حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
250
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+830 days
Posts Archive
250
Repost from N/a
آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکتها را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم؛ سهتا شیرکاکائو داریم و بعد خودشان را شمردم و گفتم باید نصف شوند و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
اما وقتی دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان در مواجهه با من فهمیدهاند زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک، کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست، چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که حتی با گریه و پرخاش هم بله نمیشوند مگر در نهایت یا با گفتوگو و بازبينی مجدد.
#ت_مثل_تربیت.
250
Repost from N/a
آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکتها را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم؛ سهتا شیرکاکائو داریم و بعد خودشان را شمردم و گفتم باید نصف شوند و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
اما وقتی دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان در مواجهه با من فهمیدهاند زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک، کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست، چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که حتی با گریه و پرخاش هم بله نمیشوند مگر در نهایت یا با گفتوگو و بازبينی مجدد.
#ت_مثل_تربیت.
250
Repost from N/a
دیروز پنجشنبه اولین روزی بود که در خانه طلیعه مهرطاها حضور داشتم. قبل از رفتن خیلی استرس داشتم و از مواجهه مستقیم با یک کودک ترس داشتم. از اینکه باید دقیقا چه کار کنم؟ و چهطور با دخترکی پنجساله حتی که اسمش را نمیدانم، تعامل کنم؟
صبح روز پنجشنبه یعنی دوم مهرماه، رفتم مرکز. وقتی رسیدم متوجه شدم شیفت ۲۴ساعته است.
دخترک ابتدا که من را دید، به عنوان یک آدم جدید، جا خورد و این را از حالت بدن و چهرهاش فهمیدم. به او سلام کردم.
در شروع تعاملات مایل نبود موهایش را شانه کنم. بعد، یکی دیگر از مربیها که باید شیفت را تحویلم میداد، سعی داشت بین من و دخترک که میخواهم اسمش را بگذارم دختر سبزآبی چون در تصوراتم رنگ اسمش و خودش سبزآبی است، پیوند ایجاد کند. ترامپولین را بسیار دوست داشت و این در ابتدای صحبتش موقع صبحانه خیلی دیده میشد. مسواکش را زد. پنیر میخواست ولی چون در برنامه غذاییاش چند روز بود که پنیر خورده بود، مربی اصلی مربا و شیر و حلوا شکری آورد.
امتناع کرد. گریه کرد. گریه کرد چرا بزرگ نمیشود؟ گریه کرد که آبگوشت خورده ولی هنوز همانقدر است و بزرگ نشده. یکی از مربیها که او هم در شیفت آزمایشی بود برایش توضیح داد که باید سالها بگذرد. برایش با انگشتهایمان شمردیم که زمانی ۲۰ساله میشود که ۱۵تا تولد بگیرد. بعد عدد ۱۵ را با دستهایمان به او نشان دادیم. موقع صبحانه خوردن گریه میکرد که یک خانواده جدید میخواهم. بعد مربی اصلی برایش توضیح داد که پروندهات باید کمکم جلو برود تا یک خانواده خوب پیدا بشود و بعد بروی تا اذیت نشوی. گریهاش بند نمیآمد. برایش لقمه گرفتم و نخورد. بعد که گریهاش بیشتر شد مربی اصلی گفت اجازه میدهد بعد از خوردن صبحانه برود حیاط. اشکهایش را پاک کرد. موقع مضطرب شدن زخم دستش را میکند. جای نیش حشرات را آنقدر خاراند که خون آمد و رفت شست و برگشت. بعد که قرار شد برود بیرون لقمهای که برایش گرفته بودم را خورد و بعد خواست برایش لقمه بگیرم. پنجتا لقمه خورد و بعد از اینکه موهایش را بستم باهم رفتیم و روی ترامپولین بالا و پایین پریدیم. بعد از او خواستم کمکم برویم. ابتدا امتناع میکرد. بعد، قرار شد تا بیست بشماریم. یکبار تا بیستشمردیم و چندبار هم تا ۷ تا بعد به او گفتم عصر که هوا خنک شد میتوانیم دوباره بیاییم. میخواست همچنان به بازی ادامه بدهد که به او گفتم اگر هرچقدر اینجا بماند از زمان عصر کم میشود و حتی ممکن است دیگر عصر نیاییم بیرون. بعد قول انگشتی دادم که با او میآیم و بازی میکنم. رفتیم داخل و برج هیجان بازی کردیم. ابتدا وقتی میگفت برج هیجان فکر میکردم میگوید برادرجان. اینکه چندبار میخواست آن کلمه را تکرار کند، اذیتش کرد و شروع کرد به ادای مرا درآوردن که با پرت کردن حواسش قضیه را جمع کردم. بعد از ناهار موقع شستن ظرفها میخواست کمکم کند که یک بشقاب را گذاشتم او آب بکشد. مدام به شیر گاز یا سطل متصل به کابینت سینک دست میزد که سعی کردم حواسش را پرت کنم و توجهاش را به بشقابی که قرار بود خودش آب بکشد و شکستنی نبود جلب کنم. بعد از ناهار رفتم پایین و سریع رفت توی حیاط. بعد از اینکه رفت روی ترامپولین شروع به پریدن کرد، چون هوا گرم بود با صحبت با او از روی ترامپولین پایین آمدیم و فوری رفت تاببازی کرد و عروسکش را آورد برای تاببازی. دوچرخه سواری کرد و... تا بعد راضی شد بیاید داخل. استخر توپ درست کردیم. نقاشی کشیدیم. با قیچی چندتا کاغذ برید. راجع به فصل پاییز حرف زدیم. میوههای فصل پاییز را با سؤال و جواب از او پرسیدم و گفتم. یک کاغذ که حالت بریدگی دالواری مانند داشت و شبیه تاج انار بود را از روی زمین برداشتم و به او گفتم شبیه چه چیزی است که آن کاغذ را شبیه کلاه دید و راجع به انار و میوه پاییز بودنش با او صحبت کردم. عصر انیمیشن زوتوپیا را در دو بخش دیدیم و نصفش را دید و خسته شد و باقی را بعدا دید. تقریبا چالش جدیای با دختر سبزآبی نداشتم مگر موقعای که میخواستم راضیاش کنم که بعدا به حیاط میرویم و یا موقعی که میخواستم راضیاش کنم از روی ترامپولین پایین بیاید و برویم داخل. موقع حمام رفتن هم گریه میکرد که بعد انتخاب کرد با من بیاید حمام و در حمام موهایش را گرفته بود و نمیخواست برایش شامپو بزنم که بعد با صحبت با او و اینکه اجازه دارد روی انگشت پاهای من با دوش آب بریزد راضی شد او را حمام کنم. لباسهایش را تنش کردم و موهایش را خشک کردم و شانه زدم و بعد شام خورد و کمی بعد از شام برج هیجان بازی کردیم و بعد مربی اصلی او را صدا زد تا مسواک بزند و آماده خواب شود. موقع خواب هم سر روی زمین خوابیدن و اینکه کنارش بمانم گریه کرد و بهانه گرفت و تقریبا از ساعت ۹ و نیم تا یازده حرف میزد و از شرایط خانوادهاش، عروسیای که رفته بودند و...میگفت. چندباری آب خورد و بعد خوابید.
250
آخر شب، بعد از اینکه گرگم به هوا بازی کردند، رفتیم اتاق مطالعه و نقاشی کشیدیم. بعد از نقاشی گفتند گرسنهایم. پیشنهاد شیر خوردن دادم ولی گفتند شیرکاکائو میخواهیم. یخچال را نگاه کردم. ششتا دختر قدونیم قد بودند و سهتا پاکت شیرکاکائو تکنفره. آمدند جلو تا پاکت را بگیرند ولی گفتم صبر کنید. روی صندلی نشستم و دخترکان دورم حلقه زدند. گفتم ما اینجا یک چالش داریم. سهتا شیرکاکائو داریم و بعد آنها را شمردم و گفتم باید نصف شود و حتما هم باید سهنفر انتخاب کنند در لیوان بخورند. دوتا از دخترها که بزرگتر بودند سریع قبول کردند و یک شیرکاکائو را به آنها دادم و رفتند نصف کردند. اما چهارتای دیگر که یکی از آنها سنش خیلی کم است و تصمیم داشتم به او حتما در پاکت شیرکاکائو بدهم، همچنان اصرار داشتند در پاکت بخورند.
بعد دیدند نسبت به اصرارهایشان کوتاه نمیآیم دو نفر دیگر رفتند و لیوان آوردند. نفر آخر هم وقتی دید همه در لیوان شیرکاکائو خوردند، رفت لیوان آورد. وقتی به بچهها نگاه کردم، پنجتا از دخترکان با لیوان داشتند میان وعده میخوردند و آن تهتغاری خانه هم چون کوچکتر بود به خاطر نریختن روی زمین باید در پاکت میخورد.
در مواجهه با کودک، مسئلهای که اهمیت دارد پیشبینی پذیر بودن شما به عنوان والد، مربی و معلم و... است. باید بداند که رفتار شما تابع رفتارهای او نیست و شما یک چهارچوب مشخص دارید. مثلا دخترکان فهمیدهاند تا زمانی که یک چالش وجود دارد بازی قطع میشود، خوراکی تقسیم نمیشود و... تا راهحل پیدا کنیم و هرچقدر هم اصرار کنند کوتاه نمیآیم. تغییر رفتار بسته به رفتاری که کودک دارد، کودک را در ابتدا سردرگم میکند و در نهایت زمینه سوءاستفاده را فراهم میکند. مثلا هنگام گریه، پرخاش و اصرار کودک کوتاه آمدن و اجازهی چیزی را دادن که در حالت عادی امکان پذیر نیست چند مورد از تغییر رفتار بسته به کنش کودک است. تربیت به اقتدار نیاز دارد و نههایی که بله نمیشوند یا با صحبت و بازبينی مجدد بله میشوند.
#ت_مثل_تربیت.
250
خرید وسیلههای توی مترو حتی اگر مدتها بوده باشه که دنبالش میگشتم تا بخرم، وقتی تبلیغ میکنند احساس میکنم نباید بخرم و کلی با خودم کلنجار میرم که تو مدتها بوده به این احتیاج داشتی و تحت تأثیر پروپاگاندا نیستی.
مثلا امروز پنج دقیقه جلسه داشتم با خودم که به پوستگیر مدتهاست نیاز داری و تحتتأثیر توضیحاتِ فروشنده و باقی آدمهایی که خریدن، نیستی.
#ت_مثل_تربیت.
250
هربار از اتاقها صدا میآید میروم تا ببینم وضعیت بچهها چهطور است؟ اگر وقت شد، اگر انبوه فکرها اجازه داد، مینویسم که مادر ششتا دختر قد و نیم قد بودن در یک شبانه روز، چگونه است.
250
من بلاتکلیف نیستم، من چون میدونم چی میخوام نمیتونم از چیزهایی که روی میزه چیزی بردارم. شاید واقعا وجود داشته باشه فقط روی این میز نباشه.
250
با چندنفر از کریمهای این خانواده خیلی ندار هستم. یکی از آنها حضرت معصومه.س. است.
معنای ندار را در اصطلاح عاميانه آوردهاند با کسی صمیمی بودن و رفیق بودن. هروقت کاسه صبرم از خودم و عالم و آدم لبریز میشود یک بلیت میگیرم میروم قم. مصیبتهایی که آوار میشود روی زندگیام را میروم تکبهتک میریزمشان کف رواق حضرت خدیجه یا گوشهی خلوتی از شبستان امام خمینی.ره. و بعد، خالیخالی برمیگردم؛ شاید اینبار، بیشتر از یک شعلهی آتش آوردم.
250
هر کسی در زندگی و از زندگی چیزی میخواهد؛
یکی خانهی بزرگ، یکی ماشین، یکی مسافرتِ دور دنیا، یکی خدمت به آدمها، یکی صندلی ریاست و... اما حتما هرکسی در دنیا از زندگی چیزی میخواهد.
دیروز، وقتی انقلاب را راه میرفتیم. پشت شیشه یکی از کتابفروشیها کتاب آلندوباتن را گذاشته بودند؛ چقدر خودت را میشناسی؟ عنوانِ کتاب این بود. ما آدمها نقابهایی داریم و در موقعیتهای مختلف آن را روی صورتمان میزنیم. این به معنای دو رویی و تو زرد از آب درآمدن هم نیست. بسته به موقعیتها رفتار میکنیم و این ابدا نامش دو رنگی نیست. اما در پسِ آن نقابها، یک چهرهی اصلی وجود دارد که اصالت با آن است. دیشب وقتی از فلاحپور پیاده رفتیم انقلاب و از انقلاب برگشتیم مترو فردوسی، با زهرا راجع به تمام چیزهای ریز و درشت عالم حرف زدیم. از تشکیلات گرفته تا آدمها و خودمان. از دانشگاه تا کار و چیزهایی که آدمها در دهه سوم زندگی راجع به آن حرف میزنند.
از روزی که از مشهد برگشتهام قلبم انگار خون پمپاژ نمیکند. از روزی که رفتم دارالذکر احتمالا. شبها، بیستوسهسال در سایهی آن نازنین عبا زیستن را مرور میکنم گریه میکنم و بلندبلند گریه میکنم؛ اشکم تمام میشود اما آتشِ درونِ وجودم نه. جملهی سیدحسن نصرالله را تکرار میکنم؛ چه خونی از ما ریختید! چه جگری از ما پاره کردید! صبح اول پیام پدرم را روی گوشیام میبینم و بعد مادرم زنگ میزند. راجع به این فصل از زندگی حرف میزنم و همان جملهی مسخرهای که همیشه به او میگویم را تکرار میکنم؛ کی با من حاضر است بیاید تانزانیا؟ و همهچیز را با خنده رد میکنم. نزدیک اذان است، تماس را قطع میکنم و یکهو به سرم میزند موجودی بلیتها را چک کنم. اولین بلیت را میگیرم. خانه را جارو میکشم و زبالهها را یکی میکنم. ظرفهای باقی مانده را میشورم و کتابها را برمیگردانم توی قفسه.
قرآن را باز میکنم؛ موسی.ع. رفت آتش بیاورد، پیامبر برگشت. برای چه بلیت گرفته بودم؟ برای رفتن و پیدا کردن شعلهی شمعی.
چادرم را میاندازم روی سرم و میروم سمتِ راهآهن. جملههای مسخره دیشب ذیل عنوان کتاب را یادم میآید؛ چقدر خودت را میشناسی؟ در نگاه اول سؤال زردی است. مثل اینکه بگویند دهسال آینده کجا هستی؛ انگار آدمها کنترل همهجانبه روی زندگی خود دارند. به زهرا میگویم میخواستم طبیبالدوار شوم حالا اینجا ایستادهام و فهمیدهام فقط یک مسیر آدم را به مقصد نمیرساند. فرم، آنقدر اهمیت ندارد. برمیگردم توی قطار، مسیر کش آمده. به یاد ششم مهرماه چهارصدوسه میافتم؛ چه خونهایی از ما ریختند و چه جگرهایی از ما پاره کردند.
دیشب به زهرا میگفتم خیر در فردی حرکت کردن نیست اگر جمعی باشد برای پیوستن به آن. وقتی قطار در مسیر چپ کند، آدمها هرچقدر بیشتر باشند زودتر آن واگنها را به ریل برمیگردانند؛ که مثنی مقدم است بر فردی.
لعلک باخع نفسک؛ کاش انسان در زندگیاش چه فردی و چه اجتماعی مصداق همین آیه باشد. دوسال چقدر آدم را میتواند عقب بیندازد در مشی و منش؟
یکگوشه از دنیا.
250
بعد از اینکه بلیت را گرفتم، قرآن را گشودم؛ شاید واقعا اینبار که برای شعلهای میرفتم، قرار بود ورق زندگی برگردد؟
امام علی.ع؛ به آنچه اميدش را ندارى اميدوارتر باش از آنچه بدان اميد دارى؛ زيرا كه موسىبنعمران عليهالسلام رفت كه براى خانوادهاش آتش برگيرد اما [در آنجا] خداوند عزّوجلّ با او به سخن درآمد و او پيامبر برگشت. ملكه سبا نيز از كشور خود بيرون آمد، اما به دست سليمان عليهالسلام مسلمان شد. و جادوگران فرعون براى تقويت قدرت فرعون بيرون آمدند، اما [به خدا] ايمان آوردند و برگشتند.
250
جدیدا یاد گرفتم وقتی با جاهای مختلف کار میکنم موقعی که کارها روی روال انجام شدن نیست، پروندهشون رو در ذهنم ببندم و توی قفسه بگذارم تا بعد. هرچند فعلا یاد گرفتم پرونده رو ببندم اما محتویات داخل پرونده گاهی اوقات میریزه کف مغزم ولی خب همینکه تونستم فضای میز موجود توی مغزم رو خالی کنم دستاورد بزرگیه.
250
موقع سرخ کردن پیازهای املت شام، دستم به حاشیه ظرف چسبید و سوخت. رد محوی از سوختی شبیه سر شاخهی نازک یک درخت. بعد از اینکه ظرفها را شستم، سوزشش نیمی از دستم را گرفت. کمی ربگوجه برمیداشتم و کشیدم روی سوختی. موقع خرد کردن خیارها، دوستم گفت کدبانوییها! لبخند زدم و چیزی نگفتم. به لفظِ کدبانو فکر میکنم. قبلترها موقع پختنِ غذا وقتی کسی این کلمه را میگفت، سراسر وجودم پر از خشم میشد. کدبانو در لغت به معنای بانوی بزرگ خانه است. به معنای مقتصد، صرفهجو و خانهدار؛ معمولا در عرف به معنای کسی که خوب غذا را بپزد به کار میرود. هربار کسی این واژه را میگفت قرنها تحقیر را جلوی چشمم میدیدم. کدبانو معادلِ جملهی جای زن در پستو است و آشپزخانه بود، حداقل برای من. هربار از غذایی که پخته بودم تعریف میکردند، غذا را از خودم جدا میدانستم. نمیخواستم با آن ظرفِ غذا تعریف شوم. نمیخواستم مرا با آن بشناسند. بعدتر اما نسبت به آن واژه حساسیتم را از دست دادم. انسان میتواند کارهای زیادی کند. مثلا خوب بنویسد، خوب حرف بزند، خوب بخواند، خوب یک چیز را درست کند و البته خوب غذا بپزد.
باقیمانده غذای ناهار را توی ظرف میریزم. وقتی امروز زهرا، دوباره از آن واژه استفاده کرد، یادم آمد آدم میتواند کارهای زیادی کند و البته خوب غذا بپزد. این هم میتواند جزئی از یک انسان باشد بیآنکه یک تاریخ تحقیر را در خودش داشته باشد.
250
Repost from N/a
دخترک پرسید خاله تو بچه داری؟ و من درحالی که انگار دخترم روبهرویم نشسته بود که پنجسال بود ندیده بودمش، گفتم نه. مادر بودن صفتِ بسیار عجیبی است و هیچ ربطی به مادر شدن ندارد.
250
چاووشی هم یکطوری میخونه امروز پاییزه، هر روز پاییزه، هرماه پاییزه، یک عمر پاییزه انگار پاییز چیز بدیه. کاش همیشه پاییز بود و شبها طولانی. پاییز با انارهای دون کرده، خرمالوهای رسیده، درختهای رنگی، دیوان حافظ و نارنگیهای از گاری خریده شده و لبوهای روی گاز که با جوشیدنشون کل دیوار پشت گاز رو رنگی کردن.
