uz
Feedback
تاکستان

تاکستان

Yopiq kanal

نیلوفری که تاکستان شد!

Ko'proq ko'rsatish
Eron143 209Toif belgilanmagan
256
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-137 kun
-430 kun
Postlar arxiv
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است

لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم

در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟

هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست

آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش

مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت

پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم

شعر:

دیدی تو هم خسته‌ شدی؟🫠🌚

اتاق تاریک، به‌هم ریخته‌گی، سوختن قفسه‌ی سینه، سنگینی سر روی شانه، صبحانه‌ی دیروز و گرسنه‌گی، بسته شدنِ راه گلو، خواب و خواب و خواب، خواب و بیداری، دوباره خواب و پناه بردن به داروی خواب که بیدار نمانی، خواب‌های پریشان، آشفته‌گی و اضطرابِ بعد از بیداری، ناتوانی در برداشتن یک گیلاس آب، تنهایی و تنهایی و باز میل به تنهایی.. #خودت‌می‌دانی‌که‌به‌آن‌روزهابرگشته‌ای

"به سینه ز آتش سوزان غبار باید و نیست"
"به سینه ز آتش سوزان غبار باید و نیست"

همین‌جا بماند! هفدهم شهریورماهِ هزار و چهارصد و پنج.
همین‌جا بماند! هفدهم شهریورماهِ هزار و چهارصد و پنج.