en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

یاس بنفش

یاس بنفش

Open in Telegram

گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
270
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+330 days
Posts Archive
کاش یه کتاب فروشی داشتم توی انگلیس؛ تایم‌هایی که میشد، میرفتم استادیوم‌های مورد علاقه‌ام فوتبال می‌دیدم، بقیه‌ی روزم رو هم توی کتاب فروشی لابه‌لای کتاب‌ها میگذرونم.

کاش میشد انتخاب کنی این‌ زندگی رو بدی به یک نفری که دلش میخواد زندگی کنه. این‌ زندگی و جوونی دست من داره حیف میشه، لطفا بدینش دست یکی که دلش میخواد زندگی کنه.

دلم قدم زدن زیر بارون و یه کافه کوچیک دنج اون‌ نزدیک‌ها میخواد که وقتی قدم‌ زدن تموم شد، برم بشینم اونجا و مدتی رو برای خودم باشم.

خوبه که درس خوندن هست؛ میتونه حواست رو از هر ناراحتی‌‌ای که داری، پرت کنه.

ای غم! تو با این کاروانِ سوگواران تا کجا همراه می‌آیی؟ دیگر به یادِ کس نمی‌آید، آغاز این راه هراس‌انگیز؛ چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانه‌ی ما نیز! با ما و بی ما آن دلاویز کهن زیباست، در راه بودن سرنوشت ماست؛ روز همایون رسیدن را، پیوسته باید خواست. ای غم! نمی‌دانم روز رسیدن، روزیِ گامِ که خواهد بود، اما درین کابوس خون‌آلود، در پیچ و تاب این شب بن‌بست، بنگر چه جان‌های گرامی رفته‌اند از دست! دردی‌ست چون خنجر، یا خنجری چون درد؛ این من که در من پیوسته می‌گرید، در من کسی آهسته می‌گرید. ‌ • غم | هوشنگ ابتهاج

داشتم فکر می‌کردم چقدر امروز روز بدی بود و دلم یه اتفاق خوب و یه کوچولو ذوق میخواد که وقتی داشتم تو خیابون راه میرفتم، یک دفعه دوستم رو دیدم و بغلش کردم؛ انرژیم برای کل امروز تأمین شد.

از صبح هزار بار گفتم دیگه برام مهم نیست و الان برای ۴۵۵۶۷۷ امین بار بهش فکر کردم.

photo content

بعد از مدت‌ها ناراحت نیستم که فردا شنبه است. چون امروز دوستم رو دیدم، تا اطلاع ثانوی درباره‌ی هیچی ناراحت نیستم؛ حتی اون آزمون فوق‌العاده‌ای که صبح دادم.

در این زمان‌ها متوجه میشم که چقدر عاشق زندگی‌ام؛ عاشق خونه، خانواده، خونه‌ی مامان‌بزرگ، صدای حرف زدن و خنده‌های افراد مورد علاقه‌ام، دست‌پخت شگفت‌انگیز مامان‌بزرگ، بارون، هوای ابری، ظهر‌‌های پاییز، بارون، بوی خاک، تماشا کردن آسمون از پشت پنجره، بغل کردن آدم‌های مورد علاقه‌ام و خیلی چیزهای دیگه که بی‌نهایت باعث میشه عاشق زندگی و آدم‌های زندگیم باشم.

عاشق صدای حرف زدن خانواده‌ام وقتی که غذا خوردن تموم شده، همه هنوز دور سفره نشستن و راجب موضوعات مختلف حرف میزنن؛ مخصوصا وقتی اون ظهر، یک ظهر پاییزی ِ ابری و زیبا باشه، در حالی که خونه‌ رو بوی قرمه سبزی مامان‌بزرگ، پر کرده.

حدود سه هفته‌ی پیش، خونه‌ی مامان‌بزرگ که بودم گفتم دلم قرمه سبزی میخواد. دیروز که رفتیم اونجا مامان‌بزرگ قرمه سبزی درست کرده بود و با کلی ذوق بهم گفت یادم مونده بود که گفتی دلت میخواد، مخصوص ِ خودت درست کردم؛ اینقدر ذوق کردم که توی قلبم کلی ستاره روشن شد. خلاصه که یه ظهر پنجشنبه‌ی خیلی قشنگ رو توی خونه‌ی مامان‌بزرگ کنار بقیه‌ی خانواده تجربه کردم.

بالاخره دوستم رو دیدم و به اندازه‌ی یک ماه انرژی و ذوق دریافت کردم.

یکی از بهترین آخر هفته‌ها بود واقعا.

Repost from خطِ فاج
برات آدم‌هایی رو آرزو دارم که بودنشون شبیه کورسوی دورِ چراغِ یه خونه توی شب باشه؛ که حتی وقتی دورن، باز مطمئنی یه‌جایی هستن و دلت هر لحظه با وجودشون گرم بشه.

دلم صدای بارون میخواد، صدای بارونی که حداقل ۲۴ ساعت قطع نشه.

می‌دونم خیلی این روزها کم پیدا شدم از سنگینی کارهای مدرسه و نیستم، ولی می‌شه یه محبتی کنید روز جمعه‌ای از این ۵۵۶،۵۵۷ رد بشیم یه کم بریم جلو تر؟ این قفله یه کوچولو دیگه اذیت کننده داره می‌شه.

عاشق زمانی‌‌ام که از عکسام تعریف میکنن و براشون ذوق میکنن‌‌.

عاشق عکاسی‌ هستم. یکی از قشنگ‌ترین تفریحاتیه که می‌تونم داشته باشم، قدم بزنم، جاهای مختلف برم، عکس‌های مختلف بگیرم و دیده بشن.

photo content
+1