ru
Feedback
حرة

حرة

Открыть в Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
242
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+230 дней
Архив постов
هیچ‌کس به اندازه خودم از برگشت به امت خوش‌حال نیست. هربار بهش فکر می‌کنم یاز خوش‌حال می‌شم.

درواقع از معلم آوپ شدن خوشم نمیاد.

من واقعا دوست دارم معلم بشم و اونم فقط هم معلم مدرسه دولتی. ولی کی میاد جام برا آزمون استخدامی بخونه؟ هیچ‌کس. مدارس غیرانتفاعی هم با آرمان‌هام سازگار نیستند، پس درنتیجه احتمالا هیچ‌وقت معلم نشم.🗿

نشسته‌ام سر سجاده، صدای فاطمه از اسکای‌روم می‌آید. می‌پرسند، صدا می‌آید؟ بله. بله؛ اما هجاهای من توی گلویم گیر ‌کرده. خیلی هم بد گیر کرده. هر کلمه، انگار، داسی دارد، چنکگی، چیزی و به گلو و حنجره‌ام می‌کشاند و بالا می‌آید تا جمله شود. کسی که حالا فامیلی‌اش را فراموش کرده‌ام برایم زنگ می‌زند، چقدر از به خاطر سپردن حتی نام آدم‌های جدید، امتناع می‌کنم. مهرهای شکسته‌ را بیشتر دوست دارم. مهر روبه‌رویم هم شکسته است؛ هر شکستگی، ماجرایی دارد. ترک‌ها، به بلوری می‌افتند که سرد و گرم چشیده باشد. که روز و شب بر آن گذشته باشد و سال و ماه. نمی‌فهمم در لحظه‌ی پریدن، خالی شدن زمین دقیقا چه معنایی دارد؟ و در لحظه‌ی طوفان، کنده شدن در و پنجره‌! واقعا از کدام راه می‌رسی که من، سراپا چشم شوم و با سر بدوم تا برسم؟ یا اصلا، می‌رسی؟ به خیال خودم، سایه‌ای، مِه‌ای، سرابی و نور، گُمت می‌کند. بین کلماتِ مقاومت، امپریالیسم، معلم، تربیت، آزاده‌خواه، تعلیم و جهان و... چرخ می‌خورم؛ و تو، تو که مرا به این‌جا کشانده‌ای، به من، این‌بار را سخت‌نگیر. این‌بار دیگر فکر نمی‌کنم بتوانم از بین دیوارهای سنگیِ بلندِ خاکستری، خودم را بیرون بکشانم. و شب‌بخیر.

ممکنه این بات رو استارت بزنید، به ما اشتراک بده؟

🔥 هر فایل صوتی تصویری چند ساعته رو با بات زیر میتونی تبدیل به متن کنی! نمونه های استفاده از بات: 1.🎙️ تبدیل پادکست‌ها و سخنرانی‌ها به متن همراه با خلاصه‌سازی 2.🎓 تبدیل فیلم های آموزشی: تبدیل درس‌ها به یادداشت‌های قابل جستجو 3.🏫 تبدیل فایل های ضبط شده دانشگاه سر کلاس به متن 4.🎬 هر فایل صوتی و تصویری دیگری به متن و خلاصه سازی آن بزن اینجا و استفاده کن: https://t.me/VoiceToTextMasterBot?start=8163015669

اشتراکِ بینِ دوجهان؛ کتاب کیمیاگر را ورق می‌زنم. این جمله را بارها  بارها خوانده‌ام؛ اما کتاب را هنوز نه. اگر من بخشی از افسانه‌ی تو باشم! از خودم می‌پرسم؛ بخشی از افسانه‌ی کسی بودن یعنی چه؟ افسانه شخصی را رؤیای کودکی تعبیر کرده‌اند. چیزی که آدم همواره می‌خواهد به آن برسد. رویایی که به زندگی انسان شور و معنا می‌دهد. افسانه شخصی پنجره‌ای است از جهان مرئی به جهان نامرئی. چیزی است که فرد همواره آرزوی انجامش را دارد؛ و البته افسانه‌ی آدم‌ها باهم متفاوت و گاه حتی متضاد است. اما وقتی چیزی جزئی از افسانه‌ی انسان باشد، تفاوت‌ها رنگ می‌بازند و در لحظه‌ای که مرزها باهم یکی می‌شوند، در نقطه تلاقی دو جهان، دو افسانه و دو رویا، تضادها از بین می‌روند. افسانه‌ی کسی بودن، چیزی بیشتر از جزء زندگی کسی بودن است؛ ما ممکن است در دایره‌ی زندگی خیلی از آدم‌ها قرار بگیریم؛ به عنوان فرزند، والد، همسر، هم‌کار، هم‌‌کلاسی، هم‌خانه، هم‌‌راه، اما الزاما جزئی از افسانه یک‌دیگر نباشیم. و این از نیک بختی فرزند انسان است که با آدم‌هایی که پا در حریم او می‌گذارند؛ هم‌افسانه باشد. بعدتر کوئیلو جایی در کتاب گفته؛ «به نظر من خداوند برای ما سرنوشتی در نظر گرفته است، افسانه شخصی ما را. چیزی که ما را به خوشبختی می‌رساند در این صورت با وجود تمامی مشکلات، زندگی ما معنادار خواهد بود.» هم‌افسانه بودن با آدم‌هایی که در مسیر زندگی ما قرار دارند، شاید به همین معناست؛ رنج کشیدن اما معنادار. مشکل داشتن در زندگی اما نه با ذاتِ زندگی. و البته که همیشه افسانه‌ی مشترکی الزاما بین آدم‌هایی که در یک جهان زیست می‌کنند هم وجود ندارد و تمام سختی زندگی همین جاست. بیست‌وچهار مردادماه/۱۴۰۵.

#
#

با باشه و ان‌شاءالله کار در میاد.

هرباری که یک چشم از دستم در می‌ره می‌خوام سر خودم رو بکنم. بله چشم گفتن خیلی سخته.

انسان‌های خوب جهان، سلام. خبر رسیده که امام‌رضا می‌خواد دو نفر و درواقع یه خونواده‌ی دونفره که تاحالا مشهد نرفتن رو، بطلبه پیش خودش و حرمش. و خب امام‌رضا انقدری من و شما رو دوست داره که بهمون اجازه داده بانی زیارت این زن و شوهر مستمند بشیم. کاروان و رفت و آمد و اسکان و غذا و همه‌چی آماده‌ست، فقط مونده هزینه‌ای که باید با دستای ما جمع بشه و می‌دونم مث همیشه ۸ هزار تومنا و ۸۰ هزار تومنا، رو هم دیگه می‌شه ملیون ملیون و ماها هم می‌شیم هم‌زیارتی ِ زیارت‌اولی‌ها.✨ این گوی و این شماره‌کارت، بسم‌الله: 6219861964244957 مطهره صادقیان 6219861962977426 نجمه محمدی

Repost from N/a
نمیدونم، شاید کار تشکیلات یه جورایی تمرین چشم گفتن باشه! #تغییرات_بر_وزن_تشکیلات

تو این اوضاع اجتماعی وقتی میام کلمه زبان بخونم و طوری که هرروز پایبندم به خوندن و یادگرفتن یک تعداد جدید، حس اون کسی رو دارم که داشت تو تایتانیک برا لحظات آخر ویولن می‌زد. بامزه و احمقانه است. ولی خب شمع کوچک خودم رو روشن می‌کنم تا حداقل توی این وضعیت ناامیدی اجتماعی روشن بمونم حالا شاید اون چندتا نخی که به زندگی وصلم کنه همون کلمات زبان باشه با چیزهای دیگه، نمی‌دونم.

نیاز دارم تجربیات چهارساله‌ام تو تهران رو مکتوب کنم که حداقل خودم یادم نره لکن من یک شیرازی‌ام. فقط این‌که این چهارسال خیلی جالب بود. دوباره زندگی در تهران رو تمدیدش می‌کنم.

و اگر تصمیم گرفتی شهر دیگه‌ای درس بخونی این رو هم بدون که تو قراره تمام ارتباط‌های مفید، تمام دوستی‌ها و خاطره‌هات، تمام فرصت‌های پیشرفتت رو توی اون شهر درست کنی. خیلیا به عنوان یه تجربه موقتی و کوتاه بهش نگاه می‌کنن می‌گن ۴ سال می‌خونیم برمی‌گردیم. ولی برگردی کجا؟ توی شهر خودت دیگه دوستی برات نمی‌مونه کسی نمی‌شناسدت که بخوای سر کار بری فعالیت‌های فوق برنامه نداری چون تمام این مدتی که هم‌سن‌وسالات توی شهر خودت داشتن پیشرفت می‌کردن تو توی یه جای دیگه مشغول ارتباط‌سازی بودی. اگه قصد برگشتن داری این رو هم بدون که باید از اول تلاش کنی برای ورود به جامعه. حتماً برای آینده زندگی خوابگاهی‌تون برنامه داشته باشید. این یه عارضه طبیعی گریبان‌گیر تمام خوابگاهی‌ها هست. وقتی مدتی رو دور از خانواده زندگی کرده باشی دیگه زندگی کردن در چارچوب خانواده برات سخت می‌شه.

من هر وقت زیر آوار مانده‌ام کوچ کرده‌ام سمت مشهد. بعدش دیگر کاری نکردم، همه‌چیز را سپردم به امام رضا.ع. و برگشتم و به خانه‌ام نرسیده بودم که آتش بر من سرد شده بود. از دریا عبور داده شده بودم و حوتی که مرا بلعیده بود به سلامت به ساحل رسانده بود.

من هر وقت زیر آوار مانده‌ام کوچ کرده‌ام سمت مشهد. بعدش دیگر کاری نکردم، همه‌چیز را سپردم به امام رضا.ع. و برگشتم و به خانه‌ام نرسیده بودم که آتش بر من سرد شده بود. از دریا عبور داده شده بودم و حوتی که مرا بلعیده بود به سلامت به ساحل رسانده بود.

اگه از شیراز خوشم می‌اومد و تعلقی بهش داشتم می‌گفتم چرا شیراز نه؟

فطریه‌ی امسالم با بلیط اتوبوس محاسبه میشه.

اگه این‌بارم؟ بعدتر راهم را می‌کشم و دور می‌شوم تا قاعده‌ی این‌بارها، حداقل و دست‌کم گریبان من یکی را نگیرد. و شب‌بخیر.