en
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
325
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-630 days
Posts Archive
پولیس های مرزی فیر کرده سرش، چون از ترکیه سمت اروپا می رفته🥀

امروز باز خبر داغ دیگر برایم رسید یکی از عزیزان که دوستان دوران جوانی بود و فعالیت ها داشتیم با هم و هنوز داغ مرگ مجیب رحمن ا
امروز باز خبر داغ دیگر برایم رسید یکی از عزیزان که دوستان دوران جوانی بود و فعالیت ها داشتیم با هم و هنوز داغ مرگ مجیب رحمن از دل ما نرفته بود و یک سال نشده بود امروز خبر مرگ حسیب را شنیدم😔

Repost from TheGandomin
پنج سال از سقوط جمهوریت در افغانستان می‌گذرد؛ رویدادی که زنده‌گی میلیون‌ها نفر را به‌گونه‌ای مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر قرار داد. برای برخی، آن روزها با از دست‌دادن فرصت‌های آموزشی، شغلی و اجتماعی همراه بود؛ برای برخی دیگر با مهاجرت، جدایی، ناامنی، تغییر مسیر زنده‌گی یا آغاز تجربه‌ای کاملاً تازه. هر فرد، روایت و خاطرهٔ ویژهٔ خود را از آن روزها و پیامدهایش دارد. هدف این فراخوان، ثبت و ماندگار ساختن تجربه‌ها و روایت‌ها و خاطره‌های شخصی زنان و دختران افغانستان است که زنده‌گی‌شان در زمان حکومت طالبان دستخوش تغییر شد. ما باور داریم که تاریخ تنها از خلال رویدادهای بزرگ سیاسی نوشته نمی‌شود، بلکه از میان تجربه‌ها و روایت‌های فردی و خاطره‌‌های انسانی نیز شکل می‌گیرد. می‌خواهیم در شمارهٔ تازهٔ مجلهٔ «گندمین»، مجموعه‌ای از روایت‌ها و خاطره‌های واقعی و شخصی را گرد هم بیاوریم؛ روایت‌ها و خاطره‌‌هایی که نشان دهند دو دورهٔ حاکمیت طالبان چه تأثیرات و دگرگونی‌هایی را در زنده‌گی مردم افغانستان بر جای گذاشته است. این دگرگونی‌ها می‌تواند در هر زمینه‌ای باشد: آموزش، کار، خانواده، مهاجرت، امنیت، روابط اجتماعی، امیدها، آرزوها یا نگاه شما به آینده. همچنین می‌توانید از تأثیر این رویداد بر زنده‌گی روزمرهٔ خود در داخل خانه، نقش‌ها و مسوولیت‌های خانواده‌گی، روابط خانواده‌گی، محدودیت‌ها، نگرانی‌ها و تغییراتی که در فضای خانه و زنده‌گی شخصی شما ایجاد شده است نیز بنویسید. اگر تجربه‌ای از آن روزها و پیامدهای آن دارید، آن را برای ما بنویسید و بفرستید. شرایط ارسال: • این فراخوان ویژهٔ زنان و دختران افغانستان است. • نوشته باید بر پایهٔ تجربه و روایت شخصی شما باشد. • نوشته باید در قالب روایت یا خاطره تنظیم شود. • نوشته باید عنوان داشته باشد. • حجم نوشته: حدود ۸۰۰ تا ۱۵۰۰ واژه. • ذکر نام نویسنده در پایان نوشته. • در صورتی که می‌خواهید نام تان مستعار باشد، در پایان نوشته ذکر کنید. • ارسال عکس‌های مرتبط با روایت‌ها و خاطره‌ها نیز اختیاری است؛ اما اگر عکس یا عکس‌هایی در پیوند با نوشتهٔ خود دارید و برای ما بفرستید، بسیار خوشحال خواهیم شد. آخرین مهلت ارسال نوشته‌ها: 28 سرطان 1405 خورشیدی / 19 جولای 2026 میلادی نوشته‌های خود را به این آدرس ارسال کنید: ایمیل: rewayat@gandomin.com واتساپ/تلگرام: +4917621710675 بی‌صبرانه منتظر خواندن روایت‌ها و خاطره‌های شما هستیم؛ روایت‌ها و خاطره‌‌هایی که می‌توانند بخشی از حافظهٔ جمعی ما را برای آینده حفظ کنند.

Repost from TheGandomin
photo content

Repost from تاکستان
منم! این‌جا خانم عاطفه مظفری گفته‌اند این موضوع فارغ از جنسیت است؛ ولی برای من "تو" خطاب شدن از طرف یک مرد، ناراحت‌کننده‌تر است. به‌خصوص اگر در نخستین ملاقات یا گفتگو و یا مکان رسمی باشد. من و خوارزمی و کوثر بیش از پنج سال می‌شود با هم رفیق هستیم و هنوز مرا "شما" می‌گویند و این‌گونه بودن را دوست دارم و ربطی هم به احترامِ خریده شده و به‌زور ندارد.

می رویم سمت نوشتن🫠
+1
می رویم سمت نوشتن🫠

photo content
+1

پیشی سر گنج مهره ها
پیشی سر گنج مهره ها

به همین «لعنت به من» اگر آدم مفیدی نبودم هر روز را همین کلمه را استفاده کنید لعنت به کوثر بخارایی که زندگی بیهوده‌ی داشت

گاهی در زندگی بر موقعیتی قرار می گیری که برای فرزندانت در آینده و نسل آینده در این شرایط باید کاری انجام بدهی؛ این راه باعث می شود از سر حرف های خیلی ها بگذریم فرق نمی کند موضوع بزرگ است یا کوچک

فقط می خواهم بگویم «لعنت به خودم»

The end 🥀

photo content
+3

photo content
+4

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. می خواستم به چشمانش نگاه کنم، چون زبانم لال شده بود ولی نتوانستم، از نگاه کردن به چشمانش حراص داشتم و می ترسیدم. برای همین از جا خود برخاستم پشت خود را کرده از اتاق پد م بیرون شدم. مادرم با تمام نگرانی منتظر من بود که آیا می توانم اجازه بگیرم یا خیر. سه‌پارچه، ورق بازی تمام کارهای مکتب را بدون اینکه پدر یا مادرم را به زحمت بی‌اندازم خودم یا دخترها انجام داده بودم. روز موعود فرا رسید، با چه اشتیاق و خوشحالی از خواب برخاسته بودم آن روز، لباس خود را اتو زدم، چادر سفید مکتب را اتو کردم، بوت های نو خود را دهن دروازه گذاشتم کتاب https://t.me/z_kawth34_hgj

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. https://t.me/z_kawth34_hgj

یادداشت: معده‌ام سوزِ شدیدی دارد، شقیقه هایم نیز درد دارد اینگار می خواهد همین لحظه منفجر شود، بر دست راست خود موبایل گرفته‌ام و بر دست چپ شکم خود را می مالم، معده خود را از سایز عادی‌اش بزرگتر کرده است و هر ثانیه یک بار صدا می کشد قور قور. پاهایم را دراز کرده ام، یک پایم سر کارگاه مهره بافی‌ام و یک‌پایم به زمین دراز کشیده است. امروز از صبح با خوشحالی بار ها و بارها ویدیو ها، عکس های فراغت مسکا را نگاه کرده‌ام، می کنم، کسی که چهارم یا پنجم نمره مکتب ما بود. خوب داستان من و مسکا و این هم صنفی ها چگونه پیوند می خورد بگذارید برایتان قصه کنم: در همین بالا شهرهای مزار زندگی می کردیم من و خورشید و زحل، هر سه ما در همی مکتب که هیچ چیز نداشت و با امکانات ناچیز ما را تدریس می کرد، می رفتیم و می آمدیم. تا اینکه فصل های زمستان کرونا گذشت و ما دوره متوسطه را تمام کردیم. یک تعداد خواستن در همین بالا شهر و بر دامنه های کوه شادیان بمانند ولی ما مرز و محدوده‌ی را که از طرف خانواده ها برایمان وضع شده بود شکستیم‌. یادم نمی رود برای اینکه از پدرم اجازه بگیرم چندین بار پشت دروازه اتاقش رفته و برگشته بودم، هر بار که پشت دروازه اتاقش می رفتم دست و پایم به شدت می لرزید، تا اینکه دروازه را تق تق نموده باز کردم. پدرم از روزی که مریضی‌اش شدت گرفته بود و معتاد به سیگار شده بود چشمانش خونین، پیشانه‌اش چین خورده و تن صدایش بلند بود. طرفش معصومانه نگاه کردم و هر آنچه که نیاز بود را در یک چشم بهم زدن گفتم و در آخر گفتم« خیرست از راه چهل متری می روم، ریکشاها ده رپه‌گی می برد»، طرفم با همان چشمان خونین نگاه کرد. پدرم از زمانیکه افغانستان آمده بودیم بیکار بود، تازه سر کار شده بود که قسمت راست بدنش فلج شد و از کار افتاد، من هم مکتب می‌رفتم و برای اینکه پدرم زبان تند داشت؛ نمی توانستم برایش کمک کنم. می ترسیدم، برای همین از من شاکی بود همیشه. اینجا امروز باید اعتراف کنم، من در زندگی از چند چیز بدم می آید، یعین باعث بد‌حالی‌ام می‌شود و بالا می آورم‌ مثل: جویدن ساجق (در تمام عمر من ساجق نجویده‌ام، کسی دیگری هم این کار را انجام بدهد باعث بد‌حالی‌ام می شود) ، دیدن کسی که برهنه است، زمانیکه در کوچه و بیابان با صحنه‌ی مواجه می شوم که مردها پشت دیواری یا گوشه‌ی رفته نشسته‌اند سر دو پا و می‌شاشند، از زنی که به طفلی شیر می‌دهد در جمع، بوی مدفوع مرغ... این چیزها باعث بالا آوردن من می‌شود. برای همین نمی توانستم برای پدرم که عادت من را می‌فهمید کمک کنم، از من توقع داشت با وجود که پنج پسر داشت حمامش بدهم؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت تا دستشویی ببرمش؛ من جرأت این کار را نداشتم. توقع داشت که کاسه با همان قابک که چرس را آب می کرد تا به زخم های بزند یا آب کرده به چای حل می نمود ته مانده‌اش را ببرم ان سو بی اندازم؛ من جرأت این کار را نداشتم. نمی توانستم به کارهای مردانه‌اش برسم و بیشتر اوقات و روزها با من حرف نمی زد. آن روز گفت: تنها تو می روی؟ گفتم: نخیر پنج شش دختر هستیم، اول نمره ما، زحل، خورشید راستی زرینه و منیژه یک سال می شود به همو مکتب می روند. اسرش را تکان داد و با دستان لرزانش که دیگه انگشتانش کار نمی داد و پندیده بود، از پشت بالشت خود بکسک پول را بیرون کرد و برایم صد افغانی کشید و داد. نمی دانم از خوشحالی بغلش کردم فکر می کنم، بعد دست چپش را به پشتم دو بار زد و گفت: برو دیگه. می خواستم به چشمانش نگاه کنم، چون زبانم لال شده بود ولی نتوانستم، از نگاه کردن به چشمانش حراص داشتم و می ترسیدم. برای همین از جا خود برخاستم پشت خود را کرده از اتاق پد م بیرون شدم. مادرم با تمام نگرانی منتظر من بود که آیا می توانم اجازه بگیرم یا خیر. سه‌پارچه، ورق بازی تمام کارهای مکتب را بدون اینکه پدر یا مادرم را به زحمت بی‌اندازم خودم یا دخترها انجام داده بودم. روز موعود فرا رسید، با چه اشتیاق و خوشحالی از خواب برخاسته بودم آن روز، لباس خود را اتو زدم، چادر سفید مکتب را اتو کردم، بوت های نو خود را دهن دروازه گذاشتم کتاب https://t.me/z_kawth34_hgj

ابن داستان را بخوانید و نظریاتتان را همراهم شریک کنید 🙃

یک_گل_سرخی_برای_امیلی_ویلیام_فاکنر.pdf0.99 KB