en
Feedback
دومآن.

دومآن.

Open in Telegram

حاشیهٔ نور/ از من، رو به هرکسی که می‌خواند. صدایت می‌رسد: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8334943286

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
330
Subscribers
-124 hours
+77 days
+1530 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '26
August '26
+106
in 4 channels
July '26
+509
in 18 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
30 August+1
29 August0
28 August0
27 August+1
26 August+9
25 August+10
24 August+4
23 August+1
22 August0
21 August0
20 August0
19 August0
18 August0
17 August0
16 August0
15 August0
14 August0
13 August0
12 August0
11 August0
10 August+13
09 August+46
08 August+5
07 August+10
06 August0
05 August0
04 August0
03 August0
02 August0
01 August+6
Channel Posts
Repost from -Memories-
نمیدونم چرا ولی وقتی شخصیت واقعی یک آدمی و میفهمم، حس میکنم حتی چهره اش برام تغییر میکنه.

2
بسیار از خلق کردن لذت می‌بردم؛ زیرا از این طریق می‌توانستم درونِ آشفته و پرهیاهوی خویش را شکل ببخشم و به اهلِ این زمین نشان دهم. هیچ‌گاه نتوانستم تنها یک مسیر، یک رنگِ موردعلاقه و یا حتی یک نوع نگاه به این جهان را برگزینم؛ چرا که درونم بسیار پرماجرا بود؛ رنگارنگ ،سرکش و سرشار از حادثه های گوناگون... — هَسْتی‌ـشِناسی
11
3
قلبمو بُرد با یک نفس؛ اسیر شدم تو این قفس🙂‍↔️💗
45
4
من تو را برای شعر بر نمی‌گزینم شعر، مرا برای تو برگزیده است. _حسین منزوی
46
5
"فکر می‌کنم ذهنم دیگر توان گذشته را ندارد. زمانی می‌توانستم ساعت‌ها در میان صفحات یک کتاب غرق شوم و با اشتیاق، جمله‌به‌جمله پیش بروم؛ اما حالا خواندن حتی یک پاراگراف طولانی برایم دشوار است. چشم‌هایم روی کلمات می‌لغزند و ذهنم پیش از رسیدن به پایان جمله، خسته می‌شود. شاید دیگر مسئله بی‌علاقگی به کتاب‌ها نباشد؛ شاید ذهنم آن‌قدر از فکر کردن، تحلیل کردن و تحمل کردن خسته شده که دیگر جایی برای خواندن و لذت بردن باقی نمانده است."
20
6
نگاهم با نگاهت در زیبا ترین تکه طبیعت گره خورد و ای کاش ک بودی و می‌دیدی ک شوق نگاهم به چشمانت بود که ماه را مینگریستم. _دانیال
1
7
No text...
208
8
گاهی به من سخت بگیر؛ وقتی زیاد در خودم فرو می‌روم، مرا بیرون بکش. وقتی زیادی فکر می‌کنم، بگو بس است. وقتی خودم را سرزنش می‌کنم، جلوی مرا بگیر. وقتی می‌گویم "دیگر نمی‌توانم "، باورم نکن؛ دستم را بگیر و بگو "فقط امروز را دوام بیاور." من قول نمی‌دهم همیشه قوی باشم. قول نمی‌دهم دیگر غمگین نشوم. قول نمی‌دهم دوباره به آن اتاق تاریک ذهنم برنگردم. اما قول می‌دهم اگر تو گفتی، یک بار دیگر تلاش کنم.
232
9
نسلی که قرار بود دنیا را بسازد، حالا دارد حساب می‌کند که کدام آرزو را باید حذف کند تا از پس فردا بربیاید.
88
10
No text...
163
11
بن‌بستی از جنس نفس هایت در تاریکی... آری صدایی که مرا جان می‌دهد این بی صدای تنها را. _دانیال
121
12
و هنر در ذات بشر چنان نهادینه شده است که گویی ابتدا هنر متولد شده و بعد انسان. _دانیال
88
13
و هنر در ذات بشر چنان نهادینه شده است که گویی ابتدا هنر متولد شده و بعد انسان. _دانیال.
6
14
بارها و بارها کسی توی این دریا غرق شده. آدم ها اما؛ همچنان پشت به دریا می ایستند؛ لبخند میزنند به لنز ها و عکس میگیرند. همیشه پشت عکس های دو نفره، چند نفر مرده اند. _رویا شاه حسین زاده
193
15
در آینه‌ام هستی؛
192
16
روزی او یک جنگجو است. روزی دیگر یک آشفته و شکسته. بیشتر روزها، کمی از هر دو است. اما هر روز او اینجاست. ایستاده، می‌جنگد، تلاش می‌کند.
144
17
بودن، بودن، بودن؛ همیشه بودن،تمام و کمال بودن. در بدی‌ها بودن،در خوبی‌ها بودن؛ با زخم‌ها،با مرهم‌ها بودن. خندیدن، گریستن،نفس کشیدن، در نبودن بودن؛ همیشه، فقط بودن. — هَسْتی‌ـشِناسی
4
18
No text...
150
19
🕯️.
50
20
عجب سیرکی است. همه مان خواهیم مُرد! این مسئله به تنهایی باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم؛ ولی نمی‌کند. ما با چیزهای بی‌اهمیت و مبتذل کوچک شده‌ایم. ما در '' هیچ'' هضم شده‌ایم. _چارلز بوکفسکی
56