en
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Open in Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
289
Subscribers
+224 hours
+367 days
+9130 days
Posts Archive
آیا می‌توان از خاک، عذرخواهی کرد؟ ما که تمام عمر، در جستجوی آسمان بودیم، در نهایت زیر پاهای خودمان را بوسیدیم و از تاریکیِ درونمان هراسیدیم. ما بناهای باشکوهی از ادعا ساختیم، اما وقتی خورشیدِ حقیقت غروب کرد، دیدیم که تنها آنچه از ما باقی مانده، خاکستری است که حتی باد هم نمی‌تواند آن را با خود ببرد. ما خدایانِ کوچکی هستیم که در میانِ ویرانه‌های خودمان، به دنبال معجزه‌ای می‌گردیم که خودمان آن را دفن کرده‌ایم. چه آیین و چه مناسکی می‌تواند لکهٔ خونِ این بی‌تفاوتی را از پیشانیِ هستی پاک کند؟ ما در انتظارِ منجی‌ای هستیم که خودمان، تبرِ مرگ او بوده‌ایم. ای ایزدِ بی‌نام، اگر هنوز گوش شنوا داری، بدان که ما نه در جستجوی رستگاری، که در جستجوی تکرارِ همان سقوطِ باشکوه هستیم.

این پیام و فور بزنید تا من بیام و از چنلتون تعریف کنم و شما هم ذوق کنید.
جوین باشی اینجارو قشنگ تر میکنی

Repost from منِ خام
دوباره گُر گرفتی درون قلبم. نمی‌خواهی بس کنی عزیزم؟

photo content
+1

سینهٔ من به خنجر دستی شکافته که جز نوازش از آن در انتظار نبوده‌ام. انگار که زندگی همیشه مرا اینگونه زجر خواهد داد،می‌گذارد که معنای خوشبختی را بفهمم و به. همه چیزم را به یکباره از من می‌ستاند.

بخشی از:«روایتی از ما"نقطه.سر خط"» اینجا بود که من فهمیدم هر چیزی یه پایانی داره. درسته،شاید طولانی بنظر برسه مثل یه کتاب هزار صفحه‌ای اما در نهایت تموم میشه. فهمیدم که تو بعد از خوندن هر جمله از این کتاب ممکنه بخوای جمله رو بارها و بارها بخونی یا بخاطر نقطه پایانی صبر کنی یه صبر طولانی ولی اون به نقطه‌اس و تو باید برگردی از سر خط شروع کنی. دوباره و دوباره.

از تو رنجیده‌ام و از تو نیز تسلی می‌خواهم، اما آغوش تو تسلی احمقانه‌ای بیش نیست. تو یک پناه دروغینی و برای من هیچ کجا خانه نیست.

پریِ کوچکِ سیاه بال من،تو ای زیباترین فرشتهٔ اهریمنی،زمانی که دست‌های سرد من می‌خرامی و اعتبار ماهِ کامل را به دلربایی از او می‌دزدی،با خود می‌اندیشم که چگونه چنین شعله خوش رقصی را به آغوش کشیده‌ام اما هنوز هم از سرما به خود می‌لرزم؟

اره من به تو فکر کردم. وقتی پیاده قدم زدم به تو فکر کردم. وقتی آسمونو دیدم به تو فکر کردم. وقتی کتاب می‌خوندم به تو فکر کردم. وقتی توی جنگل بودم به تو فکر کردم. وقتی موزیک گوش دادم به تو فکر کردم. وقتی سفر بودم به تو فکر کردم. وقتی فیلم دیدم به تو فکر کردم. وقتی غروب شد به تو فکر کردم. وقتی طلوع شد به تو فکر کردم. وقتی خوشحال بودم به تو فکر کردم. وقتی غمگین بودم به تو فکر کردم. وقتی تنها بودم به تو فکر کردم. وقتی توی جمع بودم به تو فکر کردم. وقتی برف اومد به تو فکر کردم. وقتی بارون اومد به تو فکر کردم. وقتی جنگ شد به تو فکر کردم. قبل خواب به تو فکر کردم. بعد از بیداری به تو فکر کردم. موقع نوشتن به تو فکر کردم. تو چی!؟ به من فکر کردی؟

غم سرازیره... از من،از تو؛از هر ثانیه‌ای که توش نفس میکشم. تو به من پیله بستی و من دار صلیبم و تو با میخ به من کوبیده شدی. تو در حال مرگی و خون از من سرازیره، بوی گند مرگ تمام بدنم رو فرا گرفته.

تصمیم گرفته‌ام شما را فراموش کنم و مطمئن باشید فراموش خواهم کرد. به عقیده و فکر شما بی اندازه اهمیت میدادم ولی بی‌ثباتی آن بر من ثابت شد. دنیا خیلی بزرگ است. من اگر شما را که صورت آرزوها و امیال باطنی‌ام بوده‌اید از دست داده‌ام، مسلماً در این دنیای بزرگ کسی را پیدا خواهم کرد که به عواطف و احساساتم بی‌اعتنا نباشد و قدر مرا بداند؛ و به علاوه اگر من شما را از دست داده‌ام،شما هم در عوض دلی را از دست داده‌اید که تپش های عاشقانه آن را در هیچ جای دیگر نخواهید یافت. برای«دال.»و«نبودنش».

دل که میگفتم محرمه با من کاشی میدی بی تو چه کرده...

ما وارد قسمتی از دنیا شدیم که از دیوارهاش خون سرازیره،محبت طنابِ دارِ و عشق... عشق گلوله‌اس و معشوق اسلحه. توی دنیای من و تو عشق یعنی مرگ،میدونی انتهای عشق چیه؟ یا تو باید بکشیش یا اون تورو می‌کشه.

خدایا😭قلبمو به این نوشته فروختم🤍

او را میبینم که کنار حوض نشسته است و به ماهی های درونش غذا می دهد. دختر آرامیست. اورا چندباری اینجا دیده ام. ساکت است اما امان از چشمانش. چشمانش دنیایی از حرف های ناگفته است. به چشم هایش ک خیره میشوی خود را غرق می کنی. سخنان عمیقی درون چشم های خود جا داده است. نمیدانم چه باید بگویم. درک کردن او کار سختی نیست اما فقط کسی می تواند ک از جنس او باشد و او تکه ای از آسمان است.

خدا مرده است. خدا،مرده باقی می‌ماند و ما آن را کشته‌ایم. چگونه خود را تسلی خواهیم داد،جنایتکاران تمام جنایتکاران را؟ آنچه مقدس‌ترین و مقتدرترین چیز بود که تا کنون جهان به خود دیده‌است. چه کسی ما را از این خون پاک خواهد کرد؟ چه آبی برای ما موجود است که خود را بشوییم؟ چه عیادی بهر کفاره،چه مناسک مقدسی را از خود ابداع خواهیم کرد؟ آیا عظمت این عمل بیش از اندازه برای ما عظیم نیست؟ آیا نبایستی تنها خود خدایانی شویم تا شایسته این کار باشیم؟

آری عزیزترینِ قلبم،دردم را برات بازگو نکردم اما سازم را از غم نداشتنت به صدا درآوردم. برای«دال.»و«نبودنش».

بخشی از:«روایتی از ما " زیر درخت انار"» زیر درخت انار فهمیدم که همه خبرهای بد اونجاست که به من میرسه، رنگ آبی ماتم اونجاست که خودشو نشون میده،زردی نور خورشید اونجاست که نمیتابه و الان، این منم که از درخت انار ،سایه‌اش و تمام اون ۳۰ دقیقه ها متنفرم.

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را گفته بودم "بعد ازین باید فراموشش کنم" دیدمش وز یاد بردم گفته‌های خویش را
مهدی اخوان ثالث