en
Feedback
اُتاق‌ِآبی.

اُتاق‌ِآبی.

Open in Telegram

𝒔𝒉𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕🌊🫐 @BioBLUEROOMbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
289
Subscribers
+224 hours
+367 days
+9130 days
Posts Archive
برای جنوب،برای وطن،برای هم وطن...

تو مرده ای و چشم های من خشک اند. مرا ببخش، چشم هایم دیگر اشک ندارند و مرگ، دیگر بی اهمیت است.

به جای تو باید عاشق پرندهٔ طوفان می‌شدم. دست کم وقتی بهار می‌آید آنها دوباره می‌غرند. چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان میمیرد. به گمانم تورا همیشه در ذهنم ساخته‌ام.

"زمزمه‌ای از تاریکی" ما یک درد مشترکیم! یک پژواک از کوهی کهن که نفس‌های آخرش را زیرش میکشد و ممکن است تنها همان پژواک باعث در هم شکستنش باشد. من،بازتاب تو در آیینه‌ام! هرچند غیر واقعی اما وجود دارم تا خودِ واقعی‌ات را نشانت دهم و تو را مجبور سازم که تصویری که از من دیده‌ای را بپذیری؛زیرا که نمیتوانی با حقیقت بجنگی. فرقی ندارد که هرکدام از ما به کجا برویم،وارد کدام داستان شده و یا از کدام داستان خارج شویم، در نهایت به هم خواهیم رسید. اکنون من میتوانم بروم،ولی باز خواهم گشت؛زیرا که تو موجب بازگشت منی.

وای عزیزِ من اگر میدانستی که چگونه به غمت دچارم،برای غمم میگرستی...

چیزایی زیادی رو از دست دادم؛ولی من وقتی تو رو از دست دادم که نداشتمت.درد این بیشتر از، از دست رفته‌هایی بود که داشتم.

3:47 بجز عشقی که دردش را،به من دادی به من یارب چه بخشیدی که رد کردم؟

Repost from KAİZEN
«بغض گلویم را گرفت.آهسته استکان چای خود را بر زمین نهادم و نشستم.دلم می‌خواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی بلد نبودم.شرم و حیا و احترام به بزرگتر مانع می‌شد.من این‌طور بار آمده بودم.نمی‌توانستم چشم خود را ببندم و دهانم را باز کنم.آن هم سر هیچ و پوچ، آن هم از روی حسادت.»

آبی‌های ماتم...نمی‌خواهم همیشه آبی را رنگ ماتم بدانم؛ ماتم سیاه تر از این حرف‌هاست. گاهی آبی همان رنگ‌های غلتیده بر تن آسمان عشق است. یا شوق پیکر خروشان دریا بعد از دیدار با مرغان دریایی. گاهی آبی عشق است! اما عشق جاری کنندهٔ اشک است و اشک هم ردپای غم. پس آبی چیزی مهربان‌تر از سیاهی ماتم و عصیانگرتر از روشنایی عشق است؛ چیزی بینشان. گویی حاصل هم‌آغوشی ماتم و عشق با بوسه‌ی کوتاهی از انتظار است. آبی عشق است و شور و اگر تیره شود عشقی‌ست که بی حاصل بماند و اگر آسمانی و فیروزه‌ای شود خبر از رسیدن است و بخت نیک. انتظار هم آبی‌ست؛ آبی کدر. کدر مثل همان لحظه که به چشمش زل زده بودم. مثل لحظه‌ای که منتظر بودم بگوید بیشتر می‌ماند. حالا میتوانم بگویم زندگی دل‌ بستن به طیف وسیعی‌ از آبی‌هاست. آبی‌های عزا، آبی‌های عشق و آبی‌های انتظار. او برای من تمام آبی‌هاست؛ او زندگی‌ست.

می‌گریست و می گفت مدت هاست روحش را از دست داده است؛آن شب به او نگفتم اما در نظرم بسیار خوش شانس می رسید که هنوز کالبدی هرچند پوک برای از دست دادن، و احساساتی برای ابراز اندوه خود داشت. و اگر از من بپرسی که چرا آن ساعات همین را به او نگفتم؛ به تو خواهم گفت که یقین داشتم که آن لحظه نمی‌خواهد چنین چیزی را از من بشنود. اما مگر زندگی همین نبود؟!و سکوت من خواسته ی او؟

We're all gonna die...

چشم‌هایش همه آن چیزی را که صدایش نمی‌توانست، به من گفت؛ ما هزاران کلمه باهم حرف زدیم بی آنکه واژه‌ای گفته باشیم...

تورا پیدا خواهم کرد؛ در جهانی دیگر،در پاییزی دیگر،در آذری دیگر دوباره عاشقت خواهم شد. حتی اگر بازهم تقدیرم با تو بودن نباشد.

زیر پوسته خیالی خواستنت،ابلیسی رانده شده از جهنم،برای عشقی به ملکوت، زندگی جریان یافته در پیدایش عشقی ممنوعه؛بگریز از من و هنگامی که ریشه های ترس گریبانگر اقیانوس آبی‌ات شد، بار دیگر به خانه برگرد؛به من؛که تاریکیِ آغوشِ من امن‌ترین مکان برای توست.

cause i wanted YOU to KNOW...

❤️‌

مرا به خاطر بسپار!من از فراموشی هراس دارم، از من یک پوشاله از خون و درد به یاد بیاور،اما مرا به دستان فراموشی نسپار؛مرا قسمتی از نفرتی بدان که جهان را احاطه کرده؛ مرا مسبب دردت بدان،مسبب غم و تیرگی چشمانت،اما بخاطر بسپار لمس دستانم را؛ حتی اگر سرد،بخاطر بسپار آغوشم را حتی اگر تاریک،بخاطر بسپار عشقم را حتی اگر مالامالِ جنون...

توی هندوستان خدایان زیادی وجود داره عزیزترینم! اما من فقط یک خدا رو پرستش میکنم؛خدایی که لبخند‌ها و چشم‌های تورو خلق کرده!

من تورا انتخاب کردم،وقتی که در پناهِ سبز عدن آسوده بودم و بر جایگاه ملائک می‌نشستم.من به سیب سرخ عشق بوسه زدم و از آسمان سقوط کردم،لیک گناهِ من مقدس بود. اکنون که بر زمین خاکی فرو افتاده‌ام همه چیز را خوش‌تر می‌دارم از فراوانی نعمت‌های عدن، من این تبعید را مقدس میدانم که این تبعید بهایِ عشقِ گنه‌آلود من به توست. اگر تنها در آغوشت فرو رفتم چنان است که هیچ از خویش نباخته‌ام، تو عدن هستی و من دوباره در آغوشت به پناه آمده‌ام.