ru
Feedback
یاس بنفش

یاس بنفش

Открыть в Telegram

گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
+224 часа
+57 дней
+3730 дней
Архив постов
Repost from ساقی
بعدا می‌فهمی که بجز کافه‌‌ تجربه‌های دیگه‌ایم میشد داشته باشی، می‌فهمی تئاتر رفتن، کمپ زدن تو طبیعت، کوه‌نوردی، پیاده‌روی طولانی تو خیابونای ولیعصر، بازارگردی، آب‌بازی توی آب سرد رودخونه، بوی کتاب داخل کتاب‌فروشیای انقلاب، رفتن به کارگاهای نقاشی و سفالگری، و ورزش کردن تو طبیعت چیزی که می‌تونستی به خودت هدیه بدی، اما انقدر درگیر دوییدن برای رسیدن به استانداردای اینستاگرامی بودی که فراموش کردی زندگی قشنگیای دیگه‌ایم داره.

خیلی وقته که نمیدونم باید چیکار کنم ولی هربار یک اتفاقی میفته، باعث میشه بیشتر ندونم که باید چیکار کنم.

من یکی که جدی دیگه نمیدونم، همینطوری میرم جلو تا ببینم به کجا می‌رسه.

ولی قسمت جالبش اینجاست که هنوز فوتبال دوست دارم و وقتی الان فرناندز ۳ تا گل زد انگار منم اونجا بودم و همون‌قدر خوشحال شدم.

به همه‌ی خارجیا حسودیم میشه، در حالی که اصلا آدم حسودی نیستم و از حسادت متنفرم و به خودم حس بدی دارم الان که اینقدر دلم می‌خواست جاشون باشم و بهشون حسادت میکنم.

من دارم فکر میکنم که شاید ما خیلی وقت پیش، همون دورانی که یک دفعه ازش گذشتیم و نفهمیدیم چیشد که همه چی اینقدر بد شد، مردیم و الان داریم تاوان کارهای بدمون رو میدیم، اگه نه که این وضعیت نمیتونه برای انسان‌ها و آدم‌هایی که در حال زندگی و تلاش کردن هستن و مداوم میخوان از این وضعیت دور بشن و آینده شونو بسازن، پیش بیاد.

Repost from نیل‌سآ🪁
تو لازم نیست خاص باشی؛ همین معمولی‌بودنِ مخصوصِ خودت کافیه.

اولین پنجشنبه و جمعه‌ای بود که بعد از مدت‌ها با حس بی‌قراری و انتظار برای تموم شدنش، نگذشت‌.

اینجا رو همیشه با یک آهنگ و موسیقی شروع میکنم و بعد میرم سراغ نوشتن، اما این اولین باریه که موسیقی‌ای که گذاشتم رو خودم نواختم، فکر کنم این روزها دلخوشیم به جز وجود دوستام، ساز سنتور باشه که با این‌که هزار تا مشغله داشتم دلم نیومد بذارمش کنار.

مقدمه‌ی بیات ترک.m4a2.89 MB

photo content
+2

البته برای اینکه همچین اتفاقی بیفته باید بدون قصد خرید کتاب و فقط برای دیدن‌شون بری تا نخوای قیمت‌ها رو ببینی و همون‌جا گریه‌ات بگیره.

میری بیرون، وارد کتاب فروشی میشی، بوی کتاب و کاغذ‌ رو حس میکنی، بین کتاب‌ها قدم میزنی و می‌بینی که تیکه‌های خاکستری زندگی یه کوچولو رنگ گرفت و روشن شد.

خیلی روز خوبی بود، احساس میکنم زندگی یکم رنگ گرفت.

زندگی همینجوری‌ سخت هست، هر روز یک مشکل، نگرانی، فشار، اتفاق جدید، یک آدمی که یه چیزی میگه و میره ولی حرفش تا ساعت‌ها شاید هم روزها میمونه توی سر تو، تو دیگه خودت به این سختی‌ها و افکار فرسوده کننده، چیزی اضافه نکن.

"اتفاق شاید فقط یک‌بار افتاده باشه، ولی تو با مداوم فکر کردن به اون اتفاق، داری صد بار دیگه تجربه‌اش می‌کنی."

06 - The End Of The Summer.mp35.53 MB

اگه یه روز همه‌ی این‌ها برات تبدیل شدن به یه خاطره‌ی قدیمی، امیدوارم تو هیچ‌وقت اون لحظه‌ای رو فراموش نکنی که فهمیدی می‌تونی کاری رو که فکر می‌کردی از پسش برنمیای، انجام بدی. چون من فکر می‌کنم تو خیلی وقت‌ها قبل از اینکه واقعاً شکست بخوری، خودت رو می‌ترسونی که شاید نتونی. ولی بعد انجامش می‌دی. و امیدوارم یک روز دیگه لازم نباشه کسی بهت بگه "تو می‌تونی". امیدوارم خودت قبل از همه بدونی.

چقدر هر چنلی رو خوندم، آدما از نتیجه تلاششون راضی و خوشحال بودن، خوشحالم برای همه آدمایی که الان خوشحال شدن با دیدن نتیجه‌ها و خستگی‌شون در رفت.

برای روزهایی که هنوز نیامده‌اند، کمی امید نگه‌داشته‌ام.