حرة
Open in Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
243
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
243
بچهها حتی منم باورم نمیشه این دختر موقعی که باهم دوست شدیم داشت برای علومپایه میخوند. زندگی خیلی سرعتش زیاده.
243
کی گفته شغل و کار خوبه؟ مثلا من اگه کار داشتم کجا میتونستم ساعت دهوچهلوهفت دقیقه برم حوزه هنری نمایشگاه نقاشی مدرسه میناب رو ببینم؟ حالا هرچند نمایشگاه جالب نبود ولی کار هم برا رعیتهاست که زمانشون دست خودشون نیست.🗿
243
فکر میکنید اگر همین حالا، موشکهای هستهای خود را بر سر مردم این سرزمین بریزند، آیا جهان تکان خواهد خورد؟
243
هروقت اسناد بینالمللی مربوط به حقوق کودک و حقوق و بشر و هر کوفت و زهرماری که سازمانهای بینالمللی نوشتهاند را میخوانم، سرم چرخ میخورد. زیر یکی از عکسها در یکی از مقالات یونسیف نوشته شده است؛
A woman holds her daughter as they wait during a nutrition screening at a UNICEF-supported clinic in the Gaza Strip.
کشورها را ویران کنند و بعد، سازمانها بدون آنکه انگشت به سمتِ عامل کشته شدن هزاران کودک بگیرند، کلينيک غربالگری تغذیه در میانه آوارها، بنا کنند و نگرانی خود را در نامههای مضحک بشردوستانه، ابراز کنند.
243
برید با این گروه آشنا بشید. منم فعلا بابت داشتن و دیدن یک کیسه با گل زعفران دوخته شدهی روی اون از قائن، که کل مسیر رو به خاطرش دویدم، خوشحال میشم تا ببینم صفحاتِ بعدی این کتابِ قطور در هزارودومین شب، چه قصهای برامون نوشته.
243
فعلا برید با این گروه آشنا بشید. منم فعلا بابت داشتن و دیدن یک کیسه با گل زعفران دوخته شدهی روی کیسه از قائن خوشحال میشم تا ببینم صفحاتِ بعدی این کتابِ قطور در هزارودومین شب، چه قصهای برامون نوشته.
243
چولی قزک مترسک و آدمک چوبی صلیب مانند برای آیین طلب باران در منطقه قاینات و فردوس است كه كودكان و نوجوانان در روستاها با حركت دادن آدمک به در منزل افراد مراجعه میکردند و اشعار زیر را میخواندند:
چولی قزک بارون كن،
بارون بی پایون كن،
گندم به زیر خاكه،
از تشنگی هلاكه،
گل های سرخ لاله،
زتشنگی مناله،
چولی قزک، بیا بیا،
با ابرای سیا بیا،
بارون بیا جر جر،
تو ناودونا شر شر.
بعد از خواندن این اشعار صاحب خانه خوراكیهایی از جمله كشته زردآلو، بادام و گردو، توت خشک و قند و نبات را در جیب آدمک میریخت و بعد از اینکه افراد به در خانه تمام افراد روستا مراجعه كردند، آنان مواد خوراكی را بین هم تقسیم میكردند و مقداری را نیز برای نیازمندان روستا میفرستادند.
243
باد وزید. گلِ زعفران از بینِ انگشتانِ زن رها شد.
تمامِ آن راه را دوید، تا به گلِ زعفرانِ کوک شدهی بیجان برسد و تمام مسیر برگشت زمزمه میکرد: تو که نخهای کوک شدهی روی تکه پارچهای به شعف وا میداردت، بینِ شلوغی این چهارراهها چشمت به دنبال چه میگردد؟ وقتی صدای تار را میشنوی؟
243
امروز سر کلاس یکسری کلیدواژه نوشته شد روی تخته. مثل اصفهانیها، شمالیها، مادر، من و... بعد قرار شد احساساتمون رو نسبت بهشون بگیم تا متوجه بشیم با چه لنزی داریم به جهان نگاه میکنیم؟ و کُتی که از هر موقعیت اجتماعی پوشیدیم چیه؟
یکی از کلمات مادرشوهر بود؛ بعد اولین احساسی که نسبت به این کلمه داشتم قدردانی بود. حالا اینکه چرا احساس کردم قدردانی به این خاطر بود که اون زن همسرم رو تربیت و بزرگ کرده. ولی جالبی ماجرا اینجا بود که نمیدونم چرا درحالی که همسری ندارم نسبت به مادرشوهری که ندارم احساس قدردانی و خوبی داشتم که خب احتمالا به خاطر کارگاههای صبح جمعه است.
بعدا حوصلهام شد راجع به کتهایی که ما آدمها و خاصه کودکها در موقعیتهای مختلف میپوشند، مینویسم.
#ت_مثل_تربیت.
243
گاهی که کارهای نشدنی در سرزمینهای بسیار دور را میبینم، از خودم میپرسم آیا درست است اینطوری دو دستی به تهران برای ماندن، چنگ بزنی؟ و شببخیر.
243
Repost from سازمان مردم نهاد چولیقزک
- چرا خانهات را اهدا کردی به کتابخانه؟
+ محضِ رضای خدا
اوس غلامرضا [اِستا غلام]، پیرمرد خندهروی خراسانی، از بزرگان روستای خونیک تجن در حومهٔ قائنات در خراسان جنوبیست.
بچههای این روستا مدتی پیش، ناخودآگاه وارد خانهٔ قدیمی او میشوند و تصمیم میگیرند آنجا را محل کتابخوانی و کتابخانهٔ خود کنند. کتاب و فرشی میآورند و آنجا پهن میکنند.
بعد از اینکه این ماجرا جدیتر شد و گروه چولی قزک به رنگآمیزی و تجهیز این کتابخانه پرداخت، اوس غلامرضا خانهاش را به مدت ۱۰ سال رایگان در اختیار کتابخانهٔ بچهها قرار داد و حالا خود با سن و سال بالایش، بیل به دست گرفته است و شخصا در ترمیم گِلکاری سقف این کتابخانه مشارکت میکند.
ای که میپرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
«مجتبی کاشانی»
تصویر و تدوین: مهدی آقا میری
@choliqazakngo
243
پرانتز؛
[مسئله من با آدمها، مسئلهی پوشش و ظواهر نیست، ابدا نیست و هرگز نبوده. جایی که نسبتم با آدمها روشن میشود، مرز بینِ اندیشههاست.]
