هَسْتیـشِناسی
前往频道在 Telegram
جایی برای جستوجوی خویشتن💭 . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1822154589 ناشناس من . @hastishenasichallenge چالش ها 👆
显示更多未指定国家未指定类别
282
订阅者
+424 小时
+17 天
+2930 天
帖子存档
Repost from دومآن.
عجب سیرکی است.
همه مان خواهیم مُرد! این مسئله به تنهایی باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم؛
ولی نمیکند.
ما با چیزهای بیاهمیت و مبتذل کوچک شدهایم.
ما در '' هیچ'' هضم شدهایم.
_چارلز بوکفسکی
و بهنظرم یه جایی توی زندگی به خودت میای و میبینی تبدیل شدی به همون آدمی که همیشه دوست داشتی دیگران برات باشن؛
و همون کارهایی رو برای خودت و دیگران انجام میدی که یه زمانی آرزو داشتی یکی برای تو انجام بده.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from هَسْتیـشِناسی
هربار پس از پایانِ سفر،ناگهان یک روز با نگاهی از سرِ شفقت به مسیر مینگرم
و هربار، به طرزِ شگفتانگیزی،معنا و مفهومِ هر اتفاق را درمییابم.
اینکه آنچه من خیال میکردم رخ داده،
خیالی بیش نبود و در پسِ پرده، دستهای بسیاری در کار بودند.
عقلِ کوچکِ من به دنبالِ سنجابی دوید
و ناگاه خود را در جنگلی با درختانی سالخورده و سر به فلک کشیده یافت.
زیرا از ابتدا،شوقِ یافتنِ آن سنجابِ بازیگوش،بهانهای بیش نبود؛
برای یافتنِ زیباترین
و مخفیترین قسمتِ جنگل،
آنجا که رازِ من در آن نهفته است
و گلهای مخملی در آن میرویند.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from هَسْتیـشِناسی
و من هبوط نمودم ،به سرزمینِ تاریکیها؛
آنجا که هیچکس نه مرا میدید و نه صدایم را میشنید.
تنها و گمشده،میان آشنایانِ قدیمی.
و من بسیار جستوجو کردم،
آنقدر که دیگر توانی برای زیستن نماند.
و حالا،هالهای از نور میبینم؛
مرا صدا میزند.
وقتِ بازگشتن فرا رسیده است.
اشکهایم بیاختیار جاری میشوند.
سخت بود…
خیلی سخت و دشوار؛
رازآلود و معجزهوار.
این یک خداحافظی نیست،هرگز!
اما گویی زمانِ باز کردنِ مرهمها رسیده است…
— هَسْتیـشِناسی
Repost from هَسْتیـشِناسی
هربار پس از پایانِ سفر،ناگهان یک روز با نگاهی از سرِ شفقت به مسیر مینگرم
و هربار، به طرزِ شگفتانگیزی،معنا و مفهومِ هر اتفاق را درمییابم.
اینکه آنچه من خیال میکردم رخ داده،
خیالی بیش نبود و در پسِ پرده، دستهای بسیاری در کار بودند.
عقلِ کوچکِ من به دنبالِ سنجابی دوید
و ناگاه خود را در جنگلی با درختانی سالخورده و سر به فلک کشیده یافت.
زیرا از ابتدا،شوقِ یافتنِ آن سنجابِ بازیگوش،بهانهای بیش نبود؛
برای یافتنِ زیباترین
و مخفیترین قسمتِ جنگل،
آنجا که رازِ من در آن نهفته است
و گلهای مخملی در آن میرویند.
— هَسْتیـشِناسی
Repost from 13:13
به آینه نگاهی انداختم؛ کسی را دیدم که در من زندگی میکرد.
به او گفتم: چشمانت زیباست، عمیق است، بسیار عمیق.
گمان میکنم حرفهای نگفتهی زیادی داری؛ که اینگونه با نگاهت حرف میزنی.
نگاهت شبیه سیاهچالهایست که مرا آرامآرام به درون خود میکشد.
و من هبوط نمودم
به سرزمینِ تاریکیها؛
آنجا که هیچکس نه مرا میدید
و نه صدایم را میشنید.
تنها و گمشده،
میان آشنایانِ قدیمی.
و من بسیار جستوجو کردم،
آنقدر که دیگر توانی برای زیستن نماند.
و حالا،
هالهای از نور میبینم؛
مرا صدا میزند.
وقتِ بازگشتن فرا رسیده است.
اشکهایم بیاختیار جاری میشوند.
سخت بود…
خیلی سخت و دشوار؛
رازآلود و معجزهوار.
این یک خداحافظی نیست،
هرگز!
اما گویی
زمانِ باز کردنِ مرهمها رسیده است…
— هَسْتیـشِناسی
حس خداحافظی که احتمالا سالها بعد دلتنگ خاطرات و تصاویری که در ذهنمون مونده ازش میشیم...
Repost from ◟˖࣪ 𝐀𝐫𝐨𝐧𝐚 ˖࣪◝
همین الان یهویی از لوکیشن دوثانیه مونده تا بوفه با ترم تابستونی خدافظی میکنیم ایشالا برین برنگردین💆🏻♀🤍☕️
