es
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Ir al canal en Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
303
Suscriptores
Sin datos24 horas
+77 días
+10230 días
Archivo de publicaciones
Repost from «غریق!»
🌚 مهتاب؛ پرده‌ی یکم «این بار، مقصد ما جایی‌ست میان خنده و اندوه؛جایی که حتی در تاریک‌ترین روزها، هنوز می‌شود زیبایی را پیدا
🌚 مهتاب؛ پرده‌ی یکم «این بار، مقصد ما جایی‌ست میان خنده و اندوه؛جایی که حتی در تاریک‌ترین روزها، هنوز می‌شود زیبایی را پیدا کرد.» 🎬 در نخستین پرده‌ی مهتاب، با Life Is Beautiful همراه می‌شویم؛ درباره‌اش حرف می‌زنیم، لایه‌هایش را کنار می‌زنیم و از زوایای مختلف به آن نگاه می‌کنیم. از ایده و مفهوم، تا روایت، شخصیت‌ها، سوژه و روان‌شناسی؛ هر آنچه در قاب‌های فیلم پنهان مانده و شاید در تماشای اول از چشممان دور شده باشد. 🌙 در مهتاب، هر اثر می‌تواند چندین نگاه داشته باشد؛ و قرار است برداشت‌های خودمان را کنار هم بگذاریم و جهانِ اثر را دوباره کشف کنیم. و به نگاه و دیدگاهمان وسعت دهیم! 📜 بازه‌ی زمانی دوره: ۴ مهر تا ۱۰ مهر 💌 کاملا رایگان! برای عضویت و ثبت‌نام می‌توانید از همین حالا به آیدی زیر پیام دهید: @baadbeman 🎁 این دوره در چند جلسه‌ی کوتاه و متمرکز، به‌صورت آنلاین در Google Meet برگزار می‌شود. 🪻 یک فیلم، چند نگاه؛ و پرده‌ای که قرار است آرام‌آرام کنار برود. مهتاب؛ پرده‌ای برای دیدنِ دوباره. - توسطِ غریق

فورواردکنید؛ طبق وایبی که می‌گیرم به یه کتاب تشبیهتون کنم.
به فیوهام موزیک هم تقدیم می‌کنم.
محتوا داشته باشید.

https://t.me/lumapaint عسلیا چنل خانومی رو هم چک کنید،خیلیی هنرمندن😭✨

خب این عوض شدن خوب نیست،‌شاید ترجیحم این باشه که تموم بشم تا عوض. ولی اینم دیدگاه جالبیه، باید از دید هم به موضوع نگاه کرد. ممنونم از لطفتون.

اینکه آدم تیکه‌های خودشو توی جاهای مختلف جا بذاره عمیقا غم انگیزه و معتقدم به مرور زمان بر اثر جا موندگی،خود آدم هم تموم میشه. من انتخاب کردم که الان تلاش کنم،چه کم چه زیاد تا شاید بتونم چیزی که الان نمیتونم بدست بیارم رو توی آینده داشته باشم.

اگه همین الان یکی از چیزایی که از دست دادین،بهتون برمیگشت،چی میخواستین؟

Repost from a
این متن رو فوروارد کنید و یک حدس راجب من بزنید یا یک نظر بدید یا یک سوال بپرسید من هم همین کار رو انجام میدم و یکی از پست هاتون رو که خوشم بیاد بیست و چهار ساعت می‌زارم داخل چنل بمونه،نظر و حدس یا سوال در یک روز و پست های چنلتون در یک روز دیگه قرار خواهد گرفت.
حضورتون اینجا باعث افتخاره اما اجباری نیست

سلام. این پیامو فوروارد کنید تا پست خوشگلتونو فوروارد کنم باهم ببینیم.

من، مجموعه‌ای از سلول‌هایِ نامنظم و تپش‌هایِ عصبی‌ام که تنها در امتدادِ اتمسفرِ تو، نظم می‌گیرم. در این کالبدِ انسانی، من چیزی جز یک «ماشینِ مراقب» نیستم؛ ماشینی که تمامِ حسگرهایش را رویِ فرکانسِ "راحتیِ" تو تنظیم کرده است. اما وای از آن لحظه که آن هارمونیِ مبهم میانِ ما، با هجومِ اندوهی بر تو، به اِحتضار می‌افتد. تو که می‌رنجی، نظمِ کیهانیِ من دچارِ مسخ‌شدگی می‌شود. تو که می‌رنجی، عقربه‌هایِ ساعت در تمامِ برج‌هایِ شهر از حرکت باز می‌ایستند و تاریخ، در لحظهٔ سقوطِ تو متوقف می‌شود. تو که می‌رنجی، ستاره‌ها در دوردست‌ترین کهکشان‌ها از سرِ استیصال نورشان را می‌بلعند و شب، به رنگِ خونِ دلمه شده درمی‌آید. تو که غمگینی، کلمات در دهانِ شاعران به سنگِ ریزه بدل می‌شوند؛ دیگر هیچ بیتی قداستِ خواندن ندارد، هیچ نوایی لایقِ شنیدن نیست. تو که غمگینی، من به یک آنارشیستِ بی‌تکلیف بدل می‌شوم؛ موجودی که نه می‌تواند در این جهانِ آلوده به رنجِ تو تاب بیاورد و نه قدرتِ آن را دارد که با یک حرکتِ محوکننده، تمامِ عواملِ این اندوه را از صفحه‌ٔ روزگار حذف کند. ناراحتیِ تو، یعنی لغوِ قراردادِ من با هستی. یعنی شکستنِ تمامِ ظروفِ چینیِ ظریفی که در قفسهٔ سینه‌ام چیده بودم تا با آن‌ها، تپشِ قلبت را اندازه بگیرم. تو که غمگینی، من به تماشایِ فرسایشِ خودم می‌نشینم؛ من به یک هیولایِ خنثی بدل می‌شوم که تنها آرزویش، دریدنِ آن "نا"یِ لعنتی است؛ آن "نا"یی که با پُررویی تمام، سایه‌اش را بر خلوتِ تو انداخته و آرامشت را به مسلخِ تردید برده. بگذار تمامِ پیانیست‌هایِ جهان انگشتانشان را در راهِ سکوتِ تو قربانی کنند، بگذار تمامِ بالرین‌ها در حینِ رقصیدن برایِ اندوهِ تو، مچِ پاهایشان را بشکنند؛ این‌ها همه برایِ من فرعیاتِ بی‌مقدارند. این سرمایهٔ عظیمِ وسواس، این خونِ گرمی که در رگ‌هایِ حقیرم می‌چرخد، فقط یک وظیفه دارد: نگهبانی از آن خطِ ظریفِ لبخندِ تو. و من، با همین دست‌هایِ تهی و این روحِ دره‌خواه، سوگند می‌خورم که پیش از آنکه غبارِ این اندوه، به چشمانِ تو برسد، آن منشأ را به آتش بکشم. چون تو، تنها دلیلِ مبرهن برایِ این هستیِ پوچم هستی و هرچه غیرِ توست، اگر مانعی بر سرِ راحتیِ تو باشد، سزاوارِ هیچ نیست جز نیستی.

ـ

این پیام رو فور کنین خوشگل‌ترین پستتون رو بذارم اینجا کلی ویو بخوره.🍭
می‌تونین خودتون مشخص کنین کدوم پست رو فور کنم.
چامه‌های ناگهان.

Repost from نیلگون
とにかく人生はまだまだ続く 🍀

Repost from a
بدبینی این نیست که نیمه خالی لیوان رو ببینی، یعنی نیمه پرش رو ببینی،ولی پر از سم.

من؟ یه ستاره وسطِ آبیِ آسمون؛ که گم‌شده و هرچقدر که می‌گذره، بیشتر از چیزی که می‌خواست، دور و دور و دور و دور می‌شه.

«از میانِ دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میانِ کوچه‌ها و دومی در لابه‌لای کتاب‌ها سرگردان است.»

Repost from Iost
من خسته ام ، نمی توانم به چیزی فکر کنم ، فقط می خواهم صورتم را در آغوشت بگذارم ، دستت را روی سرم احساس کنم و تا ابد همینطور به مانم.... -نامه های کافکا

خانومی اینقدرررر قشنگ توصیف کرد همه چیزو که اصلا زبانم قاصره😭❤️

یه حسی که از تو می‌گیرم اینه که هیچ‌چیز برای تو فقط یه اتفاق ساده نیست. وقتی کسی برات مهم می‌شه، حضورش با همه‌چیزت گره می‌خوره؛ با موسیقی، کتاب، بارون، غروب، سفر و حتی لحظه‌های معمولی زندگی. برای همین وقتی کسی می‌ره، فقط خودش نیست که از دست می‌ره، یه بخشی از دنیایی که باهاش ساخته بودی هم خالی می‌شه. انگار خاطره‌ها برای تو خیلی دیرتر از آدم‌ها می‌میرن و بعضی آدم‌ها حتی بعد از رفتنشون، مدت‌ها توی ذهنت ادامه پیدا می‌کنن. به نظرم خیلی عمیق و احساساتی‌ای، ولی در کنارش نگاهت به زندگی واقع‌بینانه و گاهی تلخه. می‌تونی از کسی رنجیده باشی و هنوز دلت بخواد همون آدم آرومت کنه؛ می‌تونی بدونی چیزی بهت آسیب زده، ولی نتونی احساساتت رو به این راحتی خاموش کنی. این تضاد توی نوشته‌هات خیلی دیده می‌شه؛ انگار همزمان هم دلت می‌خواد چیزی رو رها کنی، هم یه بخشی از وجودت هنوز دنبال جواب و معنایی برای اون اتفاقه. ذهنتم انگار هیچ‌وقت کاملاً ساکت نیست؛ از عشق و فقدان می‌رسه به تنهایی، مرگ، حقیقت و معنای زندگی. شاید برای همین نوشته‌هات گاهی این‌قدر تاریک و سنگین می‌شن، چون احساساتت رو سطحی رد نمی‌کنی و تا تهشون می‌ری. فکر می‌کنم تو بیشتر از فراموش کردن، دنبال کنار اومدنی؛ اینکه یه روز بتونی به چیزهایی که نتونستی تغییرشون بدی نگاه کنی، بدون اینکه دوباره توشون غرق بشی. در نهایت حس می‌کنم حساسیتت هم قشنگ‌ترین بخش وجودته، هم چیزی که گاهی بیشتر از همه خسته‌ات می‌کنه. آدم‌ها شاید بتونن از زندگیت برن، اما چیزی که با خودشون توی تو ساخته‌ن، به این راحتی از بین نمی‌ره. شاید فقط شکلش عوض بشه؛ از یه آدم واقعی تبدیل بشه به یه خاطره، یه جمله، یه آهنگ یا حتی یه لحظه‌ی ساده که یه‌دفعه دوباره یادت می‌اندازه زمانی چقدر عمیق احساسش کرده بودی. https://t.me/bioBLUEROOM