en
Feedback
حرة

حرة

Open in Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
ساجده اون‌روز تو استوریش نوشته بود روز اولی که اومدم الزهرا کتاب شعر فاضل رو می‌خوندم و الان موقع فارغ‌التحصیلی روی نیمکت‌ها نشستم و دارم کتابِ خاطرات یک آدم‌کش رو می‌خونم و این دقیقا کاریه که الزهرا با هر دانشجویی که دیوان شعر به دست میاد دانشگاه موقع خروجی می‌کنه.

الزهرا دقیقا شبیه یه دبیرستان دخترونه تو یک اشل بزرگ‌تره. فقط شما می‌تونید مقعنه نپوشید صبح‌تاصبح‌.

نیاز دارم یا دو کیلو تخمه بخرم یا بیست‌کیلو سبزی بعد بشینم مفصل دراماهای الزهرا رو تعریف کنم و رفتار اساتیدمون رو مو به مو توضیح بدم‌(ما فقط چندتا استاد مدعو خیلی خوب داشتیم).

بله در واقع؛ ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران

ترک کردن کانال‌ها و گروه‌های دانشگاه الزهرا شور و شوق و شعف و ذوق رو باهم داره؛ باشد که دیگر هیچ‌گاه گذرم به تو نیافتد. باشد که تو بمانی و ماجراها و آدم‌هایت‌.

قبل جنگ تو محوطه علومج نشسته بودم و به یکی از بچه‌ها می‌گفتم من چیز زیادی نمی‌دونم ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که دوسال آینده ارشد نمی‌خونم و نمی‌خوام بخونم. بعد الان تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که دوسال آینده درحال ارشد خوندنم.🗿

کاش می‌شد برا کلاس‌ها بریم تهران و برا ناهار علامه ولی گفتن نمی‌شه.

همین الان از دانشگاه علامه انصراف دادم و این میز رو از دست دادم.

Repost from N/a
photo content

هر‌ وقت میرزا قاسمی درست می‌کنم انقدر فلفل قلمی سبز تند در آن می‌ریزم که دست‌هایم موقع خرد کردن فلفل‌ها، تا مدت‌ها طعم تندی دارد. امروز درحالی که داشتم برا جلسه ساعت پنج‌عصر آماده می‌شدم که بادمجون‌ها و گوجه‌ها را دودی می‌کردم برای شام. بعد هم همه‌اش به خودم می‌گفتم «زن با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد با یک دستش دنیا را» درواقع، به جای تکان‌دادن گهواره، بادمجان‌ها را می‌چرخاندم و حواسم بود جزغاله نشوند. من، فکر می‌کردم اگر خیلی اتفاقات در زندگی‌ام نیافتند، چقدر حسرت می‌خورم بابتِ نشدنشان. فکر می‌کردم یک گردالی قلمبه از نشدن‌ها گیر می‌کند توی گلویم و نمی‌توانم اصلا یک کلمه حرف بزنم. فکر می‌کردم دنیا، به من خیلی چیزها بدهکار است. فکر می‌کردم و به جد انتظار داشتم از آن؛ اما وقتی دست از آن حسرت‌ها کشیدم، فهمیدم زندگی می‌تواند بدون خیلی چیزها پیش برود و البته خوب هم پیش برود. بعضی وقت‌ها می‌گویم به درک که نشدنی‌ها نشده‌اند اما بعد سقلمه می‌زنم به خودم که خیربودن‌های زندگی به درک نیستند‌ها. فعلا با جهان درصلحم دقیقا از همان‌ وقتی که فهمیدم زندگی هیچ‌چیزی به من بدهکار نیست. یکی از روزهای شهریورماه/۱۴۰۵.

Repost from Ihashti
از همان وقتی که عباس‌میرزا در مواجهه با دستاوردهای نظامی و تکنیکی غرب با حیرت پرسید که مگر خورشید بر غرب و شرق به یکسان نمی‌ت
از همان وقتی که عباس‌میرزا در مواجهه با دستاوردهای نظامی و تکنیکی غرب با حیرت پرسید که مگر خورشید بر غرب و شرق به یکسان نمی‌تابد، تاریخ ما همواره به‌نحوی به نسبت شرق و غرب گره خورده است. داریوش شایگان در کتاب «آسیا در برابر غرب» همین نسبت را واکاوی می‌کند. در نظر او تفکر تمدن‌های شرقی و آسیایی از اساس متفاوت با سیر تفکر تمدن غرب است. شایگان ابتدا تاثیر نیهلیسیم اندیشه غربی بر تقدیر تاریخی تمدن‌های آسیایی را بررسی می‌کند و سپس از موقعیت تمدن‌های شرقی در برابر سیر اندیشه غربی سخن می‌گوید. در این هشتی‌کتاب قرار است «آسیا در برابر غرب» را با تسهیلگری محمدرضا ایمانی، کارشناسی ارشد اندیشهٔ سیاسی از دانشگاه علامه طباطبایی، با هم مطالعه کنیم و درباره مسائل اساسی و دغدغه‌هایی که داریم با هم به گفتگو بنشینیم. اگر به فلسفه و علوم اجتماعی علاقه دارید یا زمانی ذهنتان درگیر تفاوت‌های تمدن‌های شرق و غرب شده است، در این هشتی‌ها منتظرتون هستیم. 🗓 از همین هفته، چهارشنبه‌ها ساعت ۱۷ 🎙 میزبان هشتی: محمدرضا ایمانی برای ثبت‌نام و اطلاعات بیشتر به آیدی هشتی پیام دهید: @ihashti_admin

امروز درحالی داشتم برا جلسه ساعت ۵ آماده می‌شدم که بادمجون و گوجه دودی می‌کردم برا میرزا قاسمی، بعد همش به خودم می‌گفتم «زن با یک دستش گهواره را تکان می‌دهد با یک دستش دنیا را» درواقع؛ تکان دادن گهواره.❌ چرخوندن بادمجونا.✅

پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛ دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمه‌شب لباس پوشیدند؛  تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه! آری پیش از تو در جهان کلمه نبود. جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف! تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرون‌آمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجه‌های سنگین اشراف. میان زن‌های کبودچهره از تازیانه‌های متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمه‌هایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه‌ بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمه‌هایت نوشاندی. شلاق‌ها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودی‌های زنان ریحانه‌‌سان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایه‌اش بازی کردند. درخت کلمه‌هایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبه‌ای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایه‌ای خنک. تیشه‌ها بر آن اثر نمی‌کند. آتش‌ها نمی‌سوزاندش. جنگ‌ها؛ ترورها؛ هم‌داستانی تمام کفار و مشرکین؛ هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگ‌ها و در همه لباس‌ها؛ بی‌نگاه به حکام بی‌غیرت بوسفیان‌نژاد، در خنکای سایه‌سار شجره‌ات، ایستاده‌ایم. قرص و محکم و بی‌شکست. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخ‌های قریش‌ات را حالا بر سر دست گرفته‌ایم به دنبال فتح. هیچ متوقف‌مان نمی‌کند. عالم متحیر است. کلمه‌هایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفته‌ایم که هنوز در جهان سکه‌ به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه! «مهدی مولایی»

گزارشی را می‌خوانم. از جنایتِ حمله آمریکا به مدرسه میناب، از این‌که در سطور، زنان و کودکان را در گزارشات از باقی کشته‌شدگان ی
گزارشی را می‌خوانم. از جنایتِ حمله آمریکا به مدرسه میناب، از این‌که در سطور، زنان و کودکان را در گزارشات از باقی کشته‌شدگان یک جنگ جدا کنند، احساس ناخوشایندی دارم‌. از این‌که در جنگ، روی بی‌دفاع بودن زنان، پافشاری کنند. از این‌که در خطر، زنان را، در کنار کودکان، قرار دهند. کاری که صداوسیما، عرف، جامعه و آدم‌ها در جنگ یا هنگام خطر بارها و بارها انجام داده‌اند و می‌دهند.

از موقعیت‌هایی که آدم بین چندراهی‌های زندگی گیر کرده‌ و می‌خواهد به راهی کشیده شود و از ترس چشم می‌اندازد به کلماتِ کمیل و خدا، طناب‌های محکمِ نجات را به دور تنش می‌بندد و از پرت شدن نجاتش می‌دهد، از فرو رفتن و از هولناکی سقوط، مشعوفم.

مدیرگروهمون گفت نگران نباش درس‌ات تایید می‌شه فارغ‌التحصیل می‌شی‌. من بیشتر نگران شدم چون اولش خودم رو معرفی کردم و آخرش پرسید شما کی بودی؟ تازه براش هم مهم نبود ارشد قبول شدم.🗿

شما اگه شصت‌سالتون هم باشه اسم باباها بیاد، یاد باباتون می‌افتید و دلتون تنگ می‌شه و گریه می‌کنید؟

من همیشه به این فکر کرده‌ام فرزندانم چه تعبیری از من خواهند داشت اما بسیار دوست دارم بگویند؛ مادرم شبیه گلی وحشی بود که راهش را به سمتِ نور پیدا می‌کرد حتی اگر در مسیر ریشه‌هایش، سنگی می‌بود‌.

چرا نباید آدم از پریدن روی برگ‌های زردِ و نارنجی زیر درخت، به هیجان بیافتد؟ و از دیدنِ راه‌رفتن کلاغ‌ها هربار، متعجب نشود؟