en
Feedback
`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

`°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`

Open in Telegram

"سایه ابهامی حزین" جایی برای نگه داشتن خاطرات و افکارم یادداشت های روزانه یک روح (بیشترِ آنچه اینجا می‌خوانی، از ذهن و قلمِ خودِ من گذشته است.) _کپی نکنید @OpheliaWhisperBotbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
406
Subscribers
-324 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
در من همچون شبحی می‌نگریست. همچون یک مرده. او مرا همه جا کشته بود، به غیر از خاطراتش.
-بختیار علی

و به‌نظرم یه جایی توی زندگی به خودت میای و می‌بینی تبدیل شدی به همون آدمی که همیشه دوست داشتی دیگران برات باشن؛ و همون کارهایی رو برای خودت و دیگران انجام میدی که یه زمانی آرزو داشتی یکی برای تو انجام بده. — هَسْتی‌ـشِناسی

"می‌توانم در یک دقیقه، با حرفی یا فکری، به‌هم بریزم و تا هفته‌ها نتوانم دوباره خودم را جمع کنم."

Beegharar Googoosh.mp33.97 MB

تفنگ‌های پر برای شلیک به مغز های پر ساخته‌ شده‌اند و مغز‌های خالی برای پر کردن این تفنگ‌ها!
-فریدریش نیچه

"به خودم می‌گویم: «تمام شد؛ دوام نمی‌آورم.» و باز هم فردا را می‌بینم."

99a0c7cc5898cdf272bee3334cffbb7e38453569-144p (1).mp39.59 KB

شروع بعضی محاکمه‌ها شاید با ما نبوده باشد؛ اما ادامه‌دادنشان چرا... سال‌ها بعد، وقتی دیگر هیچ قاضی‌ای روبه‌رویمان ننشسته،هیچ حکمی در دستمان نیست و هیچ دادگاهی در کار نیست،باز هم خودمان را به همان جایگاه متهم برمی‌گردانیم و پرونده را دوباره باز می‌کنیم. زندگی شاید یک‌بار ما را محکوم کرده باشد؛ اما ما می‌توانیم تا سال‌ها، هر روز، همان حکم را دوباره برای خودمان صادر کنیم.» — هَسْتی‌ـشِناسی

آدمی است دیگر؛ تمام داشته‌ ها و نداشته‌ هایش بندِ حوصله‌اش است، حوصله که نداشته باشد، حتی ممکن است از آدم بودن استعفا دهد.
- حسین پناهی

"نیاز به یک خبر خوب دارم؛ از آن خبرهایی که با شنیدنشان، برای چند لحظه میانِ ناباوری و خوشحالی معلق می‌مانی؛ اتفاقی شیرین و دور از انتظار، آن‌قدر دور از باور که مدام از خودت می‌پرسی: «واقعاً اتفاق افتاد؟»"

Mordab Hassan Shamaizadeh (1).mp34.34 MB

این پیام و این ویدیو رو فور کنید کانالتون بیام کانالتونو ببینم و پست قیشنگتونو فور کنم اینجا.🦀

اما من بی اندازه خوشحالم..

من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمده‌ام. مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشه‌های خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگۀ مُرده‌ها بشمار میآیم!
-صادق هدایت

"فکر می‌کنم ذهنم دیگر توان گذشته را ندارد. زمانی می‌توانستم ساعت‌ها در میان صفحات یک کتاب غرق شوم و با اشتیاق، جمله‌به‌جمله پیش بروم؛ اما حالا خواندن حتی یک پاراگراف طولانی برایم دشوار است. چشم‌هایم روی کلمات می‌لغزند و ذهنم پیش از رسیدن به پایان جمله، خسته می‌شود. شاید دیگر مسئله بی‌علاقگی به کتاب‌ها نباشد؛ شاید ذهنم آن‌قدر از فکر کردن، تحلیل کردن و تحمل کردن خسته شده که دیگر جایی برای خواندن و لذت بردن باقی نمانده است."