حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
242
اطلاعات بیخود؛
خیلی جالبه که طبس و فردوس برا خراسان جنوبیه من ۲۴سال برا خراسان رضوی میدونستمشون.
242
ابرها؛
روی نیمکت نشسته بودم. باد از روی دریاچه میگذشت و میپیچید بینِ شاخهها و برگهایی که تعلقی به درخت نداشتند را به زمین برمیگرداند. برگی افتاد روی چادرم، وقتی دقیقتر نگاه کردم، گوشه برگ سوراخ بود. برگ را گذاشتم داخل جیبِ کوچکِ کیفم. احتمالا اگر چندسال قبل بود، دنبالِ برگ سالمی میگشتم اما آن ساعتی که آنجا نشسته بودم و در انتظار، به نقصِ روی برگ و داستانِ پشتِ آن فکر کردم؛ به آروارههای کوچکِ ملخ یا لارو پروانهای که شاید روی برگ متولد شده باشد. احتمالا اگر چندسال قبل بود برگِ سوراخ شده را شبیه زندگی نمیدیدم؛ نصفونیمه، ناقص اما واقعی و پُر ماجرا.
شنبه؛ هفدهم مردادماه/۱۴۰۵.
242
محض رضای خدا یک آموزشگاه نیست استاد زبانهاش رو هر ترم عوض نکنه؟ آقا من از معلمم خوشم نیاد نمیتونم ادامه بدم. و واقعا دیگه ایدهای ندارم چه کاری از دستم برمیاد.
242
یعنی یکی تو تهران معلم نیست دوتا دانشآموز برای مصاحبه پژوهشی به من معرفی کنه؟T-T یک پژوهشگر سرماخوردهای که نمیتونه بره پارک، بازار، مسجد و... دنبال بچهها بگرده.T-T
یا یک نوجوان اطرافتون ندارید؟
242
توی آسانسور یک پسرک رو دیدم. بهش لبخند زدم. گفتم اسمت چیه؟ اول فکر کردم میگه امیر. بعد گفتم امیر؟ گفت نه امین!
بهش میگم معنای اسمت رو میدونی؟ گفت: نه.
بهش گفتم یعنی کسی که امانتداره و همیشه به قولهاش عمل میکنه!
بعد سنش رو پرسیدم. پنجسالش بود. گفتم میخوای اسم منو بدونی؟ میخوای باهام دوست بشی؟
بعد بهم لبخند زد گفت نه. خاله حالا من شاید به یکنخ وصل بودم تو زندگیم نباید اینطوری بگی نه که.
242
یکسری از موقعیتهای کاری رو سر تهران نبودن زمان مصاحبهها از دست دادم یکسری رو سر اربعین رفتن. زن را چه به کار کردن(گریه میکند).
242
مجنونِ لیلا؛
موقعی که باید تستهای فیزیک و شیمی را حل میکردم و گردش مواد در پارامسی را میخواندم و کارکرد نفرونها را یاد میگرفتم، نظامی را باز میکردم و مصرع به مصرع داستان خسرو و شیرین را مزهمزه میکردم. گاهی کرنومتری که زمان کنکورم داشتم ساعتها جلو میرفت و من تکان خوردن یالِ اسبِ شیرین را در باد میدیدم. فرهاد، همیشه برایم در داستانها نمادِ شجاعت بود. روستازادهای خالی دست ولی به قوتِ موهبتِ حُب، بازوهایش قوت کندن بیستون و زبانش قوتِ به مصاف پادشاه رفتن را پیدا کرده بود. اما وقتی به قصهی مجنون میرسیدم، ملال میپیچید دور دستوپایم. هرجا را چشم میانداختم مردی شوریده نشسته بود و اشک میریخت. از کودکی لیلی و مجنون را در داستانهای پدرم شناخته بودم اما مجنونِ تصوراتِ من، وجه تمایزش با مجنونِ نظامی، شجاعت داشتن بود. وقتی مصرعها را میخواندم، ابیات را پنجتاپنجتا یا دهتادهتا رد میکردم تا داستان تمام شود. میخواستم کلمات را به شمشیری و اسبی مبدل کنم، تفنگی چیزی تا به دستِ آن مرد بدبختِ بخت برگشته بدهم تا لیلی را از قبیلهاش برباید. مجنون برایم نماد ترس بود نه عاشق. وقتی پریشانحالیاش را بینِ داستان میدیدم، کفری میشدم. انگار ایستاده بودم و میخواستم هُلش بدهم تا دستِ لیلی را بگیرد و بر اسب بنشاندش و از میان انبوه تیرها، به نقطهای دور، رحل سفر ببندد. میخواستم لیلی را ترغیب کنم تا جسارتِ ایستادن در برابر تمام قبیلهاش را پیدا کند. بعدتر وقتی جلد یک آتش بدون دود را خواندم، انگار نیمی از آرزوهایم برای مجنون را گالان به تحقق رسانده بود و نیم دیگرش برای لیلی را سولماز.
انسان، اگر مردد شود، اگر در لحظهی خطر، مصممتر نشود، اگر تیرهایش را به موقع از چله کمان رها نکند، همیشه محکوم است.
سهشنبه؛ روزهای تابستان/۱۴۰۵.
