en
Feedback
خونه‌ی روشن.

خونه‌ی روشن.

Open in Telegram

من بنده‌ی خانه‌های روشنم.✨ حتی اگر در تاریکی مطلق، بی هیچ نوری هم باشم، شمعی روشن خواهم کرد.🕯 . سخنِ بی‌حرف: @Lithousesbot 🔗 t.me/BluChtBot?start=6eafac09b8d8ac888947

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 524
Subscribers
+4124 hours
+657 days
+6530 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1 634
in 58 channels
August '260
in 58 channels
Get PRO
July '26
+72
in 26 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 September+49
20 September+67
19 September+3
18 September+39
17 September+51
Channel Posts
نازی، تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپیده‌دم خواهی رسید. مبادا بلغزی. من دوست توام و دست تو را می‌گیرم. روان باش که پرندگان چنین‌اند و گیاهان چنین‌اند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته‌اند و درخت جز آرایش خانه نیست. - نامه‌ی سهراب؛ به دوستش نازی، تهران ۱۳۴۲.

2
من دلم می‌خواهد که به طغیانی تسلیم شوم. من دلم می‌خواهد که ببارم از آن ابر بزرگ. من دلم می‌خواهد که بگویم: نه، نه، نه، نه… - فروغ فرخزاد؛ در غروبی ابدی، تولدی دیگر.
255
3
زمان نه، زمانه منو فرسوده کرده. بذار از ابرم بگم، از رنجِ ابر بودن. شنیدم میگن هرکس تو آسمون یه ستاره داره؛ ولی به نظرم هرکس یه ابر داره. رؤیا هم مثل ابر می‌مونه؛ فقط سایه‌ش مال ماست. و من، فقط صاحب همون سایه‌های گذرایی بودم که یه لحظه می‌افتادن روی زمین و بعد ناپدید می‌شدن. ولی حالا دیگه دلم نمی‌خواد فقط سایه باشم. می‌خوام یه روز، خودِ ابر بشم؛ ببارم و زمین رو خیس کنم، حتی اگه بعدش هیچی ازم نمونه. می‌خوام ببارم رو درخت. می‌خوام با تموم وجودم، روی ریشه‌ها بریزم و اجازه بدم بخشی از من تو یه شاخه یا برگ زنده بمونه. می‌خوام پایانِ من، شروعِ زندگیِ چیزی دیگه باشه.
237
4
زمان نه، زمانه منو فرسوده کرده. بذار از ابرام بگم، از رنجِ ابر بودن. شنیدم میگن هرکس تو آسمون یه ستاره داره؛ ولی به نظرم هرکس یه ابر داره. رؤیا هم مثل ابر می‌مونه؛ فقط سایه‌ش مال ماست. و من، فقط صاحب همون سایه‌های گذرایی بودم که یه لحظه می‌افتادن روی زمین و بعد ناپدید می‌شدن. ولی حالا دیگه دلم نمی‌خواد فقط سایه باشم. می‌خوام یه روز، خودِ ابر بشم؛ ببارم و زمین رو خیس کنم، حتی اگه بعدش هیچی ازم نمونه.
1
5
شما هم یک صحنه ی مختصر و کوتاه رو توصیف کنید که دوست دارید آدما با دیدنش یاد شما بیوفتند :)
119
6
مکان و زمانِ مدنظرِ من، دقیقا همین‌جاست؛ وسطِ همین ابری که درخت‌نشین شده. راستش، ابر که همیشه مسافرِ بادها بود، تو هیاهوی بقیه ابرها راهشو گم نکرد؛ نه، بلکه خونه‌شو تو آغوشِ درخت پیدا کرد. انگار باد رسونده‌تش به یه جای امن. منم دقیقاً همینم؛ ابری که دنبالِ یه تکیه‌گاه می‌گشته و حالا نشسته روی شونه‌های درخت. از این به بعد، هر وقت سرتو بلند کردی و تو قابِ آسمون درختی رو دیدی که ابری بغلش کرده، بدون که من اونجام؛ اونجا، همون نقطه‌ای که رهایی و ریشه به هم می‌رسن و دیگه مهم نیست کجا آسمونه و کجا زمین. تو یه لحظه به‌هم می‌رسن و ساکت می‌شن.
202
7
No text...
210
8
امروز اگه قرار باشه کلمه باشم انتخابم کلمه‌ی شادخواریه؛ یعنی شاد زندگی کردن. من آنم که شادنوشم و شاد زیَم.
225
9
چقدر ناچیزم. من اینجا چه می‌کنم؟ در اینجا، من در دنیا چه می‌کنم؟ اشک می‌آمد. نمی‌توانستم به چشم‌هایم دست بکشم‌. کاش می‌شد آدم در ذهن خودش هم حرف نزند. به هیچ چیز فکر نکند. به اینکه دارد فکر نمی‌کند هم فکر نکند و چشم برای چند دقیقه نبیند. ندیدن را هم نبیند. حتی سیاهی را هم نبیند. آدم بمیرد. - او اسمی ندارد.
172
10
خداوندا، من صد مایل، دویست مایل، پانصد مایل از خانه دورم… همه همیشه از غمِ کسی‌که ترک شده حرف می‌زنن؛ اما تا به‌ حال به درد و رنجِ کسی‌که رفته، فکر کردن؟
312
11
دوزخ چیست؟ رنج ناتوان بودن از عشق ورزیدن.
312
12
به عشق میسپارمت؛ به ویرانگرترین نفرین انسان. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
470
13
فتنه‌ی دیگر عشق آن است که عشق چون استحکام پذیرد، لذّتِ خواب و خور بدرود کند، و عاقبت به هلاکت بکشد. بسیار کَس از مشاهیر که در این واقعه فرو شده‌اند. - رضی‌الدین نیشابوری؛ رساله‌ی مکارم اخلاق قرن ششم
487
14
عشق؛ حتی بهترین و عمیق‌ترین عشق، تا چه اندازه می‌تواند بیشتر برای نابود کردن باشد تا نجات دادن؟ - فراسوی نیک و بد؛ فردریش نیچه.
716
15
وقتی تو را دوست دارم، آن‌چه دوست دارم چیست؟ نه جسمی است، نه تنی است، نه زیبایی گذران، نه درخشش روشنایی، نه آوازهای دلکش، نه گل‌ها و گیاه‌های خوشبو، و نه اعضایی که از هم‌آغوشی لذت می‌برند. با این همه، وقتی تو را دوست دارم روشنایی‌ای خاص، آوازی خاص، بویی خاص، و هم‌آغوشی‌ای خاص را دوست دارم؛ یعنی روشنایی و آواز و بوی و هم‌آغوشی انسانِ درونی‌ام را. آن‌چه روحم را روشن می‌کند، آن‌چه در مکان نمی‌گنجد، به صدا درمی‌آید، آن‌چه در زمان نیست، می‌بوید آن‌چه بادش نمی‌برد، و هم‌آغوش می‌ماند آن‌چه سیری جدایش نمی‌کند. این است آن‌چه دوست دارم وقتی تو را دوست دارم.
351
16
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد...+1
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد...
446
17
سعدی نگفتمت که مرو در کمندِ عشق؟
412
18
بسل ون‌در کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش می‌زنه، همون عشقه. یعنی عشق می‌تونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوه‌تو جمع می‌کنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس می‌کنی لیاقتش رو نداری. با خودت می‌گی؛ این کسی که داره به من عشق می‌ورزه، من رو نمی‌شناسه‌. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمی‌ورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونه‌ی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پله‌ی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین‌ پله‌ی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق به‌تمام‌معنا رو پس می‌زنی، یه عمر با خودت می‌گی؛ اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید می‌موند… بعد از اون، تو فقط کسی رو انتخاب می‌کنی که امنه. امن یعنی چی؟‌ امن یعنی این‌که می‌دونم اون زودتر من رو کنار نمی‌ذاره و من هر وقت اراده کردم می‌تونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجان‌انگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غم‌انگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش می‌کشی، گرماش به بدنت منتقل نمی‌شه؛ چون بدن هرگز فراموش نمی‌کند.
517
19
بسل ون‌در کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش می‌زنه، همون عشقه. یعنی عشق می‌تونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوه‌تو جمع می‌کنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس می‌کنی لیاقتش رو نداری. با خودت می‌گی؛ این کسی که داره به من عشق می‌ورزه، من رو نمی‌شناسه‌. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمی‌ورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونه‌ی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پله‌ی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین‌ پله‌ی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق به‌تمام‌معنا رو پس می‌زنی، یه عمر با خودت می‌گی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید می‌موند… بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب می‌کنی که امنه. امن یعنی چی؟‌ امن یعنی این‌که می‌دونم اون زودتر من رو کنار نمی‌ذاره و من هر وقت اراده کردم می‌تونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجان‌انگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غم‌انگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش می‌کشی، گرماش به بدنت منتقل نمی‌شه؛ چون بدن هرگز فراموش نمی‌کند.
1
20
بسل ون‌در کولک میگه؛ آدم ترومازده بیشترین چیزی که شفابخشش هست عشقه؛ و بیشترین چیزی که آدم ترومازده پسش می‌زنه، همون عشقه. یعنی عشق می‌تونه نجاتت بده، ولی تو تمام قوه‌تو جمع می‌کنی که از عشق فرار کنی؛ چون احساس می‌کنی لیاقتش رو نداری. با خودت می‌گی؛ این کسی که داره به من عشق می‌ورزه، من رو نمی‌شناسه‌. اگه من رو بشناسه، دیگه بهم عشق نمی‌ورزه؛ پس بذار به عشقش خو نکنم. بذار همین خونه‌ی اول کار رو تموم کنم و بذارم این آدم بره. چون اگه به این آدم خو کنم و یه روزی قراره بره، انگار از پله‌ی پنجم نردبون افتادم؛ پس بذار همین‌ پله‌ی اول بیفتم و تمام. تو وقتی داری یه عشق به‌تمام‌معنا رو پس می‌زنی، یه عمر با خودت می‌گی: اون عشق حیف نبود؟ اون واقعاً شاید می‌موند… و بعد از او، تو فقط کسی رو انتخاب می‌کنی که امنه. امن یعنی چی؟ امن یعنی این‌که می‌دونم اون زودتر من رو کنار نمی‌ذاره و من هر وقت اراده کردم می‌تونم کنارش بذارم! این شاید اولش هیجان‌انگیز باشه، اما وقتی رفتی تو دل زندگی، غم‌انگیزه… غمِ اینکه وقتی در آغوشش می‌کشی، گرماش به بدنت منتقل نمی‌شه؛ چون بدن هرگز فراموش نمی‌کند.
1