250
مشترکین
-124 ساعت
-37 روز
-1330 روز
آرشیو پست ها
250
امروز حس و حال خوبی داشتم، به دیدن استاد و کوثر رفتم، کتاب هدیه گرفتم، شعر خواندیم، موسیقی شنیدیم، حرف زدیم، از سفرها و کتابها و کارهای کرده و ناکردهیمان گفتیم و از دستآوردهای داشته و نداشتهیمان و از یک دنیا خاطرهی خوبِ دیگر. در نخستین لحظههای این دیدار استاد از من پرسیدند که در این مدت چه کردهام؟
گفتم: دست خالی آمدم استاد؛ ولی حالم خوش هست.
در پاسخ گفتند: این انرژی و انگیزهات برای ما دستآورد هست.
دلم خوش شد. باز یک خبر خوب دیگر را شنیدم که در قلبم پروانهگکها پرواز کردند و هم بخیلی کردم.
پ.ن: کوثر! پرسیده بودی پارادوکس یعنی چه؟ بیا اینمی حالِ من، یک میده پارادوکس هست.
250
امروز حس و حال خوبی داشتم، به دیدن استاد و کوثر رفتم، کتاب هدیه گرفتم، شعر خواندیم، موسیقی شنیدیم، حرف زدیم، از سفرها و کتابها و کارهای کرده و ناکردهیمان گفتیم و از دستآوردهای داشته و نداشتهیمان. کتاب هدیه گرفتیم و یک دنیا خاطرهی خوبِ دیگر. در نخستین لحظههای این دیدار استاد از من پرسیدند که در این مدت چه کردهام؟
گفتم: دست خالی آمدم استاد؛ ولی حالم خوش هست.
در پاسخ گفتند: این انرژی و انگیزهات برای ما دستآورد هست.
دلم خوش شد. باز یک خبر خوب دیگر را هم شنیدم که هم پروانهگکها در قلبم پرواز کردند و هم بخیلی کردم.
پ.ن: کوثر! پرسیده بودی پارادوکس یعنی چه؟ بیا اینمی حالِ من، یک میده پارادوکس هست.
250
با کوثر در پیادهرو قدم میزنید، یک موتر از خیابان میگذرد، چند قدم پیش رفته ایستاد میشود، نفرکها از پنجره و شیشهی پشتسر موتر با تعجب و خنده نگاه میکنند و شما میدانید که این یک آزار خیابانی نیست. از بس ماشور هستید، هوادارانتان از دیدن شما در خیابان خوشحال شدهاند. یوهاهاها.
250
پانزده سال پیش، ساعت چهار صبح بود که نوزادی را در آغوشم گذاشتند. پنجونیم کیلو بود، یک اشتکِ چاق و چله و پُچقِ بیابروگک. حالا اونمو میده بچهیی که پشت کرده دکان برده کوچه و بازار را دوره میدادم، غیرتی شده و خوشش نمیآید با عمه و مادرش د یک راه برود. چرا؟ چون کاکه جوانِ ما د شهر و بازار میگردد و میبیند چه به چه اس. د همی دست راستم نشسته بود، به اجازهی خودم یک قفاق خورد. خیر اس که زورم به دکاندارهای سر کوچه و محافظ آبروی خانوادهی ما نمیرسد و خیر اس که عذابوجدان گرفتم خو مگم خوب کردم.
250
پانزده سال پیش، ساعت چهار صبح بود که نوزادی را در آغوشم گذاشتند. پنجونیم کیلو بود، یک اشتکِ چاق و چله و پُچقِ بیابروگک. حالا اونمو میده بچهیی که پشت کرده دکان برده کوچه و بازار را دوره میدادم، غیرتی شده و خوشش نمیآید با عمه و مادرش د یک راه برود. چرا؟ چون کاکه جوانِ ما د شهر و بازار میگردد و میبیند چه به چه اس. د همی دست راستم نشسته بود، به اجازهی خودم یک قفاق خورد. خیر اس که زورم به دکاندارهای سر کوچه و محافظ آبروی خانوادهی ما نمیرسد.
250
فدای قلب مهربانت مونا جان.
نمیدانم از کجا و چه زمانی وارد زندهگی و خانهی من شدهاید؛ ولی این را خوب میدانم که حضورتان در اینجا و حس خوبی که از شما و حرفهایتان میگیرم، بودن تان در "اینجا!"، توجه تان به خطخطیها و روزمرهگیهای من و ما و در کل حضور تان در قلب و زندهگی من، بسیارتر از بسیار باارزش هست! آن یک سال را نمیتوانم بنویسم، هیچگاه نتوانستهام. نوشتم؛ ولی خوب.. هیچی فقط زندهگی کردم و در زیرشیروانیِ ذهنم گذاشتم. هیچگاه دور نمیریزم و دوباره برنمیگردانم. نوشتهی خوب تان را خواندم و با تمام حرفهایتان موافق هستم، ناراحت هم نشدم چون توضیح خوب و مُفَصلی بر حرفِ ناتمام من بود. ممنون که اینجایید و مسبب این حس خوب!
250
میفهمی دریا؟
کتاب خوب هست. بسیار خوب هست؛ ولی آدم را نجات نمیدهد. چطور بگویم تا آنچه را که میخواهم، گفته باشم؟! نمیدانم؛ ولی.. ذهن را بارور میسازد، به دانش آدم میافزاید، زمانیکه در جمع دهان باز میکنی کمک میکند شرمنده نشوی؛ ولی کتاب آدمی را از خودش نجات نمیدهد. نمیداده! کتاب آدم را آدم نمیساخته! من صنف هشت بودم که نخستین کتابِ زندهگیام را خواندم. نامش دخترِ سوداگر بود و افسانههای پارسی را روایت میکرد. بعد میدهمیده کتابهای قصه و کتابهای دینی و بعد، از ترم دوم دانشگاه به این سو، هرچه از ادبیات و اندکی از فلسفه و روانشناختی دم رویم آمد، خواندم. زیاد نه، نزدیک به صدوشصت یا صدوهفتاد کتاب خواندم؛ ولی نتوانستم با خودم کنار بیایم. نتوانستم خودم را نجات بدهم. حتا نتوانستم آدمها را درک کنم. کتاب نخواندن خود را توجیه نمیکنم؛ ولی خوب، آنچه را که در این یکسالِ کمخوانیام یاد گرفتم، در میان برگههای کتاب نبودند. یا شاید من پیدا نکرده بودم و شیوهی کتابخواندنم درست نبوده.
اینها را گفتم که گفته باشم، آدم باید زندهگی میکرده. فلمها و کتابها توقع ما را از خودمان، آدمها، زندهگی و از همهچیز آنقدر بالا میبرد که واقعیت را دیده نمیتوانیم و گمان میکنیم تمام آنچه ما فکر میکنیم و باور داریم، درست است. اینطور بیشتر از هر زمان دیگر رنج میکشیم چون چیزهایی را که خواندهایم و اندکی میدانیم، با آنچه میبینیم و زندهگی میکنیم، زمین تا آسمان فرق دارد. نمیدانم چه گفتم؛ ولی همان حرفِ کلانهایماست که: تجربه پدر علم اس. آدم تا زندهگی نکند، نمیتواند از میان برگههای کتاب درک کند.
ما هم در هجده_نوزده سالهگی بغداد فتح میکردیم خوارک. شاید ما ضعیف بودیم یا.. نمیدانم؛ ولی زور آدمی به زندهگی نمیرسد!
یک پینوشت هم داشته باشد که: و بهنظرم این روزها برای خودمان نمیخوانیم. متوجه هستی زمانیکه بخواهیم شعور کسی را زیر سوال ببریم، میگوییم، برو کتاب بخوان؟
کتابخوانیهای امروزی به نظرم فقط برای همی اس که آبروی ما نرود. نه بخاطر اینکه باید بخوانیم. کتابخواندن افتخار نیست. هرچند که نخواندنش مسبب شرمندهگی آدم -جلو وجدانش- میشود.
250
Repost from دُژَم
آدم به آدم زنده است. آدم به آدم دلخوش است. دلخوشی و حسرت و نگرانی و غم و تردید و وحشت و امید و همهچیز، همهچیزِ یک آدم، به آدمها وصل است. مثل آدم به آب، مثل آب به ابر، مثل ابر به باد، مثل باد به باران، مثل باران به خاک، مثل خاک به ریشه، مثل ریشه به درخت، مثل درخت به پرنده، مثل پرنده به پرواز، مثل پرواز به افق، مثل افق به خورشید، مثل خورشید به صبح، مثل صبح به شب، مثل شب به خواب، مثل خواب به رؤیا، مثل رؤیا به خاطره، مثل خاطره به زمان، مثل زمان به انتظار، مثل انتظار به آدم.
