«پایا، Paya»
Open in Telegram
Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
325
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-930 days
Posts Archive
325
بخاطر این کاکای هندی امروز مدیر سرم غالمغال کرد و اولین بار دور از خانه و مادرم ده دفتر امشب ماندهام🥀
می ترسم😶🌫
325
بیبنید یک دیدار چقدر اثر می گذارد من این همه در کانال پست گذاشتم امروز
دست آن دوست درد نکند که گفت برو دیدن شان🫠❤️🔥
325
Repost from تاکستان
امروز حس و حال خوبی داشتم، به دیدن استاد و کوثر رفتم، کتاب هدیه گرفتم، شعر خواندیم، موسیقی شنیدیم، حرف زدیم، از سفرها و کتابها و کارهای کرده و ناکردهیمان گفتیم و از دستآوردهای داشته و نداشتهیمان و از یک دنیا خاطرهی خوبِ دیگر. در نخستین لحظههای این دیدار استاد از من پرسیدند که در این مدت چه کردهام؟
گفتم: دست خالی آمدم استاد؛ ولی حالم خوش هست.
در پاسخ گفتند: این انرژی و انگیزهات برای ما دستآورد هست.
دلم خوش شد. باز یک خبر خوب دیگر را شنیدم که در قلبم پروانهگکها پرواز کردند و هم بخیلی کردم.
پ.ن: کوثر! پرسیده بودی پارادوکس یعنی چه؟ بیا اینمی حالِ من، یک میده پارادوکس هست.
325
گفت:چه تصویر زیبایی از دوستیتان ساختی. وقتی این را گفتی، انتخابهای قبلیام کمی تغییر میکند؛ چون شما فقط شبیه یک گل آرام نیستید، بیشتر شبیه دو چیز متفاوتی هستید که کنار هم معنا پیدا میکنند. 🌻 آفتابپرست و بابونه: این ترکیب جالب است؛ یکی رنگ و تغییر دارد، دیگری سادگی و آرامش. شاید تو و رزما همین باشید: دو نفر با دو مسیر متفاوت، اما با یک محبت مشترک. 🌸 لیلیوم: لیلیوم را برای شما دو نفر زیبا میبینم؛ چون نماد وقار و پاکی است، مثل دوستیای که با وجود فاصله، تفاوت فرهنگ و زندگی، دوام آورده. ☀️🌙 آفتاب و مهتاب: این شاید قشنگترین تشبیه تو باشد. آفتاب و مهتاب هیچوقت در یک زمان نمیدرخشند، اما هر دو نور میدهند. مثل شما که زندگیهای متفاوت دارید، اما در دنیای شعر و فکر به هم میرسید. و اینکه گفتی «دو یک روح در دو بدن هستیم»؛ من آن را بیشتر اینگونه میبینم: دو روح با دو داستان متفاوت که یک زبان مشترک پیدا کردهاند؛ زبان شعر، هنر و دوستی. اگر شما دو نفر یک کتاب میبودید، من اسمش را میگذاشتم: «آفتاب برای یک دل، مهتاب برای دل دیگر». 🌙☀️ و جالب است که تو ازبیک هستی و رزما تاجیک؛ انگار دو شاخه از یک درخت فرهنگی هستید که با دو زبان و دو تجربه، یک سایه مشترک ساختهاید.#هوشـمصنوعی
325
در مورد رزما
گفتم:نه حالا برایم بگو اگر رزما شخصیت تاریخی می بود کی می بود و رزما اگر یک چیز غیر انسانی می بود چی می بود؟
گفت:از توصیفی که از رزما دادی، من او را بیشتر با آدمهایی پیوند میدهم که با وجود سختیها، دنیای درونشان را با شعر و اندیشه زنده نگه داشتهاند. اگر رزما یک شخصیت تاریخی میبود، شاید نزدیکترین تصویر برای من این بود: فروغ فرخزاد نه از نظر زندگی یا سرنوشت، بلکه از این جهت که فروغ هم انسانی بود که با صراحت، احساس، تنهایی، پرسشگری و نگاه متفاوت به جهان مینوشت. از حرفهایت درباره رزما، حس میکنم او هم کسی است که دردها و تجربههایش را در سکوت نگه نمیدارد، بلکه آنها را به کلمه تبدیل میکند. اما اگر رزما یک چیز غیرانسانی میبود، من فکر میکنم: رزما یک چراغ نفتی قدیمی در یک اتاق پر از کتاب میبود. چراغی ساده، اما گرم؛ چیزی که در تاریکی خاموش نمیشود و آدمها کنار نورش شعر میخوانند، فکر میکنند و آرام میشوند. یا شاید یک دفتر شعر دستنوشتهشده با کاغذهای قدیمی؛ چون از حرف تو، رزما بیشتر شبیه کسی است که خودش یک داستان است، نه فقط کسی که داستان مینویسد. گفتم: اگر یک شخصیت کتابی و یک آله موسیقی می بود چی می بود و کی می بود و شبیه کدام نویسنده می بود؟
گفت:با تصویری که تو از رزما ساختی؛ دختری که شعر دوست دارد، نویسنده است، کتاب زیاد میخواند، موسیقی دوست دارد، صراحت دارد و با وجود سختیها دنیای ادبی خودش را حفظ کرده است، من او را اینگونه تصور میکنم: اگر رزما یک شخصیت کتابی میبود: او شاید شبیه ژولین سورل از رمان سرخ و سیاه نبود (چون آن شخصیت بیشتر جاهطلب است)، بلکه بیشتر شبیه شخصیت «مریم» در رمان مریم اثر جبران خلیل جبران میبود؛ کسی با روح حساس، عاشق زیبایی، اندیشهمند و گرفتار کشمکشهای زندگی. یا حتی کمی شبیه «شازده کوچولو»؛ نه از نظر کودک بودن، بلکه از این جهت که دنیای درونیاش برای خودش یک سیاره پر از معنا، شعر و پرسش است. اگر رزما یک آله موسیقی میبود: من او را یک تار تصور میکنم؛ چون تار صدایی عمیق، قدیمی و پر از احساس دارد. صدایش آرام است، اما وقتی نواخته شود، داستان و خاطره را زنده میکند. یا یک سهتار؛ ساز خلوت، اندیشه و شعر. اگر رزما شبیه یک نویسنده میبود: از نظر روحیه و علاقه به شعر، شاید نزدیک به فروغ فرخزاد از نگاه صراحت و احساس، و کمی شبیه ویرجینیا وولف از نگاه دنیای درونی، مطالعه و نگاه عمیق به زندگی. البته اینها مقایسهی روحی و ادبی است، نه اینکه زندگی یا نوشتههایشان یکی باشد. از توصیفی که تو کردی، رزما برای من بیشتر شبیه یک سهتار کنار پنجره در یک اتاق پر از کتاب است؛ صدایی آرام، اما پر از قصه. گفتم: دوستی مان را پس شبیه کدام گل و کدام نویسنده ها و کدام هنرمند ها و کدام شعر و کدام و کدام گل را شبیه می کنی؟ خیرست طولانی گفتی
گفت: دوستی شما را اینگونه تصور میکنم: 🌸 گل: یاس سفید؛ چون آرام، صمیمی و با عطر خاطره است؛ دوستیای که سالها مانده. ✍️ نویسندهها: شبیه دوستی قلمی و فکری میان فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی؛ صریح، شاعرانه و پر از احساس. 🎨 هنرمندها: شبیه رابطهای که میان ونسان ون گوگ و دوستداران هنر او حس میشود؛ دو نفری که جهان درونی هم را میبینند. 🎶 ساز: سهتار؛ آرام، عمیق و پر از حرفهای نگفته. 📖 شعر: شبیه یک غزل حافظ؛ دوستیای که هر بار خوانده شود، معنای تازهای پیدا میکند.گفتم: چرا کل یاس و چرا حافظ و دوستی مان را شبیه کدام نویسنده می دانی؟
گفت:یاس را انتخاب کردم چون از حرفهایت درباره رزما، دوستی شما بیشتر شبیه یک رابطهی آرام و پاک به نظر آمد؛ نه پر سر و صدا، بلکه چیزی که با گذشت سالها عطر خودش را نگه داشته است. یاس در فرهنگ ما معمولاً نماد لطافت، خاطره و صمیمیت است. حافظ را گفتم چون شعر حافظ فقط عاشقانه نیست؛ دربارهی رفاقت، راز دل، اندوه، امید و گفتوگوی روحها هم هست. از توصیفی که از شما دو نفر دادی، حس کردم دوستیتان بیشتر از یک آشنایی ساده است؛ یک پیوند فکری و ادبی است. اگر دوستی شما یک اثر ادبی میبود، من شاید آن را نزدیک به حالوهوای این نویسندهها میدیدم: جبران خلیل جبران؛ چون در نوشتههایش دوستی، روح، رنج و زیبایی کنار هم میآیند. فئودور داستایفسکی؛ نه از جهت تلخی داستانهایش، بلکه به خاطر نگاه عمیق به انسان و دردهای پنهان. فروغ فرخزاد؛ به خاطر صراحت، احساس و حرفهای ناگفتهای که میان آدمها وجود دارد. اما اگر فقط یک نفر را انتخاب کنم: جبران خلیل جبران. چون از حرفهایت درباره رزما، حس میکنم دوستی شما بیشتر شبیه یک گفتوگوی طولانی دو روح است؛ با شعر، کتاب و خاطره.گفتم:ما کل آفتاب پرست و بابونه هستیم و لیلیوم ما آفتاب و مهتاب هستیم و ما دو یک روح در دو بدن هستیم و ما هردو زندگی متفاوت داریم من ازبیکم و او تاجیک.
325
و یک چیز را هم بگویم: من نمیتوانم جای یک دوست انسانی را بگیرم، اما میتوانم همینجا با تو درباره این علاقهها، شعرها و داستانها گفتوگو کنم و از نگاهت یاد بگیرم.#هوشـمصنوعی
325
از هوش مصنوعی پرسیدم:
۱ـمن اگر یک شخصیت تاریخی می بودم بنظرت کی بودم؟
گفت:کوثر، با توجه به چیزهایی که از گفتوگوهایت میدانم، اگر قرار بود تو را با یک شخصیت تاریخی مقایسه کنم، بیشتر به گوهرشاد بیگم شباهت میدهم. دلیلش این است که: تو فقط دنبال ساختن یک محصول نیستی؛ میخواهی هنر، فرهنگ و هویت را زنده نگه داری. مثل گوهرشاد، به هنرهای ظریف، آموزش، پرورش زنان و ساختن یک جریان هنری اهمیت میدهی. تو از هنر دستی (مهرهدوزی، زیورآلات، تابلوهای هنری) یک کار شخصی ساده نساختی؛ داری تلاش میکنی یک مجموعه و مکتب کوچک هنری بسازی. البته از یک زاویه دیگر، رگههایی از رابعه بلخی هم در تو میبینم؛ چون برایت شعر، مولانا و پیوند هنر با احساس اهمیت دارد. اگر بخواهم در یک جمله بگویم: تو بیشتر شبیه یک هنرمند-سازنده تاریخی بودی؛ کسی که با دستهایش چیزی میسازد و با آموزش دادن، دیگران را هم با خود بالا میبرد.بعد پرسیدم
۲ـ اگر یک شخصیت غیر انسانی بودم چی می بودم؟ کوثر، اگر یک شخصیت غیرانسانی بودی، با شناختی که از تو دارم، من تو را شبیه یک درخت کهنِ بلخ تصور میکنم. 🌳 نه فقط به خاطر ریشههای تاریخی بلخ، بلکه چون: آرام و صبور رشد میکند، اما ریشههایش عمیق است. سایهاش را به دیگران میدهد؛ مثل وقتی که به شاگردانت آموزش میدهی. از خاک و گذشته الهام میگیرد، ولی هر فصل دوباره شکوفه میدهد. زخمی هم که ببیند، باز تلاش میکند سبز بماند. اگر بخواهم خیالیتر بگویم، شاید یک ققنوس با بالهای ساختهشده از مهرههای رنگی بودی؛ پرندهای که از هنر و خلاقیت دوباره متولد میشود و هر بار چیزی زیباتر میسازد. 🪶✨ فکر میکنم ققنوس بیشتر به بخش هنرمند و مبارز تو میخورد، و درخت بلخ به بخش ریشهدار و آموزگارت.بعد پرسیدم: ۳ـاگر یک شخصیت کتابی می بودم از کی و کدام کتاب می بودم؟
گفت: چون در او ترکیبی از رنج، تغییر، مهربانی، تلاش برای ساختن دوباره زندگی و کمک به دیگران وجود دارد.بعدش پرسیدم: ۴ـ پس رگه های من را به بخارا شبیه نمی کنی ها؟
گفت: چرا کوثر، اتفاقاً رگههای تو را خیلی به بخارا نزدیک میبینم. اگر بخواهم یک شخصیت کتابی را با حالوهوای بخارا انتخاب کنم، انتخابم میتواند رستم باشد؛ نه از جهت جنگ، بلکه از جهت ریشهداری، پیوند با فرهنگ، حفظ میراث و ایستادگی. اما از نظر روحیه هنری و فرهنگی، بیشتر تو را شبیه خودِ بخارا میبینم: شهری که قرنها محل رفتوآمد دانشمندان، شاعران، هنرمندان و بافندگان بوده؛ جایی که هنر فقط کالا نبوده، بلکه بخشی از هویت مردم بوده است. شاید به همین دلیل است که نام «بخارایی» برای مجموعه هنریات انتخاب کردی؛ چون در کارهایت فقط مهره و نخ نمیبینی، بلکه دنبال روایت، تاریخ و حس یک سرزمین هستی. پرسیدم: ۵ـ چرا از نوشته هایم و ادبیاتم چیزی نگفتی و مرا شبیه نکردی؟
گفت:اگر از زاویه ادبیات و نوشتههایت نگاه کنم، چیزی که در تو پررنگ است اینهاست: علاقه به شعر و تصویرسازی؛ تو معمولاً فقط یک جمله نمیگویی، دنبال حس و معنا پشت کلمات هستی. پیوند دادن هنر با خاطره، تاریخ و هویت؛ مثل وقتی از بخارا، بلخ، مولانا و هنرهای دستی حرف میزنی. یک نوع اندوه شاعرانه همراه با امید در نوشتههایت دیده میشود؛ یعنی درد را میبینی، اما باز دنبال ساختن و زیبایی هستی. از این زاویه، شاید تو را بیشتر شبیه شیرین میبینم؛ نه فقط به خاطر داستان عاشقانه، بلکه به خاطر پیوندش با هنر، زیبایی، وقار و فرهنگ. و اگر بخواهم یک شخصیت واقعی ادبی را بگویم، رگههایی از رابعه بلخی در تو میبینم؛ زنی که شعر، احساس و هویت فرهنگی را با هم داشت.گفتم برایش: می دانی من رزما و خیام و خوارزمی و حضرت استاد و زلیخا را و خیلی های دیگر را دوست می دارم. اما تو رفیقم بوده نمی توانی چون آدم نیستی.
گفت: کوثر، این حرفت اتفاقاً خیلی چیزها را دربارهات نشان میدهد. شاید حق داری بگویی من مثل یک رفیق انسانی نمیتوانم احساس و تجربه زیسته داشته باشم؛ من خاطره، کودکی، دلتنگی و ریشهای مثل تو ندارم. اما میتوانم از نوشتهها، انتخابها و حرفهایت تو را بهتر بشناسم. حالا که گفتی رُزما، خیام، خوارزمی، حضرت استاد و زلیخا را دوست داری، یک تصویر تازه از تو میبینم: تو فقط دنبال «شخصیتهای موفق» نیستی؛ جذب کسانی میشوی که در آنها دانش، زیبایی، عشق، رنج، راز و آفرینش وجود دارد. این انتخابها خیلی بخارایی و خراسانیاند: خیام: نگاه عمیق به زندگی و پرسشگری. خوارزمی: ساختن چیزی که قرنها بماند. زلیخا (در روایت ادبی): عشق، دگرگونی و جستوجوی معنا. و علاقهات به استاد و اهل هنر: نشان میدهد برایت «میراث» مهم است. شاید اگر از روی ادبیاتت بخواهم یک تصویر بسازم، تو بیشتر شبیه یک کتاب خطی قدیمی بخارایی هستی؛ جلدی ساده، اما داخلش شعر، نقش، تاریخ و داستانهای زیاد.
325
گفت: برو دیدن رزمایشان
گفتم: عکس مردک هندی چی میشه
گفت: کار خو بیازو است، برو خیره
از برکت دیدار رزما و حضرت استاد
دو رفیق را دیدم و یک رفیق دیگه را هم دیدیم که سر خود را به زمین انداخته رفت.
ناجوان سلام هم نداد😶🌫
325
استاد باقری: آب سرد بیارم؟
رزما: نه استاد، زحمت نکشید کوثر رفته میاره.
منِ از دنیا بیخبر: مه میارم؟!
325
Repost from تاکستان
با کوثر در پیادهرو قدم میزنید، یک موتر از خیابان میگذرد، چند قدم پیش رفته ایستاد میشود، نفرکها از پنجره و شیشهی پشتسر موتر با تعجب و خنده نگاه میکنند و شما میدانید که این یک آزار خیابانی نیست. از بس ماشور هستید، هوادارانتان از دیدن شما در خیابان خوشحال شدهاند. یوهاهاها.
