en
Feedback
هَسْتی‌ـشِناسی

هَسْتی‌ـشِناسی

Open in Telegram

جایی برای جست‌وجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
282
Subscribers
+424 hours
+17 days
+2930 days
Posts Archive
Repost from دومآن.
W/Dude🩷
+1
W/Dude🩷

Repost from دومآن.
عجب سیرکی است. همه مان خواهیم مُرد! این مسئله به تنهایی باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم؛ ولی نمی‌کند. ما با چیزهای بی‌اهمیت و مبتذل کوچک شده‌ایم. ما در '' هیچ'' هضم شده‌ایم. _چارلز بوکفسکی

و به‌نظرم یه جایی توی زندگی به خودت میای و می‌بینی تبدیل شدی به همون آدمی که همیشه دوست داشتی دیگران برات باشن؛ و همون کارهایی رو برای خودت و دیگران انجام میدی که یه زمانی آرزو داشتی یکی برای تو انجام بده. — هَسْتی‌ـشِناسی

بنظرم این فقط راجبِ کتاب نیس !

Repost from N/a
یه همچین حسی ..🪄
یه همچین حسی ..🪄

12:12

خیلی مناسب حال هوای امشبم🍃

Repost from N/a
photo content

Repost from AseMooN!
گاهی تاریکی، راهِ نور رو نشونت می‌ده.

هربار پس از پایانِ سفر،ناگهان یک روز با نگاهی از سرِ شفقت به مسیر می‌نگرم و هربار، به طرزِ شگفت‌انگیزی،معنا و مفهومِ هر اتفاق را درمی‌یابم. اینکه آنچه من خیال می‌کردم رخ داده، خیالی بیش نبود و در پسِ پرده، دست‌های بسیاری در کار بودند. عقلِ کوچکِ من به دنبالِ سنجابی دوید و ناگاه خود را در جنگلی با درختانی سالخورده و سر به فلک کشیده یافت. زیرا از ابتدا،شوقِ یافتنِ آن سنجابِ بازیگوش،بهانه‌ای بیش نبود؛ برای یافتنِ زیباترین و مخفی‌ترین قسمتِ جنگل، آنجا که رازِ من در آن نهفته است و گل‌های مخملی در آن می‌رویند. — هَسْتی‌ـشِناسی

فراتر از یک قطعه ی موسیقی ...

و من هبوط نمودم ،به سرزمینِ تاریکی‌ها؛ آنجا که هیچ‌کس نه مرا می‌دید و نه صدایم را می‌شنید. تنها و گمشده،میان آشنایانِ قدیمی. و من بسیار جست‌وجو کردم، آن‌قدر که دیگر توانی برای زیستن نماند. و حالا،هاله‌ای از نور می‌بینم؛ مرا صدا می‌زند. وقتِ بازگشتن فرا رسیده است. اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند. سخت بود… خیلی سخت و دشوار؛ رازآلود و معجزه‌وار. این یک خداحافظی نیست،هرگز! اما گویی زمانِ باز کردنِ مرهم‌ها رسیده است… — هَسْتی‌ـشِناسی

هربار پس از پایانِ سفر،ناگهان یک روز با نگاهی از سرِ شفقت به مسیر می‌نگرم و هربار، به طرزِ شگفت‌انگیزی،معنا و مفهومِ هر اتفاق را درمی‌یابم. اینکه آنچه من خیال می‌کردم رخ داده، خیالی بیش نبود و در پسِ پرده، دست‌های بسیاری در کار بودند. عقلِ کوچکِ من به دنبالِ سنجابی دوید و ناگاه خود را در جنگلی با درختانی سالخورده و سر به فلک کشیده یافت. زیرا از ابتدا،شوقِ یافتنِ آن سنجابِ بازیگوش،بهانه‌ای بیش نبود؛ برای یافتنِ زیباترین و مخفی‌ترین قسمتِ جنگل، آنجا که رازِ من در آن نهفته است و گل‌های مخملی در آن می‌رویند. — هَسْتی‌ـشِناسی

Repost from 13:13
به آینه نگاهی انداختم؛ کسی را دیدم که در من زندگی می‌کرد. به او گفتم: چشمانت زیباست، عمیق است، بسیار عمیق. گمان می‌کنم حرف‌های نگفته‌ی زیادی داری؛ که این‌گونه با نگاهت حرف می‌زنی. نگاهت شبیه سیاه‌چاله‌ای‌ست که مرا آرام‌آرام به درون خود می‌کشد.

فراتر از یک قطعه ی موسیقی ...

و من هبوط نمودم به سرزمینِ تاریکی‌ها؛ آنجا که هیچ‌کس نه مرا می‌دید و نه صدایم را می‌شنید. تنها و گمشده، میان آشنایانِ قدیمی. و من بسیار جست‌وجو کردم، آن‌قدر که دیگر توانی برای زیستن نماند. و حالا، هاله‌ای از نور می‌بینم؛ مرا صدا می‌زند. وقتِ بازگشتن فرا رسیده است. اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند. سخت بود… خیلی سخت و دشوار؛ رازآلود و معجزه‌وار. این یک خداحافظی نیست، هرگز! اما گویی زمانِ باز کردنِ مرهم‌ها رسیده است… — هَسْتی‌ـشِناسی

تموم‌✅ مرسی که شرکت کردین ✨

Repost from N/a
𝘉𝘦𝘧𝘰𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘭𝘪𝘨𝘩𝘵𝘴 𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘰𝘯, 𝘦𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘴𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘢𝘬𝘦𝘴 𝘢 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘵𝘩🪜🎭
𝘉𝘦𝘧𝘰𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘭𝘪𝘨𝘩𝘵𝘴 𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘰𝘯, 𝘦𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘴𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘵𝘢𝘬𝘦𝘴 𝘢 𝘣𝘳𝘦𝘢𝘵𝘩🪜🎭

حس خداحافظی که احتمالا سالها بعد دلتنگ خاطرات و تصاویری که در ذهنمون مونده ازش میشیم...

همین الان یهویی از لوکیشن دوثانیه مونده تا بوفه با ترم تابستونی خدافظی میکنیم ایشالا برین برنگردین💆🏻‍♀🤍☕️
همین الان یهویی از لوکیشن دوثانیه مونده تا بوفه با ترم تابستونی خدافظی میکنیم ایشالا برین برنگردین💆🏻‍♀🤍☕️