حرة
Ir al canal en Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
242
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+330 días
Archivo de publicaciones
242
همیشه از آدمهایی که خود را پرمشغله و مرکز عالم میبینند و دیگران را بیکار و این را به کرات بیان میکنند، به غایت، متنفرم.
هرکس در هرسنی که است دغدغهها و مشغلههایی دارد. درگیریهایی دارد، بسته به سن و تجربه خودش؛ مفید یا بیفایده.
آدمها، فکر میکنند با جلسات متعدد بزرگ میشوند، قد میکشند و هیچبودگی روحشان، از چشم دیگران پنهان میماند.
آدمها خیال میکنند وقتی روی صندلی چرخدار مسؤلیت بنشینند، بزرگ میشوند، خیلی بزرگ میشوند و برایشان باقی آدمها و دغدغههایش، از اهمیت میافتد.
242
خیلی با خودم کلنجار میرفتم،
اما اگر میخواستم یکقدم، حتی یکقدم از آنچه همیشه میخواستم کوتاه بیایم، دیگر خودم نبودم.
242
همیشه خدا جای شکرش رو باقی میگذاره. مثلا فرهنگیانیهام میتونن وضعیت هفتهای چندجا مصاحبه رفتن برا شغل من رو ببینن و بعد بگن باز خداروشکر نمیخوام دنبال کار بگردم.
242
محیط فقط زنانه اصلا محیط خوبی برای تحصیل و کار و... نیست. این رو از کسی بشنوید که تفکیک بودن یا نبودن دانشگاه و محیط کار اصلا براش موضوعیت نداره.
242
امروز یکی از استادهامون وقتی شنید ۳نفر از ورودیهای ما دانشگاه تهران قبول شدن گفت سطح دانشگاه تهران تنزل پیدا کرده که از الزهرا گرفته. ممنون استاد. ما که مهمون یکی دو روز بودیم ولی ببخشید سطح دانشگاه به استادهاشه.
242
ساجده اونروز تو استوریش نوشته بود روز اولی که اومدم الزهرا کتاب شعر فاضل رو میخوندم و الان موقع فارغالتحصیلی روی نیمکتها نشستم و دارم کتابِ خاطرات یک آدمکش رو میخونم و این دقیقا کاریه که الزهرا با هر دانشجویی که دیوان شعر به دست میاد دانشگاه موقع خروجی میکنه.
242
الزهرا دقیقا شبیه یه دبیرستان دخترونه تو یک اشل بزرگتره. فقط شما میتونید مقعنه نپوشید صبحتاصبح.
242
نیاز دارم یا دو کیلو تخمه بخرم یا بیستکیلو سبزی بعد بشینم مفصل دراماهای الزهرا رو تعریف کنم و رفتار اساتیدمون رو مو به مو توضیح بدم(ما فقط چندتا استاد مدعو خیلی خوب داشتیم).
242
ترک کردن کانالها و گروههای دانشگاه الزهرا شور و شوق و شعف و ذوق رو باهم داره؛ باشد که دیگر هیچگاه گذرم به تو نیافتد. باشد که تو بمانی و ماجراها و آدمهایت.
242
قبل جنگ تو محوطه علومج نشسته بودم و به یکی از بچهها میگفتم من چیز زیادی نمیدونم ولی چیزی که ازش مطمئنم اینه که دوسال آینده ارشد نمیخونم و نمیخوام بخونم. بعد الان تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که دوسال آینده درحال ارشد خوندنم.🗿
242
هر وقت میرزا قاسمی درست میکنم انقدر فلفل قلمی سبز تند در آن میریزم که دستهایم موقع خرد کردن فلفلها، تا مدتها طعم تندی دارد.
امروز درحالی که داشتم برا جلسه ساعت پنجعصر آماده میشدم که بادمجونها و گوجهها را دودی میکردم برای شام. بعد هم همهاش به خودم میگفتم «زن با یک دستش گهواره را تکان میدهد با یک دستش دنیا را» درواقع، به جای تکاندادن گهواره، بادمجانها را میچرخاندم و حواسم بود جزغاله نشوند.
من، فکر میکردم اگر خیلی اتفاقات در زندگیام نیافتند، چقدر حسرت میخورم بابتِ نشدنشان. فکر میکردم یک گردالی قلمبه از نشدنها گیر میکند توی گلویم و نمیتوانم اصلا یک کلمه حرف بزنم. فکر میکردم دنیا، به من خیلی چیزها بدهکار است. فکر میکردم و به جد انتظار داشتم از آن؛ اما وقتی دست از آن حسرتها کشیدم، فهمیدم زندگی میتواند بدون خیلی چیزها پیش برود و البته خوب هم پیش برود. بعضی وقتها میگویم به درک که نشدنیها نشدهاند اما بعد سقلمه میزنم به خودم که خیربودنهای زندگی به درک نیستندها. فعلا با جهان درصلحم دقیقا از همان وقتی که فهمیدم زندگی هیچچیزی به من بدهکار نیست.
یکی از روزهای شهریورماه/۱۴۰۵.
