fa
Feedback
حرة

حرة

رفتن به کانال در Telegram

تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجه‌الله. - این‌جا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
242
مشترکین
-124 ساعت
+17 روز
+330 روز
آرشیو پست ها
این قسمت نتیجه‌ی طمعِ شمال رفتن در اول تابستان؛ از تانزانیا تا اسپانیا.
این قسمت نتیجه‌ی طمعِ شمال رفتن در اول تابستان؛ از تانزانیا تا اسپانیا.

لهجه‌ام درحال تبدیل شدنه.

این واقعا از یک کتابچه فراتر می‌ره‌. به چند جلد می‌رسه. مثلا من ساعت پنج بلیت داشتم‌. ساعت ۳:۳۱ برام زنگ زدن اتوبوس خراب شده. بعد طبق قاعده‌‌ی اگر قرار باشه برسی، می‌رسی. شماره کارت رو فرستادم برای راننده برای عودت هزینه و رفتم توی سایت دیدم قطار که تا شنبه هفته بعد نیست. بعد اولین بلیتی که پیدا کردم رو گرفتم و الان به جای پایانه غرب دارم می‌رم پایانه جنوب.

گریه کردن برای کنسل شدن بلیت به علت خرابی اتوبوس دم رفتن و عدم توانایی طی‌الأرض رو نرمالایز کنید. ممنون.

انقدر خسته‌ام و باید یکم دیگه جمع کنم برم ترمینال که کاش یکی بیاد با ادامه فعالیت‌های اجتماعی، تحصیل، کار، بیرون رفتن و زنده بودنم باهم مخالفت کنه.

کجایی ای با من همچون رودها آبی؟ در حال گریختن از کدام اندوهی؟ کجا دوباره پیدایت کنم تا به نجوا بگویی چه خوب که گلوی آدمی، از شیشه نیست؛ و بغض را کسی نمی‌بیند. ای که نرمای خوب دستت در دست من دیدار دریاست با کویر. به من بگو باز: چه سعادتی! که از انبوه دشمنان هنوز پوستی داریم که زیر آن مخفی بشویم. دیگر نه جای من، نه جای توست، بیا از سقف تیره‌ی آسمان بگریزیم، به جایی که اندوه نشانی قلب را نمی‌داند. به سرزمینی که در آن، بزرگترین جنایت، کبوتری را از شانه‌های خود پراندن است. -علیرضا طالبی‌پور.

پازل گم شده‌ی امروز برای تکمیل شده فروپاشی روانی‌ام. مورید یک‌طرف و زاده منفصل یک‌طرف‌.
پازل گم شده‌ی امروز برای تکمیل شده فروپاشی روانی‌ام. مورید یک‌طرف و زاده منفصل یک‌طرف‌.

Repost from N/a
مروارید خانم، دوست جدیدم یک مرد نابینا در مترو دستش پر از این پری کوچولو‌های زیبا بود. اون مرد نابینا رفته بود پیش یک جادوگر
مروارید خانم، دوست جدیدم یک مرد نابینا در مترو دستش پر از این پری کوچولو‌های زیبا بود. اون مرد نابینا رفته بود پیش یک جادوگر و بهش گفته بود اگر پنجاه‌تا پری پیدا کنی و بال‌ها و پاهاشون رو بچینی و به پنجاه دختر آدمیزاد بفروشی، بینایی‌ات را بدست میاری. وقتی از کنار این پری‌ها رد شدم صدای ناله‌‌هاشون رو شنیدم. حالا باید مراقبش باشم که بال‌هاشون دوباره در بیاد... @mohhatt

این‌که حافظه‌ام و فوری فراموش کردن چیزها باعث می‌شه در مجموع انسانِ بی‌دقت و بی‌خیالی نشون بدم، باعث می‌شه همیشه به خاطرش اندوهگین و خجالت‌زده باشم.

Repost from N/a
«از آن دختران نحیفی بود که ابتدا خوب رشد نمی‌کنند و ناگهان قد می‌کشند. فقر با نهال‌های غم‌انگیز بشر چنین می‌کند. این موجودات نه کودکی دارند نه بلوغ... امروز دختربچه‌اند، فردا زن. گویی راه زندگی را با گام‌های بلند طی می‌کنند تا زودتر به پایان رسد.» بینوایان، ج۱، ص ۱۰۶۴ @mohhatt

گفتن برا من بلیت‌ نمی‌گیرن. آقا اون معلما خودشون حقوق دارن ولی من دانشجوام‌.

بچه‌ها حتی منم باورم نمی‌شه این دختر موقعی که باهم دوست شدیم داشت برای علوم‌پایه می‌خوند. زندگی خیلی سرعتش زیاده.

کی گفته شغل و کار خوبه؟ مثلا من اگه کار داشتم کجا می‌تونستم ساعت ده‌وچهل‌وهفت دقیقه برم حوزه هنری نمایشگاه نقاشی مدرسه میناب رو ببینم؟ حالا هرچند نمایشگاه جالب نبود ولی کار هم برا رعیت‌هاست که زمانشون دست خودشون نیست.🗿

فکر می‌کنید اگر همین حالا، موشک‌های هسته‌ای خود را بر سر مردم این سرزمین بریزند، آیا جهان تکان خواهد خورد؟

هروقت اسناد بین‌المللی مربوط به حقوق کودک و حقوق و بشر و هر کوفت و زهرماری که سازمان‌های بین‌المللی نوشته‌اند را می‌خوانم، سرم چرخ می‌خورد. زیر یکی از عکس‌ها در یکی از مقالات یونسیف نوشته شده است؛ A woman holds her daughter as they wait during a nutrition screening at a UNICEF-supported clinic in the Gaza Strip. کشورها را ویران کنند و بعد، سازمان‌ها بدون آن‌که انگشت به سمتِ عامل کشته شدن هزاران کودک بگیرند، کلينيک غربالگری تغذیه در میانه آوارها، بنا کنند و نگرانی خود را در نامه‌های مضحک بشردوستانه، ابراز کنند.

احساس می‌کنم کارمند بانکی‌ام که رئیس بانک به خود کارمندهاش وام داده.
احساس می‌کنم کارمند بانکی‌ام که رئیس بانک به خود کارمندهاش وام داده.

برید با این گروه آشنا بشید. منم فعلا بابت داشتن و دیدن یک کیسه با گل زعفران دوخته شده‌ی روی اون از قائن، که کل مسیر رو به خاطرش دویدم، خوش‌حال می‌شم تا ببینم صفحاتِ بعدی این کتابِ قطور در هزارودومین شب، چه قصه‌ای برامون نوشته.

این‌جا هم می‌تونید قصه‌های چولی‌قزک رو با ایمیل‌تون دریافت کنید.

فعلا برید با این گروه آشنا بشید. منم فعلا بابت داشتن و دیدن یک کیسه با گل زعفران دوخته شده‌ی روی کیسه از قائن خوش‌حال می‌شم تا ببینم صفحاتِ بعدی این کتابِ قطور در هزارودومین شب، چه قصه‌ای برامون نوشته.