حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+430 days
Posts Archive
242
🔥 هر فایل صوتی تصویری چند ساعته رو با بات زیر میتونی تبدیل به متن کنی!
نمونه های استفاده از بات:
1.🎙️ تبدیل پادکستها و سخنرانیها به متن همراه با خلاصهسازی
2.🎓 تبدیل فیلم های آموزشی: تبدیل درسها به یادداشتهای قابل جستجو
3.🏫 تبدیل فایل های ضبط شده دانشگاه سر کلاس به متن
4.🎬 هر فایل صوتی و تصویری دیگری به متن و خلاصه سازی آن
بزن اینجا و استفاده کن: https://t.me/VoiceToTextMasterBot?start=8163015669
242
اشتراکِ بینِ دوجهان؛
کتاب کیمیاگر را ورق میزنم. این جمله را بارها بارها خواندهام؛ اما کتاب را هنوز نه. اگر من بخشی از افسانهی تو باشم! از خودم میپرسم؛ بخشی از افسانهی کسی بودن یعنی چه؟
افسانه شخصی را رؤیای کودکی تعبیر کردهاند. چیزی که آدم همواره میخواهد به آن برسد. رویایی که به زندگی انسان شور و معنا میدهد. افسانه شخصی پنجرهای است از جهان مرئی به جهان نامرئی. چیزی است که فرد همواره آرزوی انجامش را دارد؛ و البته افسانهی آدمها باهم متفاوت و گاه حتی متضاد است.
اما وقتی چیزی جزئی از افسانهی انسان باشد، تفاوتها رنگ میبازند و در لحظهای که مرزها باهم یکی میشوند، در نقطه تلاقی دو جهان، دو افسانه و دو رویا، تضادها از بین میروند. افسانهی کسی بودن، چیزی بیشتر از جزء زندگی کسی بودن است؛ ما ممکن است در دایرهی زندگی خیلی از آدمها قرار بگیریم؛ به عنوان فرزند، والد، همسر، همکار، همکلاسی، همخانه، همراه، اما الزاما جزئی از افسانه یکدیگر نباشیم. و این از نیک بختی فرزند انسان است که با آدمهایی که پا در حریم او میگذارند؛ همافسانه باشد.
بعدتر کوئیلو جایی در کتاب گفته؛
«به نظر من خداوند برای ما سرنوشتی در نظر گرفته است، افسانه شخصی ما را. چیزی که ما را به خوشبختی میرساند در این صورت با وجود تمامی مشکلات، زندگی ما معنادار خواهد بود.»
همافسانه بودن با آدمهایی که در مسیر زندگی ما قرار دارند، شاید به همین معناست؛ رنج کشیدن اما معنادار. مشکل داشتن در زندگی اما نه با ذاتِ زندگی. و البته که همیشه افسانهی مشترکی الزاما بین آدمهایی که در یک جهان زیست میکنند هم وجود ندارد و تمام سختی زندگی همین جاست.
بیستوچهار مردادماه/۱۴۰۵.
242
Repost from قَدرِغِیرِمُطلَق؛
انسانهای خوب جهان، سلام.
خبر رسیده که امامرضا میخواد دو نفر و درواقع یه خونوادهی دونفره که تاحالا مشهد نرفتن رو، بطلبه پیش خودش و حرمش. و خب امامرضا انقدری من و شما رو دوست داره که بهمون اجازه داده بانی زیارت این زن و شوهر مستمند بشیم. کاروان و رفت و آمد و اسکان و غذا و همهچی آمادهست، فقط مونده هزینهای که باید با دستای ما جمع بشه و میدونم مث همیشه ۸ هزار تومنا و ۸۰ هزار تومنا، رو هم دیگه میشه ملیون ملیون و ماها هم میشیم همزیارتی ِ زیارتاولیها.✨
این گوی و این شمارهکارت، بسمالله:
6219861964244957
مطهره صادقیان
6219861962977426
نجمه محمدی242
Repost from N/a
نمیدونم، شاید کار تشکیلات یه جورایی تمرین چشم گفتن باشه!
#تغییرات_بر_وزن_تشکیلات
242
تو این اوضاع اجتماعی وقتی میام کلمه زبان بخونم و طوری که هرروز پایبندم به خوندن و یادگرفتن یک تعداد جدید، حس اون کسی رو دارم که داشت تو تایتانیک برا لحظات آخر ویولن میزد. بامزه و احمقانه است. ولی خب شمع کوچک خودم رو روشن میکنم تا حداقل توی این وضعیت ناامیدی اجتماعی روشن بمونم حالا شاید اون چندتا نخی که به زندگی وصلم کنه همون کلمات زبان باشه با چیزهای دیگه، نمیدونم.
242
نیاز دارم تجربیات چهارسالهام تو تهران رو مکتوب کنم که حداقل خودم یادم نره لکن من یک شیرازیام. فقط اینکه این چهارسال خیلی جالب بود. دوباره زندگی در تهران رو تمدیدش میکنم.
242
Repost from -زیاد یاوه میگویم-
و اگر تصمیم گرفتی شهر دیگهای درس بخونی این رو هم بدون که تو قراره تمام ارتباطهای مفید، تمام دوستیها و خاطرههات، تمام فرصتهای پیشرفتت رو توی اون شهر درست کنی.
خیلیا به عنوان یه تجربه موقتی و کوتاه بهش نگاه میکنن میگن ۴ سال میخونیم برمیگردیم.
ولی برگردی کجا؟ توی شهر خودت دیگه دوستی برات نمیمونه کسی نمیشناسدت که بخوای سر کار بری فعالیتهای فوق برنامه نداری چون تمام این مدتی که همسنوسالات توی شهر خودت داشتن پیشرفت میکردن تو توی یه جای دیگه مشغول ارتباطسازی بودی. اگه قصد برگشتن داری این رو هم بدون که باید از اول تلاش کنی برای ورود به جامعه.
حتماً برای آینده زندگی خوابگاهیتون برنامه داشته باشید.
این یه عارضه طبیعی گریبانگیر تمام خوابگاهیها هست. وقتی مدتی رو دور از خانواده زندگی کرده باشی دیگه زندگی کردن در چارچوب خانواده برات سخت میشه.
242
من هر وقت زیر آوار ماندهام کوچ کردهام سمت مشهد. بعدش دیگر کاری نکردم، همهچیز را سپردم به امام رضا.ع. و برگشتم و به خانهام نرسیده بودم که آتش بر من سرد شده بود. از دریا عبور داده شده بودم و حوتی که مرا بلعیده بود به سلامت به ساحل رسانده بود.
242
من هر وقت زیر آوار ماندهام کوچ کردهام سمت مشهد. بعدش دیگر کاری نکردم، همهچیز را سپردم به امام رضا.ع. و برگشتم و به خانهام نرسیده بودم که آتش بر من سرد شده بود. از دریا عبور داده شده بودم و حوتی که مرا بلعیده بود به سلامت به ساحل رسانده بود.
242
اگه اینبارم؟
بعدتر راهم را میکشم و دور میشوم تا قاعدهی اینبارها، حداقل و دستکم گریبان من یکی را نگیرد. و شببخیر.
242
عزیزم، من هنوز هم نمیخواهم فقط ازدواج کنم. هنوز میخواهم بیمرز دوست بدارم و داشته شوم آن هم نه تنها به عنوان یک همسر. من هنوز هم میخواهم کسی را طوری ببینم و کسی مرا طوری ببیند که انگار گمشدهای پیدا کرده که از روز نخستِ خلقت انسان گم کرده بوده؛ نه چون زنی که مادرش دیده، نه چون زنی که تنها خانوادهام را میشناسد. من هنوز هم فکر میکنم و به جد معتقدم ایرادی در کار عالم وجود دارد که تنها به معجزه عشق میتوان پشتسر گذاشتش.
242
یادها؛
از کنار دانشگاه شریف رد میشدم، چشمم به نهال چناری افتاد که از بینِ آوارها سربرآورده بود.
بیستوسوم اسفند صفرچهار در یکی از یادداشتهایم نوشته بودم؛
ما در جنگ، باید بیشتر زندگی کنیم. باید وقتی تیرهای دشمن به سویمان میدود نه اینکه به سوی بنبست دنیا بدویم، بلکه برای از پا درآوردن سپاه دشمن، هریک از ما، باید در مسیر مبارزه، گل بکاریم.
و بعدتر؛
تصویر آن دو زوج جوانی که در غزه بعد از هفتاکتبر در میانه آوارها ازدواج کرده بودند، در ذهنم مجسم شد. زندگی در بطن و متن جنگ معنای بیشتری دارد. اصولا تولد یک کودک، ازدواج کردن، درس خواندن، خریدن حتی یک مداد سیاه و... به معنای این است که آیندهای وجود دارد. و قطعا آیندهای برای اهل ایمان وجود دارد؛ «أَنَّ ٱلۡأَرۡضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ ٱلصَّـٰلِحُونَ».
آنها نیستی را به گوشهای از شهر کشاندند اما نهالی با کمتر از ده برگ محکم به زندگی چسبیده بود؛ شبیه آدمهای این جغرافیا.
