en
Feedback
گوشه

گوشه

Open in Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
269
Subscribers
+1024 hours
+97 days
+730 days
Number of Posts

Data loading in progress...

Reactions
Comments
Telegram Stars
TOP posts by

Data loading in progress...

Publication analysis
Posts
Views dynamics
بچه‌ها‌جون میشه لطفا گوشه رو به دوست‌هاتون هم معرفی کنید تا جمع‌مون بزرگتر بشه؟🥺
588400Loading...
اگر از جوانی‌ام تا اینجای زندگی بخواهم چیزی بنویسم، چیزی جز نفهمیدن روزهای همین جوانی و سگ‌دو زدن‌های بی‌حاصل نبوده. با حساب‌های بانکی‌ای که هیچ‌وقت برای خریدهای بدون استرس و با خیال راحت، حسابی رویشان باز نمی‌کنم. قسط‌های بانک و اسنپ‌پی که از وسط ماه بهشان فکر می‌کنم و توی ذهنم چرتکه می‌اندازم. لیست کتاب‌هایی که همیشه در حال زیاد شدن‌اند و دلم می‌خواهد قبل از مردنم وقت کنم همه‌شان را بخوانم و حسرت‌به‌دل نمانم. مسافرت‌ها و سفرنامه‌هایی که دلم می‌خواهد پول و وقت آزاد بیشتری داشتم، بیشتر می‌دیدم و تجربه می‌کردم و ازشان می‌نوشتم. دلتنگی‌ای که انگار قرار نیست هیچ‌وقت تمام شود، هربار باید قلبم هزار تکه شود، حالم بدتر و قلبم فشرده‌تر شود. ولی با همه‌ی این‌ها، با همه‌ی ملال زندگی، همچنان سفت و سخت به زندگی آویخته‌ام؛ با قلبی که نمی‌خواهد شور زندگی در آن خاموش شود و چشمانی که همچنان به دنبال کشف بیشترند. شاید چون همین زندگی نیم‌بند و ناقص، تمام چیزی‌ست که دارم.
101000Loading...
بیاید دوباره کنار هم لبخند به لب بچه ها بیاریم قراره تعدادی پک لوازم تحریر و کوله بگیریم و بین بچه های کار و بی سرپرست پخش بک+1
بیاید دوباره کنار هم لبخند به لب بچه ها بیاریم قراره تعدادی پک لوازم تحریر و کوله بگیریم و بین بچه های کار و بی سرپرست پخش بکنیم هنوزم برای خیلی از بچه های کار شروع مدرسه مثل یک آرزو میمونه و گاهی یک بسته مداد رنگی می‌تونه دنیای یک کودک رو رنگی بکنه ✨ ❤️ هزینه هر قدم توی این مسیر فقط ۴۹ هزار تومانه ❤️ از یک قدم تا هر چند تا که خواستین می تونید کنارمون باشید تا بتونیم باعث بشیم بچه های بیشتری دوباره به رویاهاشون فکر بکنند 6037991231713227 به نام نازنین زهرا باغبان لطفا واریز کردین پیوی زیر تعداد قدم هایی که کنارمون بودید رو بگید 🤍 @nazanin_bgh1 از تمامی مراحل خرید تا پخش بسته ها و ... براتون عکس میزارم✨
76000Loading...
Nima Masiha Parvanegi (1).mp3
108200Loading...
امروز رفتیم کتابفروشی، قیمت یک سری کتاب که از قبل توی لیست خریدم بودند رو دیدم و متوجه شدم همون قبل باید می‌خریدمشون و حالا ب+1
امروز رفتیم کتابفروشی، قیمت یک سری کتاب که از قبل توی لیست خریدم بودند رو دیدم و متوجه شدم همون قبل باید می‌خریدمشون و حالا برای داشتنشون زیادی فقیرم.
114000Loading...
همچنان خودم رو با جمله‌ی «کالری‌های سفر حساب نمیشن» گول می‌زنم🙂‍↔️.+4
همچنان خودم رو با جمله‌ی «کالری‌های سفر حساب نمیشن» گول می‌زنم🙂‍↔️.
122200Loading...
در ادامه.+3
در ادامه.
110100Loading...
بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم.+5
بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم.
184200Loading...
Kwoon - White Angels.mp3
94200Loading...
و شب بخیر.
1000Loading...
Kwoon - White Angels.mp3
1000Loading...
و شب بخیر.
1000Loading...
پاییز هشتاد و سه/ همه به دعوت مامان به خانه‌ی ما آمده‌اند. اتاق با بادکنک و شلشله تزئین شده و صدای «تولدت مبارک» از دستگاه پخش بلند است. لباسم سفید و توری‌ست و موهایم را شینیون کرده‌ام. برای عکس سه‌تایی، بابا مرا بغل می‌گیرد. مامان لاک زرشکی‌اش را دوست دارد؛ دست‌هایش را جوری روی دامن لباسش  قرار می‌دهد که حتما لاکش در عکس بیفتد. چشمان رنگی آرایش‌شده‌ی مامان خوشگل‌ترین چیزی بود که به چشم دیده‌ام. تابستان هشتاد و چهار/ مراسم زنانه‌ی عروسی در خانه‌ی همسایه است. عروس و داماد از راه می‌رسند. بوی اسپند و نقل‌های رنگی در هوا پخش است. آهنگ «خوشگلا باید برقصند» پخش می‌شود و همه، با خوشگل‌پنداری وافری، خود را به وسط می‌اندازند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و فکر می‌کنم حالا همه‌ی نگاه‌ها سمت من است. پاییز هشتاد و پنج/ مریض شده‌ام و مرا با قسم و آیه به مطب دکتر برده‌اند. بابا از من قول گرفته اگر دکتر آمپول تجویز کرد، داد و قال نکنم. من هم با مظلومیت پذیرفته‌ام. آمپول را بدون گریه و شیون می‌زنم. بابا برای اینکه گریه نکرده‌ام، برایم یک خانه‌ی اسباب‌بازی می‌خرد و نازم را می‌کشد. تابستان هشتاد و هشت/ با پسردایی و دختردایی‌ها در حیاط حسابی بازی کرده‌ایم. برای شام مهمانی دعوت‌اند. زودتر از همیشه بازی را تمام می‌کنیم. به طبقه‌ی بالا می‌روند و ساعتی بعد آراسته و آماده، با دایی و زن‌دایی راهی مهمانی می‌شوند. من هم با مادربزرگ دوتایی در اتاق می‌نشینم و از تنهایی دلم می‌گیرد. دائم چشمم به ساعت و گوشم به زنگ در است تا مامان و بابا برگردند. صدای ماشین بابا را می‌شنوم. دوان‌دوان خودم را به حیاط می‌رسانم و با نیشی باز و بغضی در گلو برایشان دست تکان می‌دهم. بابا مرا بغل می‌گیرد و پیشنهاد یک گردش شبانه‌ی پدر و دختری می‌دهد. با هم به پیتزافروشی می‌رویم، پیتزا می‌خریم و در پارک می‌خوریم و آخر شب خسته و راضی، به خانه‌ی مادربزرگ برمی‌گردیم. بهار هشتاد و نه/ امتحان ریاضی نوبت دوم است. سؤال‌ها هماهنگ استانی‌ست. کل کتاب و دفتر و جزوه و کتاب‌های کمک‌آموزشی را جوریده‌ام. با بابا تک‌تک تمرین‌ها را حل کرده‌ام. همه‌ی سؤال‌های سخت را برایم توضیح داده و من هم به نشانه‌ی تفهیم بی‌حد و حصرم سر تکان داده‌ام. وسط امتحان از شدت تهوع از جلسه بیرون می‌زنم و خودم را در سرویس بهداشتی می‌اندازم. صورتم را مشت‌مشت آب می‌زنم. رنگم پریده و لبانم خشک شده‌اند. بعد از امتحان، مامان را در محوطه کنار باقی مامان‌ها می‌بینم. دستش را می‌گیرم و می‌گویم «حالم خیلی بده». با مهربانی مرا در آغوش می‌کشد و شکلاتی از کیفش درمی‌آورد و به خوردم می‌دهد به جبران فشار افتاده‌ام. زمستان نود/ مامان در بیمارستان بستری است و من در خانه تنها هستم. مامان به اندازه‌ی یک هفته برای من و بابا غذا درست کرده. سوپ جو، سالاد الویه، قورمه‌سبزی و ماکارونی. تا وقتی من از مدرسه و بابا از سر کار می‌آید، گرسنه نمانیم. دعا می‌کنم زودتر مرخص شود، چون تحمل این همه دوری از او را ندارم. تابستان چهار و پنج/ تنها در تاریکی بی‌انتهای اتاقم کز کرده‌ام. جز صدای پنکه، صدای دیگری نیست. چشمم به تاریکی عادت کرده و حالا به‌راحتی اشیا را تشخیص می‌دهم. شارژری که به پریز وصل است، دفتر و خودکاری که روی میز مانده، پمادی که تمام شده و از بس پیچانده و فشرده شده از ریخت و قیافه افتاده، ساعتی که عقربه‌هایش بی‌تیک‌وتاک کارشان را پیش می‌برند و اعصابم را به هم نمی‌ریزند، گوشی مخصوص سرکارم که تا یکشنبه قرار است خاموش و مسکوت بماند، کتاب نیمه‌خوانده‌ام و بوک‌مارکی که میان صفحاتش جا مانده. حالا بزرگ شده‌ام و تنهایی و ناراحتی‌ام فقط برای خودم است. تحمل دیدن غصه‌ی مامان و بابا را که دیگر مثل وقت‌های بچگی‌ام جوان نیستند، ندارم. حالا بابا برای مطالعه عینک می‌زند و لابه‌لای موهای مامان سفید شده است. حالا به وقت غم، آغوش پرمهر مامان و بابا را ندارم. چون انتخابم گریه‌ی یواشکی در سکوت اتاق و صبح به صبح لبخند زدن و تظاهر کردن است. حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام و آن‌قدر از آن روزها گذشته که گرد زمان روی خاطراتم نشسته. حالا باید خودم به تنهایی از پس مشکلاتم برآیم و قوی باشم.
95100Loading...
پاییز هشتاد و چهار/ همه به دعوت مامان به خانه‌ی ما آمده‌اند. اتاق با بادکنک و شلشله تزئین شده و صدای «تولدت مبارک» از دستگاه پخش بلند است. لباسم سفید و توری‌ست و موهایم را شینیون کرده‌ام. برای عکس سه‌تایی، بابا مرا بغل می‌گیرد. مامان لاک زرشکی‌اش را دوست دارد؛ دست‌هایش را جوری روی دامن لباسش قرار می‌دهد که حتما لاکش در عکس بیفتد. چشمان رنگی آرایش‌شده‌ی مامان خوشگل‌ترین چیزی بود که به چشم دیده‌ام. تابستان هشتاد و پنج/ مراسم زنانه‌ی عروسی در خانه‌ی همسایه است. عروس و داماد از راه می‌رسند. بوی اسپند و نقل‌های رنگی در هوا پخش است. آهنگ «خوشگلا باید برقصند» پخش می‌شود و همه، با خوشگل‌پنداری وافری، خود را به وسط می‌اندازند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و فکر می‌کنم حالا همه‌ی نگاه‌ها سمت من است. پاییز هشتاد و شش/ مریض شده‌ام و مرا با قسم و آیه به مطب دکتر برده‌اند. بابا از من قول گرفته اگر دکتر آمپول تجویز کرد، داد و قال نکنم. من هم با مظلومیت پذیرفته‌ام. آمپول را بدون گریه و شیون می‌زنم. بابا برای اینکه گریه نکرده‌ام، برایم یک خانه‌ی اسباب‌بازی می‌خرد و نازم را می‌کشد. پاییز هشتاد و نه/ امتحان ریاضی نوبت دوم است. سؤال‌ها هماهنگ استانی‌ست. کل کتاب و دفتر و جزوه و کتاب‌های کمک‌آموزشی را جوریده‌ام. با بابا تک‌تک تمرین‌ها را حل کرده‌ام. همه‌ی سؤال‌های سخت را برایم توضیح داده و من هم به نشانه‌ی تفهیم بی‌حد و حصرم سر تکان داده‌ام. وسط امتحان از شدت تهوع از جلسه بیرون می‌زنم و خودم را در سرویس بهداشتی می‌اندازم. صورتم را مشت‌مشت آب می‌زنم. رنگم پریده و لبانم خشک شده‌اند. بعد از امتحان، مامان را در محوطه کنار باقی مامان‌ها می‌بینم. دستش را می‌گیرم و می‌گویم «حالم خیلی بده». با مهربانی مرا در آغوش می‌کشد و شکلاتی از کیفش درمی‌آورد و به خوردم می‌دهد به جبران فشار افتاده‌ام. زمستان هشتاد و هشت/ با پسردایی و دختردایی‌ها در حیاط حسابی بازی کرده‌ایم. برای شام مهمانی دعوت‌اند. زودتر از همیشه بازی را تمام می‌کنیم. به طبقه‌ی بالا می‌روند و ساعتی بعد آراسته و آماده، با دایی و زن‌دایی راهی مهمانی می‌شوند. من هم با مادربزرگ دوتایی در اتاق می‌نشینم و از تنهایی دلم می‌گیرد. دائم چشمم به ساعت و گوشم به زنگ در است تا مامان و بابا برگردند. صدای ماشین بابا را می‌شنوم. دوان‌دوان خودم را به حیاط می‌رسانم و با نیشی باز و بغضی در گلو برایشان دست تکان می‌دهم. بابا مرا بغل می‌گیرد و پیشنهاد یک گردش شبانه‌ی پدر و دختری می‌دهد. با هم به پیتزافروشی می‌رویم، پیتزا می‌خریم و در پارک می‌خوریم و آخر شب خسته و راضی، به خانه‌ی مادربزرگ برمی‌گردیم. زمستان نود/ مامان در بیمارستان بستری است و من در خانه تنها هستم. مامان به اندازه‌ی یک هفته برای من و بابا غذا درست کرده. سوپ جو، سالاد الویه، قورمه‌سبزی و ماکارونی. تا وقتی من از مدرسه و بابا از سر کار می‌آید، گرسنه نمانیم. دعا می‌کنم زودتر مرخص شود، چون تحمل این همه دوری از او را ندارم. تابستان چهار و پنج/ تنها در تاریکی بی‌انتهای اتاقم کز کرده‌ام. جز صدای پنکه، صدای دیگری نیست. چشمم به تاریکی عادت کرده و حالا به‌راحتی اشیا را تشخیص می‌دهم. شارژری که به پریز وصل است، دفتر و خودکاری که روی میز مانده، پمادی که تمام شده و از بس پیچانده و فشرده شده از ریخت و قیافه افتاده، ساعتی که عقربه‌هایش بی‌تیک‌وتاک کارشان را پیش می‌برند و اعصابم را به هم نمی‌ریزند، گوشی مخصوص سرکارم که تا یکشنبه قرار است خاموش و مسکوت بماند، کتاب نیمه‌خوانده‌ام و بوک‌مارکی که میان صفحاتش جا مانده. حالا بزرگ شده‌ام و تنهایی و ناراحتی‌ام فقط برای خودم است. تحمل دیدن غصه‌ی مامان و بابا را که دیگر مثل وقت‌های بچگی‌ام جوان نیستند، ندارم. حالا بابا برای مطالعه عینک می‌زند و لابه‌لای موهای مامان سفید شده است. حالا به وقت غم، آغوش پرمهر مامان و بابا را ندارم. چون انتخابم گریه‌ی یواشکی در سکوت اتاق و صبح به صبح لبخند زدن و تظاهر کردن است. حالا آن‌قدر بزرگ شده‌ام و آن‌قدر از آن روزها گذشته که گرد زمان روی خاطراتم نشسته. حالا باید خودم به تنهایی از پس مشکلاتم برآیم و قوی باشم.
3000Loading...
یکم/ هر روز دو ساعت در خانه و دو ساعت سرکار برق نیست. چهار ساعت از روزم را لهیده و وارفته، مانند بستنی ذوب‌شده می‌گذرانم. سرکار، با لباس پوشیده و حجاب و حرف زدن زورکی با آدم‌های همیشه عصبانی، متوقع و طلبکار که گویا ارث پدر و آبا و اجدادشان در حساب‌های بانکی من تلنبار شده و خودم بی‌خبرم، سخت‌تر و طولانی‌تر است. دوم/ نظم فکری‌ام به‌هم خورده و نمی‌توانم مثل قبل با آرامشی تزلزل‌ناپذیر بنویسم. راستش آدم برای نوشتن باید فقط نویسنده باشد؛ دست به قلم ببرد، کلمات را از پس ذهنش بجورد و جمله‌ها را یکی پس از دیگری روی کاغذ بیاورد. نه اینکه به قسط بانک و اسنپ‌پی و فلان وسیله‌ای که حالا قیمتش آن‌قدر بالا رفته که خریدن و داشتنش دشوار یا حتی محال شده و به درجا زدن‌های بی‌حاصل و کسی که نمی‌خواست باشد و حالا شده، فکر کند. این روزها فقط دارم سگ‌دو می‌زنم. در حال دویدن روی تردمیل‌ام و خب بالطبع، از همه‌چیز هم عقبم. سوم/ وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که دوستانشان در زندگی‌شان محلی از اعراب دارند، ضمن خوشحال شدن برایشان دلم از اعماق وجود آواز اندوه سر می‌دهد. اینکه در این حیص‌وبیص زندگی، کاش حلقه‌ی اول رفاقتی بود تا قایق به گل نشسته‌ی زندگی‌ام را از میان امواج مدور بلایا و مصیبت‌ها به دلگرمی و حمایت آن‌ها آزاد می‌کردم و حالا نیست برایم محنت‌بار است. حالا تا چشم کار می‌کند، تاریکی غلیظ اطرافم را فراگرفته است. چهارم/ مواجهه‌ی هرروزه‌ی من با سوگ و عزای دیگری، انگار از من آدمی دیگر ساخته. بیشتر در خودم کز می‌کنم و به همه‌چیز و هیچ‌چیزِ این زندگی که دائم از میان انگشتانم فرار می‌کند فکر می‌کنم. به اینکه زندگی در لحظه‌ای مقدر و محتوم، عزیزانت را از تو می‌گیرد و زیر خاک می‌کند و تو، مفلوک و وازده و مغموم و رنگ‌پریده می‌مانی و داغی که انگار سرد نمی‌شود. بعد فکر می‌کنی اینکه می‌گویند «خاک سرد است» هم لابد از همان جمله‌های شاعرانه‌ای است که نویسنده‌اش هیچ درکی از ثابت و لایزال بودن لحظه‌ها بعد از رفتن عزیز ندارد؛ و خب خوش به حالش.
98000Loading...
آدم فکر می‌کند با گذشت زمان اوضاع بهتر می‌شود. وقتی که دیگر همه‌چیز در نخوت و سبکسری خلاصه نشده باشد، دیگر آن‌قدر سردرگمی و کله‌شقی در کار نباشد. وقتی همه‌چیز مثل سایه‌های درون آدم واضح و روشن باشد، سایه‌هایی شبیه به نور، سخت و خاموش. یخبندان، توماس برنهارت ترجمهٔ زینب آرمند
95000Loading...