گوشه
Open in Telegram
گوشهای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
271
وای بچهها جون ببینید ادمین مورد علاقهم اینارو خطاب به من نوشته😭. تازه توی چنلم هم جوین شد. چقدر ذوقزده شدم و چشمهام قلبی شد. امیدوارم بیشتر با همدیگه دوست بشیم🎀.
البته من مربی باشگاه نیستم، نهایت ورزشکار بودنم در این حده که یکساله مداوم و مستمر دارم ورزش میکنم، اما همین که هم توی دنیای واقعی و هم توی دنیای مجازی با مربیهای باشگاه اشتباه گرفته میشم خیلی حس جالبیه:)))).
271
Repost from میحآء
خیلی ممنونم گوشهجون. من راستش همیشه بهترین درسهام توی مدرسه ادبیات و عربی بودن. اما هیچوقت به ذهنم نرسید که باید بصورت اکادمیک دنبالشون کنم و هدفم از اول چیز دیگهای بود. علت علاقهم به فیزیک و نجوم هم واضحا بخاطر اینه که دوسال ریاضی فیزیک خوندم و ابعاد زیبایی از اون رشته رو لمس کردم و تصمیم گرفتم برای ادامه زندگی بعضی علایقم رو بصورت شخصی دنبال کنم و دنبال مدرکشون نباشم. اما خیلی بهم چسبید پیامت. چون شکلات شونیز دوست داری و کتابهای خوبی خوندی و کلمههات خوشگلن دلم خواست چنلت رو دنبال کنم. البته من شونیز سبز رو ترجیح میدم، اما بازم این چیزی از خوشسلیقگی تو کم نمیکنه⭐️.
271
دلم میخواد بچهها دوستم داشته باشند. دلم میخواد با بچهها دوست بشم. از اینکه میان پیشم و باهام حرف میزنند و برام چیزهایی رو تعریف میکنند که بیشترش رو نمیفهمم، خوشم میاد. مثلا یکی ازم پرسید: «دخترِ خاله زهرا رو میشناسی؟» یا «سارینا دختر همسایهمون رو دیدی؟» و من نمیدونم توی مغز بچه کوچولوها چی میگذره که فکر میکنند من باید اون آدمها رو بشناسم درحالیکه خودشون رو دفعهی اوله میبینم اما برام خیلی بامزهاند. یا اینکه خیلی مظلوم میان جلو و باهام دوست میشن، مثلا یکی اومد پیشم گفت: «من اسمم هانیهست اسم شما چیه؟» بعضیهاشون هم مثل پسربچه دیروزیه یکم پررو تشریف دارند و ناگهان یه چیزی میگن که آدم میمونه چی جواب بده:))).
دلم میخواد دست بچهها رو بگیرم و ببرمشون شهرکتاب، توی بخش کودک دور همدیگه بشینیم و براشون قصه بخونم. الان فهمیدم چقدر برای این کارها مناسبم و چقدر اعصاب و حوصلهش رو دارم. واقعا آدمیزاد چه پتانسیلهایی داره و خودش نمیدونه و ممکنه دیر کشفشون کنه.
271
برخلاف خیلیها که عاشق پنجشنبهها هستند، چون یا تعطیلاند یا زودتر از کار برمیگردند، من از پنجشنبهها بدم میاد. همیشه باید زودتر برم و دیرتر برگردم خونه و آخر شبها اونقدر خستهام که فقط میرسم شام بخورم و بخوابم. جمعهها هم صرف جبران کارهای عقبافتادهی هفته میشن. من واقعا این زندگی رو دوست ندارم رابرت.
271
من خیلی وقت نیست که توی این چنل جوین شدم. اولش با توجه به متنها و چنل «نامهها» فکر میکردم ادمین حتما ادبیات خونده یا از دنیای هنر میاد. اما برعکس، رشته و کارش کاملا متفاوت از چیزی بود که تصور میکردم. و همین برام جالب شد؛ اینکه آدم میتونه تا این حد ابعاد گوناگون و غیرقابلحدسی داشته باشه.
عاشق اون نوشتههای بلندیام که قطار کلماتشون طوری پشت همدیگه ردیف میشن که آدم رو جادو میکنند؛ جوری که دلت میخواد فقط ادامه بدی و بخونی و بخونی و بیشتر این چنل جادویی رو کشف کنی.
271
یه پسر دوازدهساله اینجا بود بهم گفت: «همیشه تا دیر وقت سرکاری؟»
گفتم: «آره دیگه.»
گفت: «چقدر زحمت میکشی.»
گفتم: «دیگه زندگی خرج داره.»
یه کم فکر کرد، بعد با اعتمادبهنفس گفت: «بیا زن عموم شو دیگه خیلی کار نکن، خوشگل هم هستی تازه»
گفتم: «دیگه خیلی داری حرف میزنی:))))»
271
توی همهی این سالها، مجازی بهم دوست های عزیز زیادی داد. خیلیها در گذر زمان کمرنگ و محو شدند؛ نه از روی دلخوری یا قهر بلکه چون عمر دوستیمون به سر رسید. بااینحال، چند نفری هم موندند، اونهایی که پیوندمون با گذر زمان عمیقتر شد و دوستیمون هیچوقت رنگ نباخت. همونها که بهم فهموندند فاصله اگرچه کیلومترهاست، اما هیچوقت نمیتونه قلب آدمها رو از هم دور کنه. پس اگه دوری اتفاق میافته کار فاصله نیست؛ کار آدمهاست که برای نگهداشتن رابطه تلاشی نمیکنند.
امروز حالم گرفته بود، گرفته و پکر بودم. یه دوست عزیز ندیده برام پیام فرستاد و با همدیگه طولانی حرف زدیم. صمیمی و پر از معنا. چقدر دلتنگ همین گفتوگوهای طولانی بودم. اون لحظههایی که وقتی کلمات رو روی کیبورد تایپ میکنی، مطمئنی جواب طرف مقابل قرار نیست یه کلمهای و صرفا برای خالی نبودن عریضه باشه. میدونی قراره مثل خودت مفصل بنویسه و اجازه بده گفتوگویی واقعی شکل بگیره.
گاهی یه دوست ندیده، میتونه دستت رو بگیره و نجاتت بده؛ فقط با چند خط حرف صادقانه.
271
من از اینکه خیاطی بلد نیستم واقعا ناراحتم. بامزه نیست که آدمها با مهارت خیاطی میتونند یه تیکه پارچه رو به اون مدل لباسی که دقیقا مدنظرشونه تبدیل کنند؟ برای من اینکار تا همیشه شگفتانگیزه. کاش اونقدر تایم آزاد داشتم که هم میتونستم برم کلاس خیاطی و هم به اندازهی کافی تمرین کنم. هدفم از یاد گرفتنش هم هیچوقت کسب درآمد نبوده؛ فقط همیشه دلم میخواست بتونم اون لباسهای نازی رو که توی پینترست میبینم، خودم برای خودم بدوزم، یا برای آدمهای عزیز زندگیم لباس بدوزم و خوشحالشون کنم. خلاصه، خوش به حال هرکسی که این مهارت سخت و دوستداشتنی رو بلده.
271
Repost from Independent🪁
فکر کنم دوستی باید خودش اتفاق بیفته. در این یک سال اخیر برای دوستی و نزدیکی به هر کی تلاش کردم نتیجهش چندان جالب نبوده. پیشنهاد نمیکنم.
271
دلم معاشرتهای تازه و دوستیهای جدید میخواد. تقریبا چهار ماهه که باشگاهم رو عوض کردم، ولی همچنان ارتباطم با بقیه در حد سلام، خداحافظ و احوالپرسیه. بیشترشون خانمهای خونهداری هستند که بچههاشون اون ساعت مدرسهاند و شوهرشون سرکاره. جز باشگاه، کلاسهایی مثل مدیتیشن، سفالگری یا ویترای هم میرن؛ آدمهای باذوق و پرانرژیای هستند، درمورد غذاها و دسرهایی که برای مهمونیهاشون تدارک دیدند، بچههاشون که همسناند و توی فلان مبحث ریاضی جلوترند یا عقبتر و شوهرهاشون که فلان اخلاق خوب یا بد رو دارند صحبت میکنند و من همیشه یه گوشه شنونده و ساکتم. فضای باشگاه و بچهها و مربی رو دوست دارم، اما از نظر ارتباطی اون چیزی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم. حرفهاشون رو گوش میدم و توی گفتگوها اگه حرفی داشته باشم و چیزی برای گفتن پیدا کنم حتما مشارکت میکنم، ولی نقطهی مشترکی برای یه ارتباط عمیقتر بینمون نیست. بهنظرم تاهل و مسئولیتهاش یه فاصلهی طبیعی بین اونها و آدمهای مجرد ایجاد میکنه؛ انگار هرکس ترجیح میده با همفاز خودش معاشرت کنه. بیشترشون وقت آزادشون رو با خانواده یا دوستان متأهلشون میگذرونند، که البته کاملا منطقیه. ربطی هم به سن و سال نداره، ممکنه یکی همسن من باشه و همین تاهل بین ما فاصله ایجاد کنه و یکی که مجرده و از من کوچکتر یا بزرگتره دوست نزدیکی بشه و شکافی بینمون نباشه. دلم یه دوست شبیه خودم میخواد. کسی که مجرد باشه، دغدغهی همسر و فرزند نداشته باشه و بشه باهاش توی یه دنیای مشترک و نزدیکتر گفتگو کرد. دنیای بزرگسالی گاهی اونقدر خستهکننده و آزاردهندهست که میشه به دوست به عنوان یه ناجی نگاه کرد؛ همین که بشه باهاش حرف زد و سبک شد خودش بهترین اتفاقه.
271
Repost from ساکن موقتی
بیاین فکر کنیم ماری دوستِ نادیدهمونه که میخوایم به یه فنجون قهوه دعوتش کنیم. صد هزار تومن واسه اکثرمون مبلغی نیست ولی جمع این مبالغ میتونه جون یه آدم رو نجات بده. خواهش میکنم ساده از کنارش رد نشید. ♥️
271
Repost from سوتهدلان
این پست ماری چهارصد هزار ویو خورده؛ اگر فقط یک چهارم این افراد هر کدوم به اندازهی 1 دلار یاری میرسوندن پروسه درمان شروع میشد. کاش فقط همین کار انجام بشه؛ زمان زیادی باقی نمونده.
271
من هر وقت میرم کتابفروشی، حتما سری هم به بخش کتابهای کودک میزنم. خیلی بخش کتابهای کودک برام جذابه و معمولا هم همونجا چند صفحهی رندوم از کتابهایی که اسمشون جالب به نظرم میرسه میخونم. واقعا محتوای کتابهای کودک این روزها پُرمسما و تأثیرگذار شده. اینکه تقریبا دربارهی هر موضوعی، کتابی به زبون بچهها نوشته شده خیلی قشنگه. مثلا یه کتابی بود به اسم «به خاطر دسر شکلاتی» که دربارهی بچههایی بود که والدینشون قصد جدایی دارند یا از هم جدا شدند؛ محتوای کتابش برام بینهایت قشنگ بود و فکر کردم چقدر میتونه به یه بچهی توی همچین موقعیتی این کودک کمککننده باشه.
من وقتی بچه بودم، کتاب زیاد داشتم و مامان و بابام برام زیاد کتاب میخوندند. ولی اون موقعها بیشتر کتابها دربارهی پرنسسها یا حیوونهای جنگل بودند و همچین محتواهای بکر و تأثیرگذاری وجود نداشت. الان اما کتابهای کودک اونقدر قشنگ و متنوع شدن که هر بار میخونمشون، حسرت ته دلم میمونه که کاش خاله یا عمه بودم، اونوقت برای خواهرزاده یا برادرزادهی نازم کلی کتاب قشنگ میخوندم :((.
271
از آدمهایی که بدون اینکه کسی ازشون خواسته باشه، دائم بالای منبر میرن و دیگران رو نصیحت میکنند، واقعا بدم میاد. همونهایی که تا هنوز کسی نظری نخواسته، خودشون سرخود شروع به اظهار نظر و دخالتهای بیجا میکنند؛ انگار رسالتشون اینه که دنیا رو از جهل مرکب نجات بدن. فکر میکنند خیلی دانا و فهیماند و حیفه این نظرات گرانبارشون رو در طبق اخلاص به مردم نادون و گرفتار در جهل تقدیم نکنند؛ هرچند احتمالا ته دلشون از اینکه این حرفهای ارزشمندشون رو مجانی به دیگران میدن، کمی هم آزرده و متاسفاند! اما واقعیت اینه که هزینهی این کارشون، همون گوش مفتیه که پیدا کردند و اون «کسی ازت نظری نخواست»هایی که توی نطفه خفه میشن و هیچوقت گفته نمیشن.
واقعا چه لزومی داره وقتی کسی نه سوالی پرسیده، نه دنبال مشورت بوده، یه نفر خیلی چایی معطل قند بپره وسط ماجرایی که قطعا از تمام ابعادش هم خبر نداره و بخواد نقش پیر فرزانه رو بازی کنه؟! اینجور نصیحتهای بیموقع و بیجا نه مفیده، نه محترمانه، فقط آدم رو عصبی میکنند.
