچ مقدمه‌ای صفحاتش را می‌گشایم و خود را به میان خاطره‌ها می‌سپارم. گویی هر صفحه دری است به روزگاری که هنوز صدای خنده‌های دختران در راهروهای مکتب‌ها طنین داشت و رویاها، بی‌هراس از فردا، در دفترهای کوچک و چشم‌های درخشان خانه داشتند. «گندمین» روایت هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران افغانستان است هفتاد روایت از زیستن، آموختن، رؤیا داشتن و ناگهان با دیوارهای بلند محرومیت روبه‌رو شدن. این بار، من موفق نشدم داستانی از خود را در این مجله ببینم اما از ژرفای قلبم خوشحالم که داستان‌های زنان سرزمینم فرصت روایت یافته‌اند. خوشحالم که صداهایی که سال‌ها کوشیده‌اند خاموششان کنند، هنوز راهی برای رسیدن به گوش جهان پیدا می‌کنند. نمی‌دانم حال و هوای این روزهایم را چگونه بیان کنم. با هر خاطره چقدر اشک ریختم چقدر لبخند زدم و چقدر درد را از نو زیستم. هر سطر زخمی بود و در عین حال چراغی. هر روایت اندوهی بود و همزمان، شکوهی که نمی‌شد از کنار آن بی‌تفاوت گذشت. نمی‌دانم این موجودات شگفت‌انگیز را به چه نامی بخوانم قهرمانان سرفراز؟ ستون‌های صبر؟ نمادهای پایداری؟ یا همان نامی که از همه باشکوه‌تر است: زن افغان. وقتی از پوهنمل اسپارتک خواندم در سلول سلول وجودم شوق و افتخار به جوش آمد. با خود اندیشیدم این زنان تا چه اندازه باشکوه و بی‌همتایند چگونه ایستادند چگونه کار کردند، چگونه در دل ویرانی، شکوه آفریدند و افتخار را از دل خاکستر بیرون کشیدند. آنان همچون بانو بها٫ رستاخیزی کردند. زنانی مبارزه‌جو و استوار بودند و هستند و هزاران اسطورهٔ دیگر این سرزمین که نام برخی‌شان بر صفحات این مجله نقش بسته و صدای بسیاری دیگر هنوز در گلوهایشان زندانی است و هر روز، تلخی آن سکوت را چون زهری خاموش فرو می‌برند. شاهکار این بانوان، برای من ستودنی و شگفت‌انگیز بود. اما در کنار آن درد نیز چون بغضی سنگین به گلویم هجوم می‌آورد؛ آن هنگام که حسرت دروازه‌های بستهٔ مکتب‌ها را می‌خواندم و می‌دیدم چگونه نسلی با تمام اشتیاقش پشت درهایی ایستاده است که نباید هیچ‌گاه بسته می‌شدند. برای من این خاطره‌ها و این زنان، همانند گندم مقدس‌اند دانه‌هایی که شاید زیر خاکستر روزگار پنهان شوند، اما هرگز نمی‌میرند. زیرا تاریخ ما هرچند در تاریک‌ترین فصل‌های خود سرگردان بوده، در ژرفای خویش زرین است چرا که چنین زنانی را در آغوش پرورانده زنانی که بودنشان، خود روشنایی است. زن افغان را نمی‌توان با شکست تعریف کرد. چون بیشتر به قاقنوس می‌ماند پرنده‌ای افسانه‌ای که هر بار در آتش زمانه می‌سوزد، از خاکستر خویش دوباره سر برمی‌آورد. گویی تقدیر این زنان برخاستن است. هر بار که تاریخ خواسته است آنان را خاموش کند، از میان همان تاریکی روشن‌تر و استوارتر متولد شده‌اند. گویی خداوند در سرشت زن افغان، رازی از جاودانگی نهاده است رازی که شکست را به ایستادگی و اندوه را به امید بدل می‌کند. و من هنگام خواندن این صفحات، احساس می‌کردم که «گندمین» تنها مجموعه‌ای از هفتاد خاطره نیست بلکه هفتاد قلب تپنده، هفتاد جهان و شاید هفتاد هزار چشم و دل است که با نوشتن و خواندن این روایت‌ها به تپش افتاده‌اند هفتاد هزار روح که در دل این تاریکی آرام و نجیب، به یکدیگر گفته‌اند ما هنوز هستیم همان‌گونه که دیروز بودیم و همان‌گونه که فردا نیز خواهیم بود. زیرا تاریخ افغانستان، هرچند صفحات سیاه بسیار به خود دیده است اما روشن‌ترین فصل‌هایش را همیشه زنانی نوشته‌اند که در میان ویرانی‌ها امید را کاشته‌اند زنانی که همچون قاقنوس، از خاکستر خویش برخاسته‌اند و به جهان آموخته‌اند که خاموش کردن نور هرگز به معنای پایان روشنایی نیست. #نبیله‌ریسی

Repost from سپیدار
برای «ز» مجلهٔ «گندمین» را فرستادم تا بخواند؛ البته خودم تا حال جرئت نکرده‌ام آن را بخوانم. می‌دانم بعضی از آن خاطره‌ها زخم‌هایی را تازه خواهد کرد، اما یک روز، وقتی آماده باشم، خواهم خواند. فعلاً از «ز» که علاقهٔ شدیدی به خاطره‌خوانی دارد، خواستم آن را بخواند. نمی‌دانم، حدود یک ساعت گذشته بود که صدای هق‌هقش به گوشم رسید. با عجله رفتم و علت را پرسیدم. او فقط در آغوشم جا گرفت و مدام می‌پرسید: «چرا ما نتوانستیم این‌گونه خاطره‌ها را بسازیم؟ چرا حسرت لباس مکتب و هیجان اولین روز سال تعلیمی به دل‌مان باقی ماند؟ چرا تا چشم باز می‌کنم، مدام پشت کمپیوتر یا موبایل بوده‌ام؟» بعد برایم گفت: «دلم برای مکتب، حتی مسیر رفت‌وآمد مکتب، تنگ شده است. دلم برای هوای آزاد تنگ شده است. دلم برای خاطره ساختن و خاطره داشتن تنگ شده است.» آنجا نوازشش کردم و کوشیدم خودم گریه نکنم. جوابی هم برای سؤال‌هایش نداشتم، جز این‌که گفتم: «می‌گذرد»؛ در حالی که می‌دانم حتی اگر بگذرد هم جبرانی در کار نیست. اما وقتی خاطرهٔ حوریا را خواندم، دیگر آن بغض از گلو به چشمانم جا خوش کرد و دل‌سیر گریستم؛ برای «ز»، برای حوریا و برای همهٔ دخترانی که در حسرت آنچه حق‌شان بود، اما بی‌رحمانه از آنان ستانده شد، گریستم.

از من چه باقی مانده جز خاطراتی که هر روز برایم مرور می‌شوند و اینجا نقل می‌کنم. شاید هم روزی، مرورِ این خاطرات‌ برایم خاطره شد.
درست در همین ماه جوزا که فردا سرطان جایگزینش می‌شود، من به مکتب رفتم. مکتبی که دستانِ مرا از مزار جدا کرده بود. عکس‌هایی از آنجا گرفتم و در اینجا با مرورِ خاطرات نشر کردم. آخرین جملاتی که در آن متن نوشته بودم، قطعه متنی‌ست که در آغاز این متن نوشتم. بلی از ما چیزی باقی نمی‌ماند، جز خاطره… شاید آدمی همین باشد. و یا شاید روال زنده‌گی‌ست که دستانِ ما را از عزیزان جدا می‌کند. یا می‌شوند خاطره و یا می‌شوند تجربه. امروز یک فصل از فواصل هجر و وصال من، نشر شد. آن زمان که دستانم از دستانِ فیروزه جدا شد، هیچ‌کدام نمی‌دانستیم که روزی قصه‌ای‌مان نوشته شود. اکنون که نُه سال می‌گذرد، نمی‌دانم او در کجاست، چه می‌کند، شوهر کرده؟ هنوز در مزار است؟ و یا از همه اندوه‌ناک‌تر، مرا به خاطر دارد؟ می‌دانم قرار نیست هیچ‌گاهی دوباره به زنده‌گی من سر بزند و باز هردو، در کوچه‌های رفاقت قدم بزنیم. اما امروز وجدانم اندکی آرام گرفت. چون یادِ او نه تنها در دلم بلکه در مسیرِ قلمم جاودانه شد. از این‌ها گذشته، قلم من هنوز آنچنانی که باید پخته نشده است. شاید هم همینی که است تا آخر بماند. می‌دانم در وصفِ دوستی من با او حتا اگر نشکند، خم می شود. بلی خم شد و‌ برای تعظیم به رفاقتِ او، چیزهایی نوشت. عنوانی که «تیم گندمین» گذاشتند تا ما آنچه در آن حوزه گذرانده‌ایم را بنویسیم. سبب شد تا بدانم زنده‌گی من آنچنان هم واهی نگذشته… وقتی نشریه‌ای را دیدم که گفته بودند، از خاطرات مکتب بنویسید، با خود گفتم: از این مکتب به آن مکتب… چه بنویسم چیزی ندارم. مدتی گذشت که باز دیدم گفته شده سه یا چهار روز تا پایان مهلت باقی مانده است. آن روز در اتاقم نشسته بودم. درست مقابل «الماری کتاب‌هایم» در فکر فرو رفتم و چشمانم به کتابچه‌ای یاسمنی «فیروزه» خورد. نمی‌دانم الهام بود یا جرقه… هرچه بود مرا واداشت تا سال‌های زرین عمرم را مرور کنم. از او نوشتم و نوشتنم از او، باز برایم خاطره شد… از روزی که خاطره‌ای «مکتب میان دو کوچ» را نوشتم. احساس کردم باید بیشتر از آنچه بر من اتفاق می‌افتد بنویسم. همین کار‌ را هم کردم. بی‌تردید گفته می‌توانم، این روزها را با «یادها» سر می‌کنم. شاید روزهای بعد با یادِ این روزها و به همین منوال چرخه‌ای زنده‌گی‌ام بچرخد. به راستی از من چه باقی می‌ماند جز خاطراتی که هر روز برایم مرور می‌شوند. شقایق سرینا