en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر. جاحرفی؛ https://t.me/HarfChatBot?start=6f4dbd7ff7a9

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+1030 days
Posts Archive
.

قرار شد بعضی وقت‌ها به مورچه‌ها غذا بدیم.^^
قرار شد بعضی وقت‌ها به مورچه‌ها غذا بدیم.^^

لطفا تا پایان اربعین ۴۰۵ جنگ نشه. سایه جنگ هم نباشه. ممنون‌.

آقا واقعا قرار نبود ته علوم‌انسانی خوندن انقدر پول نباشه.

Repost from مُجیب
فکر می‌کنم بهترین صفتی که هرکس دوست دارد دیگران برایش به کار برند «شجاعت» است. شجاعت ارزش است و ارزشمند و نمی‌توان در هر جهتی آن‌ را به کار برد. جهتش باید با آن‌چه خدا می‌خواهد یکسان باشد. و خب آدم حتی اگر فقط شجاع باشد و بعد بمیرد خیالش راحت است که خوب زندگی کرده و خود را تلف نکرده است. فی الحال آمدم بگویم «شجاع باشید» و در برابر شعارهای فیک و بی‌اساس و زننده، بلند شعار «الله اکبر» بدهید. این خداست که باید نامش و شعارش همه‌جا طنین‌انداز شود نه طاغوت. شجاع باشید حتی اگر تنها هستید.. آن‌وقت است که دیگر شرمنده خودتان نیستید.

زمان جاری می‌شود، جلو می‌رود و می‌گذرد؛ اما آدم فراموش نمی‌کند کی و کجا با صورت زمین خورد. رد زخم‌ها، در برخی روزها، زنده‌اند.

برخی چیزها را آدم جا می‌گذارد؛ لای برف‌ها، زیر درختِ آلو، کنار لانه‌ی کاکلی‌ها؛ برخی چیزها را آدم گم می‌کند؛ در قعر قنات‌های بی‌ آب، در خیابانی خلوت، بین بوته‌های تمشک. قاعده‌مند می‌شود. می‌شود هم‌خانواده‌‌ی شکل‌های هندسی؛ مربع‌وار، لوزی‌وار، مستطيل‌وار. پیش‌بینی‌پذیر می‌شود. کسالت‌بار روی مسیری یکنواخت راه می‌رود، بدون تغییر سرعت. شجاعت، امید و دیوانگی‌اش را می‌ریزد در شکل‌های هندسی. درچهارچوبِ زندگی؛ شبیه تمامِ مردم دنیا. در ایستگاهی متروک در انتظار قطار می‌ایستد. می‌ایستد و می‌پذیرد آسمان همیشه همین رنگ است! و ته همه‌ی مسیرها پرتگاه. خو می‌کند به کوک شدن. کوک می‌شود؛ هر شب، برای دوامِ روز. کوک می‌شود تا برود. بدود. بخندد. بجهد. کاش یک خط بودم. یک خطِ بی‌شکل. کاش تمام چیزهایی که زنده نگهم داشته بود را در آبی دریا خاک نکرده بودم. کاش روزی که در شوره‌زار بین بوته‌های خار، دانه‌های گسسته‌ی رشته‌ی امید را بین شن‌ها غرق می‌کردم، کسی فقط صدایم زده بود؛ قبل از اینکه پرده‌ گوشم‌هایم را از جا بکنم، تنها نامم را، صدا زده بود. و شب‌بخیر.

پتوسم ریشه نمی‌‌زنه. سانت به سانت کوتاهش می‌کنم تا ساقه سیاه شده‌اش جدا بشه و ریشه بزنه. پتوسم ریشه نمی‌زنه، شبیه خودم.

ترکیب رنگ‌ها، موسیقی متن، طراحی لباس، دیالوگ‌ها، جلو و عقب شدن زمان و گم نشدن سیر داستان و گیج نشدن بیننده، بازی فوق‌العاده پارک بوگوم و آی‌یو، انتخاب بازیگران دوره میان‌سالی ‌که دقیقا انگار همونا بودن که پیر شدن، نشون دادن وضعیت سیاسی اقتصادی مردم، اون تصمیم‌ها، بحران‌ها و انتخاب‌های حساسی که هر کاراکتر می‌گرفت و تعهد و عاطفه‌ای که توی فیلم بود، همش طلایی بود و شاهکار. یک غم گرم و لطیف قلبم رو لمس کرد که واقعا باعث شد بعد از مدت‌ها با یک فیلم قلبم روشن بشه. فکر می‌کنم زندگی هم همینه. درحالی که حظ بردی و خوش‌حالی یک غم حتی به اندازه یک غبار یا کوه روی قلبت می‌مونه. اون اندوه رو دوست داری ولی سنگینی می‌کنه و دلت می‌خواد درحالی که می‌خندی گریه کنی و برعکس. از صبح تو خونه باهمه راجع بهش حرف زدم، توی شونزده قسمت انقدر کامل پنج دهه و چهار نسل رو نشون بدی شاهکاره، بابتش بلندبلند گریه کردم، با دوستام راجع بهش حرف زدم ولی باز بهش فکر کردم و باعث شد دوباره بیام این‌جا این رو بنویسم و بگم حتما ببینید. زیرنویس و زبان اصلی هم ببینید چون حالت صداها با دوبله منتقل نمی‌شه و حتی لحن کاراکترها هم توی روند داستان نقش داشت.

وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده.
+8
وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده.

مدت‌ها پیش می‌خواستم سریال "وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده" رو ببینم. تمام شانزده قسمت، شبیه یک نسیم ملایم در بهار بود. نسیمی که گلبرگ‌های اقاقی را زیر درخت می‌ریزد. بوی نرمِ شکوفه‌های یاسی پراکنده در آبی آسمان. همه‌چیز این فیلم طلایی بود. از انتخاب بازیگرها، دیالوگ‌ها، طراحی لباس و صحنه، موسیقی، جلو و عقب شدن زمان(اصلا باعث گم شدن سیر داستان نمی‌شد) و... همه چیز این فیلم باهم خوب بود. یک درام چندلایه از تمام ابعاد زندگی؛ روایت پنج دهه و چهار نسل زندگی در کره جنوبی. مسئال اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، خانوادگی و عاطفی رو خیلی خوب پوشش داده بود. به معنای واقعی کلمه محشر بود؛ طوری که بعد از قسمت آخر واقعا دلت می‌خواد با وجود زخم شدن زانوهات زندگی دست‌کم یک نارنگی هم به تو بده. این سریال درمورد انتخاب‌، تصمیم‌گیری بین انبوهی از بحران، احترام، تعهد، عاطفه و عشق بود. و اینکه، تمام سکانس‌ها بوی نارنگی می‌‌داد. بوی نارنگی بارون خورده؛ گرم، لطیف، ترش و شیرین. زندگی دقیقا شبیه الا‌کلنگه؛ غم و شادی توی دو کفه این الاکلنگ قرار دارند. هر دو هستند و باید باشند. این سریال خیلی خوب تونست این مفهوم رو منتقل کنه. مفهوم استمرار، ایستادن و قدرت دوست داشتن و دوست داشته شدن رو. پ‌ن؛ اگر شما هم مثل من اشکتون دم مشکتونه، احتمالا با خیلی از سکانس‌ها بلندبلند گریه کنید ولی با این وجود از تمام سکانس‌ها به معنای واقعی کلمه حظ می‌برید. و مهم‌تر اینکه از یک شاهکار واقعا لذت می‌برید.

#پیشنهاد_باشرمانه؛ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده.
#پیشنهاد_باشرمانه؛ وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده.

توی بزرگ‌سالی هم می‌شه خونه بالشتی ساخت و روی سقفش چادر نماز مامان رو انداخت و از انبوه غم به خونه بالشتی پناه برد؟ درسته که شاید دیگه تو اون خونه جا نشیم ولی خونه بالشتی‌ بعضی وقت‌ها یه آدمه‌. این کلمات وقتی به ذهنم رسیدن که قسمت پنج سریال "وقتی زندگی بهت نارنگی می‌ده"، تموم شد.

کجاست آنکه کنارش نقاب بردارم…

و وقتی در نظر معلم، دانش‌آموز متقلب، دروغگو، از انجام تکالیف فراری، بی‌انگیزه، معطل و... باشد، برون‌داد نظام آموزشی ما چیزی جز این نخواهد بود.

و این ابدا به معنای در انتظار جنگ بودن نیست؛ جنگ، چهره‌ی کریهی دارد اما دفاع، امری واجب است. سیزده، چهارده ساله که بودم مجموعه‌ی کتاب‌های نیمه‌ی پنهان ماه را می‌خواندم. حکایت زمستان را. سلام بر ابراهیم را. سیزده چهارده‌ساله که بودم‌ من زنده‌ام را می‌خواندم. دا را ورق می‌زدم و... چقدر دوست داشتم هم‌پای آن آدم‌ها باشم. چقدر دلم می‌خواست در مسجد جامع خرم‌شهر، چادر سیاهم را زیر آذوقه‌هایی که بسته‌بندی می‌کردند، پهن کنم. جنگ برایم رمانتيک بود. تیرها تن رزمنده‌ها را می‌شکافتند و پیش می‌رفتند و از هر تن، هزار شقایش می‌رویید. در ادبیات، در سینما و... جنگ حماسه‌ای بود که به غزل می‌رسید. جنگ برای آن دخترک سیزده‌ساله که من بودم، نامه‌هایی بود که رزمنده‌ی بیست‌وپنج‌ساله‌ای برای همسر جوانش می‌نوشت و نام دخترکی که هرگز ندیده بود را انتخاب می‌کرد. جنگ برای من، نجواهای آرامِ در تاریکی‌های دور از سنگر بود. حالا که بيست‌وسه‌ساله‌‌ام، حالا که انقلاب را سینه به سینه به من رسانده‌اند، نه! حالا که اسلام از پَر گوشه‌ی چادر مادر سادات سلام‌الله علیها به من رسيده است، به ترس‌هایم فکر می‌کنم و به احتمالات و اطمینان‌هایم. در آن روزهای سیزده‌سالگی به درختان سوخته، مادران طفل از دست داده، فقر و قحطی، تعطیلی مدراس، زنانی که شوهرشان را غرق خون دیدند، ساختمان‌های فروریخته، کودکان یتیم شده و گنجشککانی که قلبشان ایستاده بود، ابدا فکر نمی‌کردم. حالا که واقعیتِ جنگ را می‌بینم، سختی و تیزی تیغ دشمن را هم، قرآن را می‌گشایم؛ إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ الشَّيْطَانُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ. آل‌عمران؛ آیه‌ ۱۷۵. دیگر به سیاست‌های داخلی جمهوری اسلامی ایران در این روزها نمی‌اندیشم. به رانت‌ها و فسادها و کارشکنی‌های این چهل‌و‌هفت‌سال و علت‌هایش فکر نمی‌‌‌کنم. اما بسیار به واقعیت سهمگین جنگ فکر می‌کنم و به لزوم مبارزه حتی اگر مردانمان را بکشند و زنانمان را به اسارت ببرند. تنها یک‌چیز ضرورت دارد و آن حفظِ ۱٫۶۴۸٫۱۹۵ کیلومتر مربع خاکِ ایران است. رهبری در تفسیر همین آیه در سال ۱۳۹۷ گفته بود؛ آن که شما را وادار می‌کند که بترسید، مأیوس بشوید، ناامید بشوید، او شیطان است. امروز این شیطان‌ها از طریق رادیو و تلویزیون و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی و امثال اینها مرتّب مشغول کارند برای اینکه بترسید. نه، نترسید، فَلا تَخافوهُم، از آن‌ها نترسید؛ از انحراف از راه خدا بترسید که اگر چنانچه از راه مستقیم انحراف پیدا کردیم، سرنوشت ما سرنوشت کشورهایی است که زیر بال آمریکایند، سرنوشت عربستان است، سرنوشت رژیم شاه است که [در آن نوع کشورها] همه‌ی امکانات کشور متعلّق به دشمن [است] و ملّت، ذلیلِ در مقابل دشمن و بی‌پناه در مقابل دشمن. صدای مداحی در خانه پخش می‌شود؛ لَو قَطَعوا أرجُلَنا و الیَدَین‌ نَأتیکَ‌ زَحفاً سَیدي یاحسین‌.ع؛ و هنوز عاشورا به شب نرسیده است. -دهم بهمن‌ماه هزاروچهارصدوچهار.

جزوه رو به ورد تبدیل می‌کنیم تا زمان امتحان بتونیم کلیدواژه‌هاشو سرچ کنیم. حالا استاد امتحان تستی با زمان محدود طرح کنه. انسان وقتی در تنگنا باشه راه‌حل لازمو پیدا می‌کنه‌.

دست می‌کشم روی ریشه‌های سجاده، مدت‌ها پیش آن‌ها را بافته‌ام. ریشه‌ها اگر بافته شوند، نخ‌هایشان کش نمی‌آید، در هم گره نمی‌خورند‌. دیوارها را هل می‌دهم تا استخوان‌هایم را از شکستگی، نجات دهم. پیام‌ها را جواب نمی‌دهم، شماره‌هایی که زنگ می‌زنند هم‌‌. بد عادتی است‌، گم کردن ضرورتِ روانه کردن کلمات به سمتِ آدم‌ها. سرم را روی بالشتی که عمودی میخ کرده‌ام به فرش تکیه داده‌ام و فکر می‌کنم روی تپه‌ای از بابونه نشسته‌ام. آب، می‌شکافد و در بستر رودخانه پیش می‌شود‌ شبیه تاریخ در بستر زمان. چشم‌هایم را می‌بندم، صدای پرندگان پس از روزهای بارانی می‌آید. چشم‌هایم را می‌بندم و روی خوشه‌های سبز گندم، باد می‌شوم و می‌وزم. چشم‌هایم را می‌بندم و در شکوفه‌ی سفیدِ اسپند گم می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و زمزمه‌ی ماهیان را می‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و یک دسته‌ پونه‌ی وحشی گرفته می‌شود جلوی صورتم. چشم‌هایم را می‌بندم و دیوارهای خانه را به عقب هُل می‌دهم. کاش تا ابد چشم‌هایم را می‌بستم.

امیدِ فردی وقتی که تمام عالم، در زمین فرو می‌رود.

به این فکر می‌کنم که چه‌طوری امیدم رو نسبت به آینده حفظ کنم.