en
Feedback
هیچ‌سـرا

هیچ‌سـرا

Open in Telegram

بانویِ از تبارِ شعر، ادبیات و هنر نفس‌گیر میانِ واژ‌ه‌ها و عطرِ کتاب‌ها. ོ🕯️📖 ✍🏻 📸 🌚ོ راهِ ارتباطی: t.me/HidenChat_Bot?start=1685066268

Show more
358
Subscribers
+124 hours
-37 days
+730 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 1 channels
August '26
+29
in 1 channels
Get PRO
July '26
+54
in 1 channels
Get PRO
June '26
+35
in 2 channels
Get PRO
May '26
+75
in 0 channels
Get PRO
April '26
+23
in 0 channels
Get PRO
March '26
+93
in 2 channels
Get PRO
February '26
+5
in 0 channels
Get PRO
January '26
+4
in 0 channels
Get PRO
December '25
+10
in 0 channels
Get PRO
November '25
+21
in 1 channels
Get PRO
October '25
+9
in 0 channels
Get PRO
September '25
+8
in 1 channels
Get PRO
August '25
+10
in 1 channels
Get PRO
July '25
+5
in 0 channels
Get PRO
June '25
+10
in 0 channels
Get PRO
May '25
+14
in 2 channels
Get PRO
April '25
+15
in 0 channels
Get PRO
March '25
+42
in 5 channels
Get PRO
February '25
+26
in 1 channels
Get PRO
January '25
+24
in 1 channels
Get PRO
December '24
+15
in 0 channels
Get PRO
November '24
+10
in 0 channels
Get PRO
October '24
+7
in 1 channels
Get PRO
September '24
+33
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '24
+3
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '24
+183
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+1
08 September+1
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
می‌گوید: کابلی‌ام، تاجیکم و از تبارِ مسعودم به این خاک ریشه دارم و به این هویت می‌بالم

2
+5
No text...
69
3
بله معروفی جان؛ آن روزها سرم بازار مسگرها بود، به‌جای هوا انگار سرب می‌بلعیدم و دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید.
23
4
بعضی روزها بی‌آنکه هیچ اتفاقی افتاده باشد، احساس دلگیری و سنگینی می‌کنی. خودت هم نمی‌دانی چرا. نه اتفاق خاصی افتاده، نه کسی ناراحتت کرده؛ فقط یک‌قسم‌ بی‌حوصلگی و دلگیری داری. این وقت‌ها بیشتر از همیشه حرف دولت‌آبادی را می‌فهمم آن‌جا که می‌گوید: «گاهی آدم نمی‌داند این غم از کجا آمده و به دلش چسبیده. فقط دلش می‌گیرد.» فکر می‌کنم واقعا همین‌طور است. گاهی دلگیریم و دلیلش را نمی‌دانیم؛ یا شاید می‌دانیم، ولی به روی خودمان نمی‌آوریم.
14
5
راست است که مردها همیشه بچه‌اند و زن‌ها همیشه مادر؟
راست است که مردها همیشه بچه‌اند و زن‌ها همیشه مادر؟
98
6
و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می‌شود و هیچ‌کاری هم نمی‌شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، می‌خواهد پر بکشد. سال بلوا عباس معروفی
34
7
تو از عشق چی می‌فهمی؟» «توی کتاب‌ها خوانده‌ام. افسانه است، امّا اگر باشد آن هم افسانه است.»
1
8
سال بلوا عباس معروفی
سال بلوا عباس معروفی
85
9
کنار باغ وحش، زنی را دیدم که پهلوی موترسایکل، روی خاک نشسته و به فکر فرو رفته است. پنداشتم که گدا باشد، ولی دیدم لباس پاک و منظم بر تن دارد، ظاهرش به گدا نمی‌ماند و نبود. از کنارش رد شدم ولی ذهنم درگیرش شد... درگیر این‌که چرا آن‌جا روی زمین نشسته باشد. می‌دانید، نتیجه‌اش چه شد. این‌که شوهر و فرزندش داخل باغ وحش رفته اند و او چون اجازه داخل شدن ندارد، آن‌جا منتظر شان نشسته است.
1
10
به‌خدا ژاله به اندازهٔ چهارمغز بود.+3
به‌خدا ژاله به اندازهٔ چهارمغز بود.
18
11
بویِ پاییز می‌آید؛ بویِ باران و هوای دوست‌داشتنی‌اش.((:
116
12
چرا هر بادی از هر جایی می‌زود، بنیان ما را می‌کند؟ عباس معروفی سال بلـوا
20
13
ظهر است. کنار پنجره نشسته‌ام. آفتاب از پنجره روی کتابم می‌تابد و گرمای آن را روی دست‌هایم حس می‌کنم. تابستان کم‌کم دارد رخت می‌بندد، ولی هوا مثل روزهای وسط تابستان گرم است. دارم کتابِ «سال بلوا» از عباس معروفی را می‌خوانم. بعد از «سمفونی مردگان»، این دومین کتابی است که از معروفی می‌خوانم. به قسمتی از داستان رسیده‌ام که در شهر سنگسر، وسط تابستان و در هوایی گرم، برف شدیدی باریده و همه‌جا را سفیدپوش کرده است. درخت‌ها از برف پوشیده شده‌اند، کوچه‌ها و کشتزارها زیر برف مانده‌اند و هوا آن‌قدر سرد شده که گویی چلهٔ زمستان باشد. مردم از ترس و وهم از خانه‌هایشان بیرون نمی‌شوند و می‌گویند این سرما و برف در تابستان عادی نیست. همین سطرها را می‌خوانم و آن‌قدر در فضای شاعرانه‌ای که عباس معروفی ساخته غرق می‌شوم که سرمای خفیفی را در بدنم حس می‌کنم؛ گویی سرمای آن برف را لابه‌لای سطرها حس می‌کردم. چای گرمم را جرعه‌جرعه می‌نوشم از گرمایش حظ می‌برم و خواندن «سال بلوا» را ادامه می‌دهم.
97
14
خدایا بابت تشخیص رنگ‌ها، دیدن قشنگی‌های طبیعت و چشمِ ۵۷۶ مگاپیکسلی، شکرگزارتم!🤍
1
15
+9
No text...
9
16
+8
No text...
10
17
+9
No text...
13
18
به قولِ یزدانی: اگر نویسنده نشدم، عکاس خواهم شد.+9
به قولِ یزدانی: اگر نویسنده نشدم، عکاس خواهم شد.
13
19
سیمایش درهم‌وبرهم بود، چشم‌هایش خسته می‌نمودند و دورشان حلقه‌های سیاه نمایان شده بود. وقتی می‌دیدمش، یک آدم فرسوده و اندوهگین را می‌دیدم که گویا به زور زنده بود و زندگی می‌کرد. نمی‌خواست یک کلمه هم حرف بزند. نه این‌که همیشه این‌طور باشد؛ برعکس، دخترِ شاد و سرزنده‌ای بود، ولی این اواخر حس می‌کردم که چیزی‌اش شده. بسیار کوشش می‌کردم بفهممش؛ می‌خواستم همرایش حرف بزنم و بخندانمش. می‌خواستم برایم همه‌چیز را بگوید. اما نمی‌خواست با کسی حرف بزند، نمی‌خواست درد و رنجش را برایم بگوید. من می‌فهمیدم حالش خوب نیست؛ می‌فهمیدم او دارد با خودش و روانش می‌جنگد. چند روز قبل، با بسیار کوشش زیاد توانستم کمی از حرف‌هایش سر دربیاورم. حین حرف‌زدن برایم گفت: «چقه ای زندگی خسته‌کن شده! خو، بالاخره یک روز می‌میریم و همه رفتنی هستیم، چرا همی حالی که خود ما می‌خواهیم نمی‌میریم؟» این را که گفت، زبانش بندبند شد و موضوع را عوض کرد. نمی‌توانستم بی‌خیال حرف‌هایش شوم؛ نمی‌توانستم این حرف‌هایش را نادیده بگیرم و این وضعش را تحمل کنم. به مادرش گفتم که متوجه‌اش باشند و اگر ممکن است، نزد داکتر بروند. امروز، بعد از چند روز، دیدمش. بسیار خوشحال بود. چشم‌هایش برق می‌زدند، می‌خندید و خودش همرایم سر صحبت را باز می‌کرد؛ از قشنگی‌های زندگی می‌گفت. می‌گفت که هر روز پیاده‌روی می‌رود و شوق به زندگی دارد. یک‌باره، با خوشحالی و خنده وسط حرف‌هایش گفت: «می‌فامی، شب که می‌شه، همی ساعت نُه بجه، ده هر کاری که باشم، خوابم می‌آیه و خواب می‌شم. بسیار یک خواب مزه‌دار؛ ایقه آرام خواب می‌شم که حتا پلک هم نمی‌زنم.» حیران شدم. باورم نمی‌شد این همان آدمی باشد که یک هفته قبل دیده بودم. خبر شدم که بعد از حرف‌های من، مادرش نزد داکتر روان‌شناس برده‌اش و داروی ضدافسرده‌گی استفاده می‌کند. نمی‌دانم چرا هم برایش خوشحال شدم و هم اندوهگین. خوشحال بودم که دوباره می‌خندید و از قشنگی‌های زندگی حرف می‌زد؛ اما تهِ دلم اندوهی بود که نمی‌گذاشت کاملا خوشحال باشم. نمی‌دانستم کدامِ این دو آدم، خود واقعیِ اوست؛ همان دخترِ خسته و غمگینِ که چند روز پیش می‌دیدم یا این دخترِ شاد و سرزنده‌ای که امروز مقابلم نشسته بود؟ خوشحال بودم که حالش بهتر شده، اما از این‌که برای خوب‌بودنش حالا به دارو نیاز دارد، متأثر شدم.
117
20
و من برای کسی که همه‌‌چیز برایش سخت و طاقت‌فرسا می‌گذرد، آرزو می‌کنم که دوام بیاورد تا روزهای بهتر از راه برسند.
179