uz
Feedback
حرة

حرة

Kanalga Telegram’da o‘tish

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
211
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kunlar
+1030 kunlar
Postlar arxiv
دست می‌کشم روی ریشه‌های سجاده، مدت‌ها پیش آن‌ها را بافته‌ام. ریشه‌ها اگر بافته شوند، نخ‌هایشان کش نمی‌آید، در هم گره نمی‌خورند‌. دیوارها را هل می‌دهم تا استخوان‌هایم را از شکستگی، نجات دهم. پیام‌ها را جواب نمی‌دهم، شماره‌هایی که زنگ می‌زنند هم‌‌. بد عادتی است‌، گم کردن ضرورتِ روانه کردن کلمات به سمتِ آدم‌ها. سرم را روی بالشتی که عمودی میخ کرده‌ام به فرش تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم روی تپه‌ای از بابونه نشسته‌ام. آب، می‌شکافد و در بستر رودخانه پیش می‌شود‌ شبیه تاریخ در بستر زمان. چشم‌هایم را می‌بندم، صدای پرندگان پس از روزهای بارانی می‌آید. چشم‌هایم را می‌بندم و روی خوشه‌های سبز گندم، باد می‌شوم و می‌وزم. چشم‌هایم را می‌بندم و در شکوفه‌ی سفیدِ اسپند گم می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و زمزمه‌ی ماهیان را می‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و یک دسته‌ پونه‌ی وحشی گرفته می‌شود جلوی صورتم. چشم‌هایم را می‌بندم و دیوارهای خانه را به عقب هُل می‌دهم. کاش تا ابد چشم‌هایم را می‌بستم.

امیدِ فردی وقتی که تمام عالم، در زمین فرو می‌رود.

به این فکر می‌کنم که چه‌طوری امیدم رو نسبت به آینده حفظ کنم.

پرده‌ی گوش‌هایم را کنده‌ام؛ پرسیده بودی چرا از ورم خیابان‌ها و از ریشه‌های به خون آغشته شده‌ی درختان نمی‌نویسم و نمی‌خوانم؟ من، پرده‌های گوش‌هایم را کنده‌ام و مردمک چشمم را با استخوان بیرون زده‌ی انگشتِ شکسته‌ام از حدقه درآورده‌ام. و دندان‌هایم را آنقدر به زبانم فشرده‌ام که لخته‌‌‌‌ی بزرگی از خونِ تمام پا برهنگان عالم راه حنجره‌ام را بسته است. مدت‌هاست به صدفِ شکسته‌ی حلزونی که مرغ‌ماهی‌خواری آن را بیرون کشیده بود پناه برده‌ام و زیر شن‌های ساحلِ دریایی که شوره‌زار شده است، برای ابد، خزیده‌ام.

ساکن سرزمینی شده‌ام با درختان کاغذی؛

باران بند آمده و گنجشگک‌ها پشتِ پنجره آزادانه می‌خوانند. انگار که در عالم هیچ خبری نیست؛ مگر شادمانی. شادیی از جنسِ عطر شکوفه‌های باران خورده‌ی نارنج، بر شاخه‌ی بلندِ سبز‌.

کاش آدم وقت مرگ، بوی تمام چیزهای خوب عالم را بدهد.

هرچیزی وقت مرگ بوی چیزی را می‌دهد که دوستش دارد. ماهی‌هایی که امروز رد پولک‌هاشان روی دست‌هایم مانده بود، بوی دریا می‌دادند.
هرچیزی وقت مرگ بوی چیزی را می‌دهد که دوستش دارد. ماهی‌هایی که امروز رد پولک‌هاشان روی دست‌هایم مانده بود، بوی دریا می‌دادند.

لامپ‌ حیاط خاموش است. تاریکی گمم می‌کند. سرما می‌پیچد دور تنم. سرم را بلند می‌کنم؛ ستاره‌ها در آسمان روستا، پرنور ترند. یادم رفته بود خیره شدن به تاریکی شفاف شب را. یادم رفته بود صدای جیرجیرک‌‌ها را. هوا را بو می‌کشم. چقدر این روزها آرامم؛ نه می‌دوم، نه ایستاده‌ام. نه می‌خواهم، نه پس می‌زنم. بوی پرتقال می‌آید. بوی پرتقال‌های باران خورده. زندگی، به پوست پرتقال می‌ماند؛ معطر و تلخ. زندگی ابدا رویا نیست، واقعی است؛ بلوری کدر. آمیختگی چیزهای خوشایند و ناخوشایند. سوم بهمن‌ماه؛ خانه.

و زن خرسند بود در حالی که ممکن است سقف خانه فروبریزد، کودکی در آغوش ندارد.

می‌خواست زنی باشد که وقتی گلی را می‌بوید به جنگ فکر نکند.

آدم‌ها منتظر نرگس بودند و او هر زمستان چشم‌هایش به دنبال شکوفه‌های گل‌یخ می‌گشت.
آدم‌ها منتظر نرگس بودند و او هر زمستان چشم‌هایش به دنبال شکوفه‌های گل‌یخ می‌گشت.

یک‌بار، تنها یک‌بار است که انسان چیزی را به جد می‌خواهد. بارهای بعد، هیچ آمد و شدی، قلبش را نمی‌لرزاند.

هرچه را بگیرند، سرخی پرچم سیدالشهدا را نمی‌توانند از ما بگیرند؛ و هنوز کربلایی هست و عاشورایی.

آقا سکوت بسه. کاش خاک آمریکا رو با کل کشورهای آزاده‌ی جهان شخم می‌زدیم.

ولادت امیرالمؤمنین برایم روضه است. مدح‌ خوانی‌ها برایم روضه است. آن هنگام که دیوارهای کعبه به احترام قدوم مبارک فاطمه بنت اسد کنار می‌رود درحالی که خدا به مریم‌ سلام‌الله‌علیها در هنگام فارغ شدن فرمود؛ از بیت‌المقدس خارج شو. حریم کعبه برای ولادت او شکافته شد و روزی گفتند؛ مگر علی.ع. نماز هم می‌خوانده؟ برایم شبیه روضه است که روزی جبرئیل امین، از جانب خدا به پیامبر فرمود تمام درهای به سمت مسجد النبی را ببند مگر درخانه‌ی علی.ع. را؛ سُدّوا هذه ألابوابَ غَیرَ بابِ عَلِی. برایم شبیه روضه است که روزی بعد از پیامبر، در خانه‌ی علی را با نهایت شقاوت شکستند. دری که فرشته‌ی وحی برای ورود به آن اجازه می‌گرفت. در روز ولادت، در عید غدیر، غمی وزین، استخوان‌های قفسه سینه‌‌ام را درهم می‌فشارد. آن هنگام که اعرابی فریاد زد؛ وا مظلمتاه و امام علی.ع. فرمود؛ به تو یک ظلم شده اما به اندازه ریگ‌های بیابان و موهای حیوانات به علی‌بن‌ابی طالب ظلم شد. برایم شبیه روضه است که درِ شهر علم بگوید؛ سَلُونِی قَبْلَ‏ أَنْ‏ تَفْقِدُونِی و سعد ابن ابی وقاص لعنت‌الله‌علیه بپرسد؛ چند مو بر سر و صورت من است؟ یاعلی.ع. ذکر تو کم ما را زیاد می‌کند. یاعلی.ع. نامت اشک‌هایمان را جاری می‌کند. یا‌علی.ع. یا ملجأ امة. یاعلی.ع یا باب النجاه امة.

جمهوری اسلامی روزی می‌رود ‌که نه تنها از سر ما بلکه از سر کودکانمان در گهواره‌ها هم کوه بسازند. جمهوری اسلامی وقتی می‌رود که سینه‌هایمان از گلوله پیش از آن سوراخ سوراخ شده باشد.

إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۱۳۱﴾ [و یاد کنید] هنگامی که پروردگارش به او فرمود: تسلیم باش. گفت: به پروردگار جهانیان تسلیم شدم. -بقره.

این شعر تو کتاب تست جامع خیلی‌سبز کنکور بود. اگر اشتباه ‌نکنم تو کتاب جامع خیلی‌سبز انسانی بود. هر موقع می‌رفتم عربی بخونم و تست بزنم یک‌دور این شعر رو می‌خوندم و هر لحظه‌اش حظ می‌بردم از این همه شجاعت و لطافتی که در کلمه کلمه‌ی شعر بود. عصرهای دی‌ماه که بعد از بارون رد نور از پنجره‌های مشجر می‌افتاد روی میز، کرنومتر رو استپ می‌کردم و می‌نشستم از اول این شعر رو می‌خوندم. شعر توسط مردی سوری سروده شده، اما من زمرمه‌های شعر رو از حنجره‌ی زنی می‌شنیدم که با شجاعت تمام، بی‌ترس از فردا، روبه‌روی جهان ایستاده و بر چیزی که فکر می‌کنه درسته پافشاری می‌کنه.

ولکن من أنت؟ سفینة؟ أین أشرعتک؟ صحراء؟ أین ریاحک ونخیلک؟ ثورة؟ أین رایاتک وأصفادک؟ إننی لا أعرف عنک أکثر ممّا أعرف عن اللّیل ولکن من یسلبک منّی یغامر مع أعظم غضب فی التّاریخ کمن یسلب الجنود الموتى خواتمهم وبقایا نقودهم وهم مازالوا ینزفون على أرض المعرکة. قولی لمن یرید: هذا ولدی ولم أنجبه من أحشائی. هذا وطنی ولم أعرف له حدودًا هذا محتلّی ولم أرفع فی وجهه صوتًا أو حصاة اهدروا دمه. اقتلوه، ولکن شریطة أن یسقط بین ذراعی. -محمد الماغوط.