uz
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
331
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kunlar
+1230 kunlar
Postlar arxiv
#خوشبین-ـهروی
#خوشبین-ـهروی

یک انتخاب کردم که امسال را تا می توانم درس بخوانم هرگونه‌ی که شود ولی دور شدن از عزیزان رنجی بسیار عمیقی دارد.

کوثر نازنین و خوبِ من! شب که حرف زدیم، البته حرف هم نزدیم، یک پیام گذاشتی و پاسخ دادم و ناراحت شدی. می‌خواستم برایت بگویم که چقدر می‌خواهم دستت را بگیرم و تو را از آن خانه، از آن اتفاق و آن سیاهی و حتا از درون خودت بیرون بکشم و نمی‌توانم. چقدر دلم می‌خواهد تو را شاد و سر حال ببینم. تو و خدا شاهد هستید که من در مقابل عزیزترین‌ آدم‌های قلبم، ضعفِ بیانِ حرف‌ دارم و امیدوارم که این سکوت را بی‌توجهی ترجمه نکنی. هرکسی کنار من زنده‌گی کرده باشد، می‌داند که من بیشتر از این‌که حال/حسِ خوبم را وصف کرده بتوانم، هنگام بیانِ رنج و عصبانیتم زبانِ گویاتر دارم. شب هم حرف‌هایی زیادی از جور روزگار و زمان و زمانه و مادرت برایت داشتم؛ ولی همان‌طور که گفتم، حرمت نگه‌می‌دارم چون مادرت هستند. من طوری‌ام که اگر از عزیزانم پیش دیگری گله کنم و او هم با من یکی شده بدِ شان را بگوید، ناراحت می‌شوم. درست است که من از عزیزم گله دارم؛ ولی اجازه نمی‌دهم طرف بدِ او را بگوید چون این حق را ندارد. تو هم این عادت مرا در رابطه به آدم‌هایی که می‌شناسی، دیده و درک کرده‌ای. روزهایی بوده که من خودم از دست روزگار و آدم‌هایش جلو تو اشک ریخته‌ام و به خودت اجازه نداده‌ام حتا اگر برای دلداری دادن به من باشد، آن‌ها را بد بگویی و.. خلاصه‌ی حرفم این است که بنابر همین عادتِ خودم، در باره‌ی خانواده‌ات حرف نمی‌زنم و قضاوت نمی‌کنم. ولی کاش می‌شد و می‌توانستم برایت بگویم، بیا برویم کوثر! بیا و از این شهر و دیار و از این جغرافیا برویم. کاش می‌شد و می‌توانستم تو و دختران شبیه‌ات را از بند هرچه خاطره و قانون و مسوولیت آزاد کرده با خودم با آن دور دورها ببرم. به سرزمین نقره‌فام و زیبای خیال. به سرزمینی که موهای دخترانش در باد می‌رقصند و صدای زمزمه‌های شان در هوا پیچیده. کاش می‌شد و می‌توانستم زمانی‌که با من درد دل می‌کنی و می‌گویی: "خسته‌ام." برایت چیزهای خوب بنویسم و بگویم خوب می‌شود. بگویم می‌گذرد. بگویم تو تا امروز توانسته‌ای بارِ این زنده‌گی تحمیلی را بر دوش بکشی و زنده بمانی، بعد از این هم می‌توانی. با این تفاوت که کاش این دوام آوردن فقط زنده ماندن نباشد. کاش می‌شد و می‌توانستم برایت بفهمانم که چقدر بزرگ و قوی و هنرمند هستی و این را نمی‌بینی. من بارها گفته‌ام و این‌جا هم برایت می‌گویم و امیدوارم باور کنی که تو مروارید درون صدفِ من هستی. گوهری که خودش نمی‌داند چقدر باارزش هست چون برایش نگفته‌ام یا شاید در ابراز احساسم کوتاهی کرده‌ام. تو که می‌دانی من خودخواه هستم و بیشترِ روزهای زنده‌گی را درون کله‌ام زندانی هستم و به خودم می‌اندیشم. با این وجود همیشه برایت گفته‌ام که خودِ بیست‌ساله‌ات را با منِ بیست‌وچند ساله مقایسه کن و ببین چقدر بزرگ هستی. ببین که چند صد متر از من جلوتر زنده‌گی می‌کنی. هنرت، تجربه‌ات، دایره‌ی معرفتت با آدم‌ها و سفرهایت چقدر گسترده هستند. تو می‌توانی به چهل‌وهفده زبان حرف بزنی و زیباترین‌شان زبانِ هنرت هست. کاش می‌شد و می‌توانستم تمام آن‌چه را که از تو بر دل دارم، این‌جا بریزم تا بدانی سکوت من در مقابل تو و رنج‌هایت از بی‌توجهی و خودخواهی نیست، من سال‌هاست واژه‌یی پیدا نکرده‌ام که با کنار هم چیدن آن بتوانم بزرگی و زیبایی و قدرت و ظرافت تو را توصیف کنم. تو خودت گواه این هستی که من حتا نتوانستم برای "رزما و آفتاب" پاسخی بنویسم؛ ولی به این معنا نیست که حضور تو برای من باارزش نیست. می‌دانم که دوست داشته شدن دیگر راضی‌ات نمی‌سازد؛ ولی من ناتوانم و دستم از همه‌جا کوتاه. من هم شبیه تو دختری هستم با محدودیت‌های از قبل تعیین شده برای هر دختر دیگر در این جغرافیا. فقط می‌توانم دوستت داشته باشم و قدردان بودن و حضور و عیّاری تو در برابر خودم. ای دخترِ اهل بخارا و عشق و هنر!

مچم چی رقم شد سفارش مردم دیگه
مچم چی رقم شد سفارش مردم دیگه

کتاب دوم
کتاب دوم

کتاب با مرگ #کیمیاـخاتون ختم شد
کتاب با مرگ #کیمیاـخاتون ختم شد

به یاد تاکستان انگور که امروز شاید دیده نتوانیم 🥀
به یاد تاکستان انگور که امروز شاید دیده نتوانیم 🥀

حرف حق
حرف حق

❤️‍🔥😔
❤️‍🔥😔

گفتم : خدا را شکر که دوستانی خوبی دارم. گفت: یک همکار موقت داری

جزئیات کارهای امروز
+3
جزئیات کارهای امروز

ببخش رزما دوستت دارم ولی فعلا نمی توانم چیزی بگم

نمی دانم چرا گاهی چنان و چنین حس می کنم حتی دوست داشته شدن برایم کفایت نمی کند

ولی برای رزما با اینکه خیلی هم درکش می کنم می خواهم بگویم خانواده ات دوستت دارند

سلام! در نخست فکر می‌کنم لازم است خیلی‌ها از نظر روحی من و رزما را بشناسند. چندین سال می‌شود که همدیگر را می‌شناسیم و بلی، من از نظر اقتصادی اندکی بهتر هستم، امروزها هم رزما سر کار شده است اندک فرق داریم من بازمانده از مکتبم و او بازمانده از دانشگاه ولی کار های که انجام می دهم همه‌اش از کوشش و زحمت خودم بوده است. با این حال، خانواده‌ای دارم که اگر فقط بگویم: «مادر جان/أُمی جان این خرج را نکنید که پول کم است» یا «چرا فلان کار را فلانی انجام نمی‌دهد؟ دستم بند است»، برای گفتن همین حرف‌ها هم لت خورده‌ام. همین شنبه شب یکشنبه بود، به عنوان یک دختر ۲۱ ساله، بخاطر اینکه خانواده‌ام از گرسنگی نمیرند، سفارشات را انجام دادم و کارهای خودم و حتی کارهای مربوط به رئیسم را عقب انداختم تا مادرم سرم غالمغال نکند که گویا فقط خودم را می‌فهمم و آن‌ها را درک نمی‌کنم. در حالی که خودشان می‌دانند من درس‌هایم، برنامه‌هایم و حتی قرآن خواندنم را کنار گذاشته‌ام تا کار کنم و به خانواده کمک برسانم، حتی عید جایی نرفتم چون خسته بودم. همین هفته، شب یکشنبه بود. خواهرم نیمی از چلپک‌ها را نپخته گذاشته بود و خوابیده بود. مجبور شدم بیدارش کنم، چون نمی‌خواستم از کارهایم بمانم و دوباره زیر گپ رئیس و مدیر و مردان دفتر خود بروم. اما خواهرم گفت: «خودت چرا نمی‌پزی؟» و از همین حرف‌ها. من هم که از طرف دفتر کلی حرف شنیده بودم، بخاطر دیر شدن کارها و بخاطر اینکه بارها برای خانواده خودم را زیر بار حرف مردم گذاشته بودم و کارهایشان را انجام داده بودم، از قهر یک سیلی محکم به او زدم. این سیلی فقط بخاطر آن لحظه نبود؛ بخاطر این بود که حس کردم هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند. از مردم، از زمین و زمان قرضدار هستم و بخش بزرگی از این فشارها را بخاطر این تحمل کرده‌ام که زیر بار حرف مادرم نمانم. من سال‌هاست حس دخترانه‌ی درونی خود را گم کرده‌ام و بیشتر وقت‌ها احساس می‌کنم مثل یک مرد بار همه چیز را به دوش می‌کشم. اما همان شب، بخاطر همین کارم، چنان با من برخورد شد و چنان لت خوردم که هنوز دردش مانده است. با این همه، مثل سنگ ایستاده بودم. دلم پر از بغض بود و فقط به مادرم و خواهرم نگاه می‌کردم. مادرم مرا می‌زد و من مثل مجسمه ایستاده بودم. فقط وقتی ملاقه را بلند کرد، دستش را گرفتم که به رویم نخورد. در همان حال مدام برایم می‌گفت: «تو کارت را به رخ من می‌کشی، برایم طعنه می‌دهی.» در حالی که من طعنه نمی‌دادم. فقط پر بودم. فقط از درک نشدن خسته شده بودم و مجبور بودم بخشی از فشارهایی را که تحمل می‌کنم برایشان بگویم. مادر فاحشه و هزار چیز دیگر خطابم کرد و گفت بمیری بهترست ذات و بر تخم‌تان لعنت. مادرم همیشه این حرف ها را می زد وگرنه خودش هم از همین قوم کیکچی و بخارایی اس‌. من هم طرفش سیل کردم بغضم ترکید بلند بلند گریه کردم برایم گفته شد «بمیری بهترست، بی غیرت وغیره وغیره » ولی من گفتم بگیرید من را بکشید بهترین. اما برادرم مانع شد ولی با اینکه از من کوچک است مثلاً سیاست خود را به رخ بکشد گفت: ایقدر به ما طعنه مده کارت را وغیره وغیره. من از شدت درک نشدن گریه کردم و بسیار گریه کردم. حالا پشت زانویم کبود و سیاه شده است و درد شدیدی دارد. به سختی می‌توانم قدم بگذارم. هنوز جرأت نکرده‌ام به مادرم بگویم که این زخم از همان شب مانده است، چون زخم زبان‌هایی که می‌شنوم برایم سخت‌تر از درد جسمی است و واقعاً تحملش را ندارم. حرف‌های من ادامه دارد، خیلی هم ادامه دارد، اما فعلاً بیشتر از این گفته نمی‌توانم.

من بیشتر ساعت‌های روز را در اتاقم می‌گذرانم. فقط دو بار پایین می‌روم. یک، زمانی‌که آمده شده‌ام تا مکتب بروم. دو، گاهی هم با اصرار و چندبار صدا کردنِ مادرم، بخاطر نانِ شب. در خانه‌ی ما -از زمانی‌که یادم می‌آید- خبر دیده نمی‌شود. تلویزیون ما هیچ‌گاه روی کانال‌های خبری نبوده. پدرم از همان سال‌های سابق تا امروز یا آهنگ گوش می‌کنند، یا مستند تاریخی می‌بینند و یا هم کانال‌های تاجیکستان و هنر آن مردمِ دوست‌داشتنی را. دیشب که پایین رفتم و پدرم جشنواره‌های مردم تاجیک را نگاه می‌کردند، مادر با دیدن چکن‌های زیبا و رنگارنگ زن‌های‌شان برای من گفتند: "خداوند برابر کند یک‌ تا از اونمو چکن‌ها به تنت می‌کنم." در پاسخ گفتم که مه خو لباس تاجیکی زیاد دارم. گفتند: "نه چکنِ تاجیک دیگه چیز اس." به کانال‌های تلگرام و اوضاع هرات فکر کرده با خودم گفتم، شکر که خانه‌ و خانواده‌ی ما از اخبار دور هستند و این‌جا به رویاها و آینده می‌اندیشیم. همان دیشب می‌خواستم در باره‌ی آن اتفاق بنویسم؛ ولی تنبلی‌ام در نوشتن باعث شد بماند. حالا امشب آن فلم دوباره تکرار شد. مادر صدایم کردند که نان تیار اس. رفتم و همین که به اتاق درآمدم، چشمم به تلویزیون افتاد و کانالِ انترنشال. نفرین بر اخبار و اوضاع! لقمه‌ی نخست را برداشتم و هنوز به دهن نبرده به مادر گفتم، پول دارید؟ مال مه تمام شده و برای فردا کرایه راه ندارم. مادر بسیار جدی و طوری که هیچ‌گاه با آن لحن همراهم حرف نزده بودند، گفتند: "تا رفتن طالب به دیدار کوثر و دیگه دخترا رفته نمی‌تانی." من زمانی‌که واقعن عصبی و ناراحت شوم، سکوت می‌کنم و نهایت سعی خود را می‌کنم که دهن باز نکنم چون می‌دانم طرف -هر که باشد- بد ناراحت می‌شود. فقط گفتم که می‌روم. پدر دلایل خود را گفتند و مادر نگرانی خودشان را. من باز تاکید کردم که می‌روم. بعد مادر گفتند: "فلانی امروز آمده بود. گفت که دختر ره نمانین او رقم تنها بیرون برآیه. شما اخبار ره نمی‌بینین؟ همو ره بار کرده ببرند آبروی ما میره. بگویین حجاب شه جور کند و او رقم سر و قول لچ بیرون نرود." و حالا از همی کله‌ام دود بلند شده راهیست و.. نفرین بر هرچه خبرکش و هرچه آبروست..!

این کار مرا دور کرده از همه

پیر خواهم شد👵
پیر خواهم شد👵

sticker.webp0.55 KB

من آمدم کسی دلش برای من تنگ نشده بود؟