«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
324
Subscribers
+124 hours
-17 days
-930 days
Posts Archive
324
Repost from TheGandomin
«سمفونی مردگان» را چند روز قبل بستم و حس میکردم گویی از مراسم تشییع چند انسان برگشتهام؛ انسانهایی که پیش از مرگ، بارها در سکوت کشته شده بودند. «سمفونی مردگان» فقط داستان مرگ چند نفر نیست؛ مرثیهٔ نسلی است که زیر بار جهل، تعصب و حسادت، آرامآرام خاموش شد. کتابی که بعد از تمام شدنش، اندوهش تمام نمیشود؛ در گوشهای از قلبت میماند و هر از گاهی، بیصدا خودش را به یادت میآورد.
آیدین برای من فقط یک شاعر نبود؛ انسانی بود که بزرگترین گناهش متفاوت بودن بود. میخواست بخواند، بنویسد، عاشق شود و جهان را کمی بزرگتر از حجره و بازار پدر ببیند. اما چه میشود کرد وقتی در بعضی خانهها، متفاوت بودن بیشتر از گناه مجازات دارد؟ آیدین شاید اگر در خانهای دیگر، میان آدمهایی دیگر متولد میشد، سرنوشتش اینقدر تلخ نبود.
ادامۀ نوشته را در لینک زیر بخوانید:
https://gandomin.com/4981/
324
گفت: استاد آنجا را که بیبنی دوست می داریاش
گفتم: تا بیبنم🫠
دیدمش و دلباختهاش شدهام، کوه کامگار چون ارگ بخارا مقابل مان است و من هر روز از دیدن این منظره لذت می برم
324
Repost from مثنوی معنوی مولوی| Masnavi
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دَهَم شَرحِ فِراق؟
که در این دامگَهِ حادثه چون اُفتادم
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود
آدَم آوَرد دَر این دِیرِ خَرابآبادَم
سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوض
به هوایِ سَرِ کویِ تو بِرَفت از یادم
نیست بر لوحِ دِلَم جُز اَلفِ قامَتِ دوست
چه کُنَم حَرفِ دِگَر یاد نداد اُستادم
کوکَبِ بَختِ مَرا هیچ مُنَجِّم نَشِناخت
یا رَب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟
تا شُدم حَلقه به گوشِ دَرِ میخانهٔ عشق
هَر دَم آیَد غَمی اَز نو به مُبارَکبادَم
میخورَد خونِ دِلَم مَردُمکِ دیده، سِزاست
که چرا دِل به جِگرگوشهٔ مَردُم دادَم
پاک کن چهرهٔ حافظ به سَرِ زُلف زِ اَشک
وَر نَه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بُنیادَم
#غزلیات
#حضرت_حافظ
@masnavimolavii
324
Repost from ضمایم
آنجا که تویی درخت و دریا آنجاست
شام و سحر همیشه زیبا آنجاست
ای باغچه ی مرادهای دل من
آنجا که تویی تمام دنیا آنجاست!
قهار عاصی
324
Repost from دُژَم
دلم نقاشی کردن میخواهد. دلم میخواهد تمام روزهای تابستان را با نقاشی کردن بگذرانم و یکقسمهایی، ماندگارشان کنم. اما نمیتوانم و نمیکنم و یک عالم «نمی..» دیگر.
گاهی و راستش بیشتر وقتها، احساس ناتوانی در نقاشی کردن مانعم میشود. اینطور نیست که نخواهم تمرین کنم یا خودم را با دیگران مقایسه کنم و ناامید شوم. مسئله این است که گاهی آدم تصویری را در ذهنش میبیند که آنقدر دور از توان دستهایش است که نمیتواند آن را روی بوم بیاورد.
و این فاصله ناراحتکننده است؛ یعنی فاصله میان آنچه در ذهن و خیالاتت میبینی و آنچه در نهایت میتوانی نقاشی کنی، خیلی دور است و اندوهش نیز بسیار.
324
خدایا بعضی ها از مهمان هایش گله می کند، من می گفتم چرا باید از مهمان گله کرد.
حالا خودم درک کرده رایستم، مهمان که در خانهاش کار نمی کند ولی سر ما آمده حرف می زند.
مستقیم همینجا می گم زود گمش کو از خانه ما لطفاً خدایا😭😭❤️🔥
324
امروز این متن را در کانال اچ هارت خواندم و چقدر ناراحت شدم، راستش چنین حرف های به من هم بارها گفته شده.
ولی ده قصه شان نباشید 🫠🥀
324
گفت: از اینکه با تو آشنا شدهام خوشحالم، ولی باید بروم.
گفتم: نترس کسی دوستی را نمی فهمد
گفت: من قبلاً گفته بودم دوست بوده نمی توانیم.
فهمیدم که نباید وابسته شوم به دوستان که دوستش دارم.
