uk
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Відкрити в Telegram

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
332
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
+1230 день
Архів дописів
photo content
+7

نمی دانم چی بنویسم اما خیلی خوشحالم
+1
نمی دانم چی بنویسم اما خیلی خوشحالم

یک حرکت فمینیستی مثبت امروزه، گروه‌های زیادی هستند که با ادعاهای بزرگ، جز حس بد از یک ایدهٔ مثبت، چیزی بار نمی‌دهند. منظورم آن‌هایی هستند که زیر نام فیمینیسم و حمایت از زنان محروم، حرکت‌هایی انجام می‌دهند که عایدش تنش و دشنام و بدگمانی و ناامنی و اختناق است. اما یک جریان خیرخواه و مثبت‌اندیش، نباید تاخت‌وتاز داشته باشد. در تاریخ، حتا آن‌هایی که مبارزات چریکی انجام داده اند نیز، بنا بر باورهای مثبت‌شان، منجر به اتحاد و هم‌دلی شده و گروه‌های مختلفی را در بر گرفته اند. هدفم این است که با نیکویی و نرمش هم می‌توان مبارز بود. آن حرکت فمنیستی مثبتی که در این چند روز شاهدش بودیم، ابتکار مجلهٔ گندمین است تحت عنوان «فصل‌نامهٔ گندمین، ویژهٔ خاطرات دختران افغانستان از مکتب». این حرکت، یک فضای بزرگ هم‌دلی و صمیمیت و زیبایی خلق کرده که نیاز مبرم روحیهٔ جوانان افغانستان است؛ جوانانی که غرق در تاریکی و ناامیدی هستند و خود را گم‌نام و فرامو‌ش‌شده حس می‌کنند و حتا از هم‌دیگر دور افتاده اند. مجلهٔ گندمین، دعوت کرده تا بانوان افغانستان از خوشی‌ها، غم‌ها، خاطره‌ها، آرزوها، شکست‌ها، صمیمیت‌ها و هم‌دلی‌ها، بنویسند؛ حدود هفتاد تن به این دعوت لبیک گفته اند و یک مجموعهٔ شیرین و زیبا و تاریخی با هم ساخته اند. من که می‌بینم، این شادی بزرگی به همه بخشیده است. نه تنها به خود این هفتاد بانو، بلکه به مخاطب‌ها نیز حس خوب داده است. به نظر من، این جریان مثبت است، چه زیر نام فمینیسم باشد چه نباشد. قوه و نیرو و حسی که گندمین بخشیده، به مراتب بهتر است از حرکت‌هایی که پُر از تنش و جنجال و بار منفی‌ست. جا دارد قدردانی ویژه شود از بانوی زحمت‌کش و پرمهر، بهشته خرم که مدیر مسوول این فصل‌نامه هستند و ویراستار فداکار و زحمت‌کش فصل‌نامه، بانو فرح‌ناز حامد. قدردانی ویژه‌تر هم از نثار جان آریانفر که طراح گرافیک و صفحه‌آرای فصل‌نامه هستند. و ویژه‌ترین قدردانی هم باید از آن هفتاد بانویی شود که نوشتند تا این فصل‌نامه شکل بگیرد.

photo content

به نظر می‌رسد از ساختنِ زندگیِ مشترک‌مان دست کشیده‌ایم و به همین سادگی به درونِ امنِ خودمان عقب‌نشینی کرده‌ایم. ما به جای صلح‌کردن، صلح را حفظ می‌کنیم. از درگیری اجتناب می‌کنیم اما تنهاتر می‌شوم و بیش‌تر می‌ترسم. «گلنن‌ دویل ملتن»

و از یار و یاور من ❤️‍🔥🥀

Repost from N/a

Repost from N/a
https://gandomin.com/4658/ فصل‌نامهٔ گندمین در نخستین شمارهٔ خود، هفتاد خاطره از لحظه‌های مکتب دختران در افغانستان را ثبت کرده است؛ خاطراتی که نوشتن‌شان برای شماری اشک خوشحالی و برای برخی اشک ناراحتی به همراه داشت و یادآور ناتمام ماندن فصل رشد، بالنده‌گی و آگاهی بود. این هفتاد خاطره متعلق به یک نسل، یک دوره و یا منطقه‌ای خاص نیست؛ بلکه این فصل‌نامه، پیوند نسل‌ها و جغرافیای افغانستان است؛ از نسل دهه‌های ۳۰ و ۴۰ که راه مکتب را باز کردند تا نسل امروزی که در سال ۱۴۰۴ خورشیدی، با ممانعت‌ها، مکتب را پشت صفحات کمپیوتر و دنیای مجازی تعقیب می‌کنند. ناگفته نماند که ما این خاطرات را بدون صنف‌بندی و درجه‌بندی از نگاه قوت قلم و پخته‌گی، و تنها به‌منظور حمایت از قلم، صدا و خاطره‌های دختران و زنان، به نشر رسانده‌ایم.

كتب في أحد الأماكن: "إذا وقع كاتب في حبك، فلن تموت أبدًا" در یکجای نوشته بود "اگر نویسنده ای عاشق شما شد، شما هرگز نمی میرید"
كتب في أحد الأماكن: "إذا وقع كاتب في حبك، فلن تموت أبدًا" در یکجای نوشته بود "اگر نویسنده ای عاشق شما شد، شما هرگز نمی میرید".

مرا بخوان همین لحظه ساعت 8:38 شب است در افغانستان، یکشنبه ۱۴ دلو ۱۴۰۳. خاطره‌ای را که می نویسم در این چند هفته در عین حال که عذابم می دهد بعد از اینکه آنرا می نویسم و هر صحنه اش را با کلمات واقعی از زنده گی روی ورق می گذارم؛ احساس آزادی می کنم، نمی دانم چرا من اکنون او را رها کرده و برای شما ها آمدم چیزکی بنویسم، با این کارم فقط این را می دانم که ما دخترها، زنها، دختران کوچولو و پیرزنان از آغاز زندگی تا روز مرگمان بابت هر چیزی ناراحت می شویم و بابت هر چیزی محکوم می شویم، بابت کارهای که حتی خودمان نکرده ایم‌. از سرزمین خود رانده شده ایم و نمی پذیرند ما را تا اثبات نکنیم آدمی مفیدی بر وطن هستیم (بخارای من)، در سرزمین دیگر پیدا شده ام و آنجا بزرگ شده ام که تمام خصلتم مثل آنها است و گاهی بعضی ها می گویند «چرا رفتارت عربها واریست» اما نمی دانم واقعا مثل آنها هستم؟ (جده)، سرزمین دیگری که اسمش به شناس نامه ام نوشته و من یک افغان ازبیک هستم، جای که ادبیات را برای من آموختاند، معنای زندگی چی فهمیدم، دوستان خوب و بد، استادان بزرگ و با شخصیت را برای زندگی ام راه داد و بیشترشان را از نزدیک توانستم بیبنم و با تعدادی دوست شدم و از آنها آموختم و می آموزم تا هنگام مرگم فرا برسد می آموزم از آنها و از شما ها. حرف به کجا ها کشیده شد، بی آید بگویم که امشب چی را تمام می کنم شاید موفق شده ام واقعیت را امشب بدون کدام سانسور بنویسم، چهره واقعی که از هر فرد شخصیت که در زندگی ام بود را بنویسم و آن را فقط یک نوشته نه بلکه برایش جان ببخشم، آنها انسانهای واقعی هستن، انسان های که خدا آفرید و گرفت و باز هم تعدادی را بر زندگی آورد و بدنیا آورد اما توانستم بعد از هشت ماه و از آن اتفاق تقریباً دو و نیم سال گذشته بی آیم و بنویسم. در این مدت کجا بودم، چرا نمی نوشتم، برای چی اینقدر زمین خورده بودم اینها را همه اش را خوب می فهمم؛ اما دیگر بس است، فکر می کنم هیچ چیزی به اندازه‌ی نوشتن من را خوشحال نمی کند، هیچ‌ چیزی به اندازه‌ی نقاشی کردن مرا خوشحال نمی کند، هیچ چیزی مرا به اندازه کارم (مهره بافی) خوشحال نمی کند و هیچ کسی مرا به اندازه‌ی خودم خوشحال نمی کند. هنوز خیلی حرف هاست که ننوشته ام و امیدی برای ادامه دادن دارم، هنوز خیلی کارهاست انجام نداده ام و امیدی برای ادامه دادن دارم، هنوز رشته مورد علاقه ام را نخوانده ام و روی دروازه دانشگاه را ندیده ام و امید برای زندگی کردن دارم، هنوز خیلی تصویر هاست که نقاشی نکرده ام و امیدی برای زندگی کردن دارم، هنوز خیلی از کسان است که ندیدم شان و امیدی برای زنده گی کردن دارم و من امید دارم که بتوانم کاری برای همدیگر و برای این سه خاک و جهان انجام بدهم و برای دوستان که من را از سرتاسر دنیا قبول کرده اند و مرا دوست خود می دانند‌. سپاسگزارم از شما که این متن مرا می خوانید‌. با احترام کوثر بخارایی

جناب بسام خندیده، می‌گوید: کوثر بخارایی است. آن‌ها در حالی که در مورد من حرف می‌زنند، بی‌اعتنا از پهلوی من می‌گذرند. من با بند بوت‌های خود مصروفم، دوست دیگری که تقریباً آشناست می‌گویند: بیا کوثر برویم خانه دیگه‌. باز یادم می‌آید که در راه روان هستیم؛ روبه‌روی مان یک پارک است، آن بزرگان اهل ادب و دوستان بزرگی نشسته اند. به گوشم صدای آشنا می‌رسد، هر چقدر که نزدیک میشوم، صدا آشناتر است، داستان نیز آشناتر شده می‌رود و دست به دست آن دوستم روانیم که جمعی برای من کف می‌زند برای من، باز هم آن‌ها هستند. استاد مجیر از بین آن‌ها برآمده و می‌گوید: «عارف جان برایم نوشته‌هایت را خواند، ادامه بده، فکر می‌کنم باید بنویسی» جناب بسام نیز می‌گوید: تو نویسنده‌ی خوبی هستی. تبسم بر کنج لب نقش می‌بندد، برای‌شان می‌گویم: نویسنده‌ی بی سواد هستم دوستم صدا می‌زند؛ که خانه برویم خانه، آن‌ها اصرار می‌کنند که با ما بروند؛ مردی از آن میان می‌پرسد: از چه راهی می‌رویم؟ آن مرد ماما کلانم نریمان Saboor Nariman است برایش با انگشت اشاره، راه مستقیم روبه‌رو را نشان می‌دهم، همه می‌گویند بیا با هم برویم. همین طور قدم زنان روان بودیم؛ که مادرم مرا در نماز صبح بیدار کرد. برایم جالب است که این خواب را دیدم و چرا؟ ممنون از مسعود خوارزمی عزیز که کمک مان می کند بهتر بنویسیم 🫠🫡 به سفارش دوست مان از مصر این عکس باغ پرتقال هم باشد در این یادداشت.

و فعلا در روز که روح شاعره گرفته شد،‌در هنگام که دفنش کردن در گورستان «ظهیر الدوله» برف می‌بارید و تمام جسمش را پوشانیده بود، هنگام که جسد او را در قبر گذاشتند مادرش فریاد غم‌ناک کشید: فروغ عزیزم برخیز تو برف دوست داری و بیبین برف باریده است. امروز روز وفات شاعره ایرانی است فروغ فرخزاد تاریخ 13 فبروری سال 1967 است که در حادثه‌ی موتر عمر ناهز در سن 32 سالگی جانش را از دست داد. صفحه فیسبوک را بسته، وارد تلگرام شدم. کانال رزما صراحت رزما صراحت را باز می‌کرد که از سفرش در کابل و روز ولنتاین و آشنای با ما را یاد کرده بود. این‌جا می‌گویم که این دختر، خیلی به فکر همه‌ی اعضای خانه داستان بلخ است و همه را دوست دارد. صفحه را کمی بالا می‌کردم، با عکسی از صحنه بازسازی شده حادثه‌ی مرگ فروغ فرخزاد را دیدم و باز هم از یادبود مرگ فروغ فرخزاد خواندم که رزما نوشته است: «دی‌روز (چهارشنبه) بیست‌وچهارم بهمن و روز پر کشیدن فروغم بود که من فراموش کرده بودم و البته اگر به یاد هم می‌داشتم، کار خاصی نمی‌کردم. شاید فقط تصویر بازسازی شده از صحنه‌ی مرگ‌اش را با این شعر: مثل من که نیست می‌شوم... مثل روزها... مثل فصل‌ها... مثل آشیانه‌ها... مثل برف روی بام خانه‌ها... او هم عاقبت در میان سایه‌ها غبار می‌شود مثل عکس کهنه‌ای تار تار می‌شود... -که اسما برایم فرستاده- این‌جا می‌گذاشتم. حالا هم پیش‌پزکی کرده می‌گویم که فردا (جمعه) بیست‌وششم بهمن یا همان چهاردهم فبروری است. روز عشاق و مهم‌تر از آن، روز جهانی کتاب. به احتمالِ همان‌قدر که صبر کرده بتوانم، از گوشی فاصله می‌گیرم. برای همین از حالا برای عاشقانِ کتاب مبارک گفته آرزو می‌کنم یگان کتاب خوب هدیه بگیرم. په! زهی خیالِ محال و باطل و ناشد و یک دنیا واژه‌ی دیگر که مترادف همین ناممکنِ خودمان باشد!» با خواندن این یادداشت او به خود گفتم: وای من روز تولدش هم هیچ کتابی برایش ندادم. این بار که حتی اگر ولنتاین هم بگذرد، به مناسبتی دوست بودن ما برایش یک کتاب هدیه خواهم داد. باز با نوشته دیگرش برخوردم که نمی‌دانم تهدید است چه است نوشته که: «از حرف یکی اذیت شده ده_دوازده نفر دیگه را از کانال بیرون کردم. اینی را هم می‌گویند منطق.» گفتم، هی بابا این دیوانه‌گی‌هایش گل کرده، حالا نشود ما را هم روزی از کانالش بیرون کند. به واتس اپ رفتم و یادداشتی را که برای از دست‌دادن دوست‌هایم نوشته‌ام خواندم و در دیگری از دوست دوگانه‌گی‌ام که یاد کرده‌ام، آن‌را هم خواندم، بعد متوجه شدم که نام آن‌ها را زیاد یاد کرده‌ام و ترس برم داشت که نکند با این کارم از من ناراحت شوند، باز هم حرف‌های پوچ، گفتم که پاکش کنم؛ ولی ۱۵ و ۱۶ نفری داستان واتس آپ را دیده بودند، گفتم: نه پاک نمی‌کنم من‌می نویسم تا بخوانند. نمی‌فهمیدم که ساعت شده، هیچ ساعت را هم نگاه نکرد. اول که قصد کرده بودم که نخوابم، اما دوباره فکر کردم و دلتنگی محاصره ام کرده بود، گفتم خوابیدن بهتر است؛ حداقل کسانی را که نمی‌توانم از نزدیک بیبنم‌شان در خواب می‌توانم بیبنم. شاید نزدیک اذان صبح بود که من آن خواب را دیدم، خواب دیدم که در دنیای مهاجرت می‌باشم و در کشور دیگری بلاک‌های مخروبه و خانه‌های مخروبه دور و برم هستند؛ مثل خانه‌های شعبی که در عربستان بود و در آن زنده‌گی می‌کردم. وارد خانه‌ی می‌شوم که مثل خانه‌ی ما است، روبه‌روی دروازه را دیواری از کثافت گرفته است و ما از آن دیوار می‌پرم به پشت سرش که خانه‌ی کوچک است، دو اتاق دارد با یک دهلیز باریک و دراز، مادرم در اتاق دیگری تلویزیون تماشا دارد و برای من می‌گوید: کورس نمیری؟ می‌گویم: می‌روم حالی وقت است. با مادرم به تماشای تلویزیون می‌نشینم، خبر ها همه از جنگ است، نمی‌دانم جنگ کجا و چرا؟ بلند شده، آماده می‌شوم که یک‌بار می‌بینم، در کوچه با دوست‌هایم قدم زنان روانیم -به گمانم یک از آنها «محمد یحیی» Muhammad Yahya دوستی مصری من است و یک دیگر از دوستان دوران کودکی‌ام «بصیره امیر» دیگران را نمی‌شناسم چون به یاد ندارم کی هستند- یک بلاک قدیمی است وارد آن‌جا می‌شویم، کورس یا هم انجمن ادبی فارسی‌زبانان است. صحنه‌های بعدش را خیره خیره به یاد دارم؛ ولی بعد از آن را مفصل به یادم است که چه اتفاقی افتاد -عین خواب که من مولانا را دیده بودم و با او همچنان ابن سینا صحبتی کرده بودیم شد. دوباره برویم سراغ خواب-؛ من از جلسه یعنی از همان صنف بیرون می‌شوم، خیلی ناگهانی با استاد وهاب مجیر Wahab Mujeer و عارف بسام روبه‌رو می شوم، استاد مجیر ابروان خود را بالا انداخته و با نگاه عجیب به سوی من، از جناب بسام می‌پرسد که « ای دختر کیست؟»

امشب هنگام که کتاب (همسایه‌ها) را می‌خواندم و آن‌قدر غرقش شده بودم که نفهمیدم که ساعت چند شب شده، تلویزیون روشن بود و فیلم ترسناک ایرانی بنام (شین) را نشان می‌داد. هنگام که صفحه‌های آخر کتاب رسیدم، خواب به من هجوم آورد، سرم را از آن برداشتم، دور و بر خود را نگاه کردم؛ هیچ کسی هم نبود، همه به اتاق‌های‌شان رفته خوابیده بودن، تلویزیون هم فیلم دیگری را پخش کرده بود. صفحه گوشی‌ام را باز کردم که ساعت را بیبنم، (2:46) شب شده بود. خواستم سحری کرده و روزه بگیرم. از جایم بلند شدم، وضو گرفته، به آشپزخانه رفتم تا بیبنم چیزی برای خوردن است. همین که وارد آشپزخانه شدم و دهن دیگ را باز کردم، هر سه چوچه پشک ما با شنیدن صدای ترق و تروق آن از خواب برخاسته، دویده آمدن که برای‌شان غذا بدهم، طرف شأن دیدم، گفتم: هی پیشی‌گک‌ها مه خو بریتان همین نیم‌ساعت پیش نان دادم. آن‌ها با چشمان زیبای‌شان به من نگاه می‌کردند؛ مثل این‌که التماس کنند. از الماری بالای آشپزخانه یک قاب گرفته، کفگیر را از جایش برداشتم و دست‌ها را بلند کرده برای‌شان گفتم: مقصد شوله ماشی داریم که مه هیچ خوشم نمی آید. پیشک سفید و سیاه ما که نامش (مُعزه) است، یک میوووو! کرد و فهمیدم که هر چی برای‌شان بدهم، بیچاره‌ها می‌خورند. شانه بالا انداختم و از دیگ شوله مانده‌گی شب را در قاب انداختم، یک قابک کوچک را هم برای آن‌ها پرکردم و در دهلیز گذاشتم. مثل این‌که گوشت باشد، شوله یخ را می خوردند. در پتنوس، ترموز آب جوش و یک پیاله همراهی قوتی شکر را گذاشته و برداشتم و در اتاق نشیمن ما غذا را نوش جان کردم. کمی این‌سو و آن‌سو چرخیدم تا ساعت (3:15) شب شد، بعد رفتم که بخوابم؛ فردا کلی کار دارم. در یک طرف صندلی خود را انداختم و گوشی را زیر لحاف روشن کرده، وارد فیسبوکم شدم. در اول صفحه پستی از فرادیس منوچهر فرادیس را خواندم، بعد صفحه را تا و بالا کردم، عکس از استاد حمدان Ghassan Hamdan را دیدم که از سفرش گذاشته بود، شعر از عارف بسام Arif Bassam که برای روز عاشقان گذاشته بود را خواندم: به کابل هرقدم گرماین، باشد توباشی، روز والنتاین، باشد به هر حالت خودم را می‌رسانم به شرطِ بوسه باشد، و این، باشد! سپس نوشته‌ی در مورد خواهرزاده‌های صایمه سلطانی @saiema_sultani را خواندم، باز هم دکلمه‌ی همان شعر از عارف بسام. چون روز والنتاین بود، همه از عشق‌های‌شان گلایه داشتند، یا تعریف می‌کردند، یا هم شکر می‌کردند که کنار هم‌دیگر زندگی می‌کنند؛ دیگرانی نیز آرزوی بهم رسیدن را می‌کردند. به نوشته‌یی با عنوانی (ما به هم یک بغل بدهکاریم) برخوردم، آن را «شاداب شادبهر» شاداب شادبهر گذاشته بود و بعدش خبرها را خواندم و بعضی از متن‌های عربی و باز هم با عکس از ماما کلان‌هایم برخوردم که مامای دیگرم گذاشته بود پست از بیریا شفیع بیریا را بعد از مدت‌ها خواندم، نقد از کتاب «سایه‌های شب» از ترجمه‌ی «علی اکبر معصوم بیگی» را نوشته و گذاشته بود، در آن‌جا به خود گفتم که باید این کتاب را پیدا کرده بخوانم. خلاصه صفحه فیس‌بوک را چند خبر خیلی مهم گرفته است؛ ولنتاین، تبریکی‌های مقام نخست رامین رازق‌پور رامین رازق پور در مسابقه صادق هدایت، خبرهای از ترامپ و ایلان ماسک، پرستو فروهر نویسنده و هنرمند ایرانی برنده شدنش، در جایزه گابریله مونتر 2025 و.. ناگفته نماند که یکی از دوستان عربم بنام «علی آل حداد» Ali AL Hadidi نوشته‌ی از مرگ شاعر بزرگ ایرانی «فروغ فرخزاد» گذاشته و یادداشت کرده بود که فروغ برف را خیلی دوست داشته و گفته بوده که هنگام مرگش برف خواهد. بارید روی جسد بی‌جانش. بنظرم بهتر است نسخه عربی این نوشته را نیز اینجا بگذارم: في ذكرى وفاتها . فروغ فرخزاد : الشاعرة الإيرانية كانت تحبُ تساقط الثلوج, لدرجة أنها قد تكهنت بمراسيم دفنها ذات مرة , وقالت إنها ستكون تحت تساقط الثلج ! فكتبت تقول : قد تكون حقيقة, تلك اليدين اليافعتين, أن تدفنا تحت تساقط الثلج ! وفعلاً في اليوم الذي اخذوا جثمان الشاعرة, لدفنه في مقبرة ظهير الدولة, كانت الثلوج تتساقط في حينها, وقد غطت الثلوج جثمانها, وحين تم أنزال جثمانها في القبر صرخت أمها المفجوعة : عزيزتي فروغ انهضي أنت تحبين الثلج وها هو الثلج . --------------------------------------------- اليوم ذكرى وفاة الشاعرة الإيرانية فروغ فرخزاد 13 فبراير 1967 في حادث سيارة عن عمر ناهز 32 عام! علی آل حداد ترجمه: در یادبود از وفات فروغ فرخزاد شاعره ی ایرانی دوست داشت باریدن برف را، در حد که خیال‌پردازی کرده بود، در مراسم تدفینش یک بار که برف می‌بارد و او گفته بود جسم بی‌جانش در زیر بارش برف دفن خواهد شد! و نوشته که می‌گوید: این خواستم حقیقت خواهد شد، آن دستان بی‌جان که سوی آسمان می‌رود، که مرا زیر دانه‌های برف دفن خواهند کرد!

#فریدا
#فریدا

زیر مجموعه‌ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی‌ست عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی‌حرکتِ پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی‌بیند هر که در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی‌بیند دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هر چه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده‌ها قفس است وسعت کوچکِ رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... #یاسر_قنبرلو

پیام دوستی برای من از یارش و گفتم باید اینجا بگذارمش🙃 او ناپدید شد... چون من خودم بودم او نمرد، سفر نکرد، مرگ او را نبلعید، فقط ناپدید شد. انگار دنیا تصمیم گرفته بود تنها آینه‌ام را از من بگیرد، آینه‌ای که می‌توانستم چهره واقعی‌ام را در آن ببینم. کسی که دوستش داشتم، کسی که حضورش سوراخ‌های روحم را ترمیم کرده بود، رفته بود. بدون هیچ توضیحی، بدون هیچ خداحافظی، انگار جهان مرا به خاطر گناهی که فقط به خاطر خودم بودن مرتکب شده بودم، مجازات می‌کرد. در هر چهره‌ای به دنبالش می‌گردم، اما فقط ارواحی را می‌بینم که به زبان او صحبت می‌کنند، بدون اینکه او من باشد. حتی صدایش هم به یک خاطره تبدیل شده است، انگار حافظه‌ام هم مرا مجازات می‌کند، به آرامی چهره‌اش را خشک می‌کند تا دیگر حتی بقایای او را هم نداشته باشم. آیا او واقعاً وجود داشت؟ یا من او را ساختم چون به کسی نیاز داشتم که مرا به زندگی متصل کند؟ احساس می‌کنم ناپدید شدنش یک اتفاق نبود، بلکه یک قضاوت بود. قضاوتی که توسط دادگاهی پنهان در اعماق وجودم صادر شده بود، که می‌گفت: "من بیش از حد دوست داشتم"، "من وابسته شدم"، "فراموش کردم که دنیا فقط می‌دهد تا بگیرد." ناپدید شدن او مثل اخراج از بهشت بود، انگار من آدم بودم که نه به خاطر گناه، بلکه به خاطر اینکه حوا را بیشتر از خدا دوست داشت، رانده شدم. فقط ناپدید شدن او نیست که دردناک است، بلکه سکوتی که پس از آن آمد نیز دردناک است. انگار حضورش توهمی بود که از آرزوهای من شکل گرفته بود، و وقتی بیش از حد به آن باور کردم، دود شد و رفت. او نرفت... او را از من گرفتند. او را مثل آخرین ستاره از آسمان تبعید بردند. و تنها چیزی که باقی مانده است: آسمانی بی‌ستاره، و من در میان، مجازات شده به خاطر اینکه فکر می‌کردم عشق رستگاری است. محمد يحيي فايد اختفى… لأنني كنت أنا لم يمت، لم يسافر، لم يبتلعه الموت، بل اختفى. كأن العالم قرّر أن ينتزع عني مرآتي الوحيدة، التي كنت أرى فيها وجهي الحقيقي. الشخص المفضّل، الذي كان حضوره يرمم ثقوب روحي، غاب. بلا تفسير، بلا وداع، كأن الكون يعاقبني على خطيئة لم أرتكبها إلا بكوني أنا. أبحث عنه في كل الوجوه، فلا أجد إلا أشباحًا تتكلم بلغته، دون أن يكون هو. حتى صوته صار ذكرى، كأن ذاكرتي تعاقبني أيضًا، تجفف ملامحه رويدًا كي لا أملك حتى رفاته. هل كان موجودًا حقًا؟ أم أنني اخترعته لأنني كنت بحاجة لشخص يربطني بالحياة؟ أشعر أن اختفاءه لم يكن حدثًا، بل حكمًا. حكم صادر عن محكمة خفية في أعماقي، تقول: "لقد أحببت أكثر مما ينبغي"، "لقد تعلّقت"، "لقد نسيت أن العالم لا يعطي إلا ليأخذ". فكان اختفاؤه طردًا من الفردوس، وكأنني آدم طُرد لا بسبب الخطيئة، بل لأنه أحبّ حواء أكثر من الإله. ليس اختفاءه فقط ما يوجع، بل الصمت الذي تلاه. كأن حضوره كان وهماً تشكّل من أمنياتي، وحين بالغت في تصديقه، تبخّر. هو لم يرحل… بل سُحب مني. سُحب كما تُسحب النجمة الأخيرة من سماء المنفى. وكل ما تبقّى: سماء بلا نجوم، وأنا في المنتصف، أُعاقَب بكوني كنت أظن أن الحب نجاة. محمد یحیی فاید

یقین محضم و این از ستاره ام پیداست چه حاجت ست گواه آورم خدایم را؟ طلای نابم اگر بی بهاست در چشمت فقط تویی که ندانسته یی بهایم را. عفیف یگانتا به دیگرها ایقسم میگه ولی من برای خودم این شعر را می گویم

صفحه فیس بوکم را مرور کرده روانم به قول رزما صراحت من خودم خود را نادیده می گیرم خیلی کارها انجام داده ام 🫠

من کوثر بخارایی از کودکی با هنر نفس کشیده‌ام به قول مادرم، در میان رنگ‌ها،نقش‌ها و فرهنگ‌های گوناگون زندگی کرده‌ام؛ همین باعث شده است به هنر و تمام فرهنگ ها احترام بگذارم؛ از گل‌دوزی و مهره‌دوزی گرفته تا همه‌ی هنرهای دست‌دوز و دست‌ساز را و حتی نقاشی را پدرم به من آموخت؛ پدری که امروز دیگر در کنارم نیست و تنها حسرتی عمیق در دلم باقی مانده است: «ای کاش بودی و می‌دیدی این دخترت، این پسرانت و خواهر یکدانه‌ام، به کجا رسیده است.» با این همه، هنوز کم است؛ هنوز به آن آرزویی که برای خود و خانواده‌ام در دل دارم نرسیده‌ام. پس از بسته‌شدن مکاتب، این هنر را با دل‌گذاشتن بر عشق‌هایم—نوشتن و نقاشی—آموختم. شب را به روز رساندم و روز را به شب؛ سخت کوشیدم، محکم ایستادم بعد از هر زمین خوردن تا بیاموزم. امروز، به لطف خدا، بیش از صد شاگرد را در این رشته فارغ داده‌ام و اکنون حدود سی‌وپنج دختر و خانم هم‌قدم من شده‌اند؛ با هم می‌آموزیم، تجربه می‌کنیم و راه تازه‌ای می‌سازیم. هر روز مهر و انگیزه را در نگاه‌شان می‌بینم و از آنان نیرو می‌گیرم. این راه را سخت، محکم و استوار ادامه خواهم داد. روزی که کارهایم را بیشتر به‌صورت کاپی انجام می‌دادم، مامای نازنینم، Abdul Saboor Nariman ، گفت که از فرهنگ و هنر خودمان کمتر گفته‌ام. همین سخن، جرقه‌ای شد در جانم. با همان انگیزه، طراحی گرافیک را نیز آموختم تا بتوانم هر چهره، هر منظره و هر روایت هنری را در قالب یک تابلوی مهره‌ای جان ببخشم؛ تا هر دانه مهره، داستانی برای گفتن داشته باشد. تا من از هنر که رهایش کرده بودم و از نوشتن دست کشیده بودم آنها را. فراموش نکنم و این کار را با ادبیات و هنر یکی کنم. این هفتمین تابلویی‌ست که کار کرده‌ام؛ تابلویی همراه با دلهره، با این پرسش مدام که آیا تصویر، همان خواهد شد که در ذهن دارم یا نه؟ تا آن‌که کار به پایان رسید و منظره‌ای از روضه شریف جان گرفت. داستان این تابلو از این‌جا آغاز می‌شود: در ماه اکتبر امسال، با یک عکاس اهل اتریش دیدار کردم؛ کسی که از پیش، آثارش را در اینستاگرام دنبال می‌کردم. امروز او برایم تنها یک هنرمند نیست، بلکه دوستی‌ست صمیمی. زمانی که رئیس من خواست تابلویی از نماد مزار شریف—مسجد آبی یا همان روضه شریف—بسازم، بی‌درنگ به او پیام دادم. بدون تردید، با روی باز از کارم استقبال کرد و عکس‌هایی را که خود از روضه شریف گرفته بود، برایم فرستاد. پس از سه هفته تلاش بی‌وقفه، توانستم این تابلوی مهره‌ای از روضه شریف را بسازم و امروز آن را با شما به اشتراک بگذارم. این تابلوی پیام دوست من و آن رفیق اهل اتریش را برای همه می رساند و صدای هر بلخی و مزاری را به جهان.

photo content
+4