en
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

Open in Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

Show more
Iran140 059The category is not specified
326
Subscribers
-124 hours
-17 days
+3930 days
Posts Archive
من کابلم بی‌ او؛ ولی خالی از آزادی من بامیانم، آه، در فقدانِ بودایش نظمِ جهان یعنی که هر چیزی سرِ جایش؛ فرضِ مثال، انگشت‌هایم بینِ موهایش گاه از بَر و دوشش، به سوی لاله‌ی گوشش لب‌های من رفته‌ست از اینجایش به آنجایش
لباس‌هایم را اتو کشیده این ترانه را با غوغا هم‌خوانی می‌کردم. پدرم پیش کولر نشسته با لَین و ساکت سر و کله می‌زدند. به این‌جا که رسیدم، نمی‌دانم چرا خنده‌ام آمد و همان‌طور با لبخند خواندم، سرم را بلند کرده می‌بینم که پدر از بالای عینک‌های‌شان نگاهم کرده خنده‌ی شیطنت‌آمیز می‌کنند. شرمندوکم آمد و مجبور در ادامه تیر خود را آوردم.‌.🌚
از بوسه‌هایم گردنش را برحذر دارد چون پیشِ خواهرخوانده‌هایش کرده رسوایش در زندگیِ بعدیِ خود آرزو دارم چون حبّه‌ی قندی بیفتم داخلِ چایش #رامین_مظهر

- خاک. - کوه. - آهو. - بره. - آهوبره. - دره. - خانه. - آتش. - سفر. - سوغات. #بخش‌دوم

می‌دانید شاعر بودن خیلی زیباست.

کاش!

پاره شد واقعیّت، از درزش_ اتّفاقی محال می‌گذرد: سال‌ها مثل لحظه کوتاه‌اند لحظه‌ها مثل سال‌ می‌گذرد غرق افکار بعد ظهر خود است
پاره شد واقعیّت، از درزش_ اتّفاقی محال می‌گذرد: سال‌ها مثل لحظه کوتاه‌اند لحظه‌ها مثل سال‌ می‌گذرد غرق افکار بعد ظهر خود است گربه روی درخت و آن‌سو‌تر هضم سنگین نان چاشت تو با یک عالم ملال می‌گذرد مثل آهن پس از چکُش‌خوردن روزها بعد طول عرض کشید روزهایی به وسعت تاریخ در مسیر زوال می‌گذرد وحشت از مرکز مسیر زوال می‌رود راه خویش را برعکس سرنگون می‌رسد به اوج بلوغ و سپس از کمال می‌گذرد وقت تکوین شهوت ِوحشت می‌رسد - وحشتی که شهوانی‌ست در طبیعت رها شده همه‌جا راحت و بی‌خیال می‌گذرد.. … و حقیقت دو پاره افتاد تو خبر نیستی که در درزش از شروع همین غزل تا حال اتّفاقا دو سال می‌گذرد #عبدالله_عزیزی

و اگر روزی، حرفی بزنم یا رفتاری داشته باشم که قلبی بفشارد و جبینی را چین بیندازد، بیشتر از زمان‌هایی‌که قلبِ خودم را شکسته‌اند، اندوهگین می‌شوم و شاید، این یعنی فراموش نکردنِ خدا و رها نشدن به حالِ خويشتن. نمی‌دانم...

در تمام روزهای زنده‌گی، سعی کرده‌ام دروغ نگویم. هرچند آدم‌ها بیشتر وقت‌ها آن‌چه را که در وجودشان ریشه دارد، انکار می‌کنند. همان آدمی که می‌گوید پول چرک دست است و خوشبختی نمی‌آورد، برای به دست آوردنش من و تو و ما را معامله می‌کند. آن‌که دم از غیرت و ناموس و حق می‌زند، کسی‌ست که همسرش از بی‌مهری و خیانتش، در برابر چشم‌های‌ما مروارید حیف می‌کرد. از توبه فرمایان نگویم که خود همیشه توبه کم‌تر کرده‌اند. درباره‌ی من هم، دوستان و عزیزان می‌دانند و می‌گویند اهل دروغ نیستم و خودم هم گاهی گفته‌ام که دروغ گفتن برایم دشوار است؛ ولی بخوانید و باور نکنید! ما مردم دروغ نمی‌گوییم خو مگم اگر گفتیم، از این میده دروغک‌ها نمی‌گویم و خود ما هم دروغ‌های‌مان را باور کرده زنده‌گی می‌کنیم. آن روز هم دروغ گفتم، چرا که اگر می‌گفتم نماز نمی‌خوانم چون هوایش نیست، نمی‌توانستم طرف را قانع بسازم که تمنای دل برای سجده چیست. بسیار شنیده‌ام که می‌گویند: "فلانی را خدا معاف کرده، ببین حتا توفیق نماز را هم از او گرفته." ولی من این روزها، بیشتر از شب‌هایی که در سجده می‌گریستم، حضور و عشقِ بی‌پایانِ خداوندم را حس می‌کنم. همه‌جا می‌بینمش و اگر خودشیفته‌گی یا خودفریبی نباشد، به یقین می‌دانم که دوستم دارد. نمی‌دانم از کجا؛ ولی یک نجوا.. یک صدای عمیق در قلبم می‌گوید که خدا مرا بی‌نهایت دوست دارد. حتا اگر نماز هم نخوانم. من عشق خداوندم را در طعمِ آب لیمو و نعنایی می‌بینم که مادر شب‌ها آماده کرده در یخچال می‌گذارند تا فردا با خودم به مکتب ببرم. در گیلاس شیری می‌بینم که شب‌ها روی طاقچه می‌گذارند تا پیش از خواب بنوشم و در ترانه‌یی که پدر صدایش را بلند می‌کنند چون می‌دانند من دوستش دارم. من عشق خداوندم را در محبتِ پنهانِ "لالیم" پشت پنجاه روپیه کریدت یا یک‌تا نوشابه و کاکائو می‌بینم که پشت درِ اتاقم آمده صدا زده به دستم می‌دهند. من خداوندم را در حضورِ همیشه‌گی و پُر مهرِ وجیه، در توجه و هواداری همیشه‌گی ناهید خواهرم و ناهید اَودُرزاده‌ام می‌بینم. عشق خداوندم را در مهر و احترام و همراهی یاسر می‌بینم که این همه‌ سال -به ویژه این یک سال اخیر- پشت و پناه‌مان بود با وجود این‌که‌ از من و ما کوچک‌تر است، برای‌مان برادری کرد و قدر ندانستیم. عشق خداوندم را در چشم‌های دوتا مادرم می‌بینم. در نوری که همیشه در چشم‌های‌شان موج می‌زند و من هیچ‌گاه نتوانسته‌ام مستقیم به آن‌ها نگاه کنم. همیشه با خودم می‌گویم، بزرگ‌ترین نشانه‌ی دوست‌داشته‌شدن از سوی خدا این است که مهرم را در دل این دو زن انداخته. شاید بر سجاده نایستم؛ ولی بیشتر از آن پنج وقتِ ده دقیقه‌یی به خداوندم می‌اندیشم و با او حرف می‌زنم. آن‌گاه که در باغ زیر سایه‌ی درختان سنجد و زردآلو و شاه‌توت نشسته‌ام و به سهمم از خوشبختی می‌اندیشم، او را یاد کرده سپاس‌ می‌گویم. صبح‌هایی که به تماشای طلوع می‌نشینم یا زمانی‌که از خانه بیرون می‌شوم و در کوچه و بازار با کودکانِ خوش‌رو روبه‌رو می‌شوم که با لبخند برایم سلام می‌دهند و زمانی‌که مریم -هر جا هم که باشد- آمده مرا در آغوش گرفته احوال‌پرسی می‌کند، زمانی‌که کودکان شناور در نهر را می‌بینم و در سایه‌ی چنارها تا "پلِ بابو" می‌روم و به کاکای دکان‌دار سلام می‌دهم و او با شوقِ شگفت‌انگیز پاسخم را می‌دهد. آن‌گاه که به پکوره‌فروش، یخ‌فروش، موتروان، عابران، کودکان و آدم‌ها نگاه می‌کنم، آن‌گاه که به کوه‌های پس‌زمینه‌ی شهر، گندم‌زارها و دهقانانی می‌نگرم که بر روی زمین کار می‌کنند و زنانی که شانه‌به‌شانه‌ی مردان‌شان در کاشت و برداشت محصول سهم می‌گیرند و آن‌گاه که وارد مکتب می‌شوم و دانش‌آموزان از پنجره ورودِ ما را تماشا کرده دست تکان داده برایم لبخند می‌زنند و.. در تمام این لحظه‌ها، خداوندم را یاد کرده سپاس می‌گویم. آن‌هایی که با نماز و ذکرشمار و نمی‌دانم چه و چه کلید درِ بهشت را خریده‌اند، گمان می‌برند ما مردمِ ناسپاس و گنه‌کار و شاید بی‌دین، در روزهای عیش و شادمانی و از یادِ خدا غافل هستیم و تنها زمانی‌که کارِ مان بند شد و در گرفتاری دست به دامانش می‌شویم؛ ولی -به گفته‌ی خودشان، ریا نباشد- من آن‌ روزهایی که قلبم می‌خندند، بسیاااار بیشتر از شب‌هایی که در تاریکیِ روحم خفه می‌شدم، خداوندم را یاد کرده‌ام. من، آن‌گاه که پیامِ دوستانِ عزیزتر از جان را روی صفحه‌ی گوشی می‌بینم، یا زمانی‌که عزیزی در آن‌سوی شهر، کشور یا دنیا، ابری در آسمان، بابونه‌ی در دشت، خورشیدی در حال غروب یا مزرعه‌ی آفتاب‌گردان و گندم می‌بیند و به یاد من می‌افتد و تصویرش را برایم می‌فرستد.. پیش از آن‌که پاسخش را بدهم، خداوندم را شکر گفته قدر می‌دانم.

آن روز گفت: "رنگ ناخن زدی، نماز نمی‌خوانی؟" گفتم: "این روزها، نه." گفت: "پریود هستی؟" نبودم و گفتم: "آری."
آن روز گفت: "رنگ ناخن زدی، نماز نمی‌خوانی؟" گفتم: "این روزها، نه." گفت: "پریود هستی؟" نبودم و گفتم: "آری."

سَیر (اَودُرزاده‌ام): اینه خو کاکا دختر تان ام‌شاو طوی نرفت که همو دختر ره گپ بده. من: وی وی. اَودُرزاده‌ام: ها خو دختر د همی طوی و فاتحه پیدا میشه. پدرم: مه خو اینمی رزما ره گفتم که با زن‌‌کاکا و مادرت خانه‌ی فلانی برو، د گپ نکد و گفت خودم از این‌جه رفته او ره نمیارم. اَودُرزاده‌ام: ها خو دخترا ایی وقت‌ها خارج‌رَو هستند. زن کاکایم: خیر اس این‌جه بیایه و خواهرخوانده‌گک‌ها با هم خارج بروید. اَودُرزاده‌ی‌ دوم: باز کسی که بخواهد خارج بره با ما مردم جور می‌آمده باشه؟ پدرم: آن‌قدر خوب دختر اس که پانزده سال میشه با اینمی رزما جور (کنار) آمده. سیر: خی بیخی صحیح اس. با رزما که جور آمد، با همی سه_چهار حویلی هم جور می‌آید. من: وی وی.

همی فرح جانِ گل و قند را بگویید یک صدای خود را بکشد، حساب تلگرامش بیخی مافیایی شده.

تاکستان و تاشقرغان.. تاکستانِ تاشقرغان! تاکستان‌هایتاشقرغان.. به‌به!🌚🤍 #بی‌حکمت‌نیست

دلم می‌خواهد یک گروپ/یا کانال بسازم و چندتا آدمی را که این‌جا و در زنده‌گی‌ام حضور دارند و واقعن دوست‌شان دارم، با هم در آن‌جا داشته باشم و آن خیالِ همیشه‌گی که در سر داشتم -داشتن سیاره‌ی خودم با عزیزانی که روح آدم را لمس کرده‌اند- خیال نماند. آن‌جا چه بگوییم/بنویسیم؟ هیچی فقط حضور داشته باشند چون من دوست‌شان دارم و مبادا روزی گم‌شان کنم. #دیوانه‌گی‌ست‌می‌دانم.

یک کارزارِ چطورکایی راه افتاده که خوشم داد. #انتقام‌_با_واکنش_خنده #عجب‌_دنیاست_این_تلگرام

یک کارزارِ چطورکایی به راه افتاده که خوشم داد. #انتقام‌_با_واکنش_خنده #عجب‌_دنیاست_این_تلگرام

🤍

با تو نازدانه می‌شود دلم..

"بودنت زیباست، مثلِ آسمانِ قریه در صبح!"
+4
"بودنت زیباست، مثلِ آسمانِ قریه در صبح!"

"بودنت زیباست، مثلِ آسمانِ قریه در صبح!"
"بودنت زیباست، مثلِ آسمانِ قریه در صبح!"

نورستانم..

Repost from پودینه:
در بدخشان یک متل داریم میگه:« گنده ره قلیغش زیاتی» معنیش این میشه که بعضی آدم‌ها خودشان چندان آش دهن‌سوزی نیستند، بعد میایند کارهای می‌کنند که باعث می‌شود بیشتر فرومایه به‌نظر برسند. یک عزیزی اسم نمی‌برم، شاید در پودینه باشند شاید نباشند خودشان را روشنفکر و نویسنده قلمداد می‌کنند و کانال هم دارند و بعد نویسندگان و شاعران نوجوان افغانستان را به هر نحوی به تمسخر می‌گیرند. امروز دیدم یک شاعر نوجوان بلخی که باز هم اسم نمی‌برم و من مخصوصا خیلی دوست‌شان دارم را در کانالش مسخره کرده، و من هرچه گشتم واقعا چیزی خنده‌داری پیدا نکردم حتی در پست‌های دیگرشان هم که فقط محض خنده‌ خودش، دیگران به سخره می‌گیرند. فکر می‌کنم به کسی خندیدن، حتی به اشتباهاتش هم کار درستی نیست و خلاصه‌ی کلام به اینطور آدم‌ها، لقب بیشعور هم زیادی‌ست.