en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
271
Subscribers
+524 hours
+137 days
+1030 days
Posts Archive
من هم عاشق این‌جور آدم‌هام، هم خودم تلاش می‌کنم برای بقیه همچین آدمی باشم.

من و ساعت جدیدم که خیلی هم نازه⁦^⁠_⁠^⁩.
من و ساعت جدیدم که خیلی هم نازه⁦^⁠_⁠^⁩.

از ماه تولدم انتظار داشتم بیشتر خودش بگذره و حال و هوای بهتری داشته باشه، اما الان حتی حس نمی‌کنم پاییزه! تا چند روز دیگه پاییز به نیمه می‌رسه، در حالی‌که جز سرزمین‌های شمالی، حتی یک‌بار هم بارون، زمین بقیه‌ی شهرها رو حتی تر هم نکرده. آسمون همیشه آبی و آفتابیه و من از چنین آسمونی در روزهای پاییزی بیزارم. یادمه پارسال تولدم انگار از آسمون سیل می‌بارید؛ علاوه‌بر پالتو، بوت هم پام کرده بودم و همه‌چیز حس واقعی پاییز رو برام داشت. اما حالا با یه مانتو و شلوار نازک سرکارم. دلم می‌خواست به مناسبت تولدم یه سفر یک‌روزه برم، که جور نشد. خیلی هم ارائه دارم و باید کلی مطلب آماده کنم. همیشه ماه تولدم کلی درس و امتحان دارم. یادمه یه سال دقیقا روز تولدم امتحان میانترم داشتم. حداقل امسال تولدم جمعه‌ست و تا اون‌موقع همه‌ی ارائه‌هام تموم شده و قرار هم نیست سرکار برم‌^⁠_⁠^⁩.

از هفته‌ی پیش و جشن روز مربی توی باشگاه. چقدر انسان‌های باذوق و نازی هستیم🙂‍↔️.
+1
از هفته‌ی پیش و جشن روز مربی توی باشگاه. چقدر انسان‌های باذوق و نازی هستیم🙂‍↔️.

از نوشته‌های روزمرگی صبح دیرتر از همیشه بیدار شدم. با بی‌خیالی برای خودم صبحونه آماده کردم و خوردم. بعد تصمیم گرفتم یه اپیزود سریال ببینم، اما راستش زیاد بهم خوش نگذشت؛ ذهنم دائم پیش کارهای نکرده‌ام بود و از طرفی واقعا خسته و بی‌انرژی بودم. هفته‌ای ۴۲ ساعت سر‌کارم و حقمه حداقل یه روز هیچ کاری انجام ندم و دلم بخواد کل روزم رو به بطالت بگذرونم، اما کارهای عقب‌افتاده این مدت بهم پوزخند زدند و دهن‌کجی کردند. پس تصمیم گرفتم اول از همه دوش بگیرم. اون چند دقیقه‌ای که با چشم‌های بسته سرم رو بالا گرفته بودم و قطرات آب داغ با فشار روی صورتم می‌ریختند، خیلی حس خوبی داشت و سرحالم کرد. بعد کل لباس‌های شسته شده‌‌ای که این مدت بی‌هیچ ملاحظه‌ای روی مبل تلنبار شده بودند رو اتو کردم و سر جاشون گذاشتم. بالاخره چمدون لباس‌های شش ماه دوم سال رو آوردم پایین و جای لباس‌ها رو عوض کردم. لباس‌های بهاره و تابستونه توی چمدون جا گرفتند و لباس‌های پاییزه و زمستونه خیلی مرتب توی کمد قرار گرفتند. محتوای پاورپوینتم رو آماده کردم و متن ارائه‌م رو چندبار با صدای بلند خوندم و تمرین کردم، فقط موند آماده کردن اسلایدها که فردا بعد از باشگاه انجامش میدم، چون چندان زمانی نمی‌بره. خیلی دلم می‌خواست بستنی بخورم، اما چون سردم بود تصمیم گرفتم به جاش آفوگاتو بخورم با خامه‌ی فراوون. نمی‌دونم اصلا آفوگاتو توی دستورش خامه داره یا نه، اما به هر حال با دل‌به‌نشاطی اسپری خامه رو روی بستنی قوطی‌ور توی قهوه‌م اضافه کردم. بعد رفتم دیجیکالا تا ببینم اگر بخوام یه رمان قطور بخرم قیمتش حدودا چنده. خیلی دلم برای خوندن یه داستان طولانی که منو میخکوب خودش کنه تنگ شده. آخرین بار این حس رو وقتی تجربه کردم که رمان «شوهر آهو خانم» رو می‌خوندم؛ جوری که زمان از دستم در می‌رفت. کاش شرایطی دوباره محیا بشه تا باز هم همچین حسی رو تجربه کنم.

photo content

از دیدن عکس‌های هالووینی آدم‌ها قلبم رقیق می‌شه و چشم‌هام برق می‌زنه. من عاشق ذوق آدم‌هام؛ اون‌هایی که هر مناسبت کوچیکی رو به یه نخ نامرئی برای وصل موندن به زندگی تبدیل می‌کنند. آدم‌های باذوق، آهنگ زندگی رو برای همه‌ی اطرافیانشون تغییر می‌دن و گاهی همین چیزهاست که آدم‌ها رو زنده نگه می‌داره.

گویا خیلی از شهرهای شمالی، امروز بارونی و پاییزی‌اند، اما این‌جا همچنان مرداده.

اینکه یک جسم ناشناخته وارد منظومه‌ی شمسی شده خیلی خبر جهان اولی‌‌ایه و اصلا منِ جهان سومی توانایی ابراز نگرانی برای همچین خبری رو ندارم. کانسپت خبر هیچ‌جوره به خاورمیانه‌ی خشن و خشونت‌زده نمیاد. اگه یه فنلاندی یا سوئیسی بودم قطعا الان از ترس چنین خبری چشم‌هام مثل وزغ از حدقه زده بود بیرون و دلم هم دریای آشفته‌‌ی نگرانی و اضطراب بود. اما الان یه جهان سومی ساکن ایرانم و با توجه به بکگراندم درنهایت فقط می‌تونم امیدوار باشم این جسم ناشناخته بخوره به کره‌ی زمین و این زندگی سگی برای همیشه به پایان برسه.

چقدر ما زن‌ها توی این مملکت زن‌ستیز مردسالار، بیچاره‌ایم واقعا. زن متاهل بی‌اذن شوهر حق خروج از کشور نداره. اما مردی که به جرم تجاوز ازش شکایت شده و پرونده‌ی باز و شاکی خصوصی داره و با قرار وثیقه آزاده خیلی راحت می‌تونه از کشور خارج بشه.

و شب بخیر.

سالن‌های زیبایی همیشه برای من از اون مکان‌هایی‌ان که باهاش احساس غریبگی می‌کنم. با آدم‌های اون فضا احساس جداافتادگی دارم و اگه کارم کمی بیشتر از حد معمول طول بکشه، حس خفگی بهم دست می‌ده. اغلب آدم‌های این صنف، ناخودآگاه به مشتری حس «ناکافی بودن» می‌دن. مثلا می‌پرسن: «چرا برای پوستت فشیال نمی‌ری؟»،  «نمی‌خوای بوتاکس کنی؟ آخه خیلی لازمه برات!»، «واقعا فکر می‌کنی موهات لخته و احتیاج به کراتین نداره؟»، «مژه‌هات خیلی بی‌حالته، حتما لیفت کن!» در حالی که هر کسی بارها و بارها خودش رو توی آینه دیده و بهتر از هر آدم دیگه‌ای از ویژگی‌های چهره‌اش آگاهه. پس تکرار این حرف‌ها جز اضافه‌گویی و ایجاد حس بد، نتیجه‌ای نداره. مگه همه باید یه شکل باشن؟ مگه زیبایی دستورالعمل مشخصی داره؟ این حرف‌ها از یه جایی به بعد نه‌تنها خسته‌کننده‌اند بلکه آزاردهنده‌ هم میشن. قیمت‌ها هم به طرز عجیب و غریبی فضاییه. جوری که عروس‌ها ترجیح می‌دن نگن مراسم خودشونه و مثلا بگن عروسی یکی از اقوام همسرشونه، چون در اون صورت هزینه‌ی میکاپ و شینیونشون چندبرابر میشه. و اتفاقا پای خساست هم وسط نیست؛ خب شاید یکی دلش بخواد ساده باشه، شاید اصلا دلش نخواد از اون پکیج عروس استفاده بکنه. خیلی‌ها رو دیدم که میگن فقط عقد محضری دارند و حقیقت رو نمیگن. راستش اگه منم جای اون‌ها بودم، شاید همین کار رو می‌کردم. چون سخته هم احساس ناکافی بودن بهم دست بده، هم چند برابر هزینه بابت «متریال خارجی» ازم بگیرن، و در نهایت هم نظر خودم نادیده گرفته بشه، فقط چون اون‌ها فکر می‌کنن آنالیز چهره رو بهتر بلدن. و اصلا اسمش گول زدن نیست. این عروس خانم که عروسی خودش بوده و نگفته، اون خدمات ویژه رو دریافت نکرده و متقابلا هزینه‌ای هم بابتش نپرداخته. وقتی خیلی‌ها ترجیحشون اینه خودشون رو جای اقوام عروس جا بزنند تا اینکه بگن خودشون عروسن، شاید صنف سالن‌های زیبایی باید به فکر فرو برن که چرا اینطوره، نه اینکه تازه طلبکار هم باشن.

photo content

صبح⁦^⁠_⁠^⁩.
صبح⁦^⁠_⁠^⁩.

Repost from Independent🪁
دلم دوست‌های جدید می‌خواد، دوست‌های کانالی جدید. از این‌ها که مدت‌ها هم دیگه رو دنبال کرده بودیم و ریز و درشت هم رو می‌دونیم و وقتی برای اولین بار می‌ریم بیرون انگار بیست و سه ساله هم رو می‌شناسیم.

با همون لباسی که ۷ مرداد می‌رفتی بیرون و گرمت می‌شد می‌تونی الان ۷ آبان هم بری بیرون و باز گرمت بشه.

داداش بزرگتر می‌خوام😭.
داداش بزرگتر می‌خوام😭.

من نوجوونی چندان جالب و مطلوبی نداشتم، اما بعضی قسمت‌هاش هنوز بعد از گذشت سال‌ها برام قشنگن. اون موقع عاشق خوندن رمان‌های عاشقونه و فانتزی بودم؛ چه نسخه‌های چاپی و چه پی‌دی‌اف‌هایی که از سایت نودهشتیا دانلود می‌کردم. تقریبا تموم وقت بیکاریم صرف خوندن رمان می‌شد. اول با کامپیوتر و بعد با گوشی. راستش رمان‌های سطح پایین و بی‌مایه هم کم نخوندم، ولی بینشون داستان‌های خوب زیادی هم بود که هنوز یادشون لبخند به لبم میاره. یادمه سالی که می‌خواستم برم سوم دبیرستان، کل تابستون فقط کلاس زبان می‌رفتم و بقیه‌اش رو شب و روز غرق رمان خوندن بودم. یه‌بار قرار بود بریم سفر و من تا شش صبح نشسته بودم پای خوندن یه رمان عمیقا بی‌محتوا و زرد. فقط یه ساعت بود که خوابیده بودم که بیدارم کردند آماده شم زودتر راه بیفتیم. نمی‌دونم چرا، اما حالا که به سال‌های نوجوونیم فکر می‌کنم، جز تنهایی چیز زیادی برام بولد نیست. انگار اون‌قدر تنها بودم که تموم ساعت‌های طولانی خلوت‌هام رو فقط با کتاب و فایل‌های پی‌دی‌اف پر می‌کردم. هیچ‌وقت هم از این علاقه‌م به رمان خوندن با کسی حرف نزدم. برام مثل یه گیلتی پلژر بود. می‌ترسیدم بگم و بقیه مسخره‌م کنند یا فکر کنند چقدر آدم بیکار و عبثی‌ام. هیچ‌وقت درباره‌ی شخصیت‌های اون داستان‌ها با کسی حرف نزدم، اما توی ذهنم دائم بهشون فکر می‌کردم. حتی گاهی با خودم می‌گفتم اگه جای فلان نویسنده بودم، فلان داستان رو یه جور دیگه جلو می‌بردم. این‌همه تنهایی اون روزها بعضی وقتا ناراحتم می‌کنه. دلم می‌خواد برگردم به همون سال‌ها، خود نوجوونم رو در آغوش بکشم و بهش بگم لازم نیست همه‌ی حرف‌هاش رو توی دلش بریزه و فقط توی ذهنش با خودش حرف بزنه. اما شاید اگه اون‌قدر تنها نبودم، هیچ‌وقت راهی به دنیای قصه‌ها پیدا نمی‌کردم. حالا هرجا برم، امکان نداره یه کتاب همراهم نباشه. و خب چی از قصه بهتر؟

من هیچ‌وقت درمورد آدم‌ها چیزی رو فراموش نمی‌کنم. همیشه سعی می‌کنم حواسم به چیزهایی که دوست دارند باشه. دلم می‌خواد بدونند برام مهم‌اند و به علایقشون اهمیت می‌دم و با دیگرانی که غریبه‌ و دورند برام بسیار متفاوت‌اند. به نظرم همه‌ی آدم‌ها دوست دارند دیده بشن، برای لحظه‌ای از سیاهی لشگر بودن خارج بشن و مثل نقش اول بهشون نور تابیده بشه، حتی اگه هیچ‌وقت این خواسته رو به زبون نیارن. آدم‌ها شیفته‌ی کارهای کوچیکی هستند که مختص خودشون انجام می‌شه. من هم تا همیشه عاشق این کارهای جالب و بامزه‌ام.

از نوشته‌های روزمرگی امروز از ساعت هشت صبح کلاس داشتم. کلاس دوم، ارائه داشتم و از استاد خواهش کردم اجازه بده من اولین نفر ارائه بدم چون باید زودتر از همیشه می‌رفتم سرکار و خیلی هم استرس هندل کردن هر دو کار باهم رو داشتم. خوشبختانه همه‌چیز خوب پیش رفت و استاد از ارائه، انتخاب مقاله و پاورپوینتم راضی بود. بعد از کلاس، سریع ناهار خوردم و آماده شدم و به محل کارم رفتم. رفتم توی سرویس بهداشتی سرکار و خیلی گریه کردم، اما بعد اشک‌هام رو پاک کردم و به خودم قول دادم که همه‌چیز درست می‌شه. بعد از ظهر، دلم می‌خواست محیط آروم باشه تا بتونم نیمه‌ی اول الکلاسیکو رو ببینم، که خوشبختانه خلوت بود و تونستم ببینم. بعد راه افتادم سمت خونه و بین راه از سوپرمارکت چندتا خوراکی مفید و خوشمزه برای صبحونه‌ی قبل از باشگاه فردا خریدم. چندتا نون رضوی هم گرفتم تا با خانواده با چای بخوریم و ادامه‌ی الکلاسیکو رو هم ببینم. نتیجه بازی همون‌طور که نیمه‌ی اول بود، باقی موند و اتفاق خاصی نیفتاد. شام خیلی خوشمزه‌ای خوردم و هیچ‌چیز مثل یه شام خوب نمی‌تونه یه آدم گرسنه و خسته رو خوشحال کنه. فردا صبح هم قراره برای مربی باشگاه جشن بگیریم و باید یه کم زودتر جمع بشیم.