177
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-637 أيام
-10330 أيام
أرشيف المشاركات
177
Repost from احسان بدخشانی
دزدیده چون جان میروی اندر میانِ جانِ من
سروِ خرامانِ منی ای رونقِ بستانِ من
چون میروی بیمن مرو ای جانِ جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعلهیِ تابانِ من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من وی رویِ تو ایمانِ من
بیپا و سر کردی مرا بیخوابوخور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسفِ کنعانِ من
از لطفِ تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهانشده در هستیِ پنهانِ من
گل جامهدر از دست تو ای چشمِ نرگس مستِ تو
ای شاخها آبستِ تو ای باغِ بیپایانِ من
یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی
پیشِ چراغم میکشی تا وا شود چشمانِ من
ای جانِ پیش از جانها وی کانِ پیش از کانها
ای آنِ پیش از آنها ای آنِ من ای آنِ من
منزلگهِ ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصلِ تو کیوانِ من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آبِ حیوان مرگ کو ای بحرِ من عمانِ من
ای بویِ تو در آهِ من وی آهِ تو همراهِ من
بر بویِ شاهنشاهِ من شد رنگوبو حیرانِ من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصلِ چار ارکانِ من
ای شه صلاحالدینِ من رهدانِ من رهبینِ من
ای فارغ از تمکینِ من ای برتر از امکانِ من
مولای ما
177
گفتم: تو نیت کن، من فال میگیرم.
چند ثانیه سکوت کرد و گفت: برو.
دیوان حافظ را باز کرده پرسیدم: راست یا چپ؟
گفت: راست.
با صدای بلند خواندم.
«یار مهروی مرا نیز به من باز رسان»
پرسیدم: چه نیت کرده بودی؟
پرسید: چه نیت کرده باشم؟
گفتم: همان چیزی را که حافظ پاسخ داد.
گفت: از خدا خواستم و حافظ برایمان دعا کرد.
…
177
Repost from تاکستان
کانالهای فعال، جمعِ نقیضین
در بیش از سی کانال عضو هستم و حتا یکتایشان را بیصدا نکردهام. چون عاشق کانالهایی هستم که پیوسته فعال هستند و به معنای واقعی کلمه زندهگی میکنند. در زندهگیام روزهای زیادی بوده که به این تناقض در خودم و آدمها اندیشیده باشم و در آخر از آنچه که هستیم، حیرتزده شوم. گاهی از خودم میپرسم چطور ممکن است این حجم از تناقض در یک آدم جمع شود؟! بعد، خودم پاسخ داده میگویم، خوب شاید چون آدم هستیم و احساس داریم و یاد گرفتهایم خوب یا بد، خودمان باشیم.
بارها گفتهام آدمی نیستم که برای خود و دیگران خط و نشان بکشم. نه از آن بگذرم، نه اجازه بدهم کسی بگذرد. همین بس که شهرها و کشورهایمان مرز دارند. آدمی آزاد هست. حتا اگر خودش را در بندِ نظم و قانونِ مشخص برای رسیدن به هدفش گرفتار کرده باشد. دیروز "کلانتر میخکوب" از بینظمی و نظمِ کانال خودشان و رفقا گفتند. میخواستم بگویم نظمی که در بینظمی ما و شما هست، در نظام قانونمند نیست خو مگم این حرفم در خانه و برای مادر بیشتر صدق میکرد چون اگر بخواهند جایی، چیزی را بردارند که جلو دست و پا نباشد و گم نشود، حتمن گم میشود.
خوب، گذشته از این حرفها.. میخواستم از تناقض روحِ آدمهایی بگویم که اینجا هستیم و کانالهای ما هم پیوسته فعالیت دارد و عکسها و آهنگها و روزمرهگیهایمان را به اشتراک میگذاریم. در ضمن، ما مخالف هیچکس نیستیم. مادرهای ما از قدیم میگفتند: "بز د پای خود آویزان اس، گوسفند د پای خود." و ما هم تا مغز و استخوان این را پذیرفتهایم و در پی ایجاد تغییر در افکار و زندهگی و اشعار و نوشتهها و کانالِ هیچکس نیستیم.
من میبینم که یک بخش از روح ما آدمهای بینظم، دوست دارد در گذشته و دنیای کلاسیک زندهگی کند و بخش دیگرش دنیای مدرن و ظرافتهایش را میخواهد. ما آدمهایی هستیم که هم عاشق رنگینکمان و رنگهایش هستند و هم جان میدهند به ترکیب رنگی سیاه و سفید؛ ولی دنیای خود را -که همین کانالکهایمان باشد- هیچگاه سیاه و سفید نمیسازیم. ما خانههای گنبدی و دروازههای چوبی با زنجیرهای سرِ در را دوست داریم و عاشق مدرنترین خانههایی هم هستیم که توسط معماران بزرگ در گوشهکنار جهان ساخته شده و معماریشان هوش از سر میپراند. ما مردم، گاهی دلمان میخواهد با خواندن تاریخ و استفاده از دانش باستانشناسی به گذشته سفر کرده در دل دنیایی غرق شویم که قبل از ما بوده و گاهی هم در خیالمان به آینده سفر میکنیم.
یک بخش از وجودمان میخواهد به سفر دَور دنیا برود و آدمهای زیادی را ببیند و بشناسد و بخش دیگرش، به کنج اتاق دل بسته و گاهی حتا نمیخواهد نور خورشید چشمهایش را اذیت کند. ما ظرفیت این را داریم که در ساعتی از روز دخترِ نوجوانی باشیم با آرزوهای محال و دستنیافتنی و در عین حال زنِ هفتاد و چند سالهیی که وقتی به گذشته نگاه میکند، حسرت روزهای رفته قلبش را به درد میآورد. آدمهایی که از شنیدن ترانههای استاد بیلتون گرفته تا شاهین نجفی کیف میکنیم. لباسهای محلی -از هر فرهنگ و قوم و زبان- را با آن گوشوارههای بزرگ و گردنبندهای سنگین دوست داریم و همینطور شیکترین لباسها را با ظریفترین دستبندها و زیباترین گوشوارهها.
از گل و گیاه گرفته تا ماشینِ سفر به زمان، از ستارهها و کهکشانها گرفته تا عمیقترین نقطههای اقیانوس را دوست داریم. با وجود اینکه عاشق خورشید هستیم، زیر باران هست که قلبمان میخندند. ما ظرفیت این را هم داریم که قوس هلال را با ماهِ کامل همزمان و یک اندازه دوست داشته باشیم.
قدیمها برای نداشتن خطفکری مشخص اذیت میشدیم؛ ولی حالا به این درک رسیدهایم که ما آدمها همین هستیم. ذات واقعی مان این هست. نمیتوانیم برای رسیدن به یک هدفِ از پیش تعیین شده، همهچیز را نادیده گرفته برویم و زمانیکه آنجا رسیدیم، قلبمان از اینکه چه چیزهایی را از دست دادهایم، فشرده شود.
177
Repost from N/a
دل من برای او همیشه خون خواهد ماند. همیشه وقتی نزدیک نامش برسم، غم بزرگی روی قلبم سنگینی خواهد کرد و هیچ چیز از بزرگیِ عشقی که نسبت به او دارم کم نخواهد کرد. نرسیدن و حتی نفهمیدن و دلخون بودن برای کسی و همیشهای همیشه غصه خوردن.
