`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
Open in Telegram
"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا میخوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot https://www.instagram.com/ophelia0100?stkn=MWg1Y2MwaWNiMXQ3ag==
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
415
Subscribers
+124 hours
-137 days
+1130 days
Posts Archive
415
Repost from مَهدیس.
‹📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید💌 ›
صدایی که به دل همه میشینه! 🧑🏻🩰✨ برای وقتایی که دلتون گرفت، اینجارو داشته باشید.
415
"آمده بودیم تا زندگی کنیم، فرداهایمان را بسازیم؛ اما محکوم شدیم که حینِ ساختن، مدام ببازیم، سکوت کنیم و به تماشای ویرانیِ فرداهایمان بنشینیم."
415
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آنها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی میروم، همانطور که رودخانهها با شتاب به سوی دریا سرازیر میشوند.
-نامه به فلیسه، فرانتس کافکا
415
"پیش از رفتنش، رو به مادرش گفت:
«میان من و خانه اگر هزار فرسنگ هم فاصله بیفتد، راهِ بازگشت را از یاد نمیبرم.»"
415
Repost from هَسْتیـشِناسی
بسیار از خلق کردن لذت میبردم؛
زیرا از این طریق میتوانستم درونِ آشفته و پرهیاهوی خویش را شکل ببخشم
و به اهلِ این زمین نشان دهم.
هیچگاه نتوانستم تنها یک مسیر،
یک رنگِ موردعلاقه
و یا حتی یک نوع نگاه به این جهان را برگزینم؛
چرا که درونم بسیار پرماجرا بود؛
رنگارنگ ،سرکش و سرشار از حادثه های گوناگون...
— هَسْتیـشِناسی
415
"همیشه خودش را میان جمع جا میکرد؛ میگفت از تنها ماندن با افکارش میترسد. آخرش آویزان از طناب پیدایش کردند. انگار آمده بود تاب بخورد؛ مثل بچهای که مینشیند و پاهایش را در هوا تکان میدهد. فقط طناب دور گردنش بود، و دیگر کسی نبود که تاب را نگه دارد."
415
"همیشه خودش را میان جمع جا میکرد؛ میگفت از تنها ماندن با افکارش میترسد. آخرش آویزان از طناب پیدایش کردند. انگار آمده بود تاب بخورد؛ مثل بچهای که مینشیند و پاهایش را در هوا تکان میدهد. فقط طناب دور گردنش بود، و دیگر کسی نبود که تاب را نگه دارد."
415
Repost from دومآن.
گاهی به من سخت بگیر؛ وقتی زیاد در خودم فرو میروم، مرا بیرون بکش.
وقتی زیادی فکر میکنم، بگو بس است.
وقتی خودم را سرزنش میکنم، جلوی مرا بگیر.
وقتی میگویم "دیگر نمیتوانم "، باورم نکن؛ دستم را بگیر و بگو "فقط امروز را دوام بیاور."
من قول نمیدهم همیشه قوی باشم.
قول نمیدهم دیگر غمگین نشوم.
قول نمیدهم دوباره به آن اتاق تاریک ذهنم برنگردم.
اما قول میدهم اگر تو گفتی، یک بار دیگر تلاش کنم.
415
"ترجیح میدهم روزهایم را در ناامیدیِ محض بگذرانم، مبادا همان امیدِ نیمهجانی که هنوز در من باقی مانده، پیش چشمهایم رنگ ببازد و دوباره مرا به زندگی در مرزِ بقا برگرداند."
415
در من همچون شبحی مینگریست.
همچون یک مرده.
او مرا همه جا کشته بود، به غیر از خاطراتش.
-بختیار علی
