en
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Open in Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Show more
Iran139 943The category is not specified
326
Subscribers
+224 hours
No data7 days
+3930 days
Posts Archive
ما همانیم که بودیم و محبت باقی‌ست ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند #سعدی این روزها بیش از هر زمان دیگر جای خالی‌اش را در خان
+2
ما همانیم که بودیم و محبت باقی‌ست ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند #سعدی این روزها بیش از هر زمان دیگر جای خالی‌اش را در خانه و کنار خودم احساس می‌‌کنم؛ ولی آن‌قدر ناجوان هستم که خبرش را نمی‌گیرم و با این وجود، در خیابان‌های زوریخ، به من می‌اندیشد!

دخترا «خاطرات دختران مکتب» فردا نشر میشه!🥳🙂‍↔️

تا ابد از دوست سبز و تازه‌ایم او بهاری نیست کو را دی رسد..🌱🩵 #مولانا

جلو آیینه نشسته بودم و حرف می‌زدیم، با خوشحالی گفتم: موهایم دوباره رشد کرده. گفت: عالیست! چی استفاده می‌کنی؟ موهای مه هم کم‌کم ریزش داره. گفتم: مِهر و عشق احترام دریافت می‌کنم. 🌚

The little womens 🌺
The little womens 🌺

منم!🤍

عاشق این حس هستم، حسی که وقتی می‌دانی یک آدم با دیدن ابرهای همیشه دوست‌داشتنی و مرزعه‌ی آفتاب‌گردان و دشت بابونه و هر چیزِ خو
عاشق این حس هستم، حسی که وقتی می‌دانی یک آدم با دیدن ابرهای همیشه دوست‌داشتنی و مرزعه‌ی آفتاب‌گردان و دشت بابونه و هر چیزِ خوبِ دیگر، به تو می‌اندیشد. امروز واقعن حس کردم که این بیتِ -شاید- صائب، از طرف عزیزانم برای من هست:
به هر جا گل کند حسنی، تو در خاطر می‌آیی ز هر سو بگذرد نسیمی، به یاد زلف تو می‌افتم

Repost from N/a
🥹
🥹

به آن خانه می‌اندیشم. به در و دیوارش، به سکوتِ سرشار از آرامش و زیبایی‌اش، به آسمانِ لاجوردگونه و ابرهای همیشه دوست‌داشتنی‌اش. به مربای غزل و ظرف عسل و عطرِ خوشِ نان تنوری‌اش. به سرِ ظهر و دمِ عصر که در گوشه‌ی آن مزرعه میخانه‌ بسازم. روزهاست که جان و دلم به آن خانه و آیینه‌هایش پیوند خورده و به آغوشش پناه برده‌ام. خانه‌یی که شکوهش به زلالِ آیینه‌ها می‌ماند. خانه‌یی با دیوارهای کاه‌گلی، گنبدِ فراخ و دروازه‌ی چوبی و قدیمی که ردِ دست و چین پیشانی نجار روی آن حک شده؛ با آن زنجیرِ سرِ در و پنجره‌های کهن‌سال از چوب چهارمغز با رنگ طبیعی خودش. خانه‌یی که وقتی از در آن وارد می‌شوی، قالی‌های دست‌بافِ زنانِ سرزمینت، پاهایت را نوازش می‌کند و چشمت به رَفَک‌های چوبیِ می‌افتد که به ظرافت و زیبایی پنجره‌ها حکاکی شده‌اند و جلدهای چرمی و قدیمیِ قرآن، مثنوی، دیوان شمس، حافظ، گلستان و بوستان و نادر معراج، در کنار کتاب‌های نایابِ دیگر بر آن‌ها خوش نشسته‌اند. طاقچه‌های فرو رفته در دلِ دیوار، در دل خود الِکَین و لَمپه، انارهای سرخ و شمع‌دان‌های قدیمی را جا داده و بر سینه‌ی دیوار، آیینه‌ی کهن‌سال آویزان است و جلو آن، شانه‌ی چوبی و سرمه‌دان که منتظر دست‌های من هستند. در خیال آشپزخانه‌اش غوطه‌ور هستم. آشپزخانه‌یی که بوی آتش و نان تنوری در فضای آن پیچیده. ظرف‌هایش، سطل‌ها و کاسه‌های سیرَکی، قاشق‌های چوبی و کفگیرهای مِسی سرخ‌فام هستند. میزش همان طاقک‌های گِلی دوست‌داشتنیِ است که خانه‌_خانه جدا شده تا پیاز و کچالو را در خود پناه دهد و آن طاقک‌ها با پرده‌های گل‌دار و رنگین آراسته شده تا دل و روده‌ی بیرون ریخته‌ی آشپرخانه را در پشت زیبایی خود پنهان کند. خانه‌ی که حمامش حوضچه‌ی کوچک دارد تا با جامِ مِسی بر سر و تنت آب بریزی و خنکای مرمرِ کفِ آن، جانت را تازه کند. خانه‌یی با یک باغچه‌ی کوچک و باصفا، حوضی در دل باغچه و تربوزی که درون آب می‌رقصد. بله، می‌خواهم از این آیینه‌ها خانه بسازم.

نوشتم و خط زدم، نوشتم و باز خط زدم، بسیار نوشتم و خط زدم.

هر گه که ابر ديدم و باران، دلم تپيد..
هر گه که ابر ديدم و باران، دلم تپيد..

یا خوووودا بدون ویرایش این‌قدر خواستنی‌ست!🌚🥹
یا خوووودا بدون ویرایش این‌قدر خواستنی‌ست!🌚🥹

همان‌طور که گفتم آن‌ها در دوران مکتب با هم آشنا شدند. دو نفر که از نظر طبقه‌ی اجتماعی و شخصیت تفاوت زیادی دارند؛ ولی یکدیگر را یک‌ رقم دیگه می‌فهمند و به هم وابسته‌ هستند. رابطه‌ی شان بیشتر پُر از سکوت و حرف‌های ناگفته است. هردو درگیر و نگرانِ قضاوت دیگران هستند و هرکدام‌شان با ترس‌های خود دست و پنجه نرم می‌کنند. کانل، چون نمی‌تواند احساسش را به راحتی بیان کند و گاهی هم بخاطر فشارهای اجتماعی -که بیشتر این فشارها از طرف دوستان خودش اس- از ماریان دور می‌شود در حالی که ماریان بخاطر تجربه‌های تلخِ خانواده‌گی و حسِ بی‌پناهی‌‌اش، به حمایت بیشتر و عمیق‌تر نیاز دارد. هردوی‌شان به دنبال درک و پذیرش هستند؛ ولی ترس از آسیب دیدن و تعهد، گاهی باعث فاصله گرفتن‌شان می‌شود. با وجود تمام این دیوانه‌گی‌ها، آن‌ها برای هم پناه هستند. این دو نفر در کنار هم -هرچند ناپایدار- عمق رابطه‌ی انسانی و عاطفی را تجربه می‌کنند که در رابطه‌های امروز خیلی کم دیده می‌شود. در ضمن، نگاه‌ِ ماریان و کانل در جمع به یکدیگر را هم دوست دارم. با وجود فاصله‌یی که در بین‌شان هست، نگاه‌شان به یکدیگر یک‌طور خاص به دل می‌نشیند.

"سریال مردم عادی یا Normal People یک درام روان‌شناختی و عاشقانه است که در سال ۲۰۲۰ نشر شد. این سریال محصول مشترک ایرلند، بریتانیا و ایالات متحده است و توسط شرکت Element Pictures برای شبکه‌های Three, BBC و Hulu تولید شده است. این سریال از رمان پرفروش سالی‌ رونی، به همین نام اقتباس شده." یادم نیست این‌ها را در کدام سایتِ گوگل خوانده بودم خوو مقصد اینمی رقم یک چیز اس دیگه. خلاصه‌ی داستان هم طوری است که ماریان (ادگار جونز) و کانل (پل مسکال) از دوران مکتب با هم دوست هستند و به نوعی یک رابطه‌ی عاشقانه‌ی پهنان و پیچیده دارند و این رابطه تا دوران دانشگاه و بعد از آن هم -با وجود اتفاق‌های که در بین‌شان می‌افتد و بارها از هم دور می‌شوند- ادامه می‌داشته باشد. "مردم عادی" یک پرتره‌ی دردناک و انسانی از دوتا آدمِ تنهایی است که در جستجوی درک، آرامش و معنا هستند. دردی که در زخم‌های پنهانِ درون آدمی ریشه دارد. شخصیت کانل را دوست داشتم. یک چیز دیگر هم خوشم می‌آید. و آن این‌که تفاوت طبقاتی در این سریال یک رقم کلیشه‌یی نمایش داده نشده. لایه‌لایه در روان شخصیت‌ها نفوذ کرده. حالا بگویم چرا شخصیت کانل را دوست دارم، او با وجود این‌که درون‌گرا و باهوش است، همیشه حس بی‌جایی دارد. فرزند زنِ خدمتکار است و حتا زمانی‌که به دانشگاهِ معتبر ترینیتی وارد می‌شود، طبقه‌ی اجتماعی‌اش همچنان بر هویت او سایه می‌اندازد. یک‌ بخش از این سایه را که خودش می‌گوید، این‌جا می‌نویسم: - چه حسی دارد؟ تو مثل یک ستاره می‌مانی. نفر اول کلاس هستی. - منظورت چه است؟ - لذت می‌بری؟ از این‌که این‌طور شناخته شوی؟ - من فکر نمی‌کنم نابغه یا چنین چیزی هستم. هیچ‌کس مطالعه‌ی درستی ندارد. آن‌ها فقط می‌آیند تا در باره‌ی کتابی که تا حالا نخوانده‌اند بحث کنند و بعد با اطمینان در باره‌اش صحبت‌های طولانی می‌کنند. بعدش مردم گول می‌خورند. - و این تو را آزار می‌دهد. - فکر می‌کنم یک کمی آزارم می‌دهد. نه ولی این‌طور نیست... چیزی که مرا ناراحت می‌کند این است که من بیشتر اوقات به سختی می‌دانم چه بگویم. مثل بیرون از این بحث، بیرون از کار. مثلن آن‌ها نیاز ندارند که همین‌طوری بگردند و تظاهر کنند. یا این‌که چیزی غیر از خودشان باشند، می‌دانی که... حس می‌کنم من همین‌طوری می‌گردم و تلاش می‌کنم صد نوع مختلف از خودم باشم. این کار جواب نمی‌دهد. - به نظر نمی‌آید این‌طوری باشد. - بعدش در مورد خانه فکر می‌کنم. مدرسه و... من فقط... نمی‌توانم ارتباطی بین این زنده‌گی و آن زنده‌گی برقرار کنم. جور در نمی‌آید. #قسمت_پنجم کانل در ظاهر آرام و باهوش و کم‌حرف است؛ ولی از درون پُر از تردید و ترس و اضطراب. نمی‌تواند به راحتی احساسش را بیان کند. تنها به دیگران نه، حتا به خودش. باز این ناتوانی در حرف زدن او را در رابطه‌هایش پیچیده و سردرگم می‌کند. او از یک طرف به شدت دوست دارد عمیق و واقعی باشد، از طرف دیگه نگران این است که اگر خیلی خودش باشد، آسیب ببیند یا طرد شود و این کشمکش باعث می‌شود گاهی خود را سرزنش کرده حس کند که نتوانسته خودش باشد یا نمی‌دانم جای خودش را در زنده‌گی پیدا کند. او همیشه تلاش می‌کند خود را درک کرده بپذیرد؛ ولی محیطی که در آن است فشارهای زیادی رویش گذاشته که نمی‌تواند رها شود. باز ماریان برعکس از خانواده‌ی مرفه می‌آید؛ ولی همان خانه‌ی بزرگ، پُر از خشونت و بی‌مهری و سرکوب است. خود ماریان هم یک معمای پیچیده است و به ظاهر یک دختر مرفه و بی‌درد و بی‌تفاوت است؛ ولی درونش پُر از شکست‌های عاطفی و تنهایی عمیق است. فضای خانه و خانواده هم باعث شده ماریان همیشه فکر کند "دیگری" است. حتا با خودش هم بیگانه است. کمی‌گک شبیه کانل. ماریان خودش را قوی و مستقل نشان می‌دهد؛ ولی آسیب‌پذیر و حساس است. با ترس‌های عمیق و حس ناامنی که از کودکی در او ریشه دوانده. او در خانواده نتوانسته جایگاه واقعی خودش را پیدا کند، برای همین در رابطه‌هایش هم همیشه محتاط است و به اصطلاح گارد می‌گیرد و نمی‌تواند کامل خودش باشد. ماریان می‌خواهد عاشق باشد و دوست‌داشته شود؛ ولی از رد شدن و شکست می‌ترسد و همین باعث می‌شود فاصله بگیرد. ترس، امید، قدرت، ضعف، آزادی، محدودیت و میل به پذیرفته شدنِ شخصیت ماریان را هم دوست دارم. این تضاد‌ها او را به یک انسان واقعی و دردناک تبدیل کرده و می‌توانم هر لحظه عمق رنج و تلاشش برای یافتن خودش را ببینم. باز رابطه‌ی کانل و ماریان هم شبیه شخصیت‌های‌شان پیچیده و پُرتنش و پُر از لایه‌های پنهان است.

دوباره #مردم_عادی
دوباره #مردم_عادی

- دوستت دارم خا؟ - شک ندارم. -بسیار دوستت دارم. - من بیشتر دوستت داشته باشم؟ -من چند قدم عقب می‌روم، بیشتر دوست بدار. - نه بیا هردو به یک اندازه همدیگر را دوست داشته باشیم.

بیخی رسوا کردی دیگه بچیش!